ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

عملیات والفجر ۸

۳۶٬۲۹۵ بایت اضافه‌شده، ‏۲ آبان ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۳۶
/* خاطرات مرتبط با عملیات والفجر 8 */
از آنجا که قبلاً نبردهای خیبر و بدر در منطقه هورالهویزه از سوی رزمندگان اسلام انجام شده بود لذا با تشکیل قرارگاهی به نام «قرارگاه عملیات فریب» به دشمن نشان داده شد که عملیات بزرگ بعدی قوای اسلام در این منطقه صورت خواهد گرفت. بدین منظور رفتارها به گونه ای تنظیم شد که شواهد و قرائن تک، به دشمن نشان داده شود. لذا اقدام‌های زیر صورت گرفت:
الف) نقل و انتقال تجهیزات نظامی و نیروهای رزمنده در شرایط علنی و نیز استتار شده و ستون کشی‌های ظاهری و مکرر به خصوص چند روز قبل از آغاز عملیات والفجر
ب) تقویت خطوط اول و استقرار نیروهای اطلاعات عملیات به منظور برخورد و دستگیری نیروهای نفوذی و اطلاعاتی دشمن
ج) استقرار سایت موشکی پدافند هوایی هاگ در منطقه عمومی هور که به مفهوم آمادگی قوای اسلام برای یک عملیات جدید است
د) اقدام به شناسایی مواضع دشمن و کسب اطلاعات از یگان‌های ارتش بعثی مستقر در این منطقه
زمین منطقه عملیات والفجر ۸ شامل شبه جزیره فاو می‌شد که بین رودخانه اروند واقع در جنوب استان خوزستان و خلیج فارس و خورعبدالله قرار گرفته است. این سرزمین تحت تأثیر جزر و مد آب خلیج فارس و رطوبت دائم حاصل از آن و نیز نهرهای منشعب از اروندرود قرار دارد. به همین دلیل قسمت عمده ای از زمین منطقه عملیات، باتلاقی، نمک زار و سست است و در نتیجه برای تردد خودروها و نیز تانک‌ها و نفربرها مناسب نیست. بخش دیگری از زمین منطقه عملیات، پوشیده از نخلستان و نهرهایی است که این نخل‌ها را آبیاری می‌کنند لذا تردد خودروهای رزمی و زرهی منحصراً از طریق سه جاده اصلی آسفالته که یکی جاده ساحلی به ام القصر، و دیگری جاده بصره- فاو و دیگری جاده استراتژیک فاو است صورت می‌گیرد و سایر نقاط برای تردد خودروها و ادوات جنگی و حتی برای رفت و آمد نفرات پیاده، مناسب نیستند و امکان گسترش یگان‌های رزمی زیاد به دلیل وضعیت و عواض زمین، وجود ندارد. از طرفی تراکم بیش از حد یگان‌های نظامی در این منطقه موجب آسیب پذیری آن‌ها می‌شود.
عمق آب رودخانه اروند رود، که از خلیج فارس تأثیر می‌پذیرد به طور متوسط به ۸ متر می‌رسید، به طوری که امکان کشتیرانی در آن را فراهم می‌آورد و کشتی‌های تا ۳۰ هزار تنی قبل از آغاز جنگ در آن تردد می‌کردند ولی به دلیل بروز جنگ، سال‌ها بود که در آن کشتیرانی صورت نگرفته بود و چون لایروبی هم نشده بود، لذا تردد کشتی‌ها مستلزم آب نگاری جدید می‌بود ولی در عین حال برای عبور یدک کش‌های سبک و بارج های باربری و نیز لنج ها به شرطی که ناخدای آن‌ها آشنا به وضع رودخانه می‌بود، مشکلی ایجاد نمی‌کرد. عرض این رودخانه بین ۷۰۰ تا ۱۱۰۰ متر است و پل زدن بر روی آن، شرایط ویژه ای را می‌طلبید. در ساحل رودخانه، پوششی از چولان (بوته های بلند) و نی وجود داشت. ارتفاع چولان ها به حداکثر ۱‌/۵ متر و ارتفاع نی‌ها به ۳ تا ۴ متر می‌رسید؛ به گونه ای که انسان به راحتی می‌توانست در میان آن‌ها مخفی شود. ولی همین امر از گسترش یگان‌های مانوری در آن‌ها، جلوگیری می‌کرد. همچنین، نخلستان‌های بزرگی در دو طرف ساحل اروندرود در سَمت خودی و دشمن وجود داشت که عمق آن بین ۲ تا ۵ کیلومتر متغیر بود و زمین اطراف آن اغلب سست و نامناسب برای تردد واحد های رزمی بود. این نخلستان‌ها، زمین منطقه عملیات را به دو قسمت مجزا تقسیم می‌کرد و برای یگان‌های رزمی، محدودیت فراوانی را ایجاد می‌کرد.
پس به طور خلاصه وضع منطقه عملیات یا زمین درگیری مجموعه ای بود از عوارضی شامل: ۱- باتلاق ۲- نمک زار ۳- رودخانه ۴- نخلستان ۵- شهر ۶- روستا ۷- چولان ۸- جاده های آنتنی عمود بر اروندرود ۹- دریاچه نمک ۱۰- همجواری با دریا در خورعبدالله ۱۱- نهرهای متعدد متصل به اروند رود.
در برنامه ریزی مانور عملیات، توجه به دو عامل به طور قابل ملاحظه ای در طرح ریزی نبرد والفجر، ۸ مؤثر بود.
۱ـ تجارب عملیات خیبر و بدر که در منطقه هورالعظیم انجام شد.
این دو عملیات نشان داد اگر مشکلات مربوط به پشتیبانی رزمی و پشتیبانی خدمات رزمی حل نشود و تدارک لازم از برنامه عملیات صورت نگیرد، تمام دستاوردهای عملیات مورد تهدید جدی قرار می‌گیرد. بنابراین استفاده از انواع پل و نیز بهره گیری از انواع شناورهای تدارکاتی و همچنین امکان استفاده از آتش مؤثر توپخانه باید در اولویت برنامه ریزی‌ها قرار گیرد و تا اطمینان از تأمین آن‌ها، نباید اجرای عملیات آغاز شود.
۲ـ پیچیدگی‌ها و ویژگی‌های خاص عملیات والفجر ۸
به دلیل سختی‌های عملیات خیبر و بدر که نوعی عملیات آبی ـ خاکی تلقی می‌شد و در نهایت همه اهداف طرح ریزی شده برای آن‌ها، هنگام اجرای عملیات، تحقق نیافت، بنابراین برخی از فرماندهان ارشد سپاه از جمله تعدادی از فرماندهان لشکرهای خط شکن مثل لشکرهای امام حسین (ع) و نجف اشرف درباره این عملیات، تردید داشته و از موفقیت آن ناامید بودند به گونه ای که فرمانده کل سپاه نتوانست برای این فرماندهان و این یگان‌ها، مأموریت مؤثری را در مرحله اول عملیات والفجر ۸ تعیین کند. البته آن‌ها در مراحل بعدی عملیات فعالانه شرکت داشتند.
برای مرحله بندی عملیات، پی بردن به نحوه مناسب عبور از رودخانه، چگونگی شکستن خط اول دشمن و گرفتن سر پل مناسب و چگونگی هوشیاری دشمن و شیوه گسترش یگان‌ها در خط، قطعاً نیازمند حضور اطلاعاتی در غرب اروند رود و شناخت بیشتری از واکنش‌های دشمن بود. اما با توجه به تهیه عکس‌های هوایی، نقشه های نظامی و اطلاعات به دست آمده از زمین مورد نظر، مرحله بندی عملیات به گونه ای مناسب صورت گرفت و چهار مرحله برای این عملیات مشخص شد.
۱ـ عبور از رودخانه اروند و شکستن خط اول دشمن و پاکسازی سر پل به دست آمده از عناصر دشمن با کمک نیروهای ویژه غواص.
۲ ـ تصرف شهر بندری فاو، رسیدن به خورعبدالله و استقرار در منطقه مثلثی شکل شمال شهر فاو و استقرار در پایگاه دوم موشکی در شمال غربی شهر.
در نتیجه تا پایان روز اول، یگان‌های خودی موفق شدند علاوه بر تصرف شهر فاو و پاکسازی کامل منطقه، در شمال شهر و در جاده محور ساحلی حضور یابند و به این ترتیب اهداف مورد نظر در مراحل اول و دوم عملیات، با موفقیت کامل تأمین شد.
قبل از آغاز عملیات با انجام فعالیت‌های شدید مهندسی که با استتار کامل صورت می‌گرفت سپاه موفق شد حدود ۵۰۰ عراده توپخانه صحرایی، توپخانه پدافند هوایی و تانک را در مواضع مناسبی که ساخته بود در منطقه عمومی جزیره آبادان و در بین نخلستان‌ها مستقر کند این اقدام این امکان را برای قرارگاه خاتم الانبیاء(ص) فراهم کرده بود تا دشمن را از حدود ۱۰۰ کیلومتری قبل از رسیدن به منطقه فاو و در مسیر حرکت خود بر روی خطوط مواصلاتی منطقه و جاده های ارتباطی، زیر آتش سنگین توپخانه دوربرد سپاه و ارتش قرار دهد. پس از ورود لشکر گارد به منطقه برای انجام پاتک، یگان‌های خودی با اجرای آتش انبوه توپخانه و ادوات به این لشکر هجوم بردند. در این میان، دشمن به منظور پشتیبانی از لشکر گارد در ساعت 5:30 صبح روز ۱۳۶۴‌/۱۱‌/۲۴ به حمله شیمیایی علیه مواضع رزمندگان اسلام مبادرت ورزید؛ ولی به دلیل ترس خلبان‌های هواپیماهای عراقی از مورد اصابت قرار گرفتن، آن‌ها بخشی از بمب‌های شیمیایی را در میان نیروهای لشکر گارد صدام فرو ریختند که به مصدومیت تعدادی از آنان منجر شد.
در ادامه عملیات، یگان‌های خودی در محور جاده استراتژیک، جاده‌ام القصر و کارخانه نمک، بر حملات خود شدت بخشیده و توانستند ضمن تصرف نیمی از کارخانه نمک، روی جاده‌ام القصر نیز خطی دفاعی به موازات این کارخانه تشکیل دهند. سپس، در چند شب درگیری متوالی، یگان‌های خودی با درهم شکستن خطوط دشمن موفق شدند در شب هشتم عملیات، خود را به سه راهی کارخانه نمک رسانده و با ساخت چند رده خاکریز بلند و آرایش مناسب و استقرار سلاح‌های ضد زره، در پشت آن مستقر شوند و خط پدافندی اولیه خود را تشکیل دهند.
از روز هشتم به بعد با تشکیل خط مناسب پدافندی، دشمن که خود را به طور کامل پیدا کرده و حواس خویش را بازیافته بود، پاتک هایش را مجدداً آغاز کرد. ابتدا، از جاده فاو ـ البِحار وارد عمل شد که با مقاومت رزمندگان اسلام مواجه و با از دست دادن تعدادی از نفرات و انهدام تجهیزات خود عقب نشست. سپس، از جاده استراتژیک، تهاجم خود را روی سه راهی کارخانه نمک متمرکز کرد؛ اما بر اثر اجرای آتش شدید خمپاره و توپخانه، انهدام قابل توجهی را متحمل شده و با بر جای گذاردن تعداد زیادی کشته و زخمی عقب نشینی کرد. در روز یازدهم عملیات، به منظور تکمیل خط پدافندی و تثبیت آن، از سوی رزمندگان اسلام در سراسر محور ساحلی و میانی جبهه، آب رها شد و به این ترتیب، دشمن از تلاش مجدد برای پاتک در محورهای یاد شده ناامید شد. در مجموع درگیری‌های فاو و پاتک های دشمن ۷۵ روز به طول انجامید. پس از این مدت دشمن از باز پس گیری منطقه مثلث فاو ناامید شد و به پاتک های خود خاتمه داد. عملیات والفجر ۸ طولانی‌ترین عملیات دوران جنگ بود و تثبیت منطقه تصرف شده در آن کار عظیمی بود که کارشناسان نظامی دنیا به ایران، در طرح ریزی و اجرای چنین نبردی آفرین گفتند.
عملیات فاو با موفقیت بزرگی که پس از گذشت حدود ۳ سال از عملیات بیت المقدس نصیب مردم ایران کرد، آغاز یک تحول بزرگ و گشایشی عمده در جبهه های جنگ بود که به نوبه خود منجر به فتوحات دیگری از جمله عملیات کربلای ۵ و عملیات والفجر ۱۰ شد. این عملیات بزرگ‌ترین پیروزی رزمندگان اسلام پس از فتح خرمشهر در سال ۱۳۶۱ بود. نتایج عملیات والفجر ۸ به شرح ذیل جمع بندی می‌شود:
۱- این عملیات بر اساس یک تفکر پیچیده و خلاق نظامی و به وسیله انسان‌هایی ورزیده و آموزش دیده و شجاع و شهادت طلب که توانستند با تاکتیک مناسب دشمن را غافلگیر کنند، انجام شد و به همین دلیل ارزیابی از توان نظامی سپاه را در داخل و خارج کشور تحت تأثیر قرار داد.
۲- این عملیات نشان داد قدرت خلاقیت و ابتکار عمل فرماندهان و طراحان عملیات توانسته است کمبود شدید یگان‌های مانوری، امکانات و مقدورات مورد نیاز برای عملیات را تا حد زیادی جبران کند. فرماندهان سپاه توانستند مانور خود را به خوبی و منطبق با وضعیت زمین منطقه عملیات طراحی کنند و از عوارض طبیعی زمین حداکثر بهره برداری را در طراحی مانور و آتش انجام دهند.
۳- دشمن برای بازپس گیری زمین منطقه عملیاتی فاو مجبور شد نیروهای خود را به طور گسترده به خطوط مقدم جبهه گسیل داشته و آن‌ها را بی محابا بکار گیرد و در نتیجه منهدم شود. برخی معتقدند اگر بخش مهمی از توان نظامی دشمن در این عملیات منهدم نمی‌شد، ارتش بعثی دست به تهاجم‌های گسترده ای علیه مواضع رزمندگان اسلام در نقاط مختلف جبهه می‌زد.
۴- این عملیات قدرت تدبیر فرماندهی قرارگاه خاتم الانبیاء(ص) را برای کنترل نیروی هوایی، پدافند هوایی و هوانیروز نشان داد و موجب اعتماد به نفس بیشتری شد و مشخص ساخت چنانچه از توان دو سازمان سپاه و ارتش متناسب با طبیعت آن‌ها، استفاده شود، نتایج بهتری حاصل خواهد شد.
۵- این عملیات در منطقه ای انجام گرفت که صدام به بهانه تسلط کامل بر اروند رود، جنگ با ایران را شروع کرده بود. او قرار داد ۱۹۷۵ را در آغاز جنگ تحمیلی پاره کرده بود و این عملیات عملاً قرار داد ۱۹۷۵ الجزایر را به سود جمهوری اسلامی ایران تثبیت کرد.
۶- عملیات والفجر ۸ مبنایی برای تدوین استراتژی باز دارندگی جمهوری اسلامی ایران شد.
استراتژی بازدارندگی همواره بر این اصل استوار است که کشورهای همسایه را از حمله نظامی به خاک کشور باز دارد و در صورت حمله، صحنه نبرد را به داخل خاک دشمن منتقل سازد. ارزش این عملیات به آن بود که به دشمن نشان داد، سیاست بازدارندگی از طریق حمله گسترده توانسته است جنگ را به طور جدی به داخل خاک دشمن منتقل سازد و لبه تیز آن را به سوی ارتش متجاوز برگرداند.
http://www.sajed.ir/detail/80815
http://www.sajed.ir/cat/3684
 
==شهدای مرتبط با عملیات والفجر 8==
 
طراحی این عملیات، ابتدا در سال 1361 از سوی سردار شهید حسن باقری پس از شناسایی منطقه اروند و فاو، آغاز و بعد از آن در سال 1364، تکمیل و اجرا شد.
 
در این عملیات جانشین زرهی قرارگاه خاتم‌النبیا (صلی‌الله علیه و آله) سردار رضا امانی و مسئول لجستیک قرارگاه خاتم(ص)، سردار محمد اثری نژاد و شهید رضا چراغی، فرمانده لشکر 27 حضرت محمد رسول الله (صلی‌الله علیه وآله) به شهادت رسیدند.
 
فرمانده عملیات لشکر 17 علی بن ابی طالب علیه السلام قم، شهید جواد دل آذر در عملیات والفجر 8 به شهادت رسید.
 
 
==یادمان‌های مرتبط با عملیات والفجر 8==
 
 
عملیات والفجر 8 در منطقه اروندکنار و با گذشتن رزمندگان ایران از اروندرود انجام شد.
 
بیمارستان صحرایی امام حسین علیه السلام پشتیبانی و مداوای مجروحین این عملیات را به عهده داشت.
 
محورهایی از عملیات والفجر 8 در شهرستان خرمشهر به اجرا درآمد.
 
در عملیات والفجر 8 تلاش پشتیبانی قرارگاه خاتم الانبیاء (ص) در محدوده منطقه نهر خین صورت گرفت.
 
در اجرای این عملیات برای پشتیبانی از نیروها پل بعثت با عظمت با خلاقیت مهندسان جهاد سازندگی احداث شد.
 
در عملیات والفجر 8 شهرستان شادگان مکانی برای آموزش رزمندگان شد.
 
منطقه شلمچه محلی برای پشتیبانی عملیات والفجر 8 محسوب می‌شد.
 
=خاطرات مرتبط با عملیات والفجر 8=
 
 
لحظه‌های پراضطراب
 
راوی: سرتیپ علی غلامی
 
عملیات والفجر هشت در تاریخ 20/11/1364 در منطقة جنوب شروع شد؛ این عملیات آن‌قدر سریع و تند بود که در اندک زمانی، نیروهای ایرانی از اروندرود گذشته و جزیرة فاو را به تصرّف خود درآوردند.
 
نیروهای ما، در آن طرف رودخانه مواضع خود را تحکیم کردند و نیروهای عراقی هم برای بازپس‌گیری این جزیرة مهم، ضدّ‌حملة سنگینی را تدارک دیده بودند.
 
یک هفته‌ای از انجام عملیات گذشته بود که هوا متلاطم شد؛ ابر سیاه رنگی همه جا را پوشانده بود و باران، تمام منطقه را زیر شلّاق خود گرفته بود. ساعت هشت صبح، نیروهای عراقی ضدّ‌حمله‌ای را آغاز کردند و در حدود ساعت ده و نیم صبح بود که خبر رسید، نیروهای دشمن در میانة سدّ دفاعی ما رخنه کرده و توانسته‌اند از نقطه‌ای نفوذ کنند. وضعیت فوق‌العاده خطرناکی برای نیروهای خودی در خطّ مقدّم ایجاد شده بود. مسئولانی که در قرارگاه زمینی (قرارگاه شهید همت) بودند، با اصرار زیادی درخواست می‌کردند که نیروی هوایی، هواپیما بفرستد و نوک حملة آن‌ها را بکوبد.
 
در آن زمان، من به‌اتّفاق شهید بابایی و شهید اردستانی در قرارگاه رعد، در پایگاه امیدیه بودیم. شهید بابایی ـ که مسئولیت عملیات نیرو را عهده دار بود ـ در مقابل پافشاری مسئولان قرارگاه می‌گفت: «دراین شرایط بد جوّی، اصلاً چنین امری ممکن نیست!»
 
هرچه آنان اصرار می‌کردند، شهید بابایی در جواب می‌گفت: «احتمال این‌که هواپیما در این شرایط جوّی سانحه ببیند، خیلی زیاد است؛ نمی‌توانیم چنین خطری را بپذیریم.»
 
شهید اردستانی که شاهد مکالمه بود، آمادگی‌اش را برای انجام این مأموریت اعلام کرد، ولی شهید بابایی مخالفت می‌ورزید. نقشه روی میز پهن شده بود و شهید بابایی همان‌طور که نگاهش به نقشه بود، با تلفن نیز صحبت می‌کرد. حدود چند دقیقه‌ای مکالمه ادامه داشت که یک لحظه، نگاه شهید بابایی در نگاه یار و هم‌رزم همیشگی‌اش، حاج مصطفی اردستانی، دوخته شد، علی‌رغم این‌که موافق نبود، چون اصرار مسئولان بیش از اندازه بود، با نگاهش اذن مأموریت را به شهید اردستانی داد. حاج مصطفی بلافاصله خارج شد و به سمت آشیانة هواپیما رفت. در همین موقع، هواپیما از آشیانه خارج شد و با سرعت به سوی باند پروازی خزید. شهید بابایی همان‌طور با پای برهنه بیرون آمد و در رمپ پروازی هواپیما را نظاره گر شد و با حالتی عجیب و مضطرب در آن هوای بارانی روی زمین نشست.
 
من گفتم: «جناب بابایی! این‌جا خیس می‌شوی، برویم داخل قرارگاه؛ أن شاء الله که اتّفاقی نمی‌افتد.» مضطرب و نگران گفت: «نمی‌توانم داخل قرارگاه طاقت بیاورم؛ مصطفی رفت! مصطفی از دست رفت!» من هم در کنار شهید بابایی در آن هوای بارانی، حدود بیست دقیقه زیر شلّاق باران ایستادم، تا این‌که صدای هواپیمایی به گوشمان رسید؛گفتم: «فکر کنم حاج مصطفی برگشت.» با خوشحالی گفت: «آره؛ خودشه!» هواپیما بعد از نشستن روی باند، به سوی آشیانه آمد. شهید اردستانی از هواپیما پیاده شد و جناب بابایی رو کرد به او و گفت: «آخر کار خودتو کردی! حالا بگو ببینم عملیات چطور انجام شد؟» تبسّمی کرد و گفت: «بهتر از این نمی‌شد؛ محل، مورد نظر، با موفّقیت کامل بمباران شد.»
 
منبع: نرم افزار شاهد
 
SUBDOC/gharn 13.htm
 
 
پیرمرد جبهه‌های نبرد
 
گل علی بابایی از رزمندگان لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) و نویسنده دفاع مقدس به بهانه درگذشت پیر جبهه‌های نبرد ابوالشهید «حاج ذبیح‌الله بخشی» روایتی از روحیه دادن وی به رزمندگان در سخت‌ترین شرایط در فاو را در اختیار خبرگزاری فارس قرار داده است. این روایت را بخوانید. بیست و ششم بهمن 1364 در فاو ـ پایگاه موشکی عراق. 5 روز از عملیات عظیم آبی ـ خاکی «والفجر 8» سپری می‌شد، تا آن لحظه دو مرحله از عملیات با موفقیت انجام گرفته بود. صدام که تصور نمی‌کرد به این راحتی بتواند بندر حساس و سوق‌الجیشی فاو را از دست بدهد، یکی از زبده‌ترین فرماندهانش را مأمور تا نیروهای ایرانی را از فاو بیرون کرده و آن‌ها را درون آب‌های اروند بریزند.
 
سرلشکر زرهی ستاد «ماهر عبدالرشید» گوش تا گوش جاده فاو ـ‌القصر را با تانک‌های پیشرفته‌اتی ـ 72 آرایش داده و درصدد بود تا با یک حمله گاز انبری، شهر فاو را پس بگیرد؛ تعداد تانک‌ها آن‌قدر زیاد بود که نگرانی را به اردوی فرماندهان خودی سرازیر می‌کرد. دشمن پاتک سنگین خودش را شروع. هواپیماهای جنگنده و بالگردهای توپ دارش از هوا، تانک و نفربرهایش از زمین و توپ‌های سهمگینش از دورترها همه اطراف و مواضع ایرانی‌ها و حتی عقبه آن‌ها را هدف قرار بود. هر کس هر کاری از او برمی‌آمد، انجام می‌داد تا جلوی پیشروی دشمن گرفته شود. شرایط آن قدر سخت بود که شهید «سید محمدرضا دستواره» جانشین لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) هم آر. پی.جی به دست به شکار تانک‌ها می‌رفت. فشار دشمن زیاد بود و همین باعث افت روحیه نیروها می‌شد. باید برای تقویت روحیه‌های بچه‌ها کاری انجام داده می‌شد، اما چه کاری؟!
 
به راستی در این شرایط که از زمین و آسمان گلوله و موشک می‌بارید چه کاری می‌شد، انجام داد؟ که ناگاه او از راه. با همان پاترول فک سنی بلندگویی که بر بام آن قرار گرفته بود. حاج بخشی می‌آید با سربندی بر سر و گلاب‌پاش بزرگی بر دوش و عطر و بسته در دست. هنوز از راه نرسیده شعار «کی خسته است؟» و صداهایی که از حلقوم تشنه بچه‌ها بیرون می‌آمد و در پاسخ او فریاد می‌زدند «دشمن!».
 
ـ کی بریده؟
 
ـ آمریکا
 
ـ کجا می‌رید؟
 
با این شعار حاج بخشی، لبخند بر لبان خشکیده بچه‌ها می‌نشیند و همگی، با یک صدا فریاد می‌زدند
 
-کربلا
 
- منم ببرید
 
- جا نداریم!
 
و او با شکلک درآوردن مثلاً به بچه‌ها اعتراض می‌کند. ساعتی بعد پاتک دشمن دفع می‌شود و نیروها و تانک‌های عراقی مجبور به عقب‌نشینی می‌شوند.
 
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13901013000824
 
 
بال در بال ملائک
 
تنها چیزی را که به هیچ کس نمی‌داد، جا نماز کوچکش بود؛ حتی به من که نزدیک‌ترین دوست او بودم و هر چه از او می‌خواستم، به من می‌بخشید. چندین بار از او خواستم جا نمازش را به من بدهد و نداد. شب عملیات والفجر 8 بود، وقت خداحافظی و آخرین دیدارها؛ وقتی با او خداحافظی می‌کردم، جا نمازش را در کف دستم گذاشت و گفت: مواظبش باش! بعد از علمیات وقتی می‌خواستم با آن نماز بخوانم. دیدم پشت آن اسامی تعداد زیادی از جمله امامان معصوم (علیهم‌السلام)، شهدا و بچه‌های بسیجی نوشته شده و در زیر همه آن‌ها با خط خوش آمده است: «الهی لاتکلنی الی نفسی طرفه عین ابدا»
 
او بسیجی مخلص «منصور بصیری‌فر» بود که در ادامه آن عملیات، همراه با برادرش عبدالرضا، بال در بال ملائک گذاشت.
 
 
باران، همیشه رحمت است
 
یادم هست که در علمیات والفجر 8در اولین روز بمباران شیمیایی و طبق گزارش‌های رسیده دشمن با 32 فروند هواپیما منطقه را کاملاً بمباران شیمیایی کرد. از آن به بعد، دشمن روزها با هواپیما و شب‌ها با توپخانه، منطقه را بمباران و گلوله شیمیایی می‌کرد تا آن جا را دائم آلوده نگه دارد. ما به دنبال راهی برای رفع آلودگی منطقه بودیم و تصمیم گرفتیم که با گسیل 100 ماشین آتش‌نشانی، منطقه را پاکسازی کنیم، اما خداوند به یاری رزمندگان دلیرمان آمد؛ زیرا در همان موقع باران‌های متوالی و وسیعی در آن‌جا آغاز شد که در مدت کوتاهی منطقه را رفع آلودگی کرد.
 
 
اولین برخوردهای پس از فتح
 
اولین برخورد بچه‌ها با اسرای دشمن وقتی بود که قسمتی یا مرحله‌ای از یک عملیات را به خوبی پشت سر گذاشته بودند و طبعاً سرحال و راضی بودند و دلیلی نداشت که با دشمن با ترش‌رویی رو به رو شوند؛ هر چند لبخند آن‌ها هم برای دشمن مغلوب، زهرخند بود. با این همه، اسرااصلاً انتظار نداشتند پس از اسارت، هیچ خبری از آن خشونت‌های حین علمیات نباشد و واقعاً مثل میهمان آن‌ها را میزبانی و تر و خشک کنند. به همین خاطر، اولین عکس‌العمل آن‌ها در لحظه اسارت، بعد از آن احساس حقارت و ذلت و ترس و بدبختی، با این که اغلب نوجوان و جوان هم نبودند و سن و سالی از آن‌ها گذشته بود، گریه بود و بالا بردن دست‌ها و خود را به زمین زدن و خاک بر سر کردن؛ این بود که وقتی بچه‌ها دست‌های آن‌ها را پایین می‌آوردند و به ایشان آب و سیگار و بیسکویت می‌دادند، متعجب می‌شدند و در قیاس به نفس، به اصطلاح «کم می‌آوردند»، بهتشان می‌زد، خشکشان می‌زد و دیوانه می‌شدند. بعضی که سطحی‌تر فکر می‌کردند، یا احساساتی‌تر بودند، دستپاچه می‌شدند و به سرعت ساعت و انگشتر و فانسقه و پول و لباس و هر چه را داشتند و برایشان ارزش داشت، در می‌آوردند و به پای بچه‌ها می‌ریختند و مصرانه التماس می‌کردند که قبول کنند. افرادی هم بودند که سر به سوی آسمان بلند می‌کردند و دروغ یا راست، یا الله یا الله می‌کردند، کنایه از این که متنبه شده‌اند و اشتباه کرده‌اند!
 
 
صبوری کن، صبوری!
 
پیش از عملیات والفجر 8 بود که برادر [شهید] خرازی برای بچه‌های گردان یونس صحبت می‌کرد. به آنان می‌گفت: «برادران! اگر در عملیات زخمی شدید، خیلی بی‌تابی نکنید که دو نفر دیگر هم مجبور شوند از شما پرستاری کنند و شما را به عقب انتقال دهند. سعی کنید خودتان را از معبر عقب بکشید تا برادران امدادگر سراغ شما بیایند. آه و ناله نکنید که روحیه بقیه تضعیف شود. بعد اشاره کرد: من خودم زخمی شدم، دستم قطع شد، نه آه کردم و نه ناله؛ چون روحیه دیگران ضعیف می‌شد...»
 
بعد سه بار گفت: «استغفرالله، استغفرالله، استغفرالله، این نیت را نداشتم که از خودم تعریف کنم!...
 
این مطلب در ذهنم بود، تا این که عملیات صورت گرفت. پشت جاده فاو- البحار بودیم. آتش دشمن خیلی شدید بود. حدود 10 متری من گلوله‌ای به زمین خورد. یکی از برادران بسیجی زخمی شد. بالای سرش رفتم، با این که زخمش خیلی شدید بود، ساکت بود و چیزی نمی‌گفت. پرسیدم: «درد نداری؟» گفت: «درد دارم، خیلی هم دارم؛ اما یادت نیست حاجی چی گفت. من سفارش او را اطاعت می‌کنم و چیزی نمی‌گویم.»
 
 
داد از غم تنهایی
 
بالای سرجنازه شهید نشسته بود. گریه می‌کرد و خاک به سر و روی خود می‌پاشید. «چرا رفتی جمال... مگه قول نداده بودی با هم بریم. کجا رفتی تنها؟» بچه‌ها بازویش را گرفتند و بلندش کردند. آرام نمی‌گرفت. دوباره نشست. به سر و صورت خود چنگ می‌زد. شهید را در آغوش گرفت. بر لب‌هایش بوسه زد. یکی از بچه‌ها کنارش نشست.
 
- «عباس‌جان، خوب نیست. روحیه بچه‌ها تضعیف می‌شه.»
 
فرمانده گردان یونس بود، عباس افیونی‌زاده. با جمال اصفهانیان از برادر نزدیک‌تر بودند. همیشه با هم، همرزم، یک روح در دو قالب و حالا یکی با ترکش شهید شده بود و روح دیگری عذاب می‌کشید.
 
- «این جوری خودشو می‌کشه. خیلی غیرطبیعیه.»
 
- «تو حال خودش نیست.»
 
شیشه عطری از جیب بیرون آورد و پاشید روی جمال و دست‌هایش را فشرد.
 
«دست منو هم بگیر با خودت ببر. این نامردیه. قرارمون این نبود. حالا چه کار کنم تنها؟»
 
سرش را روی سینه شهید گذاشت. چهره‌اش از خون سرخ شد. انگار چیزی شنیده باشد، ساکت شد. با چفیه اشک‌هایش را پاک کرد، سر برداشت. خیره به آسمان نگاه کرد و بعد به بچه‌ها. صدایش جدی و خشک بود.
 
«خیلی خوب دیگه. از این جا برین. منم می‌آم.» همه ساکت دورش حلقه زده بودند و نگاه می‌کردند. تقریباً فریاد زد: «برین دیگه!»
 
راه افتادیم. دوباره خم شد روی شهید. زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد. دور شده بودیم. نگاه کردم. همچنان سر بر سینه شهید داشت. صدای سوت خمپاره‌ای آمد. خوابیدیم روی زمین. با صدای انفجار گرد و خاکی به هوا بلند شد.
 
- «یا علی!»
 
بلند شدم. جلو رفتم. تا بالای سرشان برسم، گرد و خاک خوابید. ترکش بدنش را سوراخ سوراخ کرده بود. خون گرمی از جای زخم‌هایش جاری بود. هیچ حرکتی نمی‌کرد. آرام کنار جمال خوابیده بود. حالا تنها نبودند.
 
آن سوی سنگر تیربار با خمپاره‌های فسفری و 60 سنگرها را زیر آتش گرفته بودند. در این دو سه روز گذشته خمپاره 60 کار هر بعد از ظهرشان بود.
 
- «امشب خیلی شلوغش کردن، نکنه خبری باشه؟»
 
- «حالا که قراره ، بو نبرده باشن خوبه.» - «گروهان امام حسن(ع) کی می‌آد؟»
 
- «حالا دیگه می‌آن میان. مسئول دسته‌ها آمده بودن برای توجیه خط.»
 
- «تا توجیه به شن و جابیفتن، طول می‌کشه. امشب حمله کنن کار مشکل می‌شه، آمادگی نداریم.»
 
بعد از والفجر 8 گردان ابوالفضل (علیه‌السلام) خط کارخانه نمک را تحویل گرفت و حالا منتظر گروهان امام حسن (علیه‌السلام) بودیم.
 
- «تو این آتشی که می‌ریزن، مگه می‌شه جا به جا شد. تمومی نداره لامصب.لامذهب»
 
به سنگرها سرزدم. پاسبخش بودم. بچه‌ها وسایل و تجهیزات را جمع کرده بودند و آماده تعویض شب از نیمه گذشته بود. دلشوره عجیبی داشتم. صدای پا آمد. نگاه کردم. هدایت بود. بعد از من او پاسبخش بود. خیلی صمیمی بودیم. جلو آمد، با چشم‌های پف کرده.
 
- «هنوز زنده‌ای؟»
 
- «سعادت که نداریم. خوب خوابیدی؟»
 
- «خواب؟. تو این صدا؟ توپخونه، خمپاره، کاتیوشا.
 
لا مصبا چهل تاشو یه باره ول می‌کنن.»
 
- «ولخرجی می‌کنن.»
 
برگشتنی دوباره به سنگرها سر زدم. در سنگر آخر یک نور دیدم، که در دل تاریکی آمد و رفت. شب‌های قبل هم گاهی می‌دیدم. مثل هر شب جلو رفتم. کلاش را مسلح کردم و روی تاریکی رگبار گرفتم. خبری نشد. رفتم سنگر تیربار.
 
- «خسته نباشی! اجرت با حسین.»
 
- «ممنون. شما خسته نباشین.»
 
- «خبری نیست؟»
 
- «فقط می‌کوبن. امشب خیلی عصبین»
 
- «هیس!. دیدی؟»
 
انگار دوباره آن نور آمد و رفت.
 
- «مثل چراغ قوه بود.»
 
- «انگار خبریه.»
 
پشت تیر بار نشستم. دلهره داشتم. روی کل منطقه یک رگبار خالی کردم.
 
- «بفهمن حواسمون هست. شما هم حواست باشه من می‌رم بخوابم.»
 
- «خیالتون جمع.»
 
رفتم تو سنگر. باید آماده می‌خوابیدم. حس غریبی می‌گفت که امشب حمله می‌کنند. چشم‌هایم را بستم. صداها آرام آرام در ذهنم محو شدند.
 
- «برادر ترک‌زاده. برادر ترک‌زاده.»
 
چشم‌هایم را باز کردم. پاسبخش پاس سه بود.
 
- «چی شده؟»
 
- «فکر می‌کنم خبریه. باید آماده باشیم.»
 
هنوز گیج بودم. نشستم.
 
- «ساعت چنده؟»
 
- «دو و نیم.»
 
سرم را از سنگر بیرون بردم. غوغایی بود. یک لحظه تردید کردم. قبل از این که چیزی بگویم، سریع بیرون رفت. خجالت کشیدم.
 
- «چرا ایستادی؟ بیا بیرون!»
 
رفتم بیرون. آتش خیلی سنگین بود. دویدیم طرف سنگر تیربار. نگهبان سنگر تیربار نبود.
 
- «نگهبان کجاست؟»
 
- «نمی‌دونم، همین جا بود.»
 
- «نکنه دزدیده باشنش؟»
 
جعبه‌های فشنگ را آماده کردم، نشستم پشت تیربار.
 
صدای رگبار گوشم را منگ کرد. دیدم پا سبخش داد می‌زند.
 
- «چی می‌گی؟»
 
- «من میرم بچه‌ها رو بیدار کنم.»
 
- «خیلی خوب.»
 
گلوله‌های تیربار منطقه را هاشور می‌زد. صداهایی از دل تاریکی بلند بود. پوکه‌ها مثل اسپند روی آتش به هوا پرتاب می‌شد. یک پوکه خورد به چشمم. اشک گونه را خیس کرد. چشمم می‌سوخت. دو تا از بچه‌ها آمدند سنگر تیربار.
 
- «بچه‌ها بیدار شدن؟»
 
- «همه پشت خطن. غمی نیست.»
 
- «بده من. بقیه شون مال من.»
 
نشست پشت تیربار. با چفیه اشک چشمم را پاک کردم. درد می‌کرد. رفتم طرف دپو. یک ستون از عراقی‌ها داشت می‌کشید عقب، نگاه کردم جناح راست، بین دسته ما و دسته سه خالی بود. فکر کردم: «حتماً دارن می رن اون جا.»
 
از دپو پایین آمدم، رفتم طرف بچه‌ها.
 
«جناح راست خالیه. شاید از اون جا حمله کنن. شما دو نفر برین اون جا.»
 
به سرعت حرکت کردند. یکی کلاش داشت و دیگری آر. پی. جی. عراقی‌ها فکر نمی‌کردند با آتشی که ریختند، کسی برای دفاع بیرون بیاید. بچه‌ها به موقع عمل کرده بودند.
 
- «بگو تیراندازی رو کمتر کنن!»
 
دیده‌بان بود. فریاد می‌زد. رفتم طرفش.
 
- «چی شده؟»
 
- «دارن پرچم سفید نشون می‌دن. می‌خوان تسلیم به شوند.»
 
- «زیر آتیشو کم کنین. حسابی سرخ شدند. بیشتر کباب می‌شن طفلکا!» رفتم بالای خاک‌ریز. گوشه و کنار پارچه سفید تکان می‌خورد. همه با هم فریاد زدیم: «تعال. تعال. تعال.»
 
یکی از عراقی‌ها جلو آمد. به نظر می‌آمد تیمسار یا سرهنگ باشد. قپه داشت، با یک عقاب. پشت سرش بقیه بلند شدند. زیاد بودند.
 
- «حالا کجا جاشون بدیم؟»
 
- «می‌بریمشون سه راهی بهداری، تو یه سنگر. تکون خوردن راحتشون می‌کنیم.»
 
- «پس یا علی!»
 
هوا روشن شده بود. پشت خط پر از جنازه‌های عراقی بود.
 
«حتماً چهار، پنج تاشون زنده‌ان. موندن شب به شه فرار کنن.»
 
«کور خوندن.»
 
خمپاره را راه انداختیم. گلوله اول و دوم پنج ،شش تا از مرده‌ها زنده شدند. آمدند طرف خاکریز. نرسیده به خاکریز سوت خمپاره عراقی‌ها تو آسمان پیچید. خوابیدند روی زمین. چند متریشان گلوله منفجر شد. دو نفرشان کشته شدند و یکی دستش قطع شد.
 
«نامردا به خودشون هم رحم نمی‌کنن!»
 
با این که دستش قطع شده بود، دو شاخه محبتش باز بود. از سیگارهای بغدادی خودشان دادیمش. یکی از بچه‌ها دستش را بست.
 
- «ببرینش بهداری!»
 
با ناباوری نگاه می‌کرد.
 
http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=32924
 
 
تو دیگر شهید نمی‌شوی!
 
یکی از مسائلی که در عملیات والفجر 8 اهمیت داشت، جزر و مد آب دریا بود که روی اروندرود نیز تأثیر داشت. بچه‌ها برای این که میزان جزر و مد را در ساعات و روزهای مختلف دقیقاً اندازه‌گیری کنند یک میله را نشانه‌گذاری کرده و کنار ساحل، داخل آب فرو کرده بودند. این میله یک نگهبان داشت که وظیفه‌اش ثبت اندازه جزر و مد برحسب درجات نشانه‌گذاری شده بود.
 
اهمیت این مسئله در این بود که می‌باید زمان عبور غواصان از اروند طوری تنظیم شود که با زمان جزر آب تلاقی نکند. چون در آن صورت آب همه غواصان را به دریا می‌برد. از طرفی در زمان مد چون آب برخلاف جهت رودخانه از سمت دریا حرکت می‌کرد، موجب می‌شد تا دو نیروی رودخانه و مد دریا مقابل هم قرار بگیرند و آب حالت راکد پیدا کند و این زمان برای عبور از اروند بسیار مناسب بود. اما این که این اتفاق هرشب در چه ساعتی رخ می‌دهد و چه مدت طول می‌کشد موضوعی بود که می‌باید محاسبه شود و قابل پیش‌بینی باشد.
 
بچه‌های اطلاعات برای حل این مسئله راهی پیدا کردند. میله‌ای را نشانه‌گذاری کرده و کنار ساحل داخل آب فرو بردند. این میله سه نگهبان داشت که اندازه‌های مختلف را در لحظه‌های متفاوت ثبت می‌کردند. حسین بادپا یکی از این نگهبان‌ها بود، خود حسین بادپا این‌طور تعریف می‌کرد که: دفترچه‌ای به ما داده بودند که هر 15 دقیقه درجه روی میله را می‌خواندیم و با تاریخ و ساعت در آن ثبت می‌کردیم. مدت دو ماه کار ما سه نفر فقط همین بود.
 
آن شب خیلی خسته بودم. خوابم می‌آمد. در آن نیمه‌های شب نوبت پست من بود. نگهبان قبلی بالای سرم آمد و بیدارم کرد.
 
گفت: حسین بلند شو، نوبت نگهبانی توست!
 
همان طور خواب‌آلود گفتم: فهمیدم تو برو بخواب من الآن بلند می‌شوم.
 
نگهبان سر جای خودش رفت و خوابید، به این امید که من بیدار شده‌ام و الآن به سر پستم خواهم رفت اما با خوابیدن او من هم خوابم برد.
 
چند لحظه بعد یکدفعه از جا پریدم. به ساعتم نگاه کردم. بیست و پنج دقیقه گذشته بود. با عجله بلند شدم. نگاهی به بچه‌ها انداختم. همه خواب بودند. حسین یوسف‌الهی و محمدرضا کاظمی هم که اهواز بودند با خودم فکر کردم خوب، الحمدالله! مثل این کسی متوجه نشده است. از سنگر بچه‌ها تا میله، فاصله چندانی نبود؛ سریع به سر پستم رفتم. دفترچه را برداشتم و با توجه به تجربیات قبل و یادداشت‌های درون دفترچه بیست و پنج دقیقه‌ای را که خواب مانده بودم از خودم نوشتم.
 
روز بعد داخل محوطه قرارگاه بودم که دیدم محمدرضا کاظمی با ماشین وارد شد و سریع و بدون توقف یکراست آمد طرف من. از ماشین پیاده شد و مرا صدا کرد.
 
گفت: حسین بیا اینجا.
 
جلو رفتم.
 
بی‌مقدمه گفت: حسین تو شهید نمی‌شوی.
 
رنگم پرید. فهمیدم که قضیه از چه قرار است ولی این که او از کجا فهمیده بود، مهم بود.
 
گفتم: چرا؟ حرف دیگری نبود بزنی؟
 
گفت: همین که دارم به تو می‌گویم.
 
گفتم: خوب، دلیلش را بگو!
 
گفت: خودت می‌دانی.
 
گفتم: من نمی‌دانم، تو بگو!
 
گفت: تو دیشب نگهبان میله بودی! درست است؟
 
گفتم: خوب، بله!
 
گفت: 25 دقیقه خواب ماندی و از خودت دفترچه را نوشتی. آدمی که می‌خواهد شهید شود باید شهامت و مردانگی‌اش بیش از این‌ها باشد. حقش بود جای آن بیست و پنج دقیقه را خالی می‌گذاشتی و می‌نوشتی که خواب بودم.
 
گفتم: کی گفت؟ اصلاً چنین خبری نیست.
 
گفت: دیگر صحبت نکن! حالا دروغ هم می‌گویی؟! پس یقین داشته باش که دیگر اصلاً شهید نمی‌شوی!
 
با ناراحتی سوار ماشین شد و به سراغ کار خود رفت.
 
با این کارش حسابی مرا برد توی فکر. آخر چطور فهمیده بود. آن شب که همه خواب بودند، تازه اگر هم کسی متوجه من شده بود که نمی‌توانست به محمدرضا کاظمی چیزی بگوید. چون او اهواز بود و به محض ورود با کسی حرف نزد و یکراست آمد سراغ من.
 
و از همه این‌ها مهم‌تر چطور اینقدر دقیق می‌دانست که من 25 دقیقه خواب بوده‌ام.
 
تا چند روز ذهنم درگیر این مسئله بود. هرچه فکر می‌کردم که او از کجا ممکن است قضیه را فهمیده باشد راه به جایی نمی‌بردم.
 
بالآخره یک روز محمدرضا کاظمی را صدا زدم و گفتم: چند دقیقه بیا کارت دارم!
 
گفت: چیه؟
 
گفتم: راجع به موضوع آن روز می‌خواستم صحبت کنم.
 
گفت: چه می‌خواهی بگویی؟
 
گفتم: حقیقتش را بخواهی، تو آن روز درست می‌گفتی، من خواب مانده بودم؛ ولی باور کن عمدی نبود. نگهبان بیدارم کرد؛ ولی چون خسته بودم خودم هم نفهمیدم که چطور شد خوابم برد.
 
گفت: تو که آن روز گفتی خواب نمانده بودی، می‌خواستی مرا به شک بیندازی؟
 
گفتم: آن روز می‌خواستم کتمان کنم؛ ولی وقتی دیدم تو آنقدر محکم و بااطمینان حرف می‌زنی فهمیدم که باید حتماً خبری باشد.
 
گفت: خوب حالا چه می‌خواهی بگویی؟
 
گفتم: هیچی، من فقط می‌خواهم بدانم تو از کجا فهمیده‌ای؟
 
گفت:دیگر کار به این کارها نداشته باش، فقط بدان که شهید نمی‌شوی!
 
گفتم: ترا به خدا به من بگو! باور کن چند روزی است که این مطالب ذهنم را به خود مشغول کرده است.
 
گفت: چرا قسم می‌دهی نمی‌شود بگویم.
 
گفتم: حالا قسم داده‌ام ترا به خدا بگو!
 
مکثی کرد و با تردید گفت: خیلی خوب، حالا که اینقدر اصرار می‌کنی می‌گویم ولی باید قول بدهی که زود نروی و به همه بگویی! لااقل تا موقعی که ما زنده‌ایم.
 
گفت: من و حسین یوسف‌الهی توی قرارگاه شهید کازرونی اهواز داخل سنگر خواب بودیم. نیمه شب حسین مرا از خواب بیدار کرد و گفت: محمدرضا! حسین الان خوابش برده و کسی نیست که جزر و مد آب را اندازه بگیرد. همین الآن بلند شو برو سراغش.
 
من هم چون مطمئن بودم حسین دروغ نمی‌گوید و بی‌حساب حرفی نمی‌زند. بلند شدم که بیایم اینجا. وقتی خواستم راه بیفتم دوباره آمد و گفت: محمدرضا به حسین بگو: تو شهید نمی‌شوی چون بیست و پنج دقیقه خواب ماندی و بعد هم دفترچه را از خودت پر کردی.
 
حالا فهمیدی که چرا این قدر با اطمینان صحبت می‌کردم. وقتی اسم حسین یوسف‌الهی را شنیدم دیگر همه چیز دستگیرم شد. او را خوب می‌شناختم. باور کردم که دیگر شهید نمی‌شوم.!<ref>[http://esar.ir/?a=memoir.id&id=1399 سایت شهدای ارتش]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
 
Image:(1).jpg
Image:(2).jpg
Image:(3).jpg
Image:(4).jpg
Image:(5).jpg
Image:(6).jpg
Image:(7).jpg
Image:(8).jpg
Image:(9).jpg
Image:(11).jpg
Image:(14).jpg
Image:(15).jpg
Image:(16).jpg
Image:(17).jpg
Image:(18).jpg
Image:(20).jpg
Image:(21).jpg
Image:(23).jpg
Image:(24).jpg
Image:(25).jpg
Image:(27).jpg
Image:(28).jpg
Image:(29).jpg
 
</gallery>
 
==پانویس==
<references/>
 
 
== رده‌ها ==
{{ترتیب‌پیش‌فرض: }}
[[رده: عملیات]]
[[رده: جنگ ایران و عراق]]
[[رده: ارتش جمهوری اسلامی ایران]]
۱۱٬۹۷۱
ویرایش