==زندگی نامه==از اوایل کودکی فردی مظلوم و در عین حال شجاع و نیکوکار بود و همیشه با دوستان و هم بازی هایش مثل برادر رفتار می کرد این یکی از محسنات او بود که همیشه قبل از اینکه به فکر خود باشد به دیگران می اندیشید و در مدرسه پولهایش را با دوستانش خرج می کرد. او تا کلاس پنجم ابتدایی را در مدرسه چهارم آبان سابق (که حال به نام خودش [[شهید علیرضا فدایی]]) نام گذاری شده است تحصیل می کرد و بعد از اتمام دوره ابتدایی به مدرسه راهنمایی آیت الله ارباب رفت در آنجا تا کلاس اول راهنمایی خواند و بعلت هایی که یکی از آنها مردود شدنش بود ترک تحصیل کرد و بعد از مدتی به کار مشغول شد. شهید فردی زحمت کش بود و هیچ کاری را عیب نمی دانست حتی اگر خانه می آمد و کسی نبود خانه را مرتب و تمیز می کرد ، اولین کارش نقاشی ساختمان بود و بعد از مدتی پیش عمویش به شغل خیاطی پرداخت و تقریبا در این کار استاد شده بود. همانطوری که قبلا ذکر شده از صفات خوب او نوع دوستی و مهربانیش بود او وقتی به دیدن اقوامش می رفت و آنها را مشغول کار می دید به کمک آنها می شتافت و تا آنجا که قدرت داشت به آنها کمک می کرد تا اینکه جریان انقلاب و اعتصابات و تظاهرات مردمی پیش آمد و مردم از خوابی که چندین سال رفته بودند هشیار و بیدار شدند و مغازه آنها هم همچون دیگر مغازه ها بسته شد و به اعتصابات پیوستند و روز به روز تظاهرات مردم به اوج خود می رسید و بر عده آنها افزوده می شد و او هم کم و بیش در تظاهرات شرکت می کرد ولی ما چون اول از جریان و هدف انقلاب مطلع و آگاه نبودیم از رفتن او به تظاهرات جلوگیری می کردیم و او با گفتن چند کلمه ساده از امام که در اعلامیه ها خوانده و همیشه در جیب داشت مثل اینکه زبان ما را قفل می کرد و به دلیل اینکه گاهی ما مانع او می شدیم در اتاقی که همه همیشه دور هم بودیم نمی نشست و تنها در اتاقی دیگر می رفت و به خواندن اعلامیه ها و کتاب مشغول می شد مخصوصا دو کتاب که در مورد [[عاشورا ]] و شهادت بود بیشتر می خواند وی به آینده و شهید شدنش آگاه شده بود و چند روز پیش از شهادتش به دنبال یکی از دوستانش که تصادف کرده بود و جانش را از دست داده بود به قصالخانه غسالخانه می رود و از آنجا دیدن می کند وقتی که به خانه آمد به او گفتیم تو جوانی چرا به اینجا ها می روی در جواب گفت جایی است که همه باید بروند و پیر و جوان ندارد و حتی می دانست که در روز مادر در این دنیای سیاه و فانی و در میان خانواده پر مهرش نیست به همین دلیل آخرین حقوقش را که می گیرد صد تومان یک انگشتر عقیق به عنوان هدیه به مادر می دهد و می گوید می خواستم هدیه ای برایت بگیرم ولی مغازه ها بسته است پس این را فعلا از من قبول کن و صد تومان هم به پدر و یک 5 تومان هم به برادرها و خواهرهایش می دهد و می گوید این آخرین حقوقم است علیرضا همیشه حقوقی که دریافت می کرد به دیگر اعضاء خانواده اش هم می داد وی دو کبوتر سفید هم خرید و به خانه آورد و پس از بازی با آنها گفت اینها سپید هستند و می خواهم بالهایشان را سرخ کنم و مادر که مرتبا این کلمات را از زبان علیرضا می شنید ناراحت شد و گفت چرا تو این حرفها را می زنی او خندید و گفت ناراحت نباش ، آری این جوان همانند دیگر شهدا از سرنوشت خود آگاه بود و پیش از رفتنش همه چیز را آماده و از خود یادگاری ها و خاطراتی بر جای گذاشت کم کم به محرم ، ماه پیروزی خون بر شمشیر رسیدیم و تظاهرات و راهپیماییها به اوج خود رسید و مردم ستون های سلطنت را یکی پس از دیگری از قدرت و عظمت پوشالی می انداختند و علیرضا هم شرکتش در تظاهرات روز به روز زیادتر می شد و حتی یکبار که آیت الله طاهری امام جمعه [[اصفهان ]] را گرفته بودند خیلی ناراحت و پریشان شد. بالاخره با تظاهرات و شعارهای مردم آیت الله را آزاد کردند و خبر به مردم رسید و او و دیگر مردم دلیر اصفهان هم با شور و هیجان عجیبی در دروازه [[تهران ]] به پیشوازش رفتند و او را تا مسجد اعظم [[حسین آباد ]] سر دست گرفتند و در روز عاشورا بود که مردم در وعدگاه همیشگی خود به مسجد مصلی اصفهان رفتند تا با برپایی نماز وحدت و آفریدن جماعت کمر شاه و سلطنت را بشکنند و بعد از نماز با سخنان آتشین امام جمعه اصفهان آیت الله طاهری احساسات مردم بیش از پیش برانگیخته شد و بر خشم آنها افزوده شد و بعدا با راهپیمایی خود به طرف مجسمه سابق سگ خائن و میدان انقلاب فعلی توانستند مجسمه پدرش را که دست کمی از خودش نداشت پایین آوردند و در همین روز بعد از اینکه با موتور در کوچه های بخش 5 اصفهان می گشت و با صدای بلند فریاد می زد ما نان و پنیر می خوریم ولی شاه خائن نمی خواهیم در شب همین روز بود که اعلام کردند آبها سمی شده است و او با عجله با شتاب از تظاهرات به خانه آمد و گفت کسی آب نخورد زیرا آبها سمی است و سپس دوباره با موتور بازگشت و گفت چند نفر مثل اینکه آب خورده اند و مسموم شده اند.
در این روز بود که فرمانداری نظامی اصفهان ناجی معدوم و کثیف بیشتر آشفته و نگران برکناری خود و شاه خائن شد و برای اینکه خدمت گذاری خود را به شاه خود فروخته ثابت کند با انجام شدیدترین عمل حیوانی در روز بعد از عاشورا مردم را به خاک و خون کشید و احمق هایی از خدا بی خبر که با گرفتن مقداری ناچیز برنج و کالاهای دیگر و پول خود و دینشان را فروخته بودند با چوب و چماق مردم را تهدید می کردند و می خواستند جاوید شاه بگویند و کسانی که مقاومت می کردند ماشین هایشان را خرد می کردند و خود آنها را هم زخمی می کردند در این اوضاع و احوال بود که علیرضا صبح روز یازدهم محرم از خانه خارج شد و با دوستانش به خیابان و محله های اصفهان رفت و با آجر و سنگ به ماشین های ارتشی و ساواکیها حمله می کردند در ضمن پدرش که کار بود به خانه آمد و گفت هیچ کس از خانه بیرون نرود امروز خیلی ها را دارند می کشند ولی علیرضا رفته بود و پدرش او را در خیابان دیده و از او خواست که به خانه برود ولی او تا ساعت یک بعدازظهر خانه نیامد پس از آمدن ناهار ناچیزی خورد و پدرش گفت صبح حرفم را گوش نکردی باز حالا از همه مخصوصا تو می خواهم که از خانه بیرون نروی شهید رو به خواهرش کرد و خندید و گفت این چی می گوید و پس از رفتن پدر او هم از خانه خارج شد ولی مادر که از اوضاع روز ناراحت بود به دنبالش دوید و گفت امروز بیرون نرو و برای اینکه ناراحتی مادر کم شود گفت من به خانه خواهرم می روم ولی مادر که ناراحت و کمی آگاه شده بود پشت سرش حمد و سوره خواند و دعا می کرد و بعدازظهر به دلیل اینکه صبح به ماشین ها و ارتشی ها حمله کرده بود شناخته شده بود و در حدود ساعت 5 بعدازظهر در خیابان حکیم نظامی جنب مسجد پاچنار تیری به پهلوی راستش اصابت می کند و همان تیر به پای زنی که در جلوی او بوده است می خورد شهید دست روی پهلویش می گذارد و فرار می کند ولی این خائنین و بی رحم ها از پشت به او تیراندازی می کنند زیرا علیرضا نتوانسته بود فحش های رکیک سربازها را قبول کند و به آنها و ماشین هایشان حمله کرده بود ، خشمشان را با تیراندازی فرونشاندند.
در ضمن موقعی که تیر به او می خورد دوستانش او را بلند می کنند و در هر خانه ای را می زنند کسی در به روی آنها باز نمی کنند تا اینکه سربازها به آنها می رسند و به زور و کتک شهید را در حالی که خون از او می ریخت و مرتبا الله اکبر می گفت گرفتند و به داخل کامیون انداختند و او را به اورژانس اصفهان در چهارراه نظر برده ولی دیگر همانطوری که این قاتلین می خواستند دیر شده بود و به علت خونریزی شدید شربت شهادت را می نوشد و به صف دیگر شاهدان و رزمندگان می پیوندد سپس ماشین اورژانس او را به پزشک قانونی می برد.
بعد از این که خبر را به ما دادند اول باور نمی کردیم و بعد کم کم به ما فهماندند که واقعیت دارد و همگی به دنبال او در محلی که تیر خورده بود و بیمارستان ها گشتیم و پدرش که ناراحت و غمگین به دنبال پسر زخمی می گشت و خبری از زنده بودن یا نبودنش نداشت ساواکی ها و عمال بیگانه جلویش را می گیرند و از او می خواهند که جاوید شاه بگوید ولی دیگر قادر به حرف زدن نبود به همین دلیل چند مشت و ضربه می خورد تا اینکه شخصی که در کنارش در ماشین بود جریان را می گوید و سپس با اذیت و حرف های رکیک او را رها می کنند و تا ساعت 8 شب که حکومت نظامی شده بود همه دنبالش می گشتند ولی پدرش که در کلینیک اصفهان روی آمبولانس هایش کار می کرد و کارت عبور آزاد داشت تا ساعت 12 نیمه شب تمام بیمارستان ها و حتی داخل سردخانه هایش را گشت ولی خبری از فرزندش نبود.
سپس صبح زود دوباره به گشتن پرداخت و خبر به تمام فامیل رسید و در همین اوضاع که همه گریان و پریشان بودند هر کسی نمی دانم به چه خاطر شاید به خاطر اینکه ناراحتی آنها کم شود خبری دروغ می آوردند مثلا یکی می گفت تیر به پایش خورده است ، دیگری می گفت در فلان بیمارستان است و احتیاج به خون دارد و با شنیدن این خبرها چندین بار دوستان و فامیل هایش به بیمارستان می رفتند و هر چه به دنبال وی در زخمی ها و حتی در بین گشته ها می گشتند او را نمی یافتند تا این که در حدود ساعت یازده صبح پدر و مادرش او را در پزشک قانونی در میان دیگر جسدها در سردخانه و در حالی که روی زمین انداخته بودندش پیدا می کنند ولی جسد فرزند را نمی دهند و نامه ای به دادسرا می نویسند تا اجازه دفن بدهند در آنجا هم نامه ای به فرماندار کثیف اصفهان ناجی می دهند و پدر دوباره به پزشک قانونی می آید و در آنجا با دکتری که با وی آشنا بوده است صحبت می کند او هم تلفنی به دادستان می زند و می گوید تعداد جسدها زیاد است و ما چگونه جواب مردم را بدهیم به همین دلیل دادستان به پزشک قانونی می آید و سپس از پدری که فرزندش را از دست داده است می پرسند آیا از دست کسی شکایت داری ، پدر هم در جواب می گوید از چه کسی شکایت کنم آنهایی که پسرم را کشته اند در رأس کارها قرار گرفته اند و آنها هم در اجازه دفن می نویسند قتل عمدی است با این حال جسد را نمی دهند و می گویند پول گلوله ها را بدهید ، گلوله هایی که به وسیله آنها جوانی و آرزوهای فرزندش را به گور برده اند و عمر آنها را ماتم زده کرده اند ولی دیگر به هر صورتی که بود جسد را پدر می گیرد و به وسیله آمبولانسی که در روز دهها زخمی و مریض را از مرگ نجات می دهد اینک جسد عزیزترین کسش یعنی فرزندش را به تخت پولاد اصفهان حمل می کند و تمام اعضاء فامیل هم در خانه خبردار می شوند و ناامیدی سر و پایشان را فرا می گیرد و آنها هم به تخت پولاد می روند در آنجا پدر را غمگین و گریان در حالی که به ماشین تکیه داده و خود را می خواهد جلوی دیگران بگیرد و نگذارد اشکش سرازیر شود می بینند ولی دیگر اشک و غم قدرتش بیش از او شده بود و ما را در حالی که تمام صورتش زخمی و خود را می زد می بیند آری امید خانواده را در حالی که صدای تیراندازی از هر طرف به گوش می رسید به خاک سپردیم.<ref>[http://khayyen.ir/shahid/923 سایت خین]</ref>==نگارخانه تصاویر==<gallery>
منبعImage: سایت خین923 (1).jpghttp: </gallery> <references /khayyen.ir/shahid/923>