[[پرونده:{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = مصطفی ردانی پور|تصویر = مصطفی ردانی پور 02.jpg|300pxتوضیح تصویر = |thumbملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|left22px]] ایرانی|شهید حجت الاسلام شهرت = |دین و المسلمین مصطفی ردانیپورمذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد = اصفهان،[زادروزهای 29 اسفند |1336/12/29]] |شهادت = ایران، [[الگو:شهدای 14 مرداد |1362/05/14]] |وفات = |مرگ = |محل شهادت = [منطقه حاج عمران عملیات والفجر دو|مفقود = مفقود الاثر|جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمتها = فرمانده قرارگاه فتح|جنگها = |نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات = حجت الاسلام والمسلمین|تخصصها = |شغل = |خانواده = }}
== زندگینامه ==
پرونده:مصطفی ردانی پور 20.jpg
</gallery>
== وصیت نامه ==
13/5/62<ref>[http://khayyen.ir/shahid/95 سایت شهدای خین]</ref>
*پندنامه
مادرم ...
آن زمان که اسلام و انقلاب به خون احتیاج داشت، تو ثمره ی سالها عمرت را که فرزندی مسلمان بودهدیه کردی.
چه خوب امانت داری کردی وچه به موقع امانت را دادی.
پس شاد باش و فرزندان دیگرت را هم بده و خود مانند زینب معلم دیگران باش.
== خاطرات ==
تکان نمی خورد. حمام پیران شهر نزدیک منطقه بود. دوتایی رفته بودیم که زود هم برگردیم. مانده بود زیر دوش آب. بیرون هم نمی آمد.
یک هو برگشت طرفم، گفت« از خدا خواسته م جنازه ام گم بشه. نه عراقی ها پیدایش کنند، نه ایرانی ها. »<ref>کتاب یادیاران</ref>
*تازه داماد
ماشین آمده بود دم در،دنبالش.پوتین هایش را واکس زده بودم. ساکش را بسته بودم.
تازه سه روز بود که مرد زندگیم شده بود. تند تند اشک های صورتم را با پشت دست پاک می کردم.
مادر آمد. گریه می کرد.
– مادر حالا زود نبود بری؟آخه تازه روز سومه.
علی آقا گوشه ی حیاط گریه می کرد.
خودش هم گریه ش گرفته بود.دستم راگذاشت توی دست مادر،نگاهش را دزدید.سرش راانداخت پایین و گفت «دلم می خواد دختر خوبی برای مادرم باشی.»
<ref>یادگاران، جلد ۸ ص ۹۲</ref>
== عملیاتهای مرتبط ==