ویرایش‌ها

شهید مرتضی علی اجرایی اجیرلو

۱۳ بایت اضافه‌شده، ‏۸ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۴:۴۸
شهید مرتضی علی اجرایی اجیرلوتاریخ تولد :1347/08/01�تاریخ 01   �تاریخ شهادت : 1367/01/25   محل شهادت : نامشخص�محل نامشخص   �محل آرامگاه :اردبیل - بیله سوار - انجیرلو   ==زندگینامه==
شهيد مرتضي علي اجرايي، دومين فرزند خانواده مذهبي و پر جمعيت (11 نفره) بود و در روستاي انجيرلو در تاريخ، 1347/08/05 به دنيا آمد، پدرش محمد و مادرش غريبه شاهي نام داشتند، پدرش بقالي داشت و دامداري و کشاورزي هم مي کرد و بدين ترتيب موجبات رفاه خانواده، فراهم مي شد، اکنون مرتضي علي شش ساله شده بود و زمان ثبت نامش در مدرسه ي روستا، تا علم و ادب ياد بگيرد، بچه اي تيز هوش و فعال بود و هميشه تکاليفش را به موقع انجام مي داد.
 
 
 
 
 
آقا محمد پدر شهيد، در حالي که چشم به گل هاي قالي دوخته بود از فرزندش سخن مي گفت: از همان دوران کودکي نماز خواندن را ياد گرفت و زماني که مرتضي ده، يازده ساله بود، چند تا فرش و گليم اضافي در خانه داشتيم مرتضي هميشه به مادرش اصرار مي کرد که چرا اين فرش های اضافي  را در خانه نگه داشته ايد در حالي که مسجد روستا فاقد فرش است، آن قدر اصرار کرد تا اين که دو تا از فرش هايمان را به مسجد هديه کرديم.
 
 
 
 
در ايام نوجواني نيز نمازش را به موقع مي خواند و بيشتر وقتش را در مسجد با بچه هاي پايگاه مي گذراند و يا در کارهاي مزرعه به من کمک مي کرد، به بزرگتر از خودش احترام خاصي قائل بود و با اين که به دليل کمبود امکانات نتوانست بيشتر از پنجم ابتدايي تحصيل کند اما بيشتر از سنش مي دانست و درک مي کرد، به خاطر عشق به وطن و رهبر کبير انقلاب، آرام و قرار نداشت و احساس مي کرد بايد کاري براي وطنش انجام دهد، دوست داشتم زودتر دامادش کنم براي همين با مادرش به خواستگاري يکي از دخترهاي فاميل رفتيم و قول و قرارها را گذاشتيم، وقتي به مرتضي علي گفتيم تبسمي کرد و گفت: بزرگواري کرديد، در دوران جواني نيز با همان دوستان و همسن و سالان کودکی ارتباط داشت که همه آنها مومن و اهل نماز و روزه بودند.
 
 
 
 
 
با اين که سطح سوادش ابتدايي بود اما مطالعه زياد، قدرت درک و فهم او را زياد کرده بود، صبور و مقاوم بود و در مواجه با مشکلات سعي در حل مشکلات مي نمود، دوست داشت در آينده خدمتي به پدر و مادر و خانواده اش انجام دهد و آرزويش پيروزي در جنگ بود و اين که همه دوستانش به سلامت به خانه برگردند، عشق امام خميني در اعماق جانش نشسته بود، براي همين به دعوتش لبيک گفت و عازم جبهه و جنگ شد، در بهترين دوران زندگيش يعني 18 سالگي، زماني که تازه ازدواج کرده بود جبهه را ترجيح داد و گفت: ناموس و دينمان در خطر است و ما اجازه نداريم ساکت بنشينيم و نظاره گر باشيم، چند ماهي از رفتنش مي گذشت  که براي مرخصي آمد، لاغر و نحيف شده بود، اما راضي بود، زماني که در خانه بود چيز درست و حسابي نمي خورد و مي گفت: همسنگرهايم  گرسنه هستند، آنجا غذا کم است و موقع رفتن با خودش براي همرزمانش خرما مي برد.
 7     7 ماه از اعزامش مانده بود که خود داوطلبانه به جبهه رفت، برادرش مي گويد: مدتي از رفتنش مي گذشت اما از مرتضي علي  خبري نبود، نه زنگ مي زد و نه نامه مي فرستاد، هيچ کس خبري از او نداشت، صبح يک روز بهاري، ماشين سپاه در ميدان ده، جلوي پدرم ترمز کرد و من آن موقع شاهد بد شدن حال پدرم بودم، او شيميايي شده بود وقتي براي شناسايي جسدش رفتم چهره اش کبود شده بود و گوشت استخوانش ريخته بود.    
سرانجام مرتضی علی، در تاريخ، 1367/01/25 در منطقه مريوان، در درگيري با نيروهاي  بعثي عراق، با اصابت ترکش خمپاره به بدنش و آلودکی شيميايی در مريوان شهد شيرين شهادت را نوشيد و پيکر پاکش در گلزار روستاي انجيرلو به خاک سپرده شد.
   ==وصیت نامه==
گزيده اي از وصيت نامه شهيد اجرائي:�احترام به پدر و مادر را هميشه نگه داريد، با همسايه ها با محبت باشيد، حق آنها را حفظ کنيد، حجاب اسلامي را که توصيه ي حضرت فاطمه زهراست هميشه حفظ نماييد و به واجبات دين عمل کنيد، نماز و روزه را هميشه بپا داريد.
   ==خاطرات==  ===خاطرات همسر شهيد===
شاه صنم مغاني همسر شهيد  مي گويد:�چندان  پاک و با حيا بود که اگر خواستگاري هر کس ديگر هم مي رفت جواب منفي نمي شنيد، من 15 ساله بودم و ايشان 17 سال که به عقد همديگر در آمديم، هميشه نماز اول وقت را به من سفارش مي کرد و مي گفت: با دوستان و همسايگان مهرباني کنيد، مبادا آنها آزرده خاطر شوند، همسري مهربان و خوشرو بود و در کارهاي خانه نيز کمک مي کرد، وقتي که براي مرخصي آمده بود موقع رفتن گفتم: آقا مرتضي، مي شود نرويد؟ گفت: تو بايد تشويقم کني نه اين که دلم را بلرزاني، اين دستور رهبرمان است پس درنگ جايز نيست و بايد برويم.
 
 
 
 
خاطره اي ديگر از همسر شهيد
يک بار که مرتضي از جبهه برگشت احساس کردم که يک پايش مشکل دارد و حالت عادي ندارد، حتي روز اول موقع خواب شلوارش را بيرون نياورد، من به رفتار او شک کردم که چرا اين طوري مي کند، به ما چيزي نگفت مجبور شدم خودم سوال کنم که چرا پايت مي لنگد؟ اول چيزي نگفت و منکر زخمي شدنش شد، بالاخره بعد از دو روز گفت: پايش در جبهه جراحت جزئي برداشته است و من ناراحت شدم، گفتم: چرا از ما پنهان مي کني مگر ما غريبه ايم؟ شهيد گفت: به اين خاطر من مسئله را پنهان مي کردم که شما ناراحت نشويد و وقتي عده اي جان خود را از دست مي دهند، در مقابل شهادت آنها اين گونه زخم ها بي اهميت است.
منبع: سایت شهدای ارتش
۲٬۵۲۵
ویرایش