ویرایش‌ها

شهید غلام حسین جعفرزاده

۵۴ بایت حذف‌شده، ‏۱۶ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۴۸
/* خاطرات */
==خاطرات==
*خداوند به من دو فرزند پسر عطا کرد که یکی را از دست داده بودم و به همین دلیل غلامحسین که پسر دوم من بود خیلی اصرار کردم که به جبهه نرود چون ما تنها می شویم و کسی نیست به کارهای ما رسید می کند ما 12 نفر بودیم.من به او پیشنهاد کردم شما این بار به جای رفتن به جبهه پشت جبهه به صورت کمک نقدی به جبهه ها کمک کن او در جواب گفت:مادر پول جلوی گلوله ها را نمی گیرد اگر به پول می بود امام از پول یک کوه می ساخت تا جلوی گلوله ها را بگیرد در مقابل گلوله های صدام باید جان داد باید خون داد او گفت:برادرم شهید شده اگر من هم لیلقت داشته باشم شهید می شوم و شما خانوادة روستا می شوید که دو پسر داشته که هر دو را در راه خدا داده است مردم روستا به شما افتخار می کنند و شما را روی چشمهایشان جای می دهند و نمی گذارند شما تنهایی را احساس کنید و به شما رسیدگثی می کنند .
- خداوند به *وقتی برادر بزرگتر من دو فرزند پسر عطا کرد که یکی را از دست داده بودم شهید شده بود غلامحسین خوشحال بود و می گفت:خوشا به همین دلیل غلامحسین که پسر دوم حال برادرم من بود خیلی اصرار کردم که هم باید به جبهه نرود چون ما بروم نمی گذارم اسلحه برادرم روی زمین بماند و راه او را ادامه می دهم.گفتم:اگر شما بروی دیگر سرپرستی نداریم و تنها می شویم و کسی نیست به کارهای ما رسید می کند ما 12 نفر بودیم.گفت:خواهر جان من به او پیشنهاد کردم شما این بار به جای رفتن نذر کرده ام 3 ماه به جبهه پشت جبهه به صورت کمک نقدی به جبهه ها کمک کن بروم .او در جواب می گفت:مادر پول جلوی گلوله ها را نمی گیرد اگر به پول می بود امام از پول یک کوه می ساخت تا جلوی گلوله ها را بگیرد در مقابل گلوله های صدام ما باید جان داد باید خون داد او گفت:برادرم شهید شده اگر من هم لیلقت و شهادت را دوست داشته باشم شهید می شوم باشیم.و شما خانوادة روستا می شوید همین عقیده بود که دو پسر داشته که هر دو او را در راه خدا داده است مردم روستا به شما افتخار می کنند و شما را روی چشمهایشان جای می دهند و نمی گذارند شما تنهایی را احساس کنید و به شما رسیدگثی می کنند جبهه کشاند .
- وقتی *با توجه به اینکه برادر بزرگتر من غلام حسین شهید شده بود غلامحسین خوشحال بود و او هم قصد اعزام به جبهه را داشت من می خواستم او را از این کار منصرف کنم . امّا غلامحسین گفت:خوشا به حال برادرم من هم باید به جبهه بروم نمی گذارم اسلحه برادرم روی زمین بماند نذری کرده ام و راه او باید آن را ادامه می دهمادا کنم .گفتم:اگر شما بروی دیگر سرپرستی نداریم و تنها می شویم جریان چیست ؟ گفت:خواهر جان من نذر کرده ام 3 ماه به جهت درد کلیه اای که داشتم به دکتر مراجعه کردم پزشک از در مان من ناامید بود و گفت شما اگر می خواهی حالت بهتر شود باید عمل جراحی کنی . که به پول زیاد نیاز دارد . من از پیش پزشک نا امیدانه خارج شدم و در همان لحظه نذری برای امام حسن مجتبی (ع) کردم که گوسفندی بکشم و اگر خوب شدم یک بار دیگر به جبهه بروم .او می گفت:ما باید شهید بعد از برگشتن از پیش دکتر بلافاصله گوسفند را قربانی کردم و شهادت همان دارو های قبلی را دوست داشته باشیممصرف کردم .بعد از چند وقت دو باره پیش همان پزشک رفتم تا یک بار دیگر من را معاینه کند . دکتر وقتی من را ویزیت کرد و همین عقیده بود با کمال تعجب گفت : آثاری از بیماری در شما نیست . به من گفت : شما چه کار کردی که این گونه نتیجه داد؟ لذا ایشان جهت ادای نذر خود اصرار داشت که او را به جبهه کشاند برود .
- *چند روز قبل از اعلام خبر شهادت غلامحسین یک شب خواب دیدم در خانه نشستم یکی از همرزمان ایشان وارد منزل شد در حالی که در دستش یک پلاستیک دارو بود با توجه به اینکه برادر غلام حسین شهید شده بود و او هم قصد اعزام به جبهه را داشت من می خواستم او را دیدن ایشان از این کار منصرف کنم . امّا غلامحسین گفت : من نذری کرده ام جا بلند شدم و باید آن را ادا کنم . گفتم : جریان چیست ؟ غلامحسین کجاست؟او گفت : پشت سر من به جهت درد کلیه اای که داشتم به دکتر مراجعه کردم پزشک از در مان من ناامید بود و گفت شما اگر می خواهی حالت بهتر شود باید عمل جراحی کنی . که به پول زیاد نیاز دارد آید. من از پیش پزشک نا امیدانه خارج شدم و در همان لحظه نذری برای امام حسن مجتبی (ع) کردم حالت داخل حیاط شدم دیدم که گوسفندی بکشم غلامحسین در حیاط است با او گفتم:غلامحسین آمدی خوش آمدی تا این جمله را گرفتم او رفت و اگر خوب شدم یک بار دیگر به جبهه بروم . نیامد بعد از برگشتن اینکه از پیش دکتر بلافاصله گوسفند را قربانی کردم و خواب بیدار شدم گویی به من الهام شد که همسرم شهید شده است فردای آن روز دیدم همان دارو های قبلی را مصرف کردم . بعد از چند وقت دو باره پیش همرزم غلامحسین با همان پزشک رفتم تا یک بار دیگر من را معاینه کند . دکتر وقتی من را ویزیت کرد لباس و با کمال تعجب همان پلاستیک دارو آمد به منزل ما آمد به ایشان گفتم غلامحسین کجاست؟او گفت : آثاری از بیماری در شما نیست . به دو سه روز دیگر می آید من گفت : شما چه کار کردی همان جا حدس زدم که این گونه نتیجه داد؟ لذا خبرهایی است که بعد از 3 روز خبر شهادت ایشان جهت ادای نذر خود اصرار داشت که به جبهه برود را برای ما آوردند .
- چند روز قبل *به نقل از اعلام خبر شهادت غلامحسین یک خود شهید و من شب خواب دیدم با امام جمعة مشهد نماز جماعت خواندم.که خدا ما به راه هدایت کند در خانه نشستم یکی از همرزمان خواب نزد یک سیدی رفتم ایشان وارد منزل شد به من گفت:شب نخواب و تا صبح نماز بخوان در حالی خواب دیدم که در دستش یک پلاستیک دارو بود بنده خدایی نماز را خوب یاد نداشت با دیدن ایشان از جا بلند شدم و او گفتم:غلامحسین کجاست؟او این نماز شما فایده ای برایت ندارد او گفت:پشت سر من این نماز را می آید.خوانم که از رانده شده های در گاه خداوند نباشم بعد از این جریان من به سنگر خودم رفتم و خوابیدم خواب دیدم یک جوانی آمده تا از من عکس بگیرد دوستانم مزاهم می شدند و نمی گذاشتند من عکس بگیرم در همان حالت داخل حیاط شدم آن لحظه دیدم که غلامحسین در حیاط یک فرد ناشناس به جمع ما وارد شد و به من گفت:دشمن شما فردی است که الان وارد خانه می شود من با او در خواب زد و خورد زیادی کردم و پیروز شدم بعد از چند لحظهذ دیدم که آقای شیرازی مرا نزد خود خواست او مرا به جای بزرگ و روشنی برددر آن جا وارد یک خانه شدیم ایشان به من گفت:وضو داری؟من گفتم:غلامحسین آمدی خوش آمدی بله ایشان رفتند تا وضو بگیرند.من متوجه در آن خانه شدم دیدم پرده در خانه بالا زده شد و فضای آن جا و هر لحظه نورانی تر می شود فردی شبیه یک روحانی از آن در وارد شد در آن لحظه من با خودم گفتم:خدایا چه کار کنم؟دوباره دیدم یک خانم قد بلند نورانی وارد خانه شد به طرف من آمد در حالی که در دستش یک خمیر بود همه به ایشان می گفتند بیبی این جمله خمیر را گرفتم او رفت به ما بدهید.آن خانم گفت:من خودم می دانم که این خمیر را به چه کسی بدهم.وقتی نزدیک من رسیدند خمیر را جلوی بینی من گرفتند تا من به ه.ش بیایم من یک نفس عمیق کشیدم و یا حسین گفتم و دیگر نیامد بعد از اینکه از خواب بیدار شدم گویی .*شبی غلامحسین در سرزمین های کشاورزی مشغول آبیاری بود . همچنین ایشان مسئولیت آبیاری باغی معروف به من الهام شد باغ گمرکی را بر عهده داشت که همسرم شهید شده است فردای آن روز دیدم همان همرزم غلامحسین مربوط به مردم بود در حین آبیاری در باغ با همان لباس دیدن درختهای هلو حوس کرد که یکی از آنها را بخورد . وقتی هلو چید و با همان پلاستیک دارو آمد خورد دلشوره عجیبی به دلش می افتد . قلباً از انجام این کار پشیمان می شود . و صاحب باغ هم نبوده تا از او حلالیت بطلبید . اتفاقاً در همان شبی که غلامحسین در منزل حضور نداشت یکی از گوسفندان ما آمد به بدون هیچ دلیلی از بین رفت . صبح که ایشان گفتم غلامحسین کجاست؟او گفت:دو سه روز دیگر می به منزل آید بدون هیچ حرفی از من همان جا حدس زدم که خبرهایی پرسید شب قبل در منزل اتفاقی نیفتاده است من هم برای اینکه او ناراحت نشود جریان را نگفتم . تا اینکه بالاخره فهمید که بعد یکی از 3 روز خبر شهادت ایشان گوسفندانش از بین رفته است دستهایش را برای ما آوردند به آسمان بلند کرد و وگفت : خدایا شکر که به این ترتیب کار بد من را جبران کردی و باعث شدی سالم صاف شده و لقمه حرام به بچه هایم ندهم .
- به نقل *من دو فرزند پسر داشتم که قبل از خود شهید شهادت غلام حسین یکی را از دست داده بودم و من شب با امام جمعة مشهد نماز جماعت خواندم.به غلامحسین خیلی اصرار می کردم که خدا نرود چون تنها می شویم به غلامحسین می گفتم چه کسی بعد از تو از ما سر پرستی کند؟ به راه هدایت کند ایشان گفتم که نرود در خواب نزد عوض پول یک سیدی رفتم ایشان بسیجی را حساب کن و به من دولت بده و خودت نرو! اما غلامحسین گفتکه :شب نخواب و پول جلوی گلوله را نمی گیرد اگر به پول می بود امام یک کوه می ساخت تا صبح نماز بخوان در خواب دیدم که یک بنده خدایی نماز جلوی گلوله ها را خوب یاد نداشت با او بگیرد برای گلوله های صدام باید جان داد باید خون داد تا اثر کند گفتم:این نماز شما فایده ای برایت ندارد او نرو خدا قبول می کند ولی غلامحسین گفت:برادرم شهید شده من این نماز را هم اگر لیاقت داشته باشم شهید می خوانم که از رانده شده های شوم بعد شما در گاه خداوند نباشم بعد از این جریان من به سنگر خودم رفتم روستا پدر و خوابیدم خواب دیدم یک جوانی آمده تا از من عکس بگیرد دوستانم مزاهم مادر نمونه می شدند و نمی گذاشتند من عکس بگیرم در آن لحظه دیدم شوید که یک فرد ناشناس به جمع ما وارد شد دو پسر داشته و به من گفت:دشمن شما فردی است که الان وارد خانه می شود من با او هر دو را در خواب زد و خورد زیادی کردم و پیروز شدم بعد راه خدا از چند لحظهذ دیدم که آقای شیرازی مرا نزد خود خواست او مرا به جای بزرگ دست داده اید و روشنی برددر آن جا وارد یک خانه شدیم ایشان مردم روستا به من گفت:وضو داری؟من گفتم:بله ایشان رفتند تا وضو بگیرند.من متوجه در آن خانه شدم دیدم پرده در خانه بالا زده شد وجودتان افتخار می کنند و فضای آن جا و هر لحظه نورانی تر می شود فردی شبیه یک روحانی از آن در وارد شد در آن لحظه من با خودم گفتم:خدایا چه کار کنم؟دوباره دیدم یک خانم قد بلند نورانی وارد خانه شد کمال میل به طرف من آمد در حالی که در دستش یک خمیر بود همه به ایشان شما رسیدگی می گفتند بیبی این خمیر را به ما بدهیدکنند .آن خانم گفت<ref>[http:من خودم می دانم که این خمیر را به چه کسی بدهم//yaranereza.وقتی نزدیک من رسیدند خمیر را جلوی بینی من گرفتند تا من به ه.ش بیایم من یک نفس عمیق کشیدم و یا حسین گفتم و از خواب بیدار شدم ir/ShowSoldier.aspx?SID=5708 سایت شهدای یاران رضا]</ref>
- شبی غلامحسین در سرزمین های کشاورزی مشغول آبیاری بود . همچنین ایشان مسئولیت آبیاری باغی معروف به باغ گمرکی را بر عهده داشت که مربوط به مردم بود در حین آبیاری در باغ با دیدن درختهای هلو حوس کرد که یکی از آنها را بخورد . وقتی هلو چید و خورد دلشوره عجیبی به دلش می افتد . قلباً از انجام این کار پشیمان می شود . و صاحب باغ هم نبوده تا از او حلالیت بطلبید . اتفاقاً در همان شبی که غلامحسین در منزل حضور نداشت یکی از گوسفندان ما بدون هیچ دلیلی از بین رفت . صبح که ایشان به منزل آید بدون هیچ حرفی از من پرسید شب قبل در منزل اتفاقی نیفتاده است من هم برای اینکه او ناراحت نشود جریان را نگفتم . تا اینکه بالاخره فهمید که یکی از گوسفندانش از بین رفته است دستهایش را به آسمان بلند کرد و وگفت : خدایا شکر که به این ترتیب کار بد من را جبران کردی و باعث شدی سالم صاف شده و لقمه حرام به بچه هایم ندهم .
 
- من دو فرزند پسر داشتم که قبل از شهادت غلام حسین یکی را از دست داده بودم و به غلامحسین خیلی اصرار می کردم که نرود چون تنها می شویم به غلامحسین می گفتم چه کسی بعد از تو از ما سر پرستی کند؟ به ایشان گفتم که نرود در عوض پول یک بسیجی را حساب کن و به دولت بده و خودت نرو! اما غلامحسین گفت که : پول جلوی گلوله را نمی گیرد اگر به پول می بود امام یک کوه می ساخت تا جلوی گلوله ها را بگیرد برای گلوله های صدام باید جان داد باید خون داد تا اثر کند گفتم نرو خدا قبول می کند ولی غلامحسین گفت: برادرم شهید شده من هم اگر لیاقت داشته باشم شهید می شوم بعد شما در روستا پدر و مادر نمونه می شوید که دو پسر داشته و هر دو را در راه خدا از دست داده اید و مردم روستا به وجودتان افتخار می کنند و با کمال میل به شما رسیدگی می کنند .
 
<ref>[http://%20%20http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=%205708 سایت شهدای یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
دیوانسالار، مدیر، uploader
۵٬۰۸۰
ویرایش