شهیدابوالفضل جنت آبادی: تفاوت بین نسخه‌ها

از دانش‌نامه فرهنگ ایثار , جهاد و شهادت
پرش به: ناوبری، جستجو
جز (Khoshkenar9712 صفحهٔ شهید ابوالفضل جنت آبادی را به شهیدابوالفضل جنت آبادی منتقل کرد)
 
(یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده)
سطر ۲۸: سطر ۲۸:
 
|خانواده                =  
 
|خانواده                =  
 
}}
 
}}
 
 
تاریخ تولد : 1349/12/30
 
نام : ابوالفضل‌ محل تولد : سبزوار
 
نام خانوادگی : جنت‌ابادی‌ تاریخ شهادت : 1365/12/11
 
نام پدر : علی‌اکبر مکان شهادت : شلمچه
 
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
 
شغل : یگان خدمتی :
 
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
 
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : راننده‌ماشین‌آلات‌را
 
 
 
   
 
   
  
 
==خاطرات==
 
==خاطرات==
ابوالفضل موقعی که دوستش شهید شد آمد و گفت : عمو من رویم نمی شود که به مجلس دوستم بروم. به او گفتم : این چه حرفی است که می گویی ؟ ابوالفضل گفت : نه عمو من شهید می شوم و دیگر بر نمی گردم . گفتم : برای چه ؟ گفت: من سنگر دار بی سنگرم . جان پناه و سنگری ندارم که پناهگاه من باشد .
+
ابوالفضل موقعی که دوستش شهید شد آمد و گفت : عمو من رویم نمی شود که به مجلس دوستم بروم. به او گفتم : این چه حرفی است که می گویی ؟ ابوالفضل گفت : نه عمو من شهید می شوم و دیگر بر نمی گردم . گفتم : برای چه ؟ گفت: من سنگر دار بی سنگرم . جان پناه و سنگری ندارم که پناهگاه من باشد .
آخرین باری که ابوالفضل که می خواست به جبهه برود گفت: مادر من می روم و شهید می شوم. ما همه دور هم جمع شده بودیم. ابوالفضل در حال شانه کردن موهایش بود و در همین حال به من گفت: این بار که من می روم شهید می شوم. و در همان حال با من خداحافظی کرد وگفت: اگر خبر شهادت مرا شنیدی ناراحت نشوی. من می خواستم که اولین بار که به جبهه می روم شهید شوم، ولی قسمت نشد. ان شاءا... این بار که بروم شهید می شوم. و در موقع رفتن در همه جای محل نوشته بود که ابوالفضل می رود.
+
آخرین باری که ابوالفضل که می خواست به جبهه برود گفت: مادر من می روم و شهید می شوم. ما همه دور هم جمع شده بودیم. ابوالفضل در حال شانه کردن موهایش بود و در همین حال به من گفت: این بار که من می روم شهید می شوم. و در همان حال با من خداحافظی کرد وگفت: اگر خبر شهادت مرا شنیدی ناراحت نشوی. من می خواستم که اولین بار که به جبهه می روم شهید شوم، ولی قسمت نشد. ان شاءا... این بار که بروم شهید می شوم. و در موقع رفتن در همه جای محل نوشته بود که ابوالفضل می رود.
ابوالفضل در آخرین دیدار با وجود اینکه با مادرش و من در روستای جنت آباد خداحافظی کرده بود. اما وقتی که من به محل کار خودم رفته بودم . مجددا" آمد و ازمن خدا حافظی کرد و من در حالیکه او را در بغل گرفته و شانه هایش را فشار می دادم . گفتم: پسرم مرد باش .
+
ابوالفضل در آخرین دیدار با وجود اینکه با مادرش و من در روستای جنت آباد خداحافظی کرده بود. اما وقتی که من به محل کار خودم رفته بودم . مجددا" آمد و ازمن خدا حافظی کرد و من در حالیکه او را در بغل گرفته و شانه هایش را فشار می دادم . گفتم: پسرم مرد باش .
• خاطرم هست که ابوالفضل را در سن 10سالگی به مشهد برده بودیم . ایشان به محض اینکه چشمش به یکی از سادات افتاد ، فریاد زد بابا امام . منظورش امام خمینی بود.به دنبال ایشان رفت وتادرب حوزه علمیه همراه ایشان بود وموقع خداحافظی دست ایشان را بوسید. وقتی آمد به او گفتم: کجا بودی ؟ گفت: همراه امام بودم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6003منبع سایت یاران رضا]</ref>
+
•خاطرم هست که ابوالفضل را در سن 10سالگی به مشهد برده بودیم . ایشان به محض اینکه چشمش به یکی از سادات افتاد ، فریاد زد بابا امام . منظورش امام خمینی بود.به دنبال ایشان رفت وتادرب حوزه علمیه همراه ایشان بود وموقع خداحافظی دست ایشان را بوسید. وقتی آمد به او گفتم: کجا بودی ؟ گفت: همراه امام بودم.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=6003منبع سایت یاران رضا]</ref>
  
 
==پانویس==
 
==پانویس==
 
<references/>
 
<references/>

نسخهٔ کنونی تا ‏۲۳ مهر ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۱۷

ابوالفضل جنت آبادی
Abolfazl-janatabadi.jpg
ملیت پرچم ایران.png ایرانی
دین و مذهب مسلمان، شیعه
تولد 1349/12/30
شهادت 1365/12/11


خاطرات

ابوالفضل موقعی که دوستش شهید شد آمد و گفت : عمو من رویم نمی شود که به مجلس دوستم بروم. به او گفتم : این چه حرفی است که می گویی ؟ ابوالفضل گفت : نه عمو من شهید می شوم و دیگر بر نمی گردم . گفتم : برای چه ؟ گفت: من سنگر دار بی سنگرم . جان پناه و سنگری ندارم که پناهگاه من باشد . آخرین باری که ابوالفضل که می خواست به جبهه برود گفت: مادر من می روم و شهید می شوم. ما همه دور هم جمع شده بودیم. ابوالفضل در حال شانه کردن موهایش بود و در همین حال به من گفت: این بار که من می روم شهید می شوم. و در همان حال با من خداحافظی کرد وگفت: اگر خبر شهادت مرا شنیدی ناراحت نشوی. من می خواستم که اولین بار که به جبهه می روم شهید شوم، ولی قسمت نشد. ان شاءا... این بار که بروم شهید می شوم. و در موقع رفتن در همه جای محل نوشته بود که ابوالفضل می رود. ابوالفضل در آخرین دیدار با وجود اینکه با مادرش و من در روستای جنت آباد خداحافظی کرده بود. اما وقتی که من به محل کار خودم رفته بودم . مجددا" آمد و ازمن خدا حافظی کرد و من در حالیکه او را در بغل گرفته و شانه هایش را فشار می دادم . گفتم: پسرم مرد باش . •خاطرم هست که ابوالفضل را در سن 10سالگی به مشهد برده بودیم . ایشان به محض اینکه چشمش به یکی از سادات افتاد ، فریاد زد بابا امام . منظورش امام خمینی بود.به دنبال ایشان رفت وتادرب حوزه علمیه همراه ایشان بود وموقع خداحافظی دست ایشان را بوسید. وقتی آمد به او گفتم: کجا بودی ؟ گفت: همراه امام بودم.[۱]

پانویس

  1. سایت یاران رضا