ویرایش‌ها

شهیدحسین بی غم

۴۰ بایت اضافه‌شده، ‏۱۵ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۲۰
Khoshkenar9712 صفحهٔ [[شهید حسین بی غم]] را به [[شهیدحسین بی غم]] منتقل کرد
در گوشه ای دیگر از این نامه می گوید داداش زندگی پستی و بلندی دارد ولی تنها این به من ثابت شد که انسان در هر لحظه باید با خدا باشد و این را در نظر داشته باشد که این جان ناقابل از آن خداست پس چه بهتر که انسان با افتخار بمیرد و باز چه از این بهتر که این مرگ با افتخار با شهادت در راه دین و اسلام توام باشد ...
در این مأموریت همان طور که خودش می گفت حدود سه چهارم از پرسنلی که به این مأموریت رفته بودند زخمی یا به درجه رفیع شهادت نائل گشتند و فقط یک چهارم از آنها توانستند به سلامت بازگردند که بلافاصله به تیپ خودشان مراجعه نمودند و جهت استراحت به آنها یک هفته مرخصی تشویقی دادند که او به تهران آمد، از این که به مرخصی آمده بود سخت مضطرب بود دائم آرزو می کرد در جبهه بود و می جنگید تا شاید به آرزوی خودش که شهادت بود برسد پس از اتمام مرخصی به شیراز برگشت او و چند نفر دیگر از باقیمانده های گروهانشان را به کازرون جهت نگهداری و نگهبانی پادگان کازرون اعزام داشتند در آنجا مدام ناراحت بود از اینکه من با این استقامت بدنی که دارم باید در جبهه باشم و آنهائیکه مقداری ناتوانترهستند اینجا نگهبانی بدهند، خلاصه پس از مدتی که در کازرون بود همیشه با من در تماس بود، دم از نگرانی می زد و می خواست به جبهه برود، آنها حدود شش نفر بودند و پس از مدتی کاری کردند که منتقلشان کردند به شیراز و از آنجا هم گروهانی عازم به جبهه سوسنگرد ده مالکیه بود به سوسنگرد رفتند پس از آن اظهار رضایت می کرد و می گفت جای ما خوب است و به آرزوی در جبهه جنگیدن هم رسیدم هر چند وقت یکبار می آمد اهواز و از آنجا تلفنی با من تماس می گرفت. اوایل خرداد ماه سال 1360 بود چند روز قبل از اینکه به شهادت برسد یعنی همان موقعی که در سوسنگرد تپه الله اکبر را فتح کردند به من تلفن زد و پس از احوالپرسی گفت داداش شنیدی تپه الله اکبر را گرفتیم، پدرشون را درآوردیم و همینطور پیش می رویم تا تمام این از خدا بی خبرها را به هلاکت برسانیم خلاصه این آخرین تماسی بود که با من داشت تا اینکه در روز پنجشنبه هفت خرداد ماه 1360 ساعت 11 صبح در سوسنگرد در اثر ترکش خمپاره جراحت زیادی از ناحیه سر و کمر و پا دیده بود که او را منتقل به بیمارستان اهواز و پس از چند ساعت به علت اینکه در بیمارستان مقدورات وجود نداشت با هواپیما به شیراز بیمارستان سعدی منتقل کردند، در بیمارستان سعدی ساعت 8 صبح 1360/3/8 به ملکوت اعلاء پیوست و به آرزوی دیرینه اش که شهادت در راه اسلام بود رسید و پس از نقل و انتقال از شیراز به تهران درروز دوشنبه مورخه 1360/3/11 مصادف با مبعث حضرت رسول اکرم (ص) به خاک سپرده شد، یاد آور می شوم درآن زمانی که ما شیراز رفته بودیم تا جسدش را تحویل بگیریم برادران زحمتکش بنیاد شهید شیرازمی گفتند، شب آخری که این شهید به حالت اغمی در بیمارستان بود تا صبح فریاد می زد، مادر، مادر، فرمانده دستور بده، بچه ها حمله کنید، و این آخرین کلماتی بود که به زبان آورده بود، که می توانم متذکر شوم این سخنان حاکی از ایمان قوی و هدف مقدس و راسخ او بود. تا باشد انشاالله ما هم ادامه دهندۀ راه آن شهید و شهیدان گلگون کفن راه آزادی و اسلام باشیم، آمین، یادش گرامی باد.<ref>[http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/4827منبع سایت شهدای ارتش]</ref>
==پانویس== منبع سایت شهدای ارتشhttp://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails<references/4827>
۱٬۰۶۹
ویرایش