خاطره ای از زبان شهيد
در يكي از خاطراتش مي گفت: يك روز وقتي براي شناساسي منطقه رفته بوديم گويا عراقي ها كمين كرده بودند. وقتي كه با آنها درگير شديم تقريباً چند دقيقه نگذشته بود كه همه آنها را اسير كرديم؛ در صورتي كه همه فشنگ هايمان تمام شده بود و فقط حدود 10 عدد فشنگ در بين تمام بچه ها مانده بود. اگر عراقي ها مي فهميدند كه فشنگ كم داريم مقاومت مي كردند تا اسير نشوند<ref>[http://%20http://www.ajashohada.ir/home/martyrdetails/21648 سایت شهدای ارتش]</ref>==نگارخانه تصاویر==<gallery> Image:6409758499.jpgImage:1599393KAKA001-001.jpg </gallery>
==پانویس==
<references />