==زندگینامه==
*زندگینامه اول
بیست و ششم اسفند ماه سال 1344 چشم به جهان گشود. کودکی آرام بود. در کارهای کشاورزی از جمله درو کردن به پدر و مادرش کمک می کرد. دوره ی ابتدایی را در مدرسه عزت آباد شهرستان درگز گذراند.
به اتفاق خانواده اش پس از مهاجرت از درگز به شهرستان مشهد رفت. دوره راهنمایی را در مدرسه محراب خان مشهد ادامه داد که پس از مدتی ترک تحصیل کرد و به کارهای انقلاب پرداخت.
منبع:"فرهنگنامه جاودانه های تاریخ(زندگینامه فرماندهان شهیداستان خراسان)"نوشته ی سید سعید موسوی,نشر شاهد,تهران-1385
==*زندگینامه دوم==
عبّاس بابلى توت فرزند حسین در تاریخ بیست و ششم اسفندماه سال 1344 چشم به جهان گشود.
علاوه بر خواندن قرآن کتابها و رسالهى حضرت امام،کتابهاى شهید هاشمى نژاد،شهید مدنى و استاد مطهّرى رامطالعه مىکرد.در دوران انقلاب در راهپیمایىها شرکت داشت.
زمانى که امام به ایران آمد بسیار خوشحال شد. بعد از پیروزى انقلاب اسلامى با عضو شدن در بسیج به نگهبانى و گشت مىپرداخت. بعد از مدّتى به استخدام سپاه در آمد. زمانى که در استخدام سپاه بود، اگر از سپاه براى او موادّ غذایى مىآوردند،بسیار ناراحت مىشد و آنها را پس مىداد. سیّد عبّاس بابلى توت در 20 سالگى با خانم عصمت صهبایى فردوس پیمان مقدّس ازدواج بست. مدّت زندگى مشترک آنها 6 ماه بود. همچنین مىگوید: «به من توصیه مىکرد که زهرا گونه باشم. از غیبت بیزار بود. یک شب در خانه برادرم دعوت بودیم. بعد از اینکه از خانه بیرون آمدیم، گفتم: برنجشان خمیر بود. شهید گفت: برو به خانه شان و بگو چه گفتهاى؟ من از غیبت متنفّر هستم.» به روحانیّت علاقه داشت. از آدمهاى لاابالى بدش مىآمد. سعى مىکرد مشکلات و گرفتارىهاى مردم را تا جایى که امکان دارد،حلّ و فصل کند. اخلاق خوبى داشت. با برادران و خواهران خود به تندى صحبت نمىکرد. به خواهران خود توصیه مىکرد که حجاب خود رارعایت کنند. نمازش را سر وقت مىخواند. پشت سر پدر و مادرش راه مىرفت. صبح هاى جمعه دعاى ندبه مىخواند. نماز شبش ترک نمىشد. پدر شهید سیّد حسین حسینى نژاد مىگوید: «زمانى که بنى صدر رئیس جمهور بود، شهید مىگفت: بنى صدر خوب نیست. ولى ما مىگفتیم: چون رهبر او را قبول دارد، ما هم او را قبول داریم ومىگوییم خوب است. ولى او از همان ابتدا او را مىشناخت.» براى حفظ انقلاب و اسلام سفارش زیادى مىکرد. با شروع جنگ تحمیلى به پیام امام لبیک گفت و عازم جبهه شد.مىگفت: «مىرویم تا پیروز شویم.» شعار «تا خون در رگ ماست،خمینى رهبر ماست» را مدام تکرار مىکرد. همسر شهید مىگوید: «من او را از رفتن به جبهه منع مىکردم،ولى او مىگفت: به خاطر دینم باید به جبهه بروم و اگر نروم جواب حضرت على(ع) و حضرت فاطمه(س) را بعدا چه بدهم. او با من صحبت کرد و مرا راضى نمود.» پدر شهید مىگوید: «اوّلین بارى که از جبهه آمد، یک گوسفندبراى او قربانى کردیم. او گفت: جبهه براى من مثل دانشگاهاست.»
از جبهه که مىآمد به «صله رحم» مىپرداخت. در پشت جبهه به رزمندگان کمک مىکرد. مهمّات و اسلحه براى آنها مىبرد و کم و کسرىهاى آنها را رفع مىکرد. حبیب کربلایى همرزم شهید مىگوید: «شب عملیّات که در کانال بودیم. باران گلوله مىریخت و ما مهمّات به تیربار مىرساندیم.آنجا غیر از خاک چیزى نبود و کسى شناخته نمىشد. در آنجا سیّدعبّاس مهمّات براى رزمندگان مىبرد.» پدر شهید مىگوید: «شهید به ما سفارش مىکرد که اسلحهى مرازمین نگذارید.» عصمت صهبایى فردوس همسر شهید مىگوید: «ایشان مىگفتند: چند نوع شهید داریم. یکى شهید مىشود تا غنیمت بگیرد،یکى براى حقوق، یکى براى این که اسمش باقى بماند و یکى براى رضاى خدا شهید مىشود.» پدر شهید مىگوید: «زمانى که برادر بزرگ ایشان سیّداکبر به شهادت رسید، سر قبر او نشسته بود و مىگفت: خدا کند من هم به شهادت برسم که این آرزوى من است. بعد از سه سال از این جریان شهید شد.»همچنین مىگوید: «بار آخرى که مىخواست برود، به او گفتم:نرو. گفت: جبهه به ما نیاز دارد. ما به اصول جنگ مسلّط شدهایم و بایدبرویم. گفتم: برو. خدا پشت و پناهت. رفت و دیگر برنگشت.» همسر شهید مىگوید: «شب آخرى که مىخواست به جبهه برود،نماز شب مىخواند و بسیار گریه مىکرد. او عاشق شهادت بود.دفعهى آخرى که به جبهه رفت، به ایشان گفتم: مرا حلال کنید.گفتند: این چه حرفى است. من از شما راضى هستم، خدا هم راضى باشد.» سیّد حسین حسینى نژاد پدر شهید مىگوید: «خواب دیدم سیّد عبّاس با یک عباى سفید و کلاه سفید آمد. گفتم: چرا دیر آمدى؟گفت: درگیر بودم. صبح به بنیاد شهید رفتم که خبر شهادت او را به من دادند.» سیّد عبّاس بابلى توت در تاریخ 25/4/1363، در عملیّات بدر،در منطقهى «هورالعظیم» مفقود الأثر گردید. در تاریخ 12/4/1376جسد وى پس از کشف و تشییع، در بهشت رضا(ع) مشهد به خاک سپرده شد. شهید در وصیّت نامه خود مىگوید: «آمدنم به جبهه از روى آگاهى و شناخت، نسبت به اسلام و احساس وظیفه شرعى و الهى بوده است. و مرگ را هم عاشقانه، مخلصانه و براى رضاى خداى متعال پذیرا هستم. از این که در سنین جوانى دار فانى را وداع مىکنم وافتخار نوشیدن شربت شهادت را در راه خدا کسب نمودهام،خوشحال بوده و آرزومندم که خونم در راه اعتلاى اسلام و آگاهى هرچه بیش از پیش مؤثّر واقع گردد.»همچنین مىگوید: «پدر جان، مرا ببخش. مادر جان، شما تنهاکسى هستى که بیش از همه برایم ناراحتى. فقط شما را به صبرراهنمایى مىکنم و با خوشحالى خود در مرگم، مشت محکمى به دهان دشمنان انقلاب بزنید. از نور چشمانم، پدر و مادرم، حلالیّت، ازبرادرانم التماس دعا و از خواهرانم صبر و شکیبایى و استقامت مىخواهم.»<ref>[http://%20%20%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=3394 سایت شهدای یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />