ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهیدحسین پاسدارشهری

۴۷ بایت اضافه‌شده، ‏۱ آبان ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۰۹
Khoshkenar9712 صفحهٔ [[شهید حسین پاسدارشهری]] را به [[شهیدحسین پاسدارشهری]] منتقل کرد
rId6
==خاطرات==
- قبل از شهادت فرزندم حسین پاسدار یک شب او را در خواب دیدم که به همراه هم در یک باغ بزرگ و زیبا بودیم حسین به من گفت: بیا تا با هم به بیرون از باغ برویم وقتی خارج شدیم چند لحظه ای که از آنجا دور شدیم مکانی را دیدم که در آنجا تعزیه خوانی بود و مردم جمع شده و آنها را تماشا می کردند. یکدفعه متوجه شدم که حسین در کنار من نیست و او را گم کرده ام هر چه به دنبالش گشتم او را پیدایش نکردم تا اینکه وسط تعزیه خوانان او را دیدم که در نقش علی اکبر امام حسین (ع) او را به شهادت رساندند و من سریع از وسط جمعیت خودم را به آنجا رساندم و تا دست های بریده او را دیدم از خواب بیدار شدم درست همان روز تا نزدیکی اذان ظهر طول نکشید که خبر شهادت حسین را به ما رساندند .
- یکی از همرزمان پسرم حسین پاسدار برای ما تعریف می کرد که در اسلام آباد غرب با حسین همراه بودیم در یکی از عملیات ها که با او بودم یکی از دوستانش تیر خورد و او سریع خودش را به دوستش رساند تا او را به عقب انتقال دهد که تیری بر سینه اش اصابت کرد و به زمین افتاد و در همان جا به شهادت رسید در آن زمان شناسنامه اش را به همراه برده بود و تیر به شناسنامه خورده بود و او را سوراخ کرده بود ما هنوز آن شناسنامه را یادگاری نگه داشته ایم .
- بعد از شهادت برادرم خیلی دوست داشتم او را دوباره می دیدم و با او محبت می کردم یک روز که دلم خیلی گرفته بود عکس او را جلوی خودم گذاشتم و با عکس محبت کردم و اشک می ریختم تا اینکه خوابم برد در خواب برادرم حسین پاسدار را دیدم که با لباس های سفید و زیبایی به پیش من آمد او صورت بسیار نورانی داشت به من گفت: شما چرا اینقدر ناراحت هستید و گریه می کنید. گفتم چرا دیگر به ما سر نمی زنی؟ من دلم خیلی برایتان تنگ شده است او دست مرا گرفت و به همراه خود که یک باغ بزرگ که سرتاسر آن را گل های زیبا و درختان سر به فلک کشیده پوشانده بود وارد کرد کمی در باغ قدم زدیم به من گفت: این باغ و آن خانه که آنجا می بینید از آن من است و من در اینجا زندگی می کنیم، شما بیبینید و برای مادر نیز بگویید که اینقدر برای من گریه نکند جای من بسیار خوب است و امیدوارم که شما هم پیش من بیایید از خواب بیدار شدم و خیلی خوشحال بودم. سریع لباس پوشیدم و خودم را به خانه مادرم رساندم و خوابم را برای آنها تعریف کردم و گفتم که دیگر ناراحت نباشید او در بهشت قرار دارد و بهترین باغ و خانه بهشتی را دارد و سفارش کرد که به شما بگویم برایش گریه نکنیم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4677 سایت شهدای یاران رضا]</ref>
منبع سایت یاران رضا==پانویس== http:<references //yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 4677>
۱٬۰۶۹
ویرایش