ویرایش‌ها

شهیدابوالحسن ممتاز آزاد

۱٬۱۶۸ بایت اضافه‌شده، ‏۲۰ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۱۰
Khoshkenar9712 صفحهٔ [[شهید ابوالحسن ممتاز آزاد]] را به [[شهیدابوالحسن ممتاز آزاد]] منتقل کرد
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = ابوالحسن ممتاز آزاد
|تصویر = abolhasan-momtazazad.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =
|شهادت =
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها =
|جنگ‌‌ها =
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل =
|خانواده =
}}
 
 
شهید ابوالحسن ممتاز آزاد
==زندگینامه==در سال [[1309 ]] در شهر [[قزوین ]] دیده به جهان گشود. این شهید پس از تحصیل تا پایه هفتم (نظام قدیم) به شغل کفاشی مشغول شد و در سال 1328 ازدواج کرد که ثمره آن یک فرزند دختر و 4 فرزند پسر بود.شهید ممتاز آزاد در پانزدهم خرداد [[1342 ]] بر اثر اصابت تیر به سر در بازار تهران به شهادت رسید و در «ابن بابویه» به خاک سپرده شد.
==روایت همسر شهید از روز شهادت==�ما در منزلمان اول هر ماه روضه خوانی داشتیم. سال [[1342 ]] بود و فعالیت های ضد رژیم داشت و من در جریان کارهایش قرار داشتم. می گفت در روضه خوانی هایی که برپا می کنیم ننشینی و برای دیگران از این فعالیت ها تعریف کنی!
در تکیه جوانان علمدار بود و بسیار در این فعالیت ها شرکت داشت و شب های محرم بود. در یکی از این شب ها مصادف با شب 15 خرداد بود به منزل آمد. خوابش نمی برد. پرسیدم چرا نمی خوابی؟ گفت: تو بخواب من کار دارم. گفتم: چه کاری؟ نگفت. گویی در حسینیه صحبت شده بود که فردا جلوی حسینیه بازار شلوغ می شود و قرار بود که آن ها برای ساعت 9 صبح آنجا باشند که پس از تجمعشان به رادیو ایران حمله کنند و آنجا را به تصاحب خود در آورند.
صبح فردایش وقتی که می خواست برود، به او گفتم: یک مقدار خرجی بده و او نیز 20 تومان به من داد و رفت.
یکی از مبارزات شهید ابوالحسن ممتاز آزاد به روایت همسر
تازه عروس بودم و بچه اولم را داشتم. یک روز که ناهار را پخته بودم منتظر ابوالحسن بودم که بیاید و با هم ناهار را بخوریم ولی او دیر کرده بود و من همچنان منتظر بودم و ناهار خود را نیز نخوردم. سابقه نداشت هیچ وقت ناهار نیاید. تا 8-9 شب طول کشید و او هنوز نیامده بود. گویا مجلس شلوغ شده بود و می خواستند که مجسمه شاه را پایین بیندازند. یکی از سربازان که بالا رفته بود تا طناب را دور مجسمه بیندازد تیر خورده و پایین افتاده بود. ابوالحسن می خواست پس از آن سرباز این کار را بعهده بگیرد که به سویش شلیک می شود و او که در حال فرار بود تیر به تیربرق اصابت کرده و تکه ای از ستون تیربرق پریده و با شتاب به گوش ابوالحسن برخورد کرده بود و او که هول کرده بود لگدی به دری زده، در باز شده و خود را به داخل حیات پرتاب کرده بود.
بیهوش شده بود و پیرزنی در آن منزل زندگی می کرد که با صدای در به حیات آمده و ابوالحسن را بیهوش می بیند. با مقداری کاهگل که آب زده بود و جلوی بینی ابوالحسن گرفته بود، او را بهوش آورده بود. پس از بهوش آمدن پرسیده بود که کجایم. پیرزن به او گفته بود نترس، خودت به اینجا آمدی و او را به خانه برده بود و شربتی داده بود ولی چون بیرون شلوغ بود نگذاشته بود که برود و تا 9 شب او را نگه داشته بود تا سر و صداها که خوابیده بود، تاکسی که آشنا بود برایش گرفته بود تا این که به خانه برگشت و من اول با او قهر کردم تا این که ماجرا را برایم تعریف کرد.»<ref>سایت نویدشاهد</ref>
منبع:سایت نویدشاهد==پانویس==<references/>
۱٬۰۶۹
ویرایش