- حسین بعد از این که ازدواج کرد حدود 2 سال بود که براى ما یک قطعه زمینى در شهر گرفته و در حد توانش اتاقى براى ما ساخته بود که داخل آن زندگى مىکردیم و به من مىگفت: پدر، دیگر شما لازم نیست به دنبال چوپانى بروید و کارهاى دامدارى کنید. تا به حال شما زحمت کشیدید و ما خوردیم حال نوبت ما است که زحمت بکشیم و شما استراحت کنید و هر چه پیدا کردیم با هم مىخوریم و زندگى را مىگذرانیم .
- یک روز که برادر حسین به منزل ما آمده بود دیدم خیلى ناراحت و گرفته است، از ایشان جویاى احوال حسین شدم. گفت: چیزى نیست، از اسفراین خبر دادهاند که پدر خانم من مریض است، باید به همراه شما و خانمم به اسفراین برویم. من گفتم: دروغ است. حتماً براى بچهها یا شوهرم اتفاقى افتاده است. به هر نحوى بود به اسفراین برگشتیم من آگاه شده بودم که حسین شهیده شده است .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6903 سایت یاران رضا]</ref>
- ==پانویس==
منبع سایت یاران رضا http: <references //yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6903>