شهید سید تقی حسینی عبدل آبادی: تفاوت بین نسخهها
Mehtari9705 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «تاریخ تولد : 1351/04/20 نام : سیدتقی محل تولد : نیشابور نام خانوادگی : حسینیعب...» ایجاد کرد) |
Kheyri9803 (بحث | مشارکتها) (←خاطرات) |
||
| سطر ۱۷: | سطر ۱۷: | ||
• به خاطر دارم وقتی که سید تقی برای اولین بار از جبهه به مرخصی آمده بود چنان جبهه و جنگ در روحیه او تاثیر گذاشته بود که دیگر نمی توانستیم جلوی او را بگیریم و ایشان اشتیاق بیشتری داشت که دوباره اعزام شود و هر چه ما می خواستیم مانع رفتن او شویم ولی ایشان در جواب ما می گفت : گر کسی یک بار به جبهه برود شور و شوق و اشتیاقی که در بین رزمندگان هست را ببیند ، دیگر نمی تواند در خانه بماند و در رختخواب راحت استراحت کند . | • به خاطر دارم وقتی که سید تقی برای اولین بار از جبهه به مرخصی آمده بود چنان جبهه و جنگ در روحیه او تاثیر گذاشته بود که دیگر نمی توانستیم جلوی او را بگیریم و ایشان اشتیاق بیشتری داشت که دوباره اعزام شود و هر چه ما می خواستیم مانع رفتن او شویم ولی ایشان در جواب ما می گفت : گر کسی یک بار به جبهه برود شور و شوق و اشتیاقی که در بین رزمندگان هست را ببیند ، دیگر نمی تواند در خانه بماند و در رختخواب راحت استراحت کند . | ||
• به خاطر دارم وقتی که سید تقی برای اولین باری که می خواست به جبهه برود گویی به من الهام شده بود که دیگر بر نمی گردد . هر چه اصرار کردم که حالا نرو و چند روزی صبر کن ، حاضر نشد و خودش را در آغوش من انداخت و گفت : مادر جان من نمی توانم اینجا بمانم . من دلم آنجا پیش بچه ها ست هر چه زود تر باید برگردم و گویی خودش هم می دانست که دیگر بر نمی گردد . بالاخره رفت و آن آخرین دیدار ما بود و پس از چند وقت خبر شهادتش را آوردند . | • به خاطر دارم وقتی که سید تقی برای اولین باری که می خواست به جبهه برود گویی به من الهام شده بود که دیگر بر نمی گردد . هر چه اصرار کردم که حالا نرو و چند روزی صبر کن ، حاضر نشد و خودش را در آغوش من انداخت و گفت : مادر جان من نمی توانم اینجا بمانم . من دلم آنجا پیش بچه ها ست هر چه زود تر باید برگردم و گویی خودش هم می دانست که دیگر بر نمی گردد . بالاخره رفت و آن آخرین دیدار ما بود و پس از چند وقت خبر شهادتش را آوردند . | ||
| + | ==نگارخانه تصاویر== | ||
| + | <gallery> | ||
| + | |||
| + | Image:7286 (1).jpg | ||
| + | |||
| + | |||
| + | </gallery> | ||
| + | |||
منبع سایت یاران رضا | منبع سایت یاران رضا | ||
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7286 | http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7286 | ||
نسخهٔ ۱۶ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۵۶
تاریخ تولد : 1351/04/20 نام : سیدتقی محل تولد : نیشابور نام خانوادگی : حسینیعبدلابادی تاریخ شهادت : 1367/03/30 نام پدر : سیدمحمد مکان شهادت : تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت : شغل : محصل یگان خدمتی : گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
خاطرات
• به یاد دارم روز چهلم شهادت همسنگران سید تقی بود که فرمانده ایشان در کنار مزار شهیدان سخنرانی می کرد و ما هم در آنجا بودیم که او گفت : خوشا به حال مادر شهید سید تقی حسینی که گمنام شهید شد . عمویش فورا به فرمانده گفت : مادرش در آنجا حضور دارد و هنوز نمی داند که فرزندش شهید شده است . من هم تا این سخن را شنیدم از حال رفتم . بعد از مدتی که به هوش آمدم فرمانده سید تقی به طرف من آمد و گفت : مادر جنازه فرزندت را پیدا کردیم او سالم است و من از فردا آماده ام تا با هم بروی و جنازه او را بیاوریم . عمویش به منطقه رفت و مدت 5 روز در منطقه دنبال جنازه می گشت تا سرانجام او را در تهران پیدا کرد . وقتی برگشت من به دیدنش رفتم ، تا چشمش به من افتاد شروع کرد به گریه کردن گفتم : چرا جنازه پسرم را با خود نیاوردی ، گفت : تا او را دیدم قلبم گرفت و نتوانستم او را بیاورم . خودت برو ، چون پدر ندارد باید خودت بروی . من هم به تهران رفتم . ساعت 12 ظهر بود که به معراج شهدا رفتم و از آنجا وارد سرد خانه شدم . چشمم به جنازه تقی افتاد و دکمه های لباسش را باز کردم جورابهایش را در آوردم و تمام بدنش را نگاه کردم . دست راستش شکسته بود و خون تمام صورتش را گرفته بود . از حال رفتم و دیگر چیزی نفهمیدم . وقتی به هوش آمدم گفتند شما با قطار به نیشابور بروید . ما جنازه را با هواپیما به مشهد فرستادیم . هنگامی که می خواستند جنازه را تشییع به آنها گفتم : او پدر ندارد و برادر بزرگش هم در سربازی است صبر کنید تا برگردد . مدت 10 روز جنازه را در سردخانه نگه داشتند ولی چون از برادرش خبری نشد شایع کرده بودند که احتمالا او هم مفقود شده است . جنازه تقی را به خاک سپردند و پس از چهل روز برادرش از سربازی برگشت . • به یاد دارم وقتی که تقی می خواست به جبهه برود او را به شهر بردند تا از آنجا اعزام کنند و بدون آنکه با ما خداحافظی کند رفت . چون من به او اجازه رفتن نمیدادم ، به مشهد رفتم تا بتوانم او را منصرف کنم . وقتی که به مشهد رسیدیم مشاهده کردم تقی با دیگر رزمندگان در صف ایستاده است و لباس بسیجی به تن دارد . تا چشمم به او افتاد اشک در چشمانم حلقه زد . او هم مرا دید و به طرفم آمد . گفتم : من راضی نیستم تو به جبهه بروی تو دو مرتبه به جبهه رفتی و هم اینک مجروح هستی بیا و این بار صرف نظر کن . ولی او اینقدر اصرار کرد و صورت مرا بوسید و گفت : مادر جان همین یک بار را اجازه بده بروم . بالاخره با اصرار زیاد او با رفتنش موافقت کردم . بلند گو ها بلند اسمها را می خواندند تا اسم تقی به گوشم رسید صورتش را بوسیدم و او هم دوان دوان بطرف صف حرکت کرد و راهی حرم امام رضا (ع) شدند تا از آنجا عازم جبهه شوند. • هنگامی که سید تقی در جبهه بسر می برد در نامه هایش نوشته بود که دو نفر از بچه های روستا به نام های مصطفی باغشنی فرزند حاج عباس و علی باغشنی فرزند حاج عبد ا.... با او در یک سنگر هستند پس از چندی جنازه این دو شهید را به روستا آوردند تشییع کردند . من در همان موقع متوجه شدم که تقی به شهادت رسیده است ولی وقتی که به بنیاد شهید مراجعه کردم آنها گفتند ، ما خبری از سید تقی نداریم و ما بعدا فهمیدیم که تعداد هفت نفر از بچه ها در سنگر بوده اند از جمله سید تقی که گلوله به وسط سنگر خورده و همگی به درجه رفیع شهادت نائل شده اند . ولی چون مدارک سید تقی مفقود شده است جنازه او جزء شهدای گمنام تلقی شد . پس گذشت چهل روز که از تشیع جنازه همسنگران سید تقی گذشت ، جنازه سید تقی را منتقل کردند . • به خاطر دارم وقتی که سید تقی برای اولین بار از جبهه به مرخصی آمده بود چنان جبهه و جنگ در روحیه او تاثیر گذاشته بود که دیگر نمی توانستیم جلوی او را بگیریم و ایشان اشتیاق بیشتری داشت که دوباره اعزام شود و هر چه ما می خواستیم مانع رفتن او شویم ولی ایشان در جواب ما می گفت : گر کسی یک بار به جبهه برود شور و شوق و اشتیاقی که در بین رزمندگان هست را ببیند ، دیگر نمی تواند در خانه بماند و در رختخواب راحت استراحت کند . • به خاطر دارم وقتی که سید تقی برای اولین باری که می خواست به جبهه برود گویی به من الهام شده بود که دیگر بر نمی گردد . هر چه اصرار کردم که حالا نرو و چند روزی صبر کن ، حاضر نشد و خودش را در آغوش من انداخت و گفت : مادر جان من نمی توانم اینجا بمانم . من دلم آنجا پیش بچه ها ست هر چه زود تر باید برگردم و گویی خودش هم می دانست که دیگر بر نمی گردد . بالاخره رفت و آن آخرین دیدار ما بود و پس از چند وقت خبر شهادتش را آوردند .
نگارخانه تصاویر
منبع سایت یاران رضا http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7286