ویرایشها
/* خاطرات */
==خاطرات==
• قبل از اینکه به جبهه برود به همسرش گفته بود که من فقط یک ماه دیگر زنده ام و باید به جبهه بروم و بالاخره ما را با گریه راضی کرد که اجازه بدهیم به جبهه برود .حتی برای یک روز هم اینجا نماند و به جبهه رفت و درستت رأس یک ماه به شهادت رسید.
• یک شب ایشان را در خواب دیدم که به همراه چند نفر دیگرلباس رزم پوشیده اند بعد دیدم که وارد خاکریزی شدند .گرد و خاکی بلند شد و دیگر ابولحسن دیده نشد .بعد از چند روز بود که خبر شهادت ایشان را آوردند .منبع سایت یاران رضا<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7023سایت یاران رضا]</ref>==نگارخانه تصاویر==<gallery> Image:7023 (1).jpg </gallery> ==پانویس==<references />