با خاتمه یافتن {{جعبه جنگ| جنگ = عملیات طریقالقدس، تلاش برای اجرای عملیات بعدی فتحالمبین| قسمتیاز = [[جنگ ایران و جلوگیری از قدرت تصمیمگیری، تجدید سازمان عراق]]| تصویر = [[پرونده:منطقهی عملیاتی فتحالمبین - سایت رادار و تقویت روحیه دشمن آغاز شدنفربر BTR-60. jpg|300px|بیقاب]]| زیرنویس = جادهی مواصلاتی در این شرایط که نیروهای انقلابی وفادار به حضرت امام خمینی (ره) ابتکار عمل منطقهی عملیاتی فتحالمبین{{سخ}}در جنگ تصویر سایت [[رادار]] و پشت جبهه را در دست داشتند، دو منطقه «غرب دزفول» و «منطقه عمومي خرمشهر» همچنین یک دستگاه [[نفربر]] [[BTR-60]] (غرب کارونبه احتمال زیاد غنیمتی) نظر فرماندهی نظامی دیده میشود.| زمان = ۲ فروردین ۱۳۶۱ تا ۱۲ فروردین ۱۳۶۱| مکان = محور [[شوش]]، رودخانه [[کرخه]]، [[جادهی اهواز – اندیمشک]] و غرب [[دزفول]]| مختصات = | علت = ایران میخواست مناطق اشغال شدهای همچون، [[سایت ۴ و ۵ رادار]] و همچنین دهها روستا را به خود جلب با این عملیات آزاد کرده بود که الزاماً میبایست یکی و همچنین شهرهای [[شوش]]، [[اندیمشک]]، [[دزفول]] و [[جادهی اهواز - اندیمشک]] را از جهت اجرای عملیات انتخاب میشدتیررس آتش [[توپخانه|توپخانهی]] عراق دور نماید. پس | قلمرو = | نتیجه = آزادسازی بخش وسیعی از مدتها بحث مناطق اشغال شدهی منطقهی غرب [[شوش]] و بررسی، فرماندهان نیروی زمینی ارتش، منطقه خرمشهر؛ [[اندیمشک]]، همچون [[سایت ۴ و فرماندهان ۵ رادار]] و دهها روستای منطقه| جنگنده۱ = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] [[ایران]]| جنگنده۲ = [[پرونده:پرچم سابق عراق.png|22px]] [[عراق]]| فرمانده۱ = | فرمانده۲ = | قوای۱ = [[پرونده:ستاد کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران.png|22px]] [[ستاد کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران|ستاد کل نیروهای مسلح]]{{سخ}}[[پرونده:سپاه پاسداران منطقه غرب دزفول را برای انجام عملیات بزرگ آینده پیشنهاد کردند که سرانجام منطقه پیشنهادی انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه به دلایلی همچون تناسب یگانهای خودی با وسعت این منطقه، تناسب شرایط طبیعی این منطقه با رزم قوای پیاده و پاسداران انقلاب اسلامی|سپاه پاسداران]]{{سخ}}[[پرونده:نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران.png|22px]] [[نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی زمینی ارتش]]{{سخ}}[[پرونده:نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران.png|22px]] [[نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران|نیروی هوایی ارتش]]{{سخ}}[[پرونده:هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران. جهت انجام عملیات فتحالمبین برگزیده شد. <ref namepng|22px]] [[هوانیروز ارتش جمهوری اسلامی ایران|هوانیروز ارتش]]| قوای۲ ="saj1">[http[پرونده://wwwنشان سابق ملی عراق.sajedpng|22px]] [[ستاد کل نیروهای مسلح عراق|ستاد کل نیروهای مسلح]]{{سخ}}[[پرونده:آرم نیروی زمینی عراق.ir/detail/80744 وبگاه جامع دفاع مقدس png|22px]] [[نیروی زمینی ارتش عراق|نیروی زمینی ارتش]]{{سخ}}[[پرونده:آرم سابق نیروی هوایی عراق.png|22px]] [[نیروی هوایی ارتش عراق|نیروی هوایی ارتش]]| خسارات۱ = | خسارات۲ = | خسارات۳ = | یادداشت = }}عملیات فتحالمبین در تاریخ ۲ فروردین ۱۳۶۱ در محور [[شوش]]، رودخانه [[کرخه]]، [[جادهی اهواز – اندیمشک]] و غرب [[دزفول]]، به منظور آزادسازی مناطق اشغال شدهای همچون، [[سایت ۴ و ۵ رادار]] و همچنین دهها روستا و همچنین دورنمودن شهرهای [[شوش]]، [[اندیمشک]]، [[دزفول]] و [[جادهی اهواز - ساجداندیمشک]</ref>]، از تیررس آتش [[توپخانه|توپخانهی]] عراق، به طور مشترک توسط [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]] و [[ارتش جمهوری اسلامی ایران]] و با رمز ''یا زهرا، یا زهرا، یا زهرا '' اجرا شد و در تاریخ ۱۲ فروردین ۱۳۶۱ با پیروزی قاطع و رسیدن به اهداف خود، پایان پذیرفت.
== دلیل انجام عملیات ==
با خاتمه یافتن عملیات طریقالقدس، تلاش برای اجرای عملیات بعدی و جلوگیری از قدرت تصمیمگیری، تجدید سازمان و تقویت روحیه دشمن آغاز شد. در این شرایط که نیروهای انقلابی وفادار به حضرت امام خمینی (ره) ابتکار عمل در جنگ و پشت جبهه را در دست داشتند، دو منطقه «غرب دزفول» و «منطقه عمومي خرمشهر» (غرب کارون) نظر فرماندهی نظامی را به خود جلب کرده بود که الزاماً میبایست یکی از جهت اجرای عملیات انتخاب میشد. پس از مدتها بحث و بررسی، فرماندهان نیروی زمینی ارتش، منطقه خرمشهر؛ و فرماندهان سپاه پاسداران منطقه غرب دزفول را برای انجام عملیات بزرگ آینده پیشنهاد کردند که سرانجام منطقه پیشنهادی سپاه به دلایلی همچون تناسب یگانهای خودی با وسعت این منطقه، تناسب شرایط طبیعی این منطقه با رزم قوای پیاده و ... جهت انجام عملیات فتحالمبین برگزیده شد.<ref name="saj1" />
== طرح عملیات ==
منطقه موردنظر برای عملیات به چهار محور زیر تقسیم شد که در هر یک از آنها میبایست یک قرارگاه عملیاتی وارد عمل شود:
* محور تیشکن و چاه نفت قرارگاه قدس در این محور مأموریت داشت تا از جناح لشگر 10 عراق وارد عمل شده و ارتفاعات کمرسرخ و 202، امامزاده عباس، شهر و پادگان و ارتفاعات عین خوش و در نهایت ==منطقه ابوغریب را به تصرف خود درآورد. این قرارگاه در صورت موفقیت میتوانست عقبه لشگر 10 را ببندد و به همین دلیل نتیجه عملیات آن، بسیار اساسی و سرنوشتساز بود.<ref nameعملیاتی فتحالمبین=="saj1" />
منطقه عملیاتی فتحالمبین از شمال به ارتفاعات صعبالعبور تیشکن، دالپری، شاوریه، چاه نفت و تپه سپتون؛ و از جنوب به ارتفاعات میشداغ، تپههای رملی و لخیضر و از شرق به رود کرخه و از غرب به مرز بینالمللی (در شمال و جنوب فکه) منتهی میشود و در کل 3000 کیلومتر مربع وسعت دارد که بخش اعظم آن در استان خوزستان واقع است.
* محور غرب پل نادری رفتن به گالریدر این محور قرارگاه نصر موظف بود اهدافی همچون شاوریه، بلتا، جوفینه، علی گره زد، تپهچشمه، شهدا منطقه از لحاظ جغرافیایی ناهموار است و کوت کاپون را تصرف علاوه بر ارتفاعات یاد شده، تپه ماهورهای بسیار و تأمین نماید که گاهی غیر قابل عبور دارد. این بلندیها به دلیل نوع درگیری این قرارگاه (تک جبههای)، پیشبینی نتایج عملیات پستی زمین در این محور سخت شرق کرخه، روی شهرهای شوش، هفت تپه و دشوار بودجاده اهواز ـ اندیمشک کاملاً مشرف است.<ref name="saj1" />
ارتفاعات ابوصلیبیخات با 202 و 189 متر، تپههای برغازه، دوسلک، رقابیه، تیشکن، کمر سرخ، تنگ ابوغریب، سایت 4، 5 و رادار و سه راهی قهوهخانه از نقاط مهم در عملیات فتحالمبین بود. جادههای آسفالت دزفول ـ دهلران، جاده تنگ ابوغریب و جاده امامزاده عباس از مهمترین راههای مواصلاتی این منطقه عملیاتی در استان خوزستان محسوب میشود.
* محور غرب شوش دشمن پس از موفقیت عملیات طریقالقدس و به منظور جلوگیری از تجدید سازمان و تقویت قوای دشمن، از اواسط آبان 1360 طرحریزی عملیات فتحالمبین آغاز شد و در منطقه غرب نهایت در ساعت 30 دقیقه بامداد روز دوشنبه 2 فروردین 1361 عملیات سرنوشتساز فتحالمبین با هدف آزادسازی بخش وسیعی از مناطق اشغالی، خارج کردن شهرهای شوش، به دلیل وجود اهداف مهمی همچون سایت 4 اندیمشک و 5 دزفول و رادار جادههای مواصلاتی آنها از مستحکمترین مواضع آتش مؤثر توپخانههای دشمن و دستیابی به خطوط دفاعی برخوردار بودپدافندی مناسب آغاز شد. در مرحلهی اول این عملیات در محور قرارگاه فجر مأموریت داشت ضمن قدس، رزمندگان موفق شدند با حرکت احاطهای از شمالغربی و غرب رودخانه چیخواب با تصرف اهداف فوقالذکر، روی ارتفاعات ابوصلیبی خات مستقر شود منطقه عینخوش، عقبه دشمن را در این محور مسدود کند. نیروهای جناح چپ این قرارگاه از شمال دشت عباس به طرف امامزاده عباس و تپه 202 پیشروی کرده و مواضع دشمن را به تصرف خود در آوردند، لیکن این مواضع در جریان پاتکهای شدید دشمن دوباره اشغال شد.<ref name="saj1" />
در محور قرارگاه نصر؛ سه گردان از تیپ 27 محمد رسولالله (ص) به همراه سه گردان ادغامی تیپ 2 لشکر 21 حمزه ارتش که مأموریت تصرف ارتفاعات علیگرهزد و خاموش کردن آتش توپخانه مستقر در آن را برعهده داشت تا عمق خطوط دشمن نفوذ کرده و توپخانه دشمن را به تصرف در آوردند. در نتیجه یگانهای دیگر این قرارگاه موفق شدند مواضع پدافندی دشمن را در شمال محور پل نادری، سرخه فلیه، سرخه صالح و تپه چشمه، کوت کاپون، سه راهی قهوهخانه و تپه شاوریه به تصرف درآوردند. در محور قرارگاه فجر؛ به دلیل مستحکم بودن خطوط پدافندی و حجم انبوه آتش و هوشیاری دشمن نسبت به جهت حمله و نیز انسداد اکثر راهکارهای پیشبینی شدهی ایران، نیروهای این قرارگاه با روشن شدن هوا به موقعیت اولیه خود بازگشتند. در محور قرارگاه فتح؛ مأموریت این قرارگاه به اعزام گروههای آر.پی.جی زن برای شکار تانکها محدود شد.
* محور رقابیه تصرف تنگه رقابیه و منطقه دوسلک، وظیفه قرارگاه فتح بود که مرحله دوم عملیات در نتیجه آن، عقبه لشگر ساعت 1 عراق بسته میشدبامداد چهارشنبه 4 فروردین آغاز شد و در اولین ساعات تلفات سنگینی بر دشمن وارد آمد و رزمندگان به مواضع دشمن در جبهههای غرب شوش و دزفول دست یافتند و تنگ رقابیه و ارتفاعات میشداغ پاک سازی شد. در صورت موفقیت نیروهای این مرحله مأموریت اصلی به عهده قرارگاه و الحاق آنها با نیروهای قرارگاه قدس، خط نهایی عملیات تأمین میشدفتح بود.<ref name="saj1" />
=== اهداف مرحله سوم عملیات ===# آزادسازی بخش وسیعی فتحالمبین مقارن ساعت 22:30 دقیقه شب 7 فروردین در شمالغربی شوش آغاز شد و همان گونه که پیشبینی میشد، دشمن برای مصون ماندن از مناطق اشغال شده، همچون سایت 4 و 5 و رادار و دهها روستای منطقه# انهدام دو لشگر عراق (10 زرهی و 1 مکانیزه)# دستیابی اسارت نیروهایش، مواضع خود را در رقابیه به ناچار ترک کرد و به خطوط پدافندی مناسب و استفاده از حداقل نیروهای خودی خود در آن خطوط# خارج کردن شهرهای شوش، اندیمشک مناطق چنانه، دوسلک و دزفول از تیررس آتش توپخانه دشمن# دور کردن آتش مؤثر دشمن از جاده اهواز – اندیمشک<ref name="saj1" />غرب ارتفاعات تینه عقبنشینی نمود.
=== منطقه عملیاتی ===منطقه عمومی فتح المبین در غرب رودخانه کرخه واقع شده است مرحله چهارم عملیات سحرگاه روز یکشنبه 8 فروردین آغاز شد و از شمال در آن قرارگاه نصر به پاکسازی مناطق متصرفه در شرق ارتفاعات صعبالعبور تیشکن، دالپری، چاه نفت و تپه سپتون؛ تینه پرداخت و پس از جنوب آن به کمک قرارگاه قدس شتافت. قرارگاه قدس که در روز گذشته ارتفاعات میشداغ، تپههای رملی 202 تنگ ابوغریب را به تصرف درآورده بود، میکوشید از فرار نیروهای در حال عقبنشینی عراق جلوگیری نماید. قرارگاه فجر نیز مسئولیت پاکسازی منطقه متصرفه خود را برعهده داشت. همچنین نیروهای قرارگاه فتح ضمن عبور از تنگ ذلیجان موفق شدند مواضع دشمن را در تنگ رقابیه دور زده و چزابه (شیب)؛ دو منطقه برغازه و از شرق دوسلک را به مرز بینالمللی (در شمال تصرف درآورند و جنوب فکه) منتهی میشودبا نیروهای قرارگاه نصر الحاق نمایند.
منطقه مزبور 2500 کیلومتر مربع وسعت دارد و در مجموع طی این مرحله از لحاظ جغرافیایی ناهموار است و علاوه بر عملیات ارتفاعات یاد شده، دارای تپههای ماهور بسیار تینه، دوسلک و بعضاً غیرقابل عبور میباشدبرغازه به تصرف کامل درآمد و دشمن به غرب رودخانه دویرج و تپه 182 عقب رانده شد. با اتمام موفقتآمیز این بلندیها به دلیل پستی زمین در شرق کرخه، روی شهرهای شوش، هفت عملیات 3000 کیلومتر مربع از خاک ایران شامل دهها بخش و روستا، جاده اهواز – اندیمشک کاملاً مشرف میباشدمهم دزفول ـ دهلران، سایت 4، 5 و رادار و ... آزاد شد.
جادههای آسفالته دزفول به دهلران، عین خوش به چمسری، جاده تنگ ابوغریب، جاده امامزاده عباس به چاه نفت و پلهای احداث شده روی رودخانههای چیخواب و دویرج نیز از مهمترین راههای مواصلاتی منطقه محسوب میشود.<ref name="saj1" />کتاب اطلس جغرافیای حماسی، ص 219 ـ 220
=== استعداد نیروهای دشمن ===
مسئولیت پدافند از منطقه غرب دزفول بر عهده دو لشگر 10 زرهی و 1 مکانیزه ارتش عراق بوده و به تناسب میزان هوشیاری دشمن و آگاهی از عملیات نیروهای ایران، بر استعداد آنها افزوده میشد. در مجموع، تمامی یگانهایی که قبل از شروع عملیات، در منطقه مستقر بودند؛ و نیز تمامی یگانهایی که حین عملیات وارد منطقه گردیدند، عبارت بودند از:
==== لشگر 10 زرهی ====
شامل: تیپهای 17، 42، 51 و 60 زرهی، تیپ 24 مکانیزه، تیپهای 55، 99، 423 و 505 پیاده<ref name="saj1" />
==== لشگر 1 مکانیزه ====
شامل: تیپهای 34 و 51 زرهی، تیپهای 1 و 27 مکانیزه، تیپهای 93، 96، 109 و 426 پیاده<ref name="saj1" />
==== لشگر 3 زرهی ====
شامل: تیپهای 6 و 12 زرهی، تیپ 8 مکانیزه<ref name="saj1" />
==== لشگر 6 زرهی ====
شامل: تیپ 25 مکانیزه<ref name="saj1" />
==== لشگر 9 زرهی ====
شامل: تیپهای 14 مکانیزه و تیپهای 35 و 43 زرهی<ref name="saj1" />
==معرفی== لشگر 7 پیاده ====شامل: تیپهای 19 و 38 پیاده<ref name="saj1" />
==== یگانهای در اولین روزهای جنگ، دشمن تا پشت رودخانه کرخه جلو آمد و در حاشیه کرخه که مشرف بر شهر شوش و جاده اندیمشک- اهواز بود مستقر شد. حضور رزمندگان اسلام در این جبهه، با مأموریتهای ویژه ====شکلگیری خط دفاعی و اجرای عملیاتی تحت عنوان امام مهدی(عج) در سال1360، مقدمه اجرای عملیات فتحالمبین شد. عملیات فتحالمبین به عنوان فتح الفتوح رزمندگان اسلام که شروع آن با استخاره به قرآن و الهام از آیة شریفه «إنا فتحنا لک فتحاً مبیناً» بود، در ساعت 30 دقیقه بامداد فروردین ماه 1361 به استعداد یکصد گردان از سپاه و 35 گردان از ارتش در مقابل 170 گردان از ارتش عراق در حالی که دشمن همچنان در منطقه گسترده فکّه، شوش، عین خوش، چزابه و مناطق دیگری از جنوب صف آرایی کرده بود، در چهار مرحله طرح ریزی شد.شامل: تیپهای 10، 12، 13، 14، 15، 19، 603، 604 نیروهای خودی در قالب چهار قرارگاه عملیاتی سازماندهی شده و از چهار محور شوش،رودخانه کرخه ، کوه میشداغ، در جاده اهواز-اندیمشک و غرب دزفول حمله را شروع کردند. درمرحله اول و دوم تنگه های عین خوش و رقابیه به روی دشمن مسدود و در دو مرحله دیگر، ارتش عراق تا پشت رودخانه «دویرج» عقب رانده شد. در این عملیات شهیدان،حسین خرازی، فرمانده لشکر 14 امام حسین(ع) و 605<ref name="saj1" />محسن وزوایی از لشکر 27 حضرت رسول(ص) در شکست عراقیها در محور رقابیه بیشترین نقش را به عهده داشتند.
==== تیپهای مستقل ====
شامل: تیپ مکانیزه گارد جمهوری، تیپ 10 زرهی، تیپهای 91 و 92 پیاده و تیپ 5 گارد مرزی<ref name="saj1" />
==== کماندو ====9 گروهان<ref name="saj1" />*ابتکارات و خلاقیتها
==== توپخانه ====شامل: 4 گردان یکی از لشگر 10، 4 گردان کارهای بی نظیری که در این عملیات انجام شد، حفر کانال و تونل در زمینهای رملی منطقه و دور زدن دشمن از لشگر 1، 3 گردان طریق آن بود که ضمن اینکه خلأ پنج لشکری را که در محاسبات کم داشتیم، جبران میکرد، باعث محاصره لشکرهای 10 زرهی و مکانیزه عراق شد؛ لشکرهایی که غافلگیر شده و با تحمل آسیبهای فراوان وارده از لشگر 3، گردان 217 = 12 گردان<ref name="saj1" />سوی «حاج احمد متوسلیان» فرمانده تیپ 27 محمد رسول الله(ص)، از میان رفتند.
=== استعداد نیروهای خودی ===قرارگاه مرکزی کربلا با فرماندهی مشترک نیروی زمینی ارتش و سپاه پاسداران، هدایت کلی عملیات را بر عهده داشت که چهار قرارگاه فرعی زیر تحت امر آن بودhttp://www.ayehayeentezar.com/thread951.html
==== قرارگاه قدس ====
* ارتش: تیپ 84 پیاده خرمآباد با 3 گردان، تیپ 2 زرهی لشگر 92 زرهی اهواز با 3 گردان
* سپاه: تیپ 41 ثارالله (ع) با 6 گردان، تیپ 14 امام حسین (ع) با 9 گردان، عناصری از سپاه ایلام<ref name="saj1" />
==== قرارگاه نصر ====* ارتش: تیپهای 1، 2 و 3 لشگر 21 پیاده حمزه با 10 گردان، تیپ 58 ذوالفقار با 4 گردان* سپاه: تیپ 27 محمد رسولالله (ص) با 9 گردان، تیپ 7 ولیعصر (عج) با 9 گردان<ref name="saj1" />وقایع خاص
==== قرارگاه فجر ====* ارتش: لشگر 77 پیاده خراسان با 3 تیپ* سپاه: تیپ 33 المهدی (عج) با 6 گردان، تیپ 46 فجر با 5 گردان، تیپ 17 علیابن ابیطالب (ع) با 6 گردان، تیپ امام سجاد (ع) با 11 گردان<ref name="saj1" /> ==== قرارگاه فتح ====* ارتش: تیپ 1 لشگر 92 زرهی، تیپ 55 هوابرد، تیپ 37 زرهی شیراز* سپاه: تیپ 25 کربلا، تیپ 8 نجف با 8 گردان<ref name="saj1" /> :::در مجموع، حدود 100 گردان از سپاه و 35 گردان از ارتش در عملیات شرکت کردند.<ref name="saj1" />:::همچنین، واحدهایی از توپخانه هوانیروز و نیروی هوایی ارتش، مهندسی جهاد سازندگی و مهندسی سپاه و ارتش، پشتیبانی عملیات را بر عهده داشتند.<ref name="saj1" /> == شرح عملیات ==در ساعت 00:30 بامداد 2/1/1361، عملیات فتحالمبین با رمز مبارک «يا زهرا(س)» آغاز شد.<ref name="saj1" /> حوادث و رویدادهای عملیات در محورها و مراحل مختلف آن استخاره به شرح ذیل میباشد: === مرحله اول (2 /1/ 1361) ===درمحور قرارگاه قدس، تیپ 14 امام حسین (ع) در جناح راست موفق شد با حرکت احاطهای از شمال غربی قرآن و غرب رودخانه چیخواب ضمن تصرف منطقه عین خوش، عقبه دشمن در این محور را مسدود کند. تیپ 41 ثارالله و تیپ 84 خرمآباد نیز در جناح چپ این قرارگاه الهام از شمال دشت عباس به طرف امامزاده عباس و تپه 202 پیشروی کرده و مواضع دشمن را به تصرف خود درآوردند، لیکن این مواضع در جریان پاتکهای شدید دشمن مجدداً به اشغال نیروهای عراقی درآمد. در محور قرارگاه نصر؛ یگانهای عمل کننده در سالت 01:30 بامداد با دشمن درگیر شدند. در حالی که واحدهای ارتش عراق در این محور به شدت مقاومت میکردند یک گردان از تیپ 27 محمدرسولالله (ص) که مأموریت تصرف «علي گره زد» و خاموش کردن آتش توپخانه مستقر در آن را بر عهده داشتند، تا اعماق خطوط دشمن نفوذ کرده و قرارگاه توپخانه دشمن را به تصرف درآوردند. در نتیجه، یگانهای دیگر این قرارگاه موفق شدند مواضع اصلی پدافندی دشمن در شمال محور پل نادری، سرخه فلیه، سرخه صالح و تپهچشمه، کوت کاپون، سه راهی قهوهخانه و تپه شاوریه را به تصرف درآورند. در محور قرارگاه فجر؛ به دلیل مستحکم بودن خطوط پدافندی، حجم انبوه آتش و هوشیاری دشمن نسبت به جهت تک و نیز انسداد اکثر راهکارهای پیشبینی شده خودی، نیروهای این قرارگاه با روشن شدن هوا به موقعیت اولیه خود بازگشتند. در محور قرارگاه فتح؛ مأموریت این قرارگاه در آغاز عملیات، تنها اعزام گروههای «آر پي جي زن» برای شکار این تانکها محدود گردید. برهمین اساس گروههای موردنظر اعزام شدند، لیکن تنها موفق گردیدند حدود 20 تانک و نفربر دشمن را منهدم کنند.<ref name="saj1" /> === مرحله دوم (4 /1/ 1361) ===در این مرحله، مأموریت اصلی به عهده قرارگاه فتح بود تا با تصرف تنگه رقابیه و عقبه لشگر 1 را تهدید کند و ضمن تهدید عقبه نیروهای عراقی در منطقه قرارگاه فجر موجب کاهش فشار دشمن به قرارگاه قدس شود. قرارگاههای نصر و قدس نیز در این مرحله مأموریت داشتند تا با ترسیم خطوط پدافندی خود، در مقابل پاتکهای دشمن مقاومت کنند. همچنین، قرارگاه فجر همچون مرحله اول مأموریت داشت تا به منظور جلب توجه دشمن به انجام عملیات ایذایی بپردازد و ذهن فرماندهان عراقی را از محور اصلی عملیات منحرف نماید. قرارگاه فتح از دو محور عملیات خود را آغاز کرد. یک تیپ پیاده به همراه یک گردان زرهی با هدف تصرف ارتفاعات رقابیه، از تنگه رقابیه و آبگرفتگی وارد عمل شدند و دو تیپ نیز محور اصلی حرکت خود را تنگه دلیجان – به منظور دور زدن دشمن – قرار دادند و در نتیجه موفق شدند تنگه رقابیه، ارتفاعات رقابیه و میشلاغ را به همراه تعداد زیادی از تجهیزات سنگین دشمن را به تصرف درآوردند. به دنبال آن نیروهای عراقی از فشار خود در محور عین خوش کاسته و پاتکهای سنگین را متوجه منطقه رقابیه کردند و به رغم اینکه خطوط پدافندی نیروهای خودی در داخل تنگه تا آستانه سقوط پیش رفت، لیکن مقاومت نیروهای خودی به حفظ و تأمین اهداف این مرحله منجر شد.<ref name="saj1" /> === مرحله سوم (7 /1/ 1361) ===فرماندهان سپاه و ارتش پس از کسب نتایج موفقیتآمیز در مرحله دوم عملیات، به این نتیجه رسیدند که نیروهای دشمن به دلیل از هم پاشیدگی سازمان و گسستگی در سیستم فرماندهی خود، احتمالاً از منطقه عملیاتی فرار خواهند کرد. لذا تصمیم گرفته شد هر چه سریعتر با انجام عملیات دیگری، قوای دشمن منهدم و خطوط پدافندی قوای خودی تصحیح و تقویت شود. بر همین اساس، پس از طراحی مانور این مرحله از عملیات، نیروهای خودی در بامداد روز هفتم حمله خود را آغاز کردند و همانگونه که پیشبینی میشد، دشمن برای مصون ماندن از انهدام و اسارت نیروهایش، بسیاری از مواضع خود را به ناچار ترک کرده و به منتهیالیه خطوط پدافندی خود در منطقه (چنانه، دوسلک و غرب ارتفاعات تینه) عقبنشینی نمود.<ref name="saj1" /> === مرحله چهارم (8 /1/ 1361) ===قرارگاه نصر به پاکسازی منطقه متصرفه در شرق ارتفاعات تینه پرداخته و پس از آن به کمک قرارگاه قدس شتافت. قرارگاه قدس که در روز گذشته ارتفاعات 202 تنگه ابوغریب را به تصرف درآورده بود، میکوشید از فرار نیروهای در حال عقبنشینی عراق جلوگیری نماید. قرارگاه فجر نیز مسئولیت پاکسازی منطقه متصرفه خود را بر عهده داشت. همچنین، نیروهای قرارگاه فتح ضمن عبور از تنگه دلیجان به سمت برغازه و دوسلک موفق شدند این دو منطقه را به تصرف درآورده و با نیروهای قرارگاه نصر الحاق نمایند و سپس به سمت مرزهای بینالمللی پیشروی کنند. در مجموع، طی این مرحله از عملیات، ارتفاعات تینه، دوسلک و برغازه به تصرف کامل درآمدند و دشمن به غرب رودخانه دوبرج و تپه 182 عقب رانده شد. لازم به ذکر است که نیروهای خودی در تلاش اصلی خود در این مرحله که دستیابی به عقبههای دشمن و ممانعت از فرار نیروهای آنان بود موفق نبودند و دشمن بسیاری از نیروها و تجهیزات خود را از منطقه عملیاتی خارج کرد.<ref name="saj1" /> == نتایج عملیات ===== مناطق و تاسیسات آزاد شده ===# آزادسازی 2500 کیلومتر مربع از خاک جمهوری اسلامی؛ شامل دهها بخش و روستا، سایت 4 و 5 و رادار، جاده مهم دزفول – دهلران و ...# نزدیک شدن نیروهای خودی به مرز در منطقه غرب شوش و دزفول# خارج شدن شهرهای دزفول، اندیمشک و شوش و مراکز مهمی همچون پایگاه هوایی دزفول از تیررس توپخانه دشمن<ref name="saj1" /> === تجهیزات منهدم شده دشمن ===انهدام بیش از 4 لشگر، 361 تانک و نفربر، 18 هواپیما، 300 خودرو، 50 توپ و 30 دستگاه مهندس ارتش عراق<ref name="saj1" /> === یگانهای منهدم شده دشمن ===# به اسارت درآمدن بیش از 15 هزار تن از نیروهای دشمن# کشته و مجروح شدن حدود 25 هزار تن از نیروهای دشمن<ref name="saj1" /> === غنائم عملیات ===اغتنام 320 تانک و نفربر، 500 خودرو، 165 توپ، 50 دستگاه مهندسی و مقادیر زیادی سلاح و تجهیزات انفرادی<ref name="saj1" /> == پیامدهای عملیات =='''پیام حضرت امام (ره) درباره عملیات''' امام خمینی(ره)،فرمانده کل قوا، که با اهتمام خاص به حوادث جنگ عنایت دارند، عملیّات را از طریق فرماندهان عالی جنگ تعقیب و هدایت مینمایند. در یکی از شبهای عملیّاتی پیامی توسط فرمانده کل سپاه، برای زرمندگان مستقر در منطقه عملیّاتی فتحالمبین ارسال نموده و برای آنان دعا و آرزوی موفقیت میکنند. رزمندگان اسلام با دریافت پیام امام(ره)، جانی دوباره گرفته و با روحیهای عالی به دشمن متجاوز حمله میکنند. «قلم قاصر است که احساسات خویش را ابراز کنم... رحمت واسعه خداوند بر آن مادران و پدرانی که شما شجاعان نبرد در میدان کارزار و مجاهدان با نفس در شبهای نورانی را در دامن پاکشان تربیت نمودند. مژده باد بر شما جوانان برومند، در تحصیل رضای پروردگار که از بالاترین سنگرهای روحانی و معنوی است. شما در دو سنگر روحانی و جسمانی، ظاهری و باطنی پیروزید. مبارک باد بر بقیهالله (ارواحنا له الفداء) وجود چنین رزمندگان ارزشمند و مجهدان فی سبیلالله که آبروی اسلام را حفظ و ملت ایران را روسفید و مجاهدان راه خدا را سرافراز نمودید. ملت بزرگ ایران و فرزندان اسلام به شما سلحشوران افتخار میکنند. آفرین بر شما که میهن خود را بر بال فرشتگان نشاندید و در میان ملل جهان سرافراز نمودید. مبارک باد بر ملت، چنین جوانان رزمندهای و بر شما چنین ملت قدردانی که به مجرد فتح و پیروزی توسط رزمندگان به دعا و شادی برخاستید. اینجانب دور دست و بازوی قدرتمند شما را که دست خداوند بالای آن است، میبوسم و به این بوسه افتخار میکنم... یا لیتنی کنت معکم فافوز فوزاً عظیماً.» روح الله الموسوی الخمینی <ref name="saj2">[http://www.sajed.ir/cat/3443 وبگاه جامع دفاع مقدس - ساجد]</ref>آیة شریفه «إنا فتحنا لک فتحا مبینا»
'''کابوس ساعت"س"''' فرمان حمله سراسری در ساعت صادر شد. پخش این خبر، وحشت شدیدی را در دل نیروهای متجاوز عراقی ایجاد میکند. عملیّات فتحالمبین ارتش شکستخورده دشمن را که زمانی خود را شکستناپذیر مینامید، از میان میبرد و این ارتش، اعتبار خود را از دست میدهد و دیگر توانی برای عرض اندام نمییابد. شکستهای پیاپی و انهدام نیروها و امکانات ارتش عراق، توان مقابله و رجزخوانی را در صدام ضعیف میکند. آتشبیاران معرکه که با سرازیرجنگافزارهای مهلک نمیتوانند مانع فرار ارتش عراق شوند، به تکاپو میافتد تا راه چارهای پیدا کنند. آنها که عملیّات ثامنالائمه و طریقالقدس را جرقة موقت و ناشی از حضور مستشاران خارجی میدانند و تکرار آن را غیرممکن میپندارند، در مقابل عملیّات فتحالمبین به استیصال میافتند. حسین، شاه اردن (عامل سپتامبر سیاه) که اوایل جنگ به طور جدی نیروهای زیادی را برای حمایت از صدام به مقابله نیروهای اسلام در جبهههای نبرد میفرستد، در مقابل این شکست فضاحتبار صدام، عکسالعملی از خود نشان نمیدهد. حسنی مبارک (رئیس رژیم مصر) از آمریکا و غربیها میخواهد که در مقابل ایران کاری بکنند. حسن (پادشاه مراکش) و جعفر نمیری (پادشاه سودان) که از حامیان صدام هستند، برای نجات صدام دست و پا میزنند. بدین ترتیب حامیان صدام به تلاش میافتند و با به صدا درآوردن شیپور صلح، سعی در پیشگیری از عملیّاتی دارند که قرار است در ساعت به مرحله اجرا درآید، زیرا هجوم نیروهای اسلام و انقلاب اسلامی را غیرقابل کنترل میدانند. این ندای صلحخواهی هواداران صدام زمانی است که قسمت وسیعی از خاک جمهوری اسلامی ایران از جمله شهرهای نفتشهر، سومار، قصرشیرین، مهران، هویزه و خرمشهر در اشغال دشمن است و عراق به اصطلاح با رو کردن برگهای برنده، سعی در حفظ *موقعیت خود مینماید، اما در این میان چشمها به دو شهر مظلوم و مقاوم هویزه و خرمشهر دوخته میشود. ملت ایران از مسئولین خود میخواهند که نگذارند این شهرها بیش از این در اشغال دشمن بمانند. عراق با تمام تلاش، از جمله تمرکز قوای کمکی در جنوب میخواهد از عملیّات سرنوشتساز آتی ایران جلوگیری کند. ضربه سخت عملیّات فتحالمبین چنان بود که دشمن نتواسنت آن طور که باید دست به نقل و انتقال بزند. با تمام این اوضاع، منطقه جنوب در محورهای خرمشهر، به یک نقطه بحرانی و لاینحل تبدیل میشود و ارتش عراق در دامی که خود گسترده گرفتار میآید. این نقطه بحران لحظه به لحظه به اوج خود نزدیک و نزدیکتر میشود. نیروهای عراقی میدانهای مین و دیگر موانع ایذایی را در منطقه گسترش میدهند و با فراخوان تمامی سربازان احتیاط و اعزام آنها به منطقه عملیّات، به زعم خود اطراف خرمشهر را دژی مستحکم و نفوذناپذیر تبدیل میکنند. خاکریزها پی در پی احداث میشوند. تعداد تیربارهای تعبیه شده به چندین برابر میرسد. افراد مستقر در پشت میدانهای مین برای ایجاد میدان آتش افزایش مییابند. شوروی (سابق) در ادامة کمک به عراق، تعداد زیادی از تانکهای T.72 و هواپیما به عراق تحویل میدهد. آلمان غربی و ایتالیا به طور اضطراری موشک ضد زره مادون قرمز میلان و دیگر جنگافزارها را به سمت عراق و برای حمایت از صدام ارسال میدارند. کویت، عربستان و دیگر کشورهای ثروتمند حاشیه خلیج فارس در ادامه کمکهای خود، دلارهای حاصل از نفت ملتهای خود را به صدام میدهند و... همه چیز آماده است تا ایران نتواند در جبههها دست به تحرکات گسترده و جدید بزند. اما عزم قاطع مردان و مسئولان جمهوری اسلامی ایران برای راندن اشغالگران از خاک خود جزم است و در این راه هیچ تردیدی وجود ندارد. بار دیگر نیروهای داوطلب مردمی پس از کسب روحیه پیروزی عملیّات فتحالمبین، برای شرکت در عملیّات و برای خلق حماسههای فراموشنشدنی عظیمتر و پایان دادن هرچه سریعتر به اشغال سرزمین خود، به جبهههای نبرد هجوم میآورند. به طوری که تدارک و سازماندهی قدری مشکل میشود.<ref name="saj2" /> === بازتاب رسانهای عملیات ======= رادیو بغداد ====پس از ناکامی صدام در جلوگیری از عملیّات فتحالمبین، یک روز مانده به شروع این عملیّات، صدام حسین طی نامهای به احمد سکوتره (رئیس کنفرانس اسلامی) که تلاشهایی برای صلح انجام داده بود، شرط سوم ایران یعنی معرفی متجاوز را میپذیرد، اما فرماندهان نظامی و رزمندگان اسلام بدون توجه به این تثبیت صدام، لحظهای در اجرای این عملیّات تأمل نکرده و در هر منطقه از سرزمینهای تحت اشغال عراق دست به عملیّات کوبنده و قاطع میزنند. عراق برای جلوگیری از اثرات تبلیغات حمله و فتوحات آن آمار تلفات ایران هزاران کشته اعلام میکند و تلفات و خسارات وارده به ارتش عراق را بسیار ناچیز میخواند. رادیو بغداد طی اخبار و تفسیرهای گوناگون اعلام میکند که نیروهای ایران در تحرکات اخیر خود، به دفاع مستحکم عراق برخورد نموده و با دادن تلفات سنگین راه فرار را در پیش گرفتهاند... و اضافه میکند که در این نبرد قهرمانانه تنها هفت سرباز عراقی کشته شدهاند. این ادعا زمانی اعلام میشود که 650 کیلومتر مربع از خاک ایران آزاد و 6000 نفر از ارتش عراق اسیر و نزدیک به 10000 نفر کشته و زخمی شدهاند (تا پایان مرحله دوم عملیّات). رادیو بغداد در ادامه اخبار سراسر کذب خود، بازهم به پخش اخبار دروغ پرداخته و میگوید: «منطقه عمليّاتي مملو از اجساد و ادوات زرهي ايرانيان است و آنها با دادن تلفات و اسير فراوان راه فرار را در پيش گرفتهاند، ما اين بار تلفات خود را تا پايان مرحله دوم، ده نفر اعلام ميكند». این در حالی است که نیروهای بعث در بسیاری مواضع خود عقبنشینی کرده و با فرار تاریخی آنها، مقدمة مرحلة سوم فراهم شده است. زمانی که مرحله سوم با موفقیت بینظیر اجرا میشود و قریب 25000 نفر کشته و زخمی و 15000 نفر اسیر میشوند و رزمندگان اسلام در نزدیکی مرزهای بینالمللی مستقر میشوند، رادیو بغداد با شوق و هیجان فراوان اعلام میکند که نیروهای ایرانی همچنان در حال عقبنشینیاند و سربازان قدرتمند عراق با اقتدار کامل در حال پیشروی به سوی دزفول و شوش هستند. در این میان آژانسهای خبری و رسانههای گروهی غرب اخبار را به نقل از اعلامیههای نظامی عراق و آب و تاب نقل میکنند.<ref name="saj2" /> ==== رادیو امریکا ====این رادیو در روز چهارم فروردین 1361 به نقل از روزنامه نیویورک تایمز و به گفته تحلیلگران آمریکایی میگوید: «حمله بزرگي كه نيروهاي ارتش ايران عليه واحدهاي عراقي در منطقه دزفول آغاز كردند، ضربهاي كاري به افراد لشكر زرهي عراق كه به جبهه نبرد منتقل شده بودند، فرود آورد. تحليلگران اين حمله را از نظر لجستيكي درخور توجه دانستهاند، اما حاضر نشدند ادعاي ايران را در مورد پيروزي قبول كنند.»<ref name="saj2" /> '''رادیو آمریکا:''' «به گزارش روزنامه واشنگتن پست، صدام حسين اعلام كرد كه نيروهاي عراق از مواضعي كه بيش از يك سال در داخل خاك ايران در تصرف نيروهاي عراقي بوده است، عقبنشيني كردهاند.» سردار قادسیه که همیشه در اطلاعیههای نظامی خود دم از پیروزی میزد این بار به شکست خود اعتراف کرده و به ناچار برای کاستن از فشار تبلیغات، به هذیانگویی افتاده و دوباره دم از پیروزی میزند. روزنامه واشنگتنن پست در این باره میگوید: «صدام حسين (رئيس جمهور عراق) عقبنشيني ارتشش را در جنگ خليج فارس رد كرده و مدعي پيروزي شده است. وي خطاب به گروهي از خبرنگاران فرانسوي در بغداد گرفت: در آنچه در جنگ به دست آمده نه تنها پيروزي براي عراق، بلكه براي انسانيت بوده است. (البته اين ادعا كارگر نيفتاده و پيروزي فتحالمبين همه را تحت تأثير قرار ميدهد.» (11/1/61)<ref name="saj2" /> ==== رادیو عمان ====«عراق اعلام کرد که نیروهایش طی نبردهای 24 ساعت گذشته در جبهههای نبرد هشتاد و یک نفر از نیروهای ایرانی را به قتل رساندهاند. خبرگزاری عراق امروز به نقل از یک اطلاعیه نظامی گزارش داد که در منطقه اهواز 62 نفر از نیروهای ایران کشته شدهاند فرماندهی کل نیروهای مسلح عراق دیشب اعلام کرده بود که نیروهای این کشور در جبهههای شوش و دزفول در استان خوزستان ایران 12 تیپ نظامی ایران را متلاشی کرده و تعداد زیادی را به اسارت خود درآوردهاند.» (4/1/61)<ref name="saj2" />==== رادیو رأسالخیمه ====«خبرگزاري عراق به نقل از گزارشگر خود در ميدانهاي نبرد، گزارش داد كه نيروهاي عراقي در نخستين ساعات بامداداين روز، حمله گسترده و بزرگي را براي مقابله با نيروهاي ايران كه در منطقه شوش و دزفول، نيروهاي عراق را مورد تهاجم قرار دادند، شروع كردهاند. اين خبرگزاري ميافزايد: لشكر 77 ايران به طور كامل نابود شده است.» (4/1/61)<ref name="saj2" /> ==== رادیو بی. بی. سی ====«يك سخنگوي ارتش عراق اخبار مربوط به پيروزيهاي اخير ايران را در جبهههاي جنگ بياساس توصيف كرد. وي گفت كه ايران از ابتداي جنگ تا به حال مدعي چنين پيروزيهايي بوده است؛ اما واحدهاي نظامي عراق همچنان بر مواضع خود در داخل خاك ايران كاملاً مسلط هستند.» بدنبال اطلاعیههای نظامی سراسر کذب عراق، کشورهای حوزه خلیج فارس فقط اخبار واصله از شورای فرماندهی بعث را پخش کرده و از پخش پیروزیهای ایران خودداری میکنند، اما صدام طی پیامهایی به سمینار اسلامی در سریلانکا اعلام میکند که عراق هیچ چشمداشتی به خاک ایران نداشته و طالب صلح است. این تصمیم و پیام صدام برای بسیاری از خبرگزاریها روشن میکند که قدرت انهدام و گستردگی عملیّات تا چه حد بوده است و چرا سردار قادسیه به موضع انفعال افتاده است. به دنبال اظهارات صدام، خبرگزاریها به شدت تحت تأثیر پیروزیهای رزمندگان اسلام در عملیّات فتحالمبین قرار گرفته، به ناچار گوشههایی از این پیروزی بزرگ را بازگو میکنند.<ref name="saj2" /> '''رادیو بی. بی. سی:''' «كارشناسان امور اطلاعاتی در غرب اظهار ميدارند اكنون روشن شده است كه ايران تا حدودي در جنگهاي اخير با عراق موفق بوده است. با اين حال عقيده بر آن است كه موفقيت ايران قاطع نبوده است.» (19/1/61) رادیو لندن: «در حالي كه پرزيدنت صدام حسين (رئيس جمهور عراق)، در مصاحبهاي كه با يك روزنامه فرانسوي، پيروزي ايزان در عقب راندن عراقيها را انكار كرده است، طبق گزارش افرادي كه در اين روز از صحنه جنگ عراق با ايران بازديد كردهاند، نيروهاي ايران آخرين حمله خود را عليه عراقيها در منطقه شوش از ايالت خوزستان انجام دادهاند و سپاه چهارم عراق را منهدم ساختهاند».<ref name="saj2" /> '''همین رادیو ادامه میدهد:''' «خبرنگارانی که در ایران به دیدار از جبهههای جنگ رفتهاند، میکنند که نیروهای عراقی در نبرد عظیمی در اطراف دزفول تلفات شدیدی را متحمل شدهاند و ضایعات بسیاری بر تجهیزات آنان وارد آمده است. خبرنگاران میگویند که هر دو طرف از آغاز جنگ تاکنون درباره پیروزیهای خود مبالغه کردهاند، اما این روشن است که نیروهای ایران به موفقیت دست یافتهاند.» (12/1/61)<ref name="saj2" /> ==== مطبوعات انگلیس ====روزنامه تایمز مالی ضمن گزارشی در مورد دستور عقبنشینی به نیروهای بعث عراق اقرار میکند که صدام به گونهای تحقیرآمیز ناگزیر به عقبنشینی شده است و این در حالی است که به طور همهجانبه پیروزیهای ایران مورد تأییر قرار گرفته است. سپاه چهارم که اینکه فرماندهی ارتش عراق به عقب رانده شدن آن اعتراف دارد، تصور میرود بیشتر صدمات را در اثر حمله ایران متحمل شده باشد.<ref name="saj2" /> ==== روزنامه دیلی تلگراف ====این روزنامه از قول خبرنگاران خود در بغداد اعتراف میکند که دستور عقبنشینی از سوی صدام، دیپلماتهای خارجی را در بغداد متوجه ساخته، زیرا تاکنون تمام اعلامیههای نظامی رژیم عراق صحبت از پیروزیهای مداوم ارتش صدام را داشته است. مقامات اطلاعاتی و رسمی آمریکایی تأیید کردند که حداقل 20000 سرباز عراقی در حملههای ایران به شدت تار و مار شدهاند و..<ref name="saj2" /> == خاطرات عملیات ===== یا فاطمه (س) این عملیات به نام شماست === محمد علی باغشنی: طلوع صبح اول سال 1361 خبر شروع عملیات فتح المبین با رمز یا زهرا (س) در جبههها از رادیو پخش شد. شروع عملیات در خط مقدم نشاط دیگری به روحیه نیروها بخشیده بود. ما در تیپ 21 امام رضا (علیه السلام) در جبهه بستان تنگه چزابه و جبهه غرب ابوشهاب تدارکات ادوات تیپ 21 امام رضا (علیه السلام) بودیم. در آن موقع در این جبهه خصوصاً شبها آتش زیادی روی بچهها میریخت و مشکل مهمات ادواتی هم وجود داشت. شب دوم عملیات رفتم از سنگر بچه های پای قبضه خبر بگیرم. بچه های پای قبضه 120 م. م چند نفر از نیروهای بسیجی دانش آموز در سن 15 یا 16 سالگی بودند که در عملیاتهای بعدی دو نفر از همان دانش آموزان شهید شدند. نزدیک سنگری که رسیدم دیدم صدای خواندن دعای توسل و گریه از داخل سنگر بلند است. نزدیک سنگر رفتم، دیدم که تعداد 4 نفر دانش آموز بسیجی کنار بی سیم و سه نفر چراغ فانوس جلو گذاشتهاند و دعای توسل میخوانند. به اسم مبارک حضرت زهرا (س) که رسیدند او را صدا میزدند و تکرار میکردند یا فاطمه(س) این عملیات به نام شماست. بی بی جان نیروهای اسلام را کمک کن. من هم کنار سنگر نشستم و از حالی که این نیروهای بسیجی داشتن استفاده کردم. بعد از اینکه دعا تمام شد، من رفتم داخل سنگر و صحبت در مورد عملیات زیاد شد و بچهها گفتند: حاج آقا شما میبینید نیروهای عراقی چقدر آتش روی بچه های ما میزنند در صورتی که ما مهمات زیاد نداریم که بچه های خط درخواست آتش میکنند و ما نمیتوانیم جواب آنها را بدهیم. گفتم: انشاءا... فردا صبح پیگیری میکنیم. اگر بتوانیم مهمات بیشتری تهیه میکنیم ،ولی مهمات سهمیه بندی بود. از سهمیه بیشتر نمیشد استفاده کنی. من خودم هم بسیجی بودم و یک برادر پاسداری مسئول ما بود که من شب با نامبرده قضیه را در میان گذاشتم و قرار شد صبح به قرارگاه برویم و با مسئولین صحبت کنیم. مسئول تیپ آن زمان شهید خادم الشریعه بود. صبح بعد از نماز پیشنهاد شد که با ماشین برویم. با قرآن استخاره گرفتیم و خوب درآمد. راه افتادم از منطقه چزابه به طرف منطقه عملیاتی به همراه یک برادر بسیجی و آن برادر پاسدار. مقداری آب و بنزین با خودمان برداشتیم؛ چون نه به منطقه آشنا بودیم و نه جاده را میشناختیم. در زمین رملی و از کنار رودخانه فصلی حرکت کردیم تا به منطقه نزدیکی کوههای رقابیه که منطقه مین گذاری شده بود رسیدیم. از وسط منطقه مین گذاری شب نیروها محور را باز کرده بودند و با طناب سفیدی علامت گذاری شده بود. از محوری که پاکسازی شده بود، گذشته و به کوههای رقابیه رسیدیم و از گذرگاهی نیر توسط ماشین عبور کردیم. آن طرف کوه منطقه سرسبز و پر از گلهای لاله بود و عراقیها در آن منطقه مستقر بودند. وقتی وارد منطقه شدیم _ امکانات و جنازه های عراقی زیادی در منطقه به چشم میخورد. جاده های شن ریزی شده و سنگرهای مرتب در منطقه بود که ما با خود گفتیم که شاید نیروهای ایرانی جلو هستند. در منطقه کسی را ندیدیم. جاده شنی بود. به طرف عراقیها که پیش میرفتیم، یک دفعه متوجه شدیم که در محاصره نیروهای عراقی هستیم و شروع به تیراندازی به طرف ما کردند که فورا با سرعت تمام دور شدیم. زیاد به طرف ما تیراندازی شد ولی مشکلی پیش نیامد. در برگشت رفتم کنار کوههای رقابیه که در آنجا سنگرهای زیادی از عراقیها با امکانات و تجهیزاتشان بود. در کنار کوه ماشین را پارک کردم و به برادران همراه که با من بودند، گفتم: شما کنار ماشین بایستید تا من بالای کوه بروم و ببینم مهمات و ادواتی در آنجا موجود هست یا نه. در مسیری که میرفتیم کانالی بود که عراقیها آن را حفر کرده بود و برای رفتن به بالای کوه ،از کنار همان کانال مقداری که رفتم، دیدم که داخل کوه چند تا زاغه مهمات است که در هر زاغه چندین کامیون مهمات موجود بود و در مسیر کوه که در حرکت بودم تعداد زیادی از جنازه های عراقی در آنجا افتاده بود. در برگشت از بالای کوه از کنار دره ای پایین میآمدم. ناگهان ته دره را نگاه کردم. از کنار یک درخت پنج جنازه کنار هم گذاشته بودند، گفتم: شاید از نیروهای خودمان باشد که شهید شدهاند و آنها را کنار هم گذاشتهاند تا بعداً جمع آوری نمایند. به ده متری آنها که رسیدم، متوجه شدم که یکی از آنها سرش را بلند کرده و به من نگاه میکند، گفتم: شما چه کاره هستید که یک مرتبه پنج نفر بلند شدند و با اسلحههایشان به من نگاه کردند. پرسیدم شما عراقی هستید یا ایرانی که فوراً اسلحههایشان را گذاشتند و دستهایشان را بالا بردند و گفتند: الدخیل الخمینی .من در این موقع دستم را فوراً به بهانه نارنجک داشتن بالا بردم و به آنها اشاره کردم که حرکت کنید و به راه افتادند تا آنها را نزدیک ماشین پهلوی بچه های خودمان آوردم. با همه آنها مصافحه و صورتشان را بوسیدیم و به آنها آب و میوه و غذا دادیم و بعداً ماشین را بالای کوه بردیم و از زاغه های مهمات ماشین را پر مهمات نمودیم و عراقیها را هم بالای مهمات سوار کردیم و به طرف چزابه حرکت کردیم. در حین حرکت در مسیر شهید چراغچی را دیدم که با یک استیشن به طرف سایت 5 میرود. با دیدن ما ماشین را متوقف کرد و از ما پرسید کجا میروید؟ گفتم: رفته بودیم به منطقه تا مهمات بیاوریم و تعدادی هم اسیر گرفتهایم و اشاره کردم به اسیرهایی که پشت ماشین نشسته بودند. شهید چراغچی کنار آنها آمد و با آنها دست داد و احوال پرسی نمود و گفت من هم اکنون به کمپ اسراء میروم و آنها را نیز با خودم میبرم. گفتم: که اشکالی ندارد. وقتی که به اسرا اشاره کردم که بیایید و سوار ماشین استیشن شوید شروع به گریه کردند. چون شهید چراغچی و دو نفر دیگر که همراه او بودند لباس پاسداری بر تن داشتند، ترسیدند و اصرار داشتند که با شما میآییم و با آنها نمیرویم. که بعداً شهید چراغچی دلداریشان داد و گفت: نترسید و آنها را سوار ماشین کردند و بردند. <ref name="saj3">[http://www.sajed.ir/detail/81283 وبگاه جامع دفاع مقدس - ساجد]</ref> === واپسین روزهای فتح المبین دردشت عباس === حسین ابوالفتحی: علی میرکیانی مسئول تدارکات تیپ ۲۷ در آن زمان از خاطرات آن روز چنین یاد میکند: «وقتی دشمن بچهها را در منطقه امامزاده عباس با زرهی خودش زیر فشار قرار داد، یکی از برادران ارتشی ما که فرمانده یک دستگاه تانک بود، علی رغم مخالفت سایر برادران تانک خودش را روشن کرد و گفت: بچه های ما دارند آن جلو قتل عام میشوند. من با توکل به خدا به کمک آنها میروم. بعد هم سوار تانک شد و روی جاده منتهی به امامزاده عباس به حرکت درآمد. او کار بسیار خطرناکی را انجام داده بود، چرا که دشمن سطح جاده را به شدت زیر آتش گرفته بود و هر لحظه امکان داشت تانک او مورد اصابت قرار گیرد. با این حال آن دلاورمرد ارتشی بی واهمه همچنان به پیشروی خودش ادامه داد. سرانجام آنچه از وقوع آن هراس داشتیم اتفاق افتاد و تانک او مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به آتش کشیده شد. هیچ وقت فراموش نمیکنم تانک غرق در شعله آتش با سرعتی که دم به دم کمتر میشد به راه خودش ادامه داد، لحظه ای بعد دیدیم آن برادر قهرمان ارتشی، در حالی که شعله های آتش از بدنش زبانه میکشید به زحمت از برجک تانک در حال حرکت بیرون پرید. متاسفانه چون از قسمت جلوی تانک پائین پریده بود وقتی به زمین افتاد تانک درحال حرکت از پیکر در حال سوختن او عبور کرد و ... هنوز هم افسوس میخورم که چرا حتی نام این دلاورمرد را ندانستم.» کار در دشت عباس گره خورده بود و نیروها زیر آتش شدید دشمن بودند. تانکهای عراقی خودروهای تدارکاتی را شکار میکردند و نمیگذاشتند مهمات به رزمندگان برسد. در این شرایط گلوله های آر. پی. جی۷ رزمندگان هم رو به اتمام بود و ...<ref name="saj3" /> === روز هشتم فتح المبین ===خاطرات شهید صیاد شیرازی از واپسین روزهای عملیات فتح المبین خواندنی است: چهار ـ پنج روز بعد از شروع عملیات، طراحی عملیات مال ما نبود. پیشروی از رزمندگان بود و تاییدش با ما. میگفتیم، بروید «چنانه» را بگیرید، میگفتند: الآن در «چنانه» هستیم. میگفتیم ارتفاعات فلان را بگیرید، میگفتند: ما از آنجا رد شدیم، داریم ارتفاعات برقازه را میگیریم. در اینجا شک کردیم! چون ارتفاعات برقازه آخرین نقطه هدف ما بود، گفتند ما رسیدیم. آنجا دو تا ارتفاع موازی هست، به آقای رضایی گفتم: من باورم نمیشود که اینها رسیده باشند. بین «سيبوره» و «برقازه» دو ـ سه كيلومتري فاصله است. هر دو هم مثل هم است. فكر میکنند كه رسیدهاند، به ايشان گفتم برويم سري بزنيم. هنوز به منطقه وارد نشده بوديم كه بدانيم بچهها تا كجا رفتهاند و كجا دست ماست و كجا دست عراقیها، با هلي كوپتر رفتيم ...» جالب این که تپههای برقازه با دادن فقط یک شهید آزاد شد. در پایان سومین روز عملیات فتح المبین، رزمندگان ایرانی در سه راهی امامزاده عباس مستقر شدند تا راه نفوذ نیروهای دشمن را ببندند، اما قرار نبود عملیات همین جا خاتمه پیدا کند. بنابراین رزمندگان ایرانی چون شیری غران ساعت یک بامداد چهارم فروردین در مرحله دوم عملیات فتح المبین با رمز «يا حسين (ع)» به دل دشمن زدند. با آزادسازی ارتفاعات و تنگه رقابیه سپاه چهارم عراق نیروهای زرهی خود که عازم دشت عباس بودند را فراخواند. آنها عازم دشت عباس بودند تا به تیپ ۲۷ حضرت رسول «ص» یورش برند. این فراخوان موجب استیصال و سرگردانی عراقیها در منطقه رقابیه شد. ساعت ۳ و ۲۰ دقیقه سحرگاه هفتم فروردین، گردان سلمان فارسی تیپ ۲۷ با محافظین سایت 5 درگیر شد و فرمان حمله هم از قرارگاه کربلا با رمز «يا زهرا (س)» صادر شد. دشمن که از هر سو غافلگیر شده بود، دست به عقب نشینی زد و رادار به دست رزمندگان افتاد و جادههای تدارکاتی منطقه نیز آزاد شد. تا اینجای کار، دشمن ضربات سختی خورده بود و عملیات فتح المبین دستاوردهای بسیاری به همراه داشت اما این پایان کار نبود. هدف اصلی مرحله چهارم و آخر عملیات ارتفاعات برقازه بود. عراقیها ناامید و مایوس از رویارویی با رزمندگان اسلام در هیچکدام از جبهه های مرحله چهارم کار درخوری از خود نشان ندادند. دشمن در بعضی جبههها مثل سه راهی امامزاده عباس و تنگه ابوقریب با سرعت پا به فرار گذاشته بود. گردان حبیب ابن مظاهر تیپ ۲۷ نیز تپههای استراتژیک «دوسلك» را تصرف کرد و پس از درگیری با دشمن، برقازه را نیز فتح و قرارگاه تاکتیکی فرماندهی سپاه چهارم ارتش عراق را تصرف کرد. به هر روی، عملیات فتح المبین در آخرین ساعات هشتم فروردین ۱۳۶۱ با تصرف و دستیابی به همه هدفهای از پیش تعیین شده پایان یافت. براساس اطلاعات و آمار منتشر شده توسط سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ۴ هزار عراقی کشته و ۱۵ هزار نفر اسیر شدند. همچنین ۱۸ هواپیمای دشمن نابود شد و ۳۶۱ تانک و نفربر منهدم و ۳۲۰ دستگاه به غنیمت رزمندگان درآمد. ۵۰ عراده توپ منهدم و ۱۶ عراده به غنیمت گرفته شد و ۳۰۰ خودروی دشمن از بین رفته و ۵۰۰ دستگاه خودرو به دست رزمندگان ایرانی افتاد. این آمار تلفات دشمن به همراه ۲ هزار کیلومتر مربع سرزمین ایران عزیز از لوث وجود دشمن بعثی آزاد شد و عیدی گران قیمتی بود که رزمندگان و فرماندهان شجاع و دلیر ایرانی به مردم تقدیم کردند. دشت عباس با نعمات بیکرانش پذیرای گله های گوسفند بود. یکی از چوپانان گفت: من نذر کردم اگر به منطقه خودم برگردم دو تا گوسفند قربانی کنم. همین الآن برایتان سر میبرم و پوست میکنم. برادران دسته دسته برای زیارت میآمدند و میرفتند. در صحن پوکه های انواع و اقسام گلوله های مختلف به چشم میخورد. به نظر میرسید قبل از آزادی از دست غاصبان این محل مقدس انبار مهمات دشمن بوده است.<ref name="saj3" /> === نبرد هوایی در فتح المبین === خاطرهای از سرهنگ خلبان "محمد عتیقه چی" عملیات فتح المبین شروع شده بود. نیروهای ما با حملاتی جانانه قصد بازپس گیری مناطق اشغالی را داشتند. نیروی هوایی نیز در این عملیات نقش مهمی را ایفا میکرد. همه روزه تعداد زیادی پرواز از پایگاه های مختلف نیروی هوایی جهت پشتیبانی از نیروهای زمینی و بمباران مواضع دشمن انجام میپذیرفت. در این زمان من در پایگاه سوم شکاری همدان که نقش مهمی را در این عملیات برعهده داشت، مشغول خدمت بودم. در اولین روزهای شروع این عملیات، از سوی پایگاه ماموریتی به من و سه تن از دوستانم محول شد که میبایست هرچه سریعتر خودرا آماده پرواز میکردیم. ماموریت ما در سمت 285 درجه در شمال غربی اهواز و بر روی منطقه کبوتر بود. ما باید در آن منطقه مشغول گشت هوایی میشدیم و از شهر اهواز و مواضع نیروهای خودی حمایت کنیم و در صورت حمله جنگنده های عراقی با آنها درگیر شویم. پرواز به سمت منطقه در اولین ساعات صبح روز نهم فروردین ماه سال 1361 بعد از بریفینگ و گرفتن تجهیزات پروازی رهسپار آشیانه هواپیماها شدیم. قرار بر این شده بود که این پرواز را به صورت دو فروندی انجام دهیم شماره یک (لیدر دسته) من بودم و کابین عقب هم جناب جوانمردی و شماره 2 هم جناب سروان غفاری (سرتیپ خلبان آزاده خسروغفاری) بود. با سوار شدن به هواپیما تاکسی کردیم بر روی باند و لحظاتی بعد در دل آسمان جای گرفتیم. بلافاصله بعد از پرواز به سمت منطقه رفتیم و با رسیدن به آن جا شروع به گشت هوایی کردیم. در نقطه ایستایی نیز یک فروند تانکر سوخت رسان قرار داشت که در صورت کمبود سوخت میتوانستیم عمل سوخت گیری هوایی را انجام دهیم. هواپیمای دشمن را منهدم کردم مدتی از پرواز گذشته بود که رادار ما را متوجه یک هدف ناشناس در 35 مایلی نمود. آن هدف را در رادار هواپیما دیدم جناب غفاری (شماره دو) نیز آن را تایید نمود. رادار زمینی هدف را یک میگ 23 عراقی اعلام کرد. کارهای لازم را برای رهگیری و سرنگون کردن هدف شروع کردیم و در فاصله 25 مایلی هدف توانستم روی آن قفل راداری را انجام دهم و بلافاصله یک تیر موشک اسپارو به سمت آن پرتاب کردم. موشک را در رادار دنبال کردیم تا به هدف خورد و میگ 23 را منهدم کرد. سوخت گیری هوایی از منطقه ای که باید گشت را در آن انجام میدادیم، به سبب رهگیری هواپیمای دشمن دور شده بودیم. از طرفی به خاطر استفاده از حداکثر قدرت موتور برای تعقیب و سرنگونی میگ عراقی، سوخت هواپیمای من و شماره 2 جناب غفاری رو به اتمام بود، پس سریعا به سمت تانکر گردش کردیم تا بنزین مورد نیاز را برای ادامه گشت دریافت کنیم. با رسیدن به محل تانکر با کد موقعیت خود را به خلبان تانکر اطلاع دادیم و بعد از تایید به سمت او رفتیم. ابتدا من و سپس شماره دو سوخت گیری کردیم. بلافاصله بعد از اتمام سوخت گیری گردش کرده و به محل ماموریت بازگشتیم. مجددا به تعقیب دشمن رفتیم که ... درحال گشت زنی بودیم که رادار مجددا اعلام کرد که یک هدف ناشناس به سمت شما میآید. شروع به رهگیری هدف کردیم و به سمت آن حرکت کردیم. سریع ارتفاع را به حداقل رساندم که مبادا توسط موشکهای بلندزن دشمن مورد هدف قرار گیرم. به طور مرتب سمت و سرعت هدف را از طریق رادار میشنیدم و با تصحیح سمت هواپیمایم را به طرف آن هدایت میکردم. هواپیمای دشمن را روی رادارم میدیدم ولی هنوز در برد موشک نبود که متاسفانه آن حادثه ای که نباید اتفاق بیافتد برایم رخ داد. رادار اشتباها ما را از روی پادگان حمید که در آن موقع در اشغال عراق بود، عبور داد و این درحالی بود که هواپیمای من جلوتر از شماره دو و هر دو در ارتفاع کم پرواز میکردیم و با همان ارتفاع روی پادگان حمید رسیدیم. برای یک لحظه دیدم هواپیما شروع به تکان خوردن کرد و صداهای ریز و درشتی از زیر آن به گوش میرسد. نگاهی به پایین انداختم و آتش توپ 23 میلمتری شلیکا را دیدم که با نواخت تیر بالا به سمت من درحال شلیک است. تازه متوجه شده بودم که روی پادگان حمید هستیم. خوشبختانه هیچ تیری به شماره دو اصابت نکرد. فرامین هواپیما سفت شده و دسته فرمان را به سختی نگه داشته بودم. به محض این که از روی پادگان رد شدیم، به دلیل برخورد اکثر گلوله های ضد هوایی به قسمت کنترل بنزین، هواپیما از سمت چپ آتش گرفت، سیستمهای هیدرولیک همگی از کار افتاده بود. جوانمردی (خلبان کابین عقب) گفت هواپیما آتش گرفته که به او گفتم: - میدونم در آینه دارم میبینم. در همین موقع خلبان شماره دو نیز اعلام کرد که شماره یک هواپیمای شما آتش گرفته که به آن هم گفتم میدانم. لحظات کوتاهی بیشتر نگذشته بود، صدای بوقهای اخطار و چراغهای قرمز رنگی که خاموش و روشن میشدند و بوی سیم سوخته تمامی فضای کابین را پر کرد. اینها همه خبر از اوضاع بد جنگنده میداد. نمیخواستم هواپیما که یک سرمایه ملی بود از دست برود و مصمم بودم به زمین بنشینم. در حوالی سوسنگرد مجبور به اجکت شدیم بلافاصله با رادار تماس گرفتم و به آنها اعلام کردم که هواپیما آتش گرفته و ما را به سمت پایگاه دزفول هدایت کن میخواهم در آن جا به زمین بنشینم که متاسفانه رادار مسیری را برای رسیدن به پایگاه کمکی به ما داد که درست از روی شهر سوسنگرد که در آن زمان در اشغال نیروی های بعثی بود میگذشت. سریع تغییر سمت دادم که روی شهر سوسنگرد نروم. چرخیدم به سمت 60 درجه و ارتفاع را به 7000 پا رساندم. آتش بیشتر شده بود و لحظه به لحظه پیشروی میکرد. به دلیل سوختن اکثر سیمها ارتباطم با رادار و هواپیمای همراهم قطع شده بود. فقط میتوانستم با کابین عقب صحبت کنم. بعدها نوار ضبط شده هواپیمای شماره دو را گوش کردم که مرتب فریاد میزد: - محمد هواپیما الان منفجر می شه بپر بیرون. ولی من چون صدایی نمیشنیدم متوجه این موضوع هم نبودم. در همین حین جوانمردی گفت: - محمد پشتم داره می سوزه چکار کنم؟ که بهش گفتم: - طاقت بیار الان روی سر عراقیها هستیم. بال سمت چپ تقریبا تا نقطه اتصالش به بدنه سوخته بود و درحال ذوب شدن بود و تنها قسمتی از آن به بدنه وصل بود. هواپیمای شماره دو فریاد میزد: - تکه های بال و موتور هواپیمات داره کنده می شه و به هوا پرتاب می شه. سیستم خروج اضطراری عمل نمیکرد، ناگهان هواپیما تکان شدیدی خورد. مثل این که یک جسم بزرگ از آن جدا شده باشد. درست متوجه شده بودم بر اثر آتش سوزی محفظه نگه دارنده موتور ذوب شده بود و موتور سمت چپ هواپیما از جایش در آمد و به هوا پرتاب شد. بلافاصله بال سمت چپ هم کنده شد. وقتی بال کنده شد، دیگر هیچ کنترلی روی هواپیما نداشتم. پس تصمیم به اجکت گرفتم. بلافاصله دست به قسمت زیرین صندلی برده و دستگیره اجکت را کشیدم که عمل نکرد. مانده بودم باید چکار انجام بدهم ولی درجا به خودم مسلط شدم و پس از ثانیههایی مجددا با تمام توان دستگیره را کشیدم که این بار عمل کرد. درهای کاناپی کنده شد و باد با شدت به داخل کابین آمد. ابتدا خلبان کابین عقب و سپس من به بیرون پرتاب شدیم و موشکهای زیر صندلی ما را تا 70 متر به بالا پرتاب کرد. در آسمان دو سه ملق زدم و چترم باز شد. همزمان دنبال هواپیما گشتم و دیدم مانند گلوله ای آتشین به زمین برخورد کرده و در میان گل و لای زمین فرو رفته است. طبق کتاب پروازی که خوانده بودم و فاصله که از زمین داشتم، متوجه شدم که 15 ثانیه پس از خروج من هواپیما به زمین برخورد کرده است. در میان دو جبهه فرود آمدیم محل فرود ما بین نیروی های خودی و دشمن البته در کنار جبهه بود. خوشبختانه باد به شکلی بود که ما را به سمت جبهه خودی هدایت میکرد؛ به همین دلیل مرتب به سمت من و جوانمردی که با چتر درحال فرود بودیم تیراندازی میشد. به همین دلیل چتر هر دوی ما پاره شد و این باعث شده بود که با سرعت بیشتری به سمت زمین بیائیم و این میتوانست خطرات زیادی را برای ما بدنبال داشته باشد. من چون بعد از کابین عقب به بیرون پرتاب شدم، زودتر درحال فرود بودم. درحالی که فرود میآمدم یک موتور سوار را دیدم که با سرعت به سمت من میآید و با رسیدن به حدود نقطه ای که من قرار بود فرود بیایم، از موتور پیاده شد و منتظر ایستاد. نمیدانستم ایرانی است یا عراقی. به هر حال چاره ای نبود. از پشت موتورش یک چوب در آورد و آماده پذیرایی از من شد. من درست در کنار یک مزرعه فرود آمدم و پاهایم درست داخل نهرخاکی رفت که برای آبیاری حفر شده بود. بر اثر افتادن در نهر با باسن به کنار نهر برخورد کردم. هنوز حالم جا نیامده بود که دیدم آن موتور سوار با چوب بالای سرم است و با چشمانی که خشم و نفرت از آن میبارید به من نگاه میکرد. چوب را بالا برد و گفت: - ایرانی یا عراقی؟ گفتم: "ایرانی هستم." چهرهاش باز شد چوب را پایین آورد و گفت: - صدمه که ندیدی؟ گفتم: "نه." گفت: - سوار موتور شو از این جا دورت کنم من بر میگردم و وسایلت را میآورم. درنگ نکردم. جوانمردی به شدت آسیب دیده بود سوار موتور شدم. در بین راه به آسمان نگاه کردم. جوانمردی درحال فرود در چند کیلومتر جلوتر بود. حدود 5 دقیقه بعد به بالای سرش رسیدم و دیدم که روی زمین دراز کشیده و معممی در آن بیابان چهار زانو نشسته و سر جوانمردی را روی زانویش قرار داده بود. جوانمردی بر اثر برخورد با زمین پای چپش شکسته بود و عصب دست راستش هم قطع شده بود که علت آن جدا نشدن جعبه کمکهای اولیه بود که قایق و لوازم نجات به آن وصل شده بود. در لحظه ای که جوانمردی فرود آمده بود، جعبه کمکهای اولیه پشت پایش گیر کرده و باعث شده بود به شدت زمین بخورد و چون میخواسته جلوی برخورد صورتش را با زمین بگیرد، دست را مانع قرار داده که باعث این اتفاقها شده بود. توسط بالگرد به پایگاه انتقال یافتیم بلافاصله بی سیم را برداشتم و با جناب غفاری (هواپیمای شماره 2) که در بالای سر ما مراقب بود هلی کوپترهای عراقی و یا نیروهای زمینی دشمن به سمت ما نیاند، تماس گرفتم و موقعیت را اعلام کردم. او نیز بلافاصله با رادار تماس گرفت و موقعیت ما را اعلام کرد. لحظاتی بعد هواپیمای شماره 2 به دلیل کمبود سوخت محل را ترک کرد و یک جنگنده دیگر همزمان مامور مراقبت از ما شد. به هرحال سوار بر موتور شدیم و به شهر کوچکی به نام آهو دشت رسیدیم و منتظر کمک شدیم. کمتر از یک ساعت گذشته بود که هلی کوپتر نجات به منطقه آمد و من و جوانمردی را به دزفول انتقال داد.<ref>[http://www.sajed.ir/detail/81280 وبگاه جامع دفاع مقدس - ساجد]</ref> === اگر در این عملیات شهید نشدم به بهداشت و درمان میآیم! ===سردار فتحیان: قبل از شهادت شهید ذاکری در عملیات فتح المبین به سراغ وی رفتم و گفتم که عملیات بزرگی در پیش داریم و بیایید در بهداشت و درمان قرارگاه از تجربیات شما استفاده کنیم که وی در جواب من گفت که اگر در این عملیات شهید نشدم به بهداشت و درمان میآیم. این شهید کارشناسی ارشد پرستاری را در آمریکا به پایان برد و قبل از انقلاب به ایران آمد و در رشته پزشکی قبول شد. زمانی که شهید ذاکری دانشجوی پزشکی در ایران بود، بعد از شروع جنگ به جبههها رفت و در عملیات فتح المبین به عنوان یک رزمنده جنگید و به شهادت رسید. در عملیات والفجر چهار در منطقه مریوان و بانه، جابجایی زخمیها در ارتفاعات منطقه بسیار مشکل بود و پیشبینی شده بود که زخمیها بعد از پایان عملیات توسط بالگردها جابجا شوند. در روزهایی که هنوز عملیات ادامه داشت شهید صیاد شیرازی که آن زمان فرمانده نیروی زمینی ارتش بود در قرارگاه گفت که مجروحین لحظه به لحظه شهید میشوند و بالگرد که در زیر آتش دشمن برای جابجایی زخمیها آمده بود، وی نیز برای جابجایی زخمیها سوار بالگرد شد. شهید صیاد شیرازی موقع برخاستن بالگرد که به سمت آن تیراندازی شد، با آرامش خاصی به خلبان گفت که ارتفاع بگیر و زمانی که در راه برگشت ترکشهای راکت هواپیمای عراقی به بالگرد اصابت کرد باز هم با آرامش خاصی به خلبان گفت کهبشین. شهید صیاد شیرازی خودش با برانکاردها زخمیها را جابجا کرد و حدود 300 مجروح را نجات دادیم. خدا میخواست که شهید صیاد در این عملیات بماند و در سالهای دفاع مقدس و بعد از آن افتخارات ارزندهای را برای کشور انجام بدهد. <ref>[http://www.sajed.ir/detail/81128 وبگاه جامع دفاع مقدس - ساجد]</ref> === درگیری تن و تانک ===عبداله عبدیزدان: موقعی که در مرحلهی دوم به عقب میآمدیم، یک تانک در حال حرکت بود و یکی از برادرها نارنجک در دست، پایش را روی شنی تانک مذکور گذاشته بود و میخواست نارنجک را به دوران تانک بیندازد. تانک در حال حرکت بود پایش لای زنجیرهای تانک گیر کرده بود و پایش آویزان و در واقع پایش لای شنی بود و تانک هم منفجر شده و درحال سوختن و دیگر از کار افتاده بود. موقعی که در حال آمدن بودیم، این برادر را دیدیم که بسیار ناله و شیون میکرد و میگفت: که هر طور میتوانید مرا آزاد کنید و با خودتان ببرید، یا من را شهیدکنید. خیلی جالب بود ما که اصلاً این روحیه را نداشتیم. ولی آن برادرهاییکه روحیهی زیاد داشتند، هر چه تلاش کردند نتوانستند و گفتند که با سر نیزه پایش را قطع کنید. ولی هر چه با سر نیزه میزدند و حتی کمی استخوانش را بریدند، فقط خون میآمد و بیشتر از حال میرفت. نتوانستند پایش را قطع کنند. بعد تعدادی تیر به پایش زدند، اما آن هم اثری نکرد و پایش جدا نشد و خونریزیاش شدیدتر شد. ما گفتیم که دیگر نمیتوانیم کاری انجام بدهیم و خلاصه ناامید شده بودیم. خودش هم با دست اشاره کرد که شما میتوانید بروید و دیگر کاری برای من نمیتوانید بکنید. خلاصه به جهت خونریزی شدید و خون زیادی که از بدنش خارج شده بود بسیار بیحال شده بود، پایش را بستند و ما رفتیم. هنوز 500 متر از او دور نشده بودیم که صدای آخر او را شنیدیم، کالیبربه پیشانیاش خورده و در جا شهید شده بود. روز سوم ساعت 9 صبح در ارتفاعات بلند مشرف به منطقه نشسته بودم و با دوربین دشمن را بررسی میکردم که یک دفعه کسی پشت سر پیدا شد، نگاه کردم، حاج مهدی کازرونی بود، آمد بالا و کنار من ایستاد، دست گذاشت روی شانه من و گفت: چه میکنی؟ گفتم: دوربین را بگیر و ببین چقدر تانک آوردهاند دارم آنها را میشمارم.دوربین را گرفت و نگاه کرد. گفتم: تا این جا من 230 تانک شمارش کردم. تعداد زیادی ماشین هم در حال تردد بود، 2 تا 3 هلی کوپتر در حال پرواز بود و برای عملیات نیرو پیاده میکردند. حاج مهدی نگاه کرد. دست گذاشت روی سرِ من و گفت: امروز کلهات کنده میشه، اینجا پودرت میکنند و خداحافظی کرد و گفت: من میروم نیرو بیاورم. من به ایشان گفتم اگر نیرو آوردی از جناح راست بزن وسط ستون دشمن. حاج مهدی رفت. یکی دو ساعت بعد دشمن حمله را آغاز کرد. قبل از این که دشمن حمله را شروع کند، من رفتم پادگان عین خوش که بچه های تیپ امام حسین (علیهالسلام) بودند. گفتم که من کی هستم و کجا هستم و دشمن در حال عملیات است. تانکهای دشمن ستونهای 1000 تا 1500 متری به سه ردیف شروع به حرکت کردند و همزمان نیروهای پیاده نیز حمله را شروع کردند. ارتفاعات 202 قلههای زیادی داشت که منطقهای در حدود 5 در 5 کیلومتر بود (البته قلههای بلندآن). من فقط 2 گروهان نیرو داشتم. یک گروهان در شمال ارتفاعات بود و یک گروهان در جنوب. در وسط هم به صورت گشتی با هم ارتباط داشتیم، من هر دفعه که به نیروها سر میزدم 2 تا 3 ساعت طول میکشید تا به همه سر بزنم (حالا کسی که 3 شبانه روز نخوابیده و 2 روز هم غیر از آب باران که در گودالهای منطقه جمع شده بود، هیچی نخورده بود) میآمدم شمال ارتفاعات دلم طاقت نمیآورد، میرفتم جنوب و در مسیر راه دنبال مهمات میگشتم. بارها جعبههای مهمات شامل گلولههای آر پی جی و فشنگ کلاش را از سنگر عراقیها به دوش میگرفتم و چندین کیلومتر راه میرفتم، چون ما مهمات نداشتیم. در محاصره بودیم و مهمات و غذا برای ما نمیرسید. در حال سر زدن به نیروها بودم که دیدم یکی از نیروهای گشتی بین شمال و جنوب ارتفاعات زخمی شده و تنها مانده بود. ترکش خورده بود توی شکمش و رودههایش بیرون ریخته بود. یک باند همراه داشتم، پیچیدم دور دستم و رودههایش را داخل شکمش ریختیم و دور شکمش را بستم. حدود 200 متر اطراف این زخمی هیچ کس نبود، او را روی دست گرفتم و به محل استقرار بقیه زخمیها رساندم. دشمن حمله را شروع کرد، تانکهایشان آمدند به طرف شمال ارتفاعات و نیروهای پیاده به طرف جنوب ارتفاعات آمدند، چون نزدیکتر بود. نیروهای ما در جنوب 3 تا 4 ساعت درگیر بودند و بعد مهمات تمام کردند و جنگ تن به تن با سر نیزه شروع کردند، که این نیروها بیشتر از بچههای خانوک بودند. اما با نیروهای دشمن در شمال آمدند وکاملاً ارتفاعات را دور زدند و در ارتفاعات با بچهها که از جیرفت بودند درگیر شدند.2 تا 3 ساعت بعد بچههای تیپ امام حسین (علیهالسلام) آمدند به کمک ما. درگیری شدت گرفت و توانستیم با کمک بچههای تیپ امام حسین (علیهالسلام) ارتفاعات را پس بگیریم، دوباره عراقیها پاتک زدند و روی ارتفاعات با بچهها درگیر شدند. مثل روز عاشوار شده بود ارتفاعات را گرد و خاک و دود تانکها که در حال حرکت بودند، فراگرفته بود.» عراقیها با تانکهایشان مثل دیوانهها حرکت میکردند و به اطراف تیراندازی میکردند و حدوداً یک ساعت مانور دادند. آسمان قرمز شده بود. ساعت 3 تا 4 بعد از ظهر بود که 2 تا از بچهها را دیدم، که در حال نماز خواندن بودند که تانکهای عراقی از پشت سر رفتند روی آنها و آنها در حال نماز در زیر تانکها له شدند. آن روز به من خیلی سخت گذشت، دیگر کسی را نداشتم. یاد مظلومیت آقا امام حسین (علیهالسلام) افتادم. دلم شکست و ناراحت شدم من دیگر نیرویی نداشتم. تیپ امام حسین (علیهالسلام) دستور عقب نشینی داد، یعنی مجبور شدیم ارتفاعات را بیاییم پایین و در کنار جاده عین خوش یک خط پدافند تشکیل دهیم. آن خاکریز حدود یک متر ارتفاع داشت، 2 یا 3 نفر عراقی از خاکریز رد شدند، بچهها ریختند روی نفربرها و نیروهایشان را دستگیر کردند. دیگر لحظات پایان روز بود و 20-10 دقیقه بیشتر به غروب آفتاب نمانده بود. من در حال گشت زدن توی خاکریز (حدود 200 متری که بچه های تیپ امام حسین (علیه السلام) زده بودند) بودم که 3 تا از نیروهایم که از کل گردان باقی مانده بودند را دیدم. شب توی این خاکریز مستقر بودیم و بعد از یک هفته جنگ نابرابر و سختیهای زیادی که کشیدیم، خط را تحویل دادیم و به مقر برگشتیم. <ref>[http://www.sajed.ir/detail/81315 وبگاه جامع دفاع مقدس - ساجد]</ref> === من استخاره نمیکنم...به طلب خیر قرآن را باز کنید === ناگفته های جنگ از زبان امیر سپهبد شهید صیاد شیرازی یکی از مشکلاتی که آن موقع داشتیم، کمبود نیرو بود. هر چه نیرو داشتیم، پای کار بودند. سپاه تازه داشت شکل میگرفت و نیروهای سازمان یافتهاش قلیل بود. حداکثر در حد تیپ موجودیت داشتند. البته همان تیپ بهترین واحد برای ما بود. بعدها هم که لشکر شدند، بیشتر با چهرهی تیپ ظاهر میشدند. تیپ، واحد مناسب و متناسبی برای نیروهای متحرک و قوی است. لشکر سنگین است و اگر نیرو بخواهد تن به سنگینی بدهد، تحرک لازم را ندارد و اگر بخواهد تحرک داشته باشد، با آن قوانین و تشکیلات لشکری، نمیتواند کار کند. بنابراین، آن موقع در قلت نیرو بودیم، هم ارتش و هم سپاه. با یک نیرو که تازه جنگیده و میخواست بازسازی کند، دوباره میخواستیم بجنگیم. از دو یا سه ماه قبل، تیم طراحی و شناسایی را از ارتش و سپاه سازمان داده بودیم که بروند کار کنند. دو چهرهای که یادم هست، یکی برادر مرتضی صفار از سپاه بود که الان احتمالاً در بخشهای آموزشی کار میکند، یکی دیگر هم سرتیپ دو معین وزیری استاد دانشگاه فرماندهی و ستاد است. آنها را سازمان دادیم که بروند و منطقهی عملیات را شناسایی و بررسی کنند. دشمن، منطقهی عملیات را تحت تصرف خودش داشت. این منطقه از شمال محدود میشد به ارتفاعات سپتون و میکشید به طرف ارتفاعات شمال عین خوش به نام ممله. ممله یکی از ارتفاعات مرتفع آنجاست. از طرف مشرق و اطراف شوش، پشت رودخانه کرخه بودیم. از طرف جنوب میخورد به صحرا و دشت نیخزر تا تنگ رقابیه و ارتفاعات میشداغ. این حدود منطقه عملیات ما بود. برآورد ما روی 2000 کیلومتر مربع بود. یعنی وسیعترین منطقهی عملیات را تا آن موقع پیشبینی کرده بودیم. چارهای هم نداشتیم. نمیشد کم و زیادش کرد. حداقل اینقدر لقمه را برآورد کردیم. چند صحنهی جالب، قبل از عملیات، پیش آمد. اولین مطلب اینکه، بر حسب فشاری که در چزابه به ما وارد شده بود، در نیروی زمینی ارتش، مجبور شدیم یک تیپ از لشکر 77 خراسان را در تنگه چزابه کار بگیریم؛ به خاطر اینکه نیرو نداشتیم و تنگه داشت سقوط میکرد. وقتی که خواستیم عملیات فتحالمبین را انجام دهیم، پیشبینی کردیم که این تیپ در آنجا بجنگد. ولی اگر میخواستیم آنها را جزو عملیات نیاوریم، نیرو کم میآمد و اگر میخواستیم به کار بگیریم، چون جنگیده و تلفات داده بودند، احتمال داشت که ناتوان باشند. از همان اول زمزمهای شروع شد در خود تیپ، از فرماندهی گرفته تا پایین که ما توان جنگیدن نداریم. میگفتند اگر ما را آزاد کنند، برای این است که برویم استراحت کنیم، یا خودمان را بازسازی کنیم. دیدیم، با این انگیزهی ضعیف، نمیشود حتی دستور نظامی به آنها داد. بنابراین، باید انگیزه در آنها ایجاد میکردیم و بعد دستور میدادیم. تدبیری که به ذهن ما خطور کرد این بود که گفتیم: شما را میخواهیم ببریم پیش امام(ره). میتوانیم شما را با قطار ببریم پیش امام(ره) و بعد برگردیم. چون عملیات داریم، باید سریع برگردید. موقعی میتوانستیم این قول را بدهیم که زمینهاش را فراهم میکردیم. با حاج احمد آقا تماس گرفتیم و خواهش کردیم که به محضر حضرت امام(ره) سلام برسانید و بگویید وضع ما وضع خاصی است و یک تیپ باید خدمتتان برسد و با شما دیدار کند، حتی اگر صحبت هم نفرمودید، مسألهای نیست. آنان دیدار کنند تا روحیه بگیرند و ما بتوانیم این تیپ را که در فشار صدمات و تلفات رزمی بوده، به کار بگیریم. ایشان قبول کردند. تیپ را به طور کامل در کنار هفت تپه که نزدیک ریل قطار است، مستقر کردیم. اولین نماز جماعت تیپی را برگزار کردیم که نماز ظهر و عصر بود. یکی از آقایان روحانی نماز را برگزار کرد و من هم از فرصت استفاده کردم و بین دو نماز خاطرهی شهید خلیفه سلطانی و آیهی و لاتهنوا و لاتحزنوا را خواندم. متذکر شدم که مبادا سست شوند و فکر کنند کار تمام شده. گفتم: اینطور نیست. اوضاع طوری است که باید بجنگید و الحمدلله فرصت خوبی است تا بروید از محضر امام استفاده کنید. دیداری تازه کنید و بیایید و آماده شوید. همه خوشحال شدند. چند نفری از سربازها لابهلای نیروها بودند که خواستند زمزمهای راهبیندازند. متوجه شدیم و یقهشان را گرفتیم. به لطف خدا رفتند، دیدار انجام شد و آمدند توی خط و آماده شدند. نکتهی دیگر، بحثها، بررسیها و مباحثاتی بود که در اتاق جنگ انجام میشد. اتاق جنگ در منطقهی هفت تپه و در قرارگاه لشکر 77 بود. آنها اتاق جنگ درست کرده بودند. وعدههایمان را با بچههای ارتش و سپاه در آنجا میگذاشتیم. در جلسات، به دلیل بعضی موضعگیری فرماندهان ارتش و سپاه، بحثها طولانی میشد البته نه موضعگیری خصمانه، موضعگیری تحلیلی، نظریهها و سلیقهها ما هم فرصت میدادیم که بحث را ادامه دهند تا مسأله حلاجی شود و همه متوجه شوند. یک مقدار که گذشت، مشکلاتی در طرح عملیات پیش آمد. بچههای سپاه، به شدت معتقد بودند که عملیات را باید از چهار محور: عین خوش، پل نادری، شوش و رقابیه به طور همزمان شروع کنیم. بنابراین، باید چهار تا سازماندهی داشته باشیم و چهار تا قرارگاه تشکیل شود و عملیات هدایت شود. بچههای ارتش میگفتند: اگر از چهار محور عملیات را انجام دهیم، این خطر هست که در بعضی محورهای عملیاتی پیشرفت خوبی داشته باشیم ولی نیرو کم بیاید و نتوانیم ادامه دهیم، یا در مواقعی که اوضاع خراب میشود و نیرو زیاد داریم، اصلاً نخواهیم توانست جلو برویم که کارمان ناقص میماند. بنابراین، منطقی است که تمرکز نیرو را از دو محور بدهیم و در دو مرحله برسیم به کل اهداف عملیات. بحثهای زیادی شد. از نظر علمی، بچههای ارتشی درست میگفتند و از نظر تخصصی حرفشان درست بود ولی با روحیهای که در جلسه بود، میدیدیم این روحیه مناسب بچههای سپاه نیست. چون آنها برای نبرد انگیزه داشتند و ما با انگیزهی آنها هماهنگ میشدیم. چون از نظر فرماندهی، توافق بین من و فرمانده سپاه شرط بود، گفتم: اشکال ندارد. ما میتوانیم از این طریق جلو برویم. این مسأله حل شد. نکتهی دیگر در مورد آماده شدن برای عملیات بود. شناساییها داشت انجام میگرفت. شناسایی در محورهای عینخوش و رقابیه روزبهروز بیشتر جواب میداد. خیلی جالب بود، پل نادری و ارتفاعات سپتون بلتا خوب جواب میداد. در محور شوش که آن طرف رودخانه کرخه بود و ما سرپلی در صالح مشطط داشتیم و نیروهای لشکر 77 و لشکر 21 به آنجا رفته و پر شده بودند، شناسایی جواب نمیداد. آنها به وسیلهی پل که خیلی هم ناقص بود، ترددشان انجام میشد. خطرش این بود که آنها را بیندازند توی آب. یک سرپل دیگر هم گرفته بودیم که خیلی وسیع بود، ولی نیرو نداشتیم که در آنجا بگذاریم. طرفهای نیخزر بود و تپههای 120. میخواستیم طوری باشد که موقع حمله، عبور از آب نداشته باشیم؛ آنطور که دشمن در آنسو باشد و جا پای ما معلوم شود. اینجا شناساییها جواب نمیداد. مخصوصاً لشکر 77 خراسان اعلام کرد که ما به شدت مأیوس هستیم. یأس عجیبی اتاق جنگ را گرفت. نگران بودیم. روی این محور خیلی حساب میکردیم؛ چون به دامنهی ارتفاعات رادار و تپهی ابوصلیبی خات ختم میشد. اگر به آن دست پیدا میکردیم، جادهی اصلی و مرکزی محور را زیرنظر میگرفتیم و پیشروی به طرف چنانه و برغازه امکانپذیر میشد. دیدم که همه غمگین هستند. من هم تحتتأثیر قرار گرفته بودم. در همین موقع، برادر مرتضی صفار، اجازه خواست. نوبت او بود که برود شناسایی. او مسئول شناسایی در آن محور بود. مقدمهی جالبی گفت. عین جملات او در خاطرم نیست ولی چکیدهی صحبتها یادم هست که اثر روانی و روحی بر جلسه گذاشت. ایشان گفت: متأسفم که این مطلب را میگویم. شما همهچیز را گفتید ولی یاری خدا را حساب نکردید. ما روی این مسأله باید حساب کنیم. ما باید بدانیم که خداوند کمکمان میکند. بعد، کالک شناساییاش را باز کرد. شیارها و راهکارها، همه را دقیق با قدم محاسبه کرده بود. در تمام قسمتها راه پیدا کرده بود تا برای آن موقع که حمله میشود، بتوانند نفوذ کنند. این را که گفت، همه حال گرفتند؛ با آن تذکر اعتقادی و انگیزهی ایمانی ایشان که البته از قلبش بر میآمد. مهم خود تذکر نیست. مهم چیزی است که انسان به آن معتقد است و به آن یقین دارد. چیزی که با آن آمیخته و با آن زندگی کرده، همان را به زبان میآورد؛ نه چیزی کمتر و نه چیزی بیشتر. قلبهای زمینهدار و آماده و قلبهایی که اوضاع آنها خراب است، نیاز به دلجویی و قوت قلب دارند. این چارهساز است. از طرف دیگر، ما به صورت عملی هم زحمت کشیدیم و زحمتمان هم در راه خدا والذین جاهدوا بود. نکته بعدی، راجع به خود قرارگاه است. مانده بودیم قرارگاه مشترک را کجا بزنیم. یکی از نکات مهم در قرارگاه زدن، مسأله ارتباط است. قرارگاه در جایی باشد که ارتباط با محورهای عملیاتی برقرار باشد. ما آن موقع نسبت به مسألهی ارتباط در فواصل دور، تجربهی کمتری داشتیم. امکاناتی که باید به کار گرفته شود، در دسترس مان نبود. دیدیم سادهتر است که قرارگاه در دزفول و در پادگان تیپ دو زرهی لشکر 92 باشد. رفتیم شناسایی هم کردیم. حتی در یکی از اتاقها، از سه ماه قبل، ماکت منطقهی عملیات را درست کردیم. خیلی زحمت کشیده بودند تا تاکتیکمان را روی ماکت پیاده کنیم که از نظر آموزشی و تجسم عملیات خیلی خوب بود. ولی به شب عملیات که نزدیک شدیم، چند مشکل پیش آمد. یک مشکل اینکه در بررسی روز عملیات، برخورد کردیم به اینکه موعد حمله را نزدیک فروردین سال 61 پیشبینی کرده بودیم و ما آن موقع در اسفندماه بودیم. در آن شبها، ماه در شرایط کاملاً تاریک و ظلمانی بود. اگر میخواستیم بچهها را از چهار محور به عملیات بفرستیم، ممکن بود مسیر را گم کنند یا راه را پیدا نکنند و اوضاع به هم خورد. در جدول روشنایی، چه موقع ماه مناسب برای عملیات بود؟ حساب کردیم، روز هجدهم یا نوزدهم فروردینماه مناسب بود. یعنی میبایست مدتی صبر میکردیم. این مشکل را از نظر علمی، باید با به تأخیر انداختن زمان عملیات حل میکردیم. مشکل دیگر اینکه، دشمن بو برده بود که میخواهیم حمله کنیم و چون از استقرار و استحکامات خودش اطمینان داشت، دید تنها جایی که ممکن است اذیت شود و مورد خطر قرار بگیرد، در غرب رودخانه کرخه است که ما در آنجا دو سرپل داشتیم. از آنجا میتوانستیم حمله کنیم و ارتفاعات حساس ابوصلیبی خات، ارتفاعات رادار یا سایتهای رادار را بگیریم. مردم منطقه نیز روی ارتفاعات رادار حساسیت داشتند. دشمن این ارتفاعات را کلیدی میدانست. حتی شنیدم که صدام به زبان آورده بود که اگر ایرانیها توانستند ارتفاعات رادار را بگیرند، کلید بغداد یا بصره را به آنها میدهم. اینقدر مغرور بود به استحکامات آنجا. به جای اینکه ما عملیات را شروع کنیم، چند روز قبل از آغاز عملیات، دشمن شروع کرد. فشار عجیبی به نیروهای ما آورد. این فشار برای ما غیرقابل تحمل بود؛ چون پشت نیروهای ما آب بود. تا آمدیم بجنبیم، دشمن از محور دوم عملیات را شروع کرد. در محور رقابیه دو تا چهار کیلومتر پیشروی کرد. پس آنمحور هم ،به هم خورد. شاید دشمن یکی دو روز بیشتر وقت نمیخواست تا دو محور را به هم وصل کند. معلوم بود که دارد حساب شده کار میکند و میخواهد ما را به موضع انفعالی بکشاند و ابتکار عمل را از ما بگیرد. اینجا بیشتر حالمان گرفته شد. بدبختانه، با طرحی که مصوبهی همهی ما بود، از چهار محوری که میخواستیم حمله کنیم، فقط دو محور باقی ماند. این دو محور هم به هیچ ترتیب با محاسبات و برآوردهای عملیاتی و معیارهای تخصصی نمیخورد. دو محوری که در طرف شرق بود. دو محور باقیمانده، یکی از طرف عینخوش بود و یکی هم طرفی است که ارتفاعات جلوی آن را گرفته و دشمن فکر میکرد همان ارتفاعات برای پدافند کافی است و خودش را محکم میدانست. ببینید نقش امام(ره) چه بود. آنهایی که شعورشان پایین است و موقعیت فرماندهی کل قوا را فقط از نظر حکومت اسلامی میدانند که هیچ سابهی نظامی و تخصص آن را ندارد، آنها میگویند چطور ممکن است چنین کسی بتواند فرمانده باشد و فرماندهی کلقوا یک چیز تشریفاتی است. نقش حضرت امام(ره) در صحنههای نبرد و سختیهای انقلاب، نقش حیاتی و تعیینکننده بود. منتها درک ما باید عمیقتر و با تحقیق توأم باشد. آخرین بررسی مشترک من و فرماندهی سپاه به این نتیجه رسید که باید این مطلب را به حضرت امام(ره) منتقل کنیم که وضع ما نگرانکننده است. ببینیم نظرشان چیست و در این شرایط چه باید کرد؟ متفقالقول شدیم که این کار درست است. تصمیم گرفتیم که بگوییم. چارهای نداشتیم و گرفتار شده بودیم. چون هر دو نمیتوانستیم برویم، با توافق هم، قرار شد آقای محسن رضایی بروند و برگردند. زمان هم تنگ بود. حتی اگر با هواپیما هم میرفت و برمیگشت، باز هم نمیشد. یک ساعت و نیم برود، یک ساعت و نیم برگردد و در تهران هم ترافیک هست. این صحنهها تاریخی است و باید توجه کرد. یکدفعه یکی از خلبانهای با روحیهی انقلابی ارتش، به نام حقشناس گفت: من خلبان اف پنج هستم. ما مجاز نیستیم در کابین کمک خلبان یک نفر دیگر را سوار کنیم، باید حتماً خلبان باشد. ولی من آمادگی دارم هر کدام از شما که خواستید، سوار شوید. من شما را در مدت بیست دقیقه به تهران برسانم و از آنطرف هم در مدت بیست دقیقه بیاورم. بقیهی زمان صرف رفت و آمد تا جماران میشود. این پیشنهاد جالبی بود. هواپیمای اف پنج آموزشی آماده بود که دو نفر میتوانند با آن پرواز کنند. کسی هم که میخواهد برود توی کابین، باید آزمایش بدهد، تست بدهد، چون میخواهد با سرعت صوت پرواز کند و کشش میخواهد. آقای رضایی رفت و وقتی برگشت، گیج بود! چنین حالتی به ایشان دست داده بود. در مدت دو تا سه ساعت کارمان انجام شد. به امام(ره) مراجعه شد و نتیجه را هم آورد. جمع شدیم و پرسیدیم: نتیجه چه شد؟ گفت: رفتم خدمت حضرت امام(ره) و به ایشان گفتم وضعمان خیلی خراب است و واقعاً ماندهایم که چکار کنیم. مهمات کم داریم، دشمن به ما حمله کرده، نیروهایمان کم است، اصلاً منطقه، یک منطقهی عجیب و غریبی است. خواهش میکنیم که حداقل استخاره کنید که حمله کنیم یا نه. حضرت امام(ره) فرموده بودند: من استخاره نمیکنم. ولی خودتان بروید به طلب خیر قرآن را باز کنید و نگران نباشید. مشکلتان حل میشود. بروید اقدام کنید. فرموده بودند بروید عملیات کنید، منتها نه به آن زبانی که ما در واژههای نظامی داریم که دستور یک فرمانده باشد. طبق دستور ایشان، قرآن به طلب خیر باز شد. سورهی فتح آمد. انسان چقدر باید اعتقاد داشته باشد که قرآن را باز کند و سوهی فتح بیاید. این را با صداقت عرض کنم، هر چقدر الآن آیات سورهی فتح را بخوانم، به اندازهای که خداوند آن زمان به من توفیق قوت قلب و ازدیاد ایمان و اعتقاد برای انجام تکلیف داد، نمیتوانم آن حالت را داشته باشم. وقتی که موقع عملیات شد، همه گوش میکردند که آیات قرآن و دعای توسل خوانده شود. آیات را خواندند و ما قوت قلب گرفتیم. پس از آن فکر تخصصی را هم در خودمان کور کردیم. چارهای نداشتیم. اگر میخواستیم به آن اکتفا کنیم، همهی جوابها منفی بود. آنهایی که در معیار تخصصی برآورد میکردند، آنها را هم کنترل کردیم که نباید اینطور باشد. به فرماندهان دستور قاطع دادیم که آماده باشید، فقط از آن دو محوری که هست، تا دیر نشده، حمله کنید. البته نیروها را جابهجا نکردیم. نیروهایی که در محور رقابیه بودند، سرجایشان ماندند. قرارگاهها نامگذاری شدند: قرارگاه فتح در محور رقابیه، قرارگاه فجر در محور شوش، قرارگاه نصر در محور پل نادری و دزفول و ارتفاعات سپتون، قرارگاه قدس در محور عینخوش. چهار فرماندهی تشکیل دادیم. فرماندهی و نیروها متشکل از ارتش و سپاه بودند. از زیباترین صحنههایی که یادم هست، وحدت یکپارچگی قبل از عملیات بود. بازدیدی داشتم از محور میشداغ و تنگ زلیجان. بچهها داشتند تمرکز نیرو میکردند. از بچههایی که در این صحنه خیلی زحمت کشید نمونهی ارتشی را بگوییم سرتیپ دو کریم عبادت بود. از بچههای سپاه هم که اسوه بودند و در صحنه،نقش مؤثری برای وحدت داشتند، برادر احمد کاظمی بود؛ فرماندهی تیپ نجف اشرف. پانزده روز قبل برای بازدید رفته بودم. ایشان گفت: ما میخواهیم این کوه را بشکافیم و راهی پیدا کنیم. به آنطرف برویم و راه حمله را پیدا کنیم. حقیقت، در قلبم گفتم که این چه میگوید؟ کوه را بشکافیم یعنی چه؟! این کوه را تا کی میخواهند بشکافند؟ پانزده روز بعد که رفتم، دیدم کوه شکافته شده است. ما را از مسیر همان شکاف برای بررسی اوضاع بردند. وقتی برگشتم، بچهها داشتند تمرین عملیات و بدنسازی میکردند. دیدم مثل اینکه همه با هم هستند. هر کار کردم که بتوانم بشناسم کدام ارتشی است و کدام سپاهی تشخیص مشکل بود. از روی دقت نظامی، متوجه شدم که ارتشیها کدامند و سپاهیها کدام. ارتشیها ژ. ث داشتند و بسیجیها کلاشینکف. همه با هم توی ستون راهپیمایی میکردند و خیلی جالب بود. اصلاً نشاط و حرکت در صحنه هویدا بود. رسیدیم به شب عملیات. دیدیم که بچههای سپاه نیستند و به قرارگاه مرکزی نیامدند. خبر دادند نظرشان این است که به قرارگاه جلوتر برویم. در بین جادهی شوش به طرف دزفول ،نه از مسیر اندیمشک، از آن مسیری که از طریق اهواز میآییم کوتاهتر است در شمال جاده، فقط یک شیار زده بودند و روی آن را پوشانده بودند. هیچ چیز دیگر نبود. کنارش هم چند تا کانتینر گذاشته بودند که نفرات اضافه بشود. گفتند: اینجا جای برکتداری است! سریع هماهنگی و همکاری کردیم. امکانات بیسیم و ارتباطی را متمرکز کردیم و قرارگاه مشترک تاکتیکی را تشکیل دادیم. آماده عملیات بودیم. <ref>[http://www.sajed.ir/detail/81314 وبگاه جامع دفاع مقدس - ساجد]</ref> === توکل رمز فتحالمبین بود ===خاطرهای که در ادامه میخوانید فرازی از سخنان سرلشکر شهید علی صیاد شیرازی است که در کتاب یادداشتهای سفر شهید صیاد شیرازی - گزارش مأموریتهای میدانی گروه معارف جنگ به قلم محسن کاظمی به چاپ رسیده است. در این قسمت شهید صیاد به منطقه عملیاتی فتح آمده است همراه با هیأتی از رزمندگان ارتش با هیأت معارف جنگ و برای تشریح این عملیات در پنجشنبه نوزدهم تیرماه 76 .شهید صیاد بعد از گشت با هواپیما به محل تیپ 58 تکاور رفته و وارد حسینیه تیپ میشود، محل گردان قرارگاه فجر و بعد از نماز شهید صیاد لب به سخن میگشاید و در سخنانی از خاطرات آن روزها میگوید: سپس محسن کاظمی از ادامه این سفر و پروازی از پس یک روز مسافرت با مینیبوس خراب تعریف میکند و ... نمیدانم آزمایش کردهاید وقتی مهمانی بر انسان وارد میشود، هم از دید مهمان و هم از دید میزبان چه حالی است؟ من برای اینکه مقدمه حرف خودم را بگویم، این را تنظیم کردم با دیدار به یادماندنی خودم و همراهانم. قبل از اینکه ما وارد منطقه و مأموریت افتخاری 2 معارف جنگ شویم. روز پنجشنبه گذشته مخصوصاً سفری را انجام دادم تا محلها را بررسی کنم و ببینم وضعیت چطور است؟ محلهایی که دیدم 1- نقطه رقابیه و میش داغ 2- عین خوش و دهلران 3- جسر نادری و پل کرخه 4- دامنه ارتفاعات ابوصلیبی خات. اینجا سومین نقطهای بود که وارد شدیم. وقتی فرماندهی و عقیدتی به استقبال ما آمدند؛ گفتند محل پذیرایی ماه حسینیه سیدالشهدا(ع) است با شنیدن این خبر، صفایی وجودم را فرا گرفت که از بیان آن ناتوانم. اینجا رزمندگانی زندگی میکردند و گریه میکردند که به خدا نزدیک بودند. این صفا کجاست؟ عملیات فتحالمبین، عملیاتی سرپا حماسه، و معنویت بود. با دلایل و مدارک لازم ثابت میکنم که نقطه اوج رزمندگان برای جنگیدن در راه خدا، عملیات فتحالمبین بود، در قیاس با عملیات بیتالمقدس، شاید گفته شود کوچکتر است، اما باید ارزیابی کرد و دید که چقدر به خدا نزدیک شدیم. باید دید چقدر بهتر خدا را دیدیم، (ما در این عملیات) بهتر دیدیم و دانستیم که شخصیت ما در نظام چیست؟ عطش جنگیدن در راه خدا، پیدا بود. چرا که این عملیات با نام یاز هرا (س) آغاز شد و به برکت این نام، خدا میداند که چه به وجود آمد. عملیات فتحالمبین نتیجه سه ماه تلاش مستمر بود. بعد از سه ماه تلاش، موفق شدیم به تدبیر برسیم. قرار بود در این عملیات، در فضای 60×40 کیلومتر از چهار محور: 1 ـ جسر نادری 2 ـ محور ممله و پادگان عین خوش 3 ـ محور شوش 4 ـ محور تنگ رقابیه از طرف تنگ زلیجان و ارتفاعات میشداغ، عمل کنیم. قرارگاه لشکر 77 ثامنالائمه(ع) که از چهرهها و یگان سرافراز ارتش و رزمندگان اسلام است، در هفت تپه مستقر بود، عقبهاش و یگانههایش در غرب کرخه بودند. در کنار آن همرزمان از سپاه تیپ 17 قم، تیپ حضرت سجاد(ع) و گردانهای مختلف حضور داشتند و همه آماده عملیات بودند. یک روز در هفت تپه جلسه داشتیم، همه فرماندهان بودند و پیشرفت کار را در قرارگاه کربلا کنترل میکردیم و جایی که لازم بود هدایت میکردیم. جلسه عجیبی شد. برادران ارتش و سپاه یک یک آمدند و گزارش دادند. همه گزارشها منفی بود و مأیوس کننده. جوبسیار نگران کنندهای به وجود آمد نوبت رسید به برادر عزیز، تیمسار صفا از قرارگاه فجر، از سوی سپاه که فرمانده تیپ 12 قم بود. با تواضع گفت: «از شما تعجب میکنم، از حال شما، مگر ما با توکل به خدا جلو نیامدیم؟» جوان 22ـ23 سالهای در مقابل اساتید و فرماندهان میایستد، یکدفعه جو جلسه تغییر میکند. شرمنده میشوم، ایشان گزارش میدهد و میزان پیشرفت شناسایی خودش را میگوید، جلسه قوت قلب گرفت، چهار ماه بحث بر سر این بود که از کجا شروع کنیم. ارتش میگفت از جسر نادری و از قرارگاه فتح، و سپاه میگفت نه، از چهار محور با هم باید شروع کرد. من، همرزمان ارتش را صدا کردم و گفتم از هر چهار محور عمل میکنیم. برای عملیات آماده شدیم. کارشناسان گفتند نور ماه، برای حمله مناسب نیست، چون کارشناس بودند پذیرفتیم. گر چه مایل نبودیم؛ تا آمدیم تصمیم گرفتیم که آماده شویم، دیدیم از قرارگاه فجر تماس گرفتند که دشمن، آتش سنگینی را شروع کرده و به ما فشار میآورد. از یک طرف فشار دشمن، و از طرف دیگر کمبود مهمات، همه را نگران کرده بود، آمدیم دفع کنیم دشمن از رقابیه جلو آمده، حالت عجیبی پیش آمد. از طرح سه ماهه ما اصلاً دو محورش خراب شد، چه باید میکردیم؟ در قرارگاه کربلا به این نتیجه رسیدیم که باید نزد فرماندهی کل قوا برویم و دو تا سؤال مطرح کنیم. 1- چه باید کرد؟ 2- برای این طرح ناقص ما استخاره کنید. بین من و سردار رضایی هماهنگی شد که من در منطقه بمانم و سردار رضایی به تهران برود.» صیاد، نقل این خاطره و فرمان امام(ره) مبنی بر انجام عملیات، میافزاید: «قبل از دوازده و نیم بود که از ابوغریب خبر دادند دشمن با چند تانک آمده. من پایم رغبت نداد که بروم پای بیسیم که بگویم برگردند، گفتم شاید ارتشی گوش کند (به دلیل سلسله مراتب نظامی) ولی با تک تک فرماندهان صحبت کردم، گفتند قلب ما قوی است. ساعت 12 و نیم، یک و نیم، دو و نیم شد و اینها همینطور پیش میرفتند، ساعت 3 و نیم صبح که شد، دیدم گفتند ما بیستمتری دشمن هستیم رمز عملیات را با قدرت کامل گفتیم، بعد از اعلام فرمان حمله، تمام فرماندهان و عناصر ستاد، رو به قبله دعای توسل خواندند، چه دعایی! چه ضجههایی! زاری بود، هر کس به حال خودش گریه میکرد، هر لحظه بر شدت گریه اضافه میشد که من سر و صدای بیسیم را نزدیک صبح شنیدم،فکر کردم گیر افتادهاند، گفتند ما فرمانده تیپ را گرفتیم، و بعد هی اسیر بود که به عقب میآمد. هر چه میپرسیدیم که چی شده؟ هیچ کس جواب نمیداد. گرفتار بودند، گفتیم فرمانده تیپ دشمن را بیاورند. فرمانده تیپ گفت: «ما میدانستیم بعد از توفیق در مرحله اول، شما حتماً حمله میکنید، این بود که به همه گفتم آماده باشند، همه آماده پشت تیربار و در سنگرها بودند. تا اینکه ساعت 3 شد، دیدیم خبری نشد. ما گفتیم ساعت3 حمله نکردید، پس دیگر حمله نمیکنید؛ بنابراین به همه استراحت دادم. خود من آنقدر احساس اطمینان میکردم که با لباس زیر خوابیدم، بعد دیدم طرف رانم درد میکند (مرا میزدند که بیدار شوم و بعد هم اسیر شدم).» مواضع دشمن به سرعت سقوط میکرد قرارگاه فجر و قرارگاه نصر، این منطقه را گرفتند ابتکار عمل از دست ما خارج شده بود ما هرجا را میگفتیم بگیرید، میگفتند ما از آنجا رد شدیم، به سردار رضایی گفتم اینجا جای ما نیست و رفتیم جلو. تا چنانه سوار بر وانت رفتیم و بعد تا تنگه برغاره آمدیم؛ گلوله تانک دشمن جلو ما را گرفت، بیست متری ما خورد و ما پریدیم بیرون. عملیات حماسهانگیز با آزادسازی دو هزار کیلومتر از خاک و شانزده هزار اسیر به پایان رسید. بعد از عملیات فتحالمبین، اواخر مسئولیت خودم در فرماندهی نیروی زمینی، احساسی به من دست داد که یک تیپ به نام حضرت ابوالفضل(ع) با سه گردان تشکیل دهم و افسران و درجهداران ایمانی، وارد آن شوند و این تیپ طوری ساخته شود که حال [و هوای] جبهه را [به خود] بگیرد،و خیالمان راحت شود. تیپ حضرت ابوالفضل(ع) تشکیل شد با سه گردان. برای اینکه از مجموعههای خوبی برخوردار شوند به مهندسی نزاجا 15 روز مهلت دادم که یک حسینیه بسازد و این فضا و اطرافش را که میبینید در عرض 15 روز به وجود آمد. آمدم فرماندهی تیپ را خودم بر عهده گرفتم، فرماندهی نیروی زمینی احساس کند این تیپ برای خودش است .وقتی نماینده امام(ره) در شورای عالی دفاع شدم این تیپ منحل شد. شب انحلال من در تهران بودم. وقتی خبر انحلال آن را دادند، حال عجیبی پیدا کردم. مانند شب عاشورای امام حسین (علیهالسلام) شد و اکنون من از فرماندهی تیپ تشکر میکنم و حسینیه تیپ اینجا باید بماند به عنوان آثار جنگ، به تیپ 45 تبریک میگویم. از صمیم قلب میخواهم که قدر این نعمت را بدانند. بایستی [این تیپ] به مرور و به تدریج وضع بهتری پیدا کند.» ساعت 5 و 40 دقیقه بعد از ظهر، توفان شدیدی در میگیرد و گرد و غبار زیادی به هوا برمیخیزد. نگرانم که برنامهها با این وضع، ؟ شود. فرمانده تیپ میگوید: «(این توفان) برخی وقتها نیم ساعت و برخی اوقات خیلی بیشتر طول میکشد.» با کمی آرام شدن هوا برای ادامه بررسی با یک مینیبوس راه میافتیم، هنوز از تیپ خارج نشدهایم که مینیبوس خراب میشود، برای سرعت در کار بلافاصله مینیبوس دیگری را جایگزینی آن میکنند ولی این مینی بوس هم از رفتن باز میماند! پس از تأمین سوخت و تعمیر مینیبوس اول راه میافتیم. در حالی که توفان تا حد زیادی فروکش کرده و باد داغی در حال وزیدن است، جاده آسفالتهای به راه میافتیم چه طی طریقی! حرکت، توقف، حرکت، توقف، اعصابمان از این مینیبوس خراب به هم ریخته است. به سایت شماره پنج پرتاب موشک میرسیم که از سکوهای آن چیزی جز ویرانههای یک ساختمان بتونی، باقی نمانده است. کمی دورتر، منبع آب بتونی نمایان است، گویا در حال حاضر محل تعمیر ماشینهای سنگین است. هنگام بازگشت، از سه راهی سرخه میگذریم؛ وقتی به شهرک سرخه میرسیم متوجه میشویم که مسیر را اشتباه آمدهایم. در همین نقطه مینیبوس دوباره خراب میشود، استارتهای مکرر و جدال تعمیرکار فایدهای نمیبخشد، از مینیبوس خارج شده و آن را هل میدهیم، در این کار همه سهیم میشوند حتی تیمسار صیاد و سردار صفار، و بالاخره روشن میشود، روشن شدنی، در مسیر به سهراهیهای زیادی برمیخوریم و دوستان تا اسم برای آن کم میآورند، «سهراهی فتحالمبین!» مجدداً در بینراه بازگشت،مینی بوس متوقف میشود،آن را با هل دادن روشن میکنیم، و بالاخره با هزار زور و زحمت میرسیم. پس از ملحق شدن به سایر دوستان در تیپ 45 تکاور، به طرف پایگاه چهار شکاری و هتل ستاره میرویم، صیاد، در مسجد خاتمالانبیا(ص)، بعد از اقامه نماز جماعت مغرب و عشا با حاضران سخن میگوید و در پایان به نکاتی اشاره میکند: «کافی نیست که ما به معرفت اخلاقی برسیم، کافی نیست که با آیات قرآن آشنا شویم، امروز لنگر مقدس ما، ولایت است. هر کس به این لنگر متصل شود، اشتباه نمیکند ـ وحدت رزمندگان اسلام ـ ارتشی و سپاهی، جهادگر و بسیجی ـ جبهه محکمی بود. آن خلبان مخلص، آن رزمندگان ارتش و سپاه که ید واحده بودند به جبههها قوت داده بودند، هیبت و قدرتی بود که خدا نصیب ما کرد. توجه رزمندگان اسلام به ائمه اطهار و چهارده معصوم (علیهالسلام) و نام مقدس حضرت زهرا (س) که برای ما گرهگشا و قوت قلب بود ارادت ما را به اهل بیت(ع)، چندین برابر کرد. استقامت صبر و بردباری رزمندگان اسلام، از جمله نکات بارز موفقیت در این عملیات بود.» صیاد پس از صرف شام، در جلسه جمع بندی، ضمن تشکر و تقدیر از همکاری همه برادران، اظهار میدارد که با دیدن خودجوشی و رسالتی که از خود نشان دادید، طراوت من، صد چندان شد. بعد از صیاد شیرازی، حسنی سعدی، سلامی، خالقیان، ازگمی، صفایینژاد، و فخرزاده، گزارش و پیشرفت کار خود را ارائه میکنند. در پایان جلسه، صیاد تذکراتی میدهد: «اگر میخواهیم به موقع به کارهایمان برسیم، معاونان هماهنگ کننده فعال باشند، بعد از نماز صبح ده دقیقه برای همه تذکر دارم که برای آخرین کارها مفید خواهد بود. فردا تا ظهر ملبس به لباس کار باشید تا حداکثر از فضای یونیفرمی استفاده شود.» تیمسار سلامی که بسیار تحت تأثیر این مأمویت قرار گرفته، پیشنهاد میدهد:«یک برنامهای برای خانمهای پرسنل بگذارید»، تیمسار صیاد به مزاح جواب میدهد: «ما را با خانمها درگیر نکنید!» <ref>[http://www.sajed.ir/detail/80689 وبگاه جامع دفاع مقدس - ساجد]</ref> === خاطرهای از رهبر معظم انقلاب === 29 سال بعد در کنار کرخه؛ حاشیههایی از حضور فرمانده کل قوا در منطقه فتح المبین اطراف رهبری باز هم پر شد از فرماندهان آن دوره جنگ و این دوره نیروهای مسلح. با پررویی خودم را رساندم جلو و دیدم رهبر به آقای موسوی جزایری دارد ماجراهایی را تعریف میکند: "...آن بالا از آن ارتفاعات مشرف بودیم به این دشت. عراقیها این طرف مستقر بودند ". یکی پرسید: "با ظهیرنژاد بودید؟ " رهبر پاسخ داد: "بله. بنی صدر هم بود. رهبر معظم انقلاب اسلامی اخیرا به طور سرزده در منطقه عملیاتی جنوب کشور حاضر شده و از منطقه عملیاتی فتح المبین بازدید کردند. حاشیه های بازدید رهبر انقلاب از منطقه عملیاتی فتح المبین بدین شرح است: قبل از حرکت نمیدانستم کجا میرویم. یعنی نمیدانستم کجای خوزستان میرویم. یک نفر هم از شلمچه زنگ زد که اینجا شایع شده رهبر آمده شلمچه. فقط میدانستم میرویم جنوب، همین. سوار مینی بوس که شدیم موبایلها را جمع کردند و دیگر خودمان بودیم و خودمان. هواپیما بلند شد و موقع نشستن مهماندار گفت: به فرودگاه دزفول خوش آمدید. آن موقع به دست و پا افتادیم و مناطق عملیاتی نزدیک دزفول را بررسی کردیم ولی به نتیجه ای نرسیدیم. هوا گرم بود، آن موقع شب 27 درجه. با اتوبوس رفتیم به هتل. من که پدرم یک عمری افسر نیروی هوایی بود، میدانستم پایگاه های نیروی هوایی چیزی به اسم هتل ندارند. جاهایی هست که مامورین را یا کادر نیروی هوایی که مسافرت میکنند را اسکان میدهند ولی هتل نیستند. حداکثر چیزی شبیه مسافرخانهاند. بقیه ولی خوشحال بودند که نمردهاند و یکبار هم همراه رهبر رفتهاند جایی و شب را در هتل میمانند! راهنمایی شدیم به طبقه چهارم، بی آسانسور. اتاقهای دو نفرهای که فقط دو تا تخت داشت و دو تا پتو و قالیچه ای کوچک و یک جا لباسی سرپایی. دو جفت دمپایی پلاستیکی هم بود که یک جفتش لنگه به لنگه بود. دستشویی و حمام هم به صورت مشاع در راهرو. رفقایی که سربازی رفتهاند میدانند این چیزهایی که ما دیدیم تقریبا همان سربازخانه است فقط تختها دو طبقه نبود! یکی از رفقا قرار بود با سردار باقرزاده مصاحبه ای بکند برای سایت. او از همه اعصابش داغانتر بود. نمیدانست خودمان کجاییم، باقرزاده کجاست. با هر ترفندی بود با سردار تماس گرفت و راهی شد به آدرسی در بیابان تا سردار پیدایش کند و جایی برای مصاحبه پیدا کنند. رفیق مان رفته بود و در تاریکی شب وسط بیابان، رسیده بود به جایی که چند نفر از بچه های ستاد راهیان نور برای دیدار رهبر داربست میزدند و ساعت 125 شب برای شامِ آن بچهها، سمبوسه آورده بودند و البته با سردار باقرزاده مصاحبهاش را انجام داده بود. میگفت باقرزاده از شدت خستگی وسط مصاحبه دو سه بار چشمانش رفت و برگشت و آنجا فهمیده بود دیدار، در منطقه عملیاتی فتح المبین است، دیدارِ فردا صبح. ما شنیده بودیم رهبر شاید برود طلاییه اما انگار رهبر گفته بودند «من از منطقه فتح المبین خاطره دارم و خودم آنجا بودم؛ برویم آنجا». خلاصه هر طور بود آن شب را با صدای جیرجیر تختهای اتاق 423 هتل پایگاه هوایی به صبح رساندیم. اتاقهایی که ساعت نداشت. ما هم که به خاطر داشتن موبایل، ساعت نمیبستیم. و حالا هم که موبایل نداشتیم، هر وقت میخواستیم بفهمیم ساعت چند است یا باید در ِ یکی دو اتاق دیگر را میزدیم یا لپ تاپ رفیق مان را روشن میکردیم و ساعت را میدیدیم. به هر حال صبح نماز خواندیم و راه افتادیم. نیم ساعت از کسر خوابم را در اتوبوسی که به محل دیدار می بردمان، جبران کردم. اتوبوس که ترمز زد بیدار شدم. هیچ اثری از پلاکارد و خوش آمدگویی به رهبر آنجا نبود. هنوز مطمئن نبودم که آمدهایم همان جا که باید میآمدیم! کاروانها از اتوبوسهایشان پیاده میشدند و جوانها و نوجوانها شعرخوانان میرفتند سمت محوطه. یک پاسدار هم یک بلندگوی دستی روی دوشش انداخته بود و میگفت: دوربین عکاسی، موبایل، ناخن گیر، چاقو، اشیای ممنوعه، ممنوعه. تحویل بدید لطفا. اگر ببرید همراهتان، برتان میگردانند. میکروفونِ بلندگو را هم از جلوی دهانش کنار نمیبرد: آهای دوست عزیز مگر نگفتم موبایل نبر؟ ببین برای اونجا ترافیک درست کردی. همراهان ما هم از اتوبوس پیاده شدند با دوربینهای عکاسی و فیلم برداری و سه پایه و وسایل جانبی دیگر. جمع شدیم و حرکت کردیم به سمت ورودی محوطه. پاسداری که با بلندگوی دستی اطلاع رسانی میکرد تا ما را دید از همان پشت بلندگو گفت: دوربین، موبایل... ئه ئه! آقایون شما دیگه خیلی ممنوع هستیدها. وسایل مان از خودمان بیشتر بود. از جای دیگری وارد شدیم و پیاده گز کردیم تا محل یادمان شهدای فتح المبین که مردم و جوانها ایستاده بودند در صف بازدید بدنی. نوجوانی به دوستش با زبان ترکی گفت: حالا اینقدر لفتش میدهند که آقای خامنه ای می یاد و ما نمی بینیمش. به یکی از دوستان گفتم: اینها میدانند که رهبر قرار است بیاید اینجا؟ گفت: نه، حدس میزنند. پیش خودم فکر کردم چرا ما نتوانستیم حدس بزنیم ولی اینها حدس زدهاند. پسربچهی 10- 11 ساله دیگری بلند به آنهایی که مردم را بازدید بدنی میکردند گفت: بابا تیر غیب که با خودمان نداریم، بذار بریم. مردی هم که دختر حدودا سه سالهاش را بغل کرده بود به او میگفت: الان می ریم باباجان عجله نکن، الان می ریم آقا را میبینی. تقریبا همه کسانی که توی صفها بودند میدانستند رهبر قرار است بیاید! وسایل مان را از دستگاه رد کردیم و داخل شدیم. آنجا دیدم همان مرد دارد دختر بچهاش را آرام میکند. دختر گریه میکرد و وسط گریه هم چیزهایی میگفت که فقط پدرش میفهمید. مرد گفت: باباجان اشکال نداره، مگه نمی خوای آقا را ببینی خوب باید عروسکت اینجا بمونه. بریم یکی دیگه برات میخرم. دخترک همچنان گریه میکرد. مرد گفت: اصلا بیا بریم آقا که آمد، به خود آقا بگو عروسکت را گرفتند. جلو رفتم دست به چانه دخترک گرفتم و گفتم: عموجان اشکال نداره، موقع برگشتن عروسکت را بردار. دخترک ولی به حرف ما توجهی نمیکرد. اشک از گوشه چشمهایش در میآمد و روی صورتش سر میخورد پایین. دلم برایش سوخت. همین طور برای پدرش که تقریبا هیچ راهی برای آرام کردن دخترک پیدا نمیکرد و این حال را فقط کسانی میفهمند که دختر کوچک داشته باشند. نمیتوانستیم بایستیم و باید میرفتیم. دخترک ماند با پدری که جلویش نشسته بود و زانویش را زمین گذاشته بود و سعی میکرد آرامش کند.ها
مردم از صبح آمده بودند و وقتی بو برده بودند که رهبر هم قرار است بیاید، مانده بودند. وقتی رسیدیم فهمیدیم جایی به اسم جایگاه عکاسها وجود ندارد که طبق معمول من هم همراه آنها بروم آن بالا و از آنجا مردم را ببینم. اطراف را از نظر گذراندم و فکر کردم اگر بروم بین داربستها، آنجایی که چند نفر پاسدار همیشه مینشینند برای کنترل جمعیت، خوب باشد. به یکی از مسئولین گفتم و او هم قرار شد هماهنگی کند1.پل ناجیان
آن منطقه اطراف شوش بود و عده ای از مردم عرب زبان منطقه هم که خبردار شده بودند خودشان را رسانده بودند. گاه گاهی هم صدای شعارهای عربی شان را میشنیدیم. جایگاهی که برای سخنرانی رهبر درست شده بود جایگاه ساده ای بود با داربست، که با تورِ استتار اطرافش را پوشانده بودند. صندلیای هم که قرار بود رهبر رویش بنشیند زیر آفتاب بود، مثل مردم. پشت سر رهبر هم میشد دشتی که ایران برای عملیات فتح المبین به عنوان یکی از محورها به آن حمله کرد. قرار بود رهبر از پشت محوطه بیاید و از پایین تپه بیادبالا سمت جایگاه. اطراف را از نظر گذراندیم و عکس انداختیم2.شیار شیخی
سردار باقرزاده هم آمد. خوشحال بود و سرحال. داشت با یکی دو نفر از خبرنگارها صحبت میکرد که رفتم و کنارش ایستادم. یک نفر پرسید: سردار این عملیات فتح المبین از کجا تا کجا بوده؟ ما هر جا میرویم میگویند منطقه عملیاتی فتح المبین بوده. سردار هم قلم و کاغذ من را از دستم کشید و یک جایش نوشت: حد فاصل رودخانه کرخه، پل نادری، فکه، مناطق اطراف دهلران و جبل حمرین. بعد گفت: این پل نادری همانجایی است که بچه های ما جلوی پیشروی عراقیها را گرفتند و نگذاشتند از کرخه بگذرند3.شیار المهدی
جایگاه بر روی یک تپه بنا شده بود. پشت آن، هنوز آثار سنگرهای حفره روباهی که ابداع صهیونیستها بود و عراقیها آن را ساخته بودند، وجود داشت. سردار باقرزاده قبل از ورود آقا، آنها را به ما نشان داد و گفت: وقتی عراقیها داخل این سنگرها میرفتند، دیگر هیچ بمب و موشکی به آنها کارساز نبود. هنوز آثار بعثیها بر روی دشت عباس بود4.شیار شلیکا
سردار صحبت میکرد که صدای قاری بلند شد5. قرآن که خوانده شد یک نفر رفت بالای جایگاه سایتهای رادار چهار و از عملیات فتح المبین گفت و حسین خرازی و تنگه رقابیه، احمد کاظمی و تنگه زلیجان و محسن رضایی و پیام امام(ره) در عملیات فتح المبین که: «بروید شما پیروزید».پنج
دیگر نزدیک آمدن رهبر بود6. رفتم و با هماهنگی یکی از محافظ ها بین داربستها ایستادم. تا چند دقیقه به پاسداری که کنارم بود توضیح میدادم برای چه اینجا هستم و طبق معمول قانع هم نشد. آخرش برای اینکه ماجرا را تمام کنم گفتم: شما وظیفه ای دارید و من هم. گاهی کارهای ما با هم تعارض دارد. گفت: پس قبول داری در انجام وظایف ما اخلال میکنی. گفتم: نه منظورم این است که شما در کار من اخلال میکنید!ارتفاعات ابوصلیبیخات
یک مداح که نقش مجری را هم بازی میکرد، آمد پشت میکروفن و کمی برای مردم صحبت کرد و ازشان خواست آرام باشند و کمی عقب بروند و بنشینند. جوانی که آنطرف داربست بود، از من پرسید: این حرفها را به ما میگوید؟ گفتم: فکر کنم. گفت: خودش جایش خوب است، پشتش فشار نیست میگه برید عقب7.رودخانه رفاعیه*شهدای مرتبط با یادمان فتحالمبین
گاهی مینشستم که یادداشتی روی کاغذهایم بنویسم. دیدم زیر پاهای مردم، عاقله مردی با شرایط ناجوری نشسته است. گفتم: عمو جان چرا اومدی جلو؟ عقب میماندی خوب. گفت: گیر افتادم. از ساعت هفت و نیم صبح آمدم، خلوت بود آمدم جلو. از ساعت 9 دیگر نتوانستم از جایم تکان بخورم. ساعت را از یک نفر پرسیدم نزدیک 12 بود. بلند شدم دیدم جوان پاسداری که وظایف مان با هم کنتاکت داشت، با کسی درگیر است. گویا توی دست او موبایل دیده بود و بهش گیر داده بود. مرد میگفت سرهنگ سپاه است و عضو ستاد مرکزی راهیان نور ولی جوان پاسدار گوشش به حرفهای سرهنگ بدهکار نبود. میگفت باید موبایلش را بدهد. آنقدر کَل کَل کردند تا یکی از محافظ ها آمد و موبایل سرهنگ را گرفت.
حواسم به سرهنگ بود که یک نفر از پشت داربست زد روی شانهام. گفت: آقا شما خبرنگارید؟ تو را به خدا بنویس در این نماینده ما پدرمان را درآورده. سه تا رئیس جمهور توی این مملکت عوض شده ولی اون هنوز نماینده است. از 20 سال پیش تا حالا اولینباره که می بینمش. اوناهاش اون جلو نشسته. خبرهاش همه از دربند عملیات، شهیدان حسین خرازی، فرمانده لشکر 14 امام حسین (علیه السلام) و ولنجک تهران می رسه. اینجا پیداش نمی شه که. گفتم: خوب خودتان بهش رای دادید. گفت: نه بابا روستاهای اطراف به خاطر پدربزرگش که آدم محترمی بوده رای می دن بهش... جوان حرف میزد و گله میکرد. پرسیدم محسن وزوایی از کجا خبردار شدی رهبر میآید. گفت: بچه های هیات دیشب پیامک زدند. وسط حرفهایمان یک دفعه جایگاه شلوغ شد مردم شروع کردند لشکر 27 حضرت رسول(صلی الله) در شکست عراقیها در محور رقابیه بیشترین نقش را به شعار دادن. فارسی و عربی قاطی شدعهده داشتند.
رهبر لشکرهایی که روی جایگاه آمد فریاد مردم بلند شد. داربستهایی که ما بینشان بودیم غافلگیر شده بودند، با تحمل آسیبهای فراوان وارده از جا تکان خورد. اگر برمی گشت اول ما سوی «حاج احمد متوسلیان» فرمانده تیپ 27 محمد رسول الله از بین میرفتیم. جوان پاسدار گفت: بیا کمک. داربستها را از این طرف ما هُل میدادیم و از آن طرف مردم. سرم را برگرداندم و دیدم رهبر برای مردم دست تکان میدهد. فرمانده کل ارتش، باقرزاده، فرمانده بسیج، رحیم صفوی، فرمانده کل سپاه، نماینده ولی فقیه در خوزستان و چند نفر دیگر روی جایگاه پشت سر رهبر بودندمیان رفتند.عملیاتهای مرتبط با یادمان فتحالمبین
فریاد «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند» توی دشت پخش میشد. مجری سعی کرد مردم را آرام کند. کمی روضه خواند و بعد روضه را عربی ادامه داد؛ از جایم بلند شدم. وقتی عربی میخواند مردم ساکت بودند و آدمهایی که پشت داربست اطراف ما بودند گریه میکردند. از اینجا فهمیدم مردمی که اطراف من هستند عرب اند، عربهای همین منطقه.
بلند شدم از اواسط آبان 1360 طرح ریزی عملیات فتحالمبین آغاز شد و دوباره نگاه کردم. یک دفعه دخترکی روی دوش پدرش وسط جمعیت توجه ام را جلب کرد. همان دخترکی بود که یکی دو در نهایت در ساعت پیش به خاطر عروسکش گریه میکرد. حالا روی دوش پدرش بود، نیشش تا بناگوش باز بود، عروسکش را بغل گرفته بود و رهبر را نگاه میکرد. معلوم نبود عروسک را چطور پس گرفته بودند. یکی 30 دقیقه بامداد روز دوشنبه 2 فروردین 1361 عملیات سرنوشت ساز فتحالمبین با هدف آزادسازی، بخش وسیعی از رفقای عکاس را صدا زدم و گفتم فلانی از آن دخترک عکس بگیر. نمیتوانست روی داربستها بایستد. کمکش کردم، کمرش را گرفتم و او هم عکسش را گرفت. چقدر ته دلم خوشحال بودم از خوشحالی دخترک و احتمالا پدرش و این حرف را تا کسی دختر کوچکی نداشته باشد، نمیفهمدمناطق اشغالی آغاز شد.
مجری روضه را تمام کرد و با حالت دکلمه به عربی حرفهایی زد. رهبر خوب گوش کرد. وسط دکلمه، مردمِ عرب بلند میگفتند: احسنت. مجری که حرفهایش تمام شد عربها بلند شروع کردند به شعار دادن. همان کسی که گفته بود نماینده پدرمان را درآورده، آرام کردم و پرسیدم: اینها چه میگویند؟ گفت: داریم می گیم با روح، با خون فدای رهبر هستیم. رهبر به مردم گفت: ممنونم و دستش را آورد بالای چشمهایش، کنار پیشانی؛ و اینطوری رو به مجری از او تشکر کرد.
دوباره بلند شدم و انتهای جمعیت را نگاه کردم. یک نفر گفت: آقا با فشار خون ما بازی نکن، به شین بذار «آقا» رو ببینیم. با اشاره فهماندم که زود مینشینم. وسط مردم فیلم برداری که روی یک سکو بود، دو دستی دوربینش را بغل کرده بود و با التماس از مردم اطراف سکو میخواست مواظبش باشند و هل ندهند. ازدحام ولی زیاد بود. دو تا پسرک کوچک هم بودند که از وقتی رهبر آمد بالای جایگاه، مثل ابر بهار گریه میکردند. حال و روز مردم توضیح دادنی نبود. مردم که آرامتر شدند رهبر شروع به صحبت کردند.
===خاطرات شهید صیاد شیرازی از شهدا یاد کردند، از مردم خوزستان و مسافران راهیان نور تشکر کردند. گفتند بازدید از مناطق جنگی کار خوب و با برکتی است. از نقش جوانان دوران دفاع مقدس گفتند و البته از جوانهای امروز که دست کمی از آن جوانها ندارند. وقتی رهبر از جوانها تعریف کرد، چنان صدای تکبیری بلند شد که پرده گوش مان زنگ زد.عملیات فتح المبین===
رهبر ایستادگی امروز مردم را با زمان جنگ مقایسه کرد و گفتتیمسار صیاد شیرازی: «گاهی اوقات جنگ نظامی آسانتر "نمیدانم آزمایش کردهاید وقتی مهمانی بر انسان وارد میشود، هم از جنگ فکری است؛ آسانتر دید میهمان و هم از جنگ در عرصه های سیاسی است. ملت ایران نشان داد دید میزبان چه حالی است؟ من برای این که در جنگ عرصه های سیاسی و امنیتی، بصیرتش مقدمه حرف خودم را بگویم، این را تنظیم کردم با دیدار به یادماندنی خودم و ایستادگیاش همراهانم. قبل از ایستادگی در این که ما وارد منطقه و مأموریت افتخاری معارف جنگ نظامی کمتر نیستشویم، روز پنجشنبه گذشته مخصوصاً سفری را انجام دادم تا محلها را بررسی کنم و ببینم وضعیت چطور است.»
رهبر یک جای صحبت به جمعیت گفت: «جوانهای عزیز، فرزندان من محلهایی که اکثرتان آن موقع نبودید، این سرزمین زیبا یک روزی زیر پای چکمه پوشان دشمن بود و تبدیل به جهنمی از آتش شده بود... من قبلا در زمان جنگ اینجا آمده بودم و حضور دشمن را دیده بودم... آن چه ملت شما را نجات داد ایستادگی جوانان دلاور بود». و جوانها دوباره تکبیر گفتند.دیدم:
حرفهای رهبر که تمام شد و به دعا رسید، یک نفر صدایم زد و من رفتم پشت جایگاه1. گفت: «آقا احتمالا قرار است بروند جایی را هم ببینند. همان جایی که اول جنگ خودشان آمده بودند». گفتم: خوب؟ گفت: «خوب تو هم قرار است بیایی». دیدم رهبر از پشت جایگاه بیرون آمد نقطه رقابیه و قدم زنان از تپه رفت پایین. میشداغ
یکدفعه پسر رهبر را دیدم که گفت: «سلام، چرا ایستادید؟» من هنوز نمیدانستم چه کار باید بکنم2. رفتم جلوتر. سر تیم حفاظت را دیدم که توی ناوشکن جماران هم مرا از ناو پیاده کرده بود. خودم را نزدیک پسر رهبر کردم که دچار همان اتفاق سابق نشوم. دویدم پایین عین خوش و رفتم ته یک ون نشستم و پرده آن را کشیدم. راننده هم اول کمی غر زد که اینها کی هستند، ولی با آمدن یکی دو تا از عکاسها و فیلم بردارها دیگر چیزی نگفت.دهلران
ماشینها راه افتادند و ما از جاده خاکیای که بین رملها بود، میگذشتیم3. گرد جسر نادری و خاک ماشینهای جلویی باعث میشد چیزی نبینیم. هوا گرم بود و نمیشد پنجرهها را هم از گرما باز کرد. ماشین توی چاله چوله های جاده خاکی بالا و پایین میشد و ما هم طبعا بین زمین و هوا بودیم. گاهی نه ما و نه راننده چیزی را نمیدیدیم؛ ولی اگر میایستاد، راه افتادن دوباره در خاکهایی که ماشینهای جلویی حسابی نرمشان کرده بودند، بعید بود. کمی جلوتر گرد و خاکها خوابید. دو سه نفر که از چهره و لباسشان محلی به نظر میرسیدند وسط دشت بودند. پرده را کنار زده بودم و نگاه میکردم. یکی شان کف دستهایش را دو سه بار به هم زد و استفهاما و با اشاره پرسید: «رفت؟» و منتظر جواب ما نشد و با یک دست به پشت دست دیگرش زد و سرش را تکان تکان داد.پل کرخه
ماشینها افتادند در جاده آسفالت و فرصت شد پنجره را باز کنیم و نفسی بکشیم4. از کنار مردمی که آمده بودند مراسم، رد شدیم. آنها نمیدانستند رهبر با این ماشینها میرود یا با بالگردهایی که بعد از مراسم بلند شدند. بعضیها از گرما زیر اتوبوسهای پارک شده رفته بودند تا از آفتاب در امان باشند. کاروانِ ماشینها در جادهی آسفالته میرفتند سمت جایی که نمیدانستم کجاستدامنه ارتفاعات ابوصلیبی خات.
یک جا هم دور زدند در جاده ای دیگر. ده دقیقه ای ماشینها با سرعت راندند تا رسیدیم به جایی و سرعتها کم شد. از صدای بیسیم محافظ همراه ماشین میشنیدم اینجا سومین نقطهای بود که یک نفر از یک نفر دیگر میپرسید برنامه هست؟ آن یکی میگفت منتفی شدهوارد شدیم. ساعت را پرسیدم وقتی فرماندهی و فهمیدم نزدیک اذان است. پیش خودم فکر کردم احتمالا عقیدتی به خاطر اینکه نزدیک وقت نماز استقبال ما آمدند گفتند محل پذیرایی ما حسینیه سیدالشهدا است نایستند. یکی از همراهانمان گفت اینجا پل نادری است، با شنیدن این هم رودخانه کرخه. رودخانه دیگر دیده میشد. از بیسیم هر بار یک چیزی میگفتند. گوش مان به بیسیم بود که کاروان ماشینها درست روی پل ایستاد. دیدیم رهبر همراه آقای موسوی جزایری که نماینده ولی فقیه در استان خوزستان است، روی پل ایستادهاند. آنها خبر، صفایی وجودم را فرا گرفت که دیدیم ما هم از ماشین پریدیم پایین تا خودمان را برسانیم ببینیم ایشان چه خاطره ای میگویندبیان آن ناتوانم، اینجا رزمندگانی زندگی میکردند و گریه میکردند که به خدا نزدیک بودند.
اطراف رهبر باز هم پر شد از فرماندهان آن دوره جنگ و این دوره نیروهای مسلح. استاندار هم بود. با پررویی خودم را رساندم جلو و دیدم رهبر به آقای موسوی جزایری دارد ماجراهایی را تعریف میکند: «... آن بالا از آن ارتفاعات مشرف بودیم به این دشت. عراقیها این طرف مستقر بودند». یک نفر پرسید: «با ظهیرنژاد بودید؟» رهبر پاسخ داد: «بله. بنی صدر هم بود. وقتی رفتیم آن طرف... این هم کرخه است». بعد هم رو کرد به آقای جزایری و گفت: «آن صالح مشطت که گفتید این طرف است یک مقداری پایینتر» و اشاره کردند به انتهای رودخانه.
همین موقع سرلشگر سلیمی، فرمانده سابق ارتش هم آمد. رهبر تا سرلشکر سلیمی را دید لبخند زد و با خنده، رودخانه را نشان داد و گفت: «کرخه است دیگه... کرخه». سرلشگر سلیمی آهی کشید و گفت: «قدم به قدمش خاطره است اینجا». رهبر یک طرف رودخانه را با دست نشان داد و گفت: «تمام منطقه اینجا نیروهای خودی گسترش پیدا کرده بود؛ یادتان هست، تمام اینجاها». سرلشگر سلیمی سر تکان داد و گفت: «بله آقا، بله». رهبر ادامه داد: «آن عکسی که داریم توی سنگر که ورشو زاده و اینها هستند شاید مثلا صد متر، دویست متر از پل آن طرف تر است. الان داشتم همان را میگفتم برای ایشون». سرلشگر سلیمی رو به بقیه جمع ادامه داد: «آن بنده خداها امکاناتی که خودشان را برسانند تا اهواز نداشتند. رفتیم داخل خانه و آقا رفتند آنجا، وضو گرفتند، دعا کردند.»... رهبر گفت: «بله آنجا کرخه کور بود، نزدیک اهواز...».*این صفا کجاست؟
رهبر روی پل کنار نرده ایستاده عملیات فتح المبین، عملیاتی سراپا حماسه، ایثار و معنویت بود . با دلایل و پشت به رودخانه؛ بقیه هم دورش جمع شده بودند و گوش میدادندمدارک لازم ثابت میکنم که نقطه اوج رزمندگان اسلام برای جنگیدن در راه خدا، عملیات فتح المبین بود. وقتی خواست برود، همه جا در قیاس با عملیات بیت المقدس، شاید گفته شود کوچکتر است، اما باید ارزیابی کرد و دید که چقدر به جا شدندخدا نزدیک شدیم. بچه یکی از همراهان هم آنجا بودباید دید چقدر بهتر خدا را دیدیم. رهبر به بچه اشاره کردند و گفتند: «مواظب باشید (ما در این یک وقت گم نشود». عملیات) بهتر دیدیم و دانستیم که شخصیت ما هم برگشتیم سوار ماشینها شدیم در نظام چیست. عطش جنگیدن در راه خدا پیدا بود. چرا که این عملیات با نام یا زهرا (س) آغاز شد و حرکت کردیم به سمت پایگاه هواییبرکت این نام، خدا میداند که چه به وجود آمد. برنامه دیگر تمام شده عملیات فتح المبین نتیجه سه ماه تلاش مستمر بود.
نهار خوردیم یک روز در هفت تپه جلسه داشتیم. همه فرماندهان بودند و قرار شد ما چند نفری که پیشرفت کار را در ماشینهای همراه رهبر بودیم بعد از نهار برویم فرودگاهقرارگاه کربلا کنترل میکردیم و جابجاییای که لازم بود، هدایت میکردیم. محافظی جلسه عجیبی شد. برادران ارتش و سپاه، یک یک آمدند و گزارش دادند. همه گزارشها منفی بود و مأیوس کننده. جو بسیار نگران کنندهای به وجود آمد. نوبت رسید به برادر عزیز، تیمسار صفار از قرارگاه فجر از سوی سپاه که همراهمان فرمانده تیپ 12 قم بود . با همان ون تواضع گفت: "از شما تعجب میکنم. از حال شما. مگر ما را برداشت که برویم هتل وسایل مان را برداریم با توکل به خدا جلو نیامدیم؟!". جوان 22ـ23 سالهای در مقابل اساتید و بعد، فرودگاهفرماندهان ایستاد. محافظ که پایگاه یک دفعه جو جلسه تغییر کرد. ایشان گزارش داده و میزان پیشرفت شناسایی خودش را بلد نبودگفت. جلسه قوت قلب گرفت. 4 ماه بحث ما بر سر ظهر هم کسی توی خیابان پیدا نمیشد سوال این بود که از کجا شروع کنیم. خلاصه با روشهای بدوی و سوال ارتش میگفت از جسر نادری و جواب از یکی دو نفر نگهبان، بالاخره هتل را پیدا کردیم، وسایل را برداشتیم قرارگاه فتح و راه افتادیمسپاه میگفت نه، از چهار محور، با هم باید شروع کرد. حالا همان مشکل قبلی من هر زمان ارتش را داشتیم صدا کردم و آن پیدا کردن فرودگاه بودگفتم از چهار محور عمل میکنیم. رفتیم تا رسیدیم به در پایگاهبرای عملیات آماده شدیم. دژبان داشت سوال و جواب میکرد در ماشین چه داریم و محافظ داشت توضیح میداد دیر شده، باند فرودگاه از کدام طرف استکارشناسان گفتند نور ماه برای حمله مناسب نیست. چون کارشناس بودند پذیرفتم؛ گرچه مایل نبودیم. بالاخره راضی کردیم
یکی شان بیاید سوار شود تا آمدیم تصمیم گرفتیم که آماده شویم، دیدیم از قرارگاه فجر تماس گرفتند که دشمن آتش سنگینی را شروع کرده و برساندمان به باند فرودگاهما فشار میآورد. رسیدیم و با ون رفتیم کنار هواپیما از یک طرف فشار دشمن، و از در عقب سوار شدیمطرف دیگر کمبود مهمات، همه را نگران کرده بود. آمدیم دفاع کنیم دیدیم دشمن از آدمهایی که سوار هواپیما بودند، کم کم فهمیدم که این هواپیما همان هواپیمایی است که قرار است رهبر با آن برگردد تهرانرقابیه جلو آمده. چسبیدم حالت عجیبی پیش آمد. از طرح سه ماهه ما اصلاً دو محورش خراب شد. چه باید میکردیم؟ در قرارگاه کربلا به پنجره این نتیجه رسیدیم که ببینم رهبر کی میآید باید نزد فرماندهی کل قوا برویم و چطور سوار میشوددو سؤال مطرح کنیم: 1. چند نفر با لباس خلبانی و لباس نیروی هوایی جلوی پلکان هواپیما به صف ایستاده بودندچه باید کرد؟ 2. رهبر از ماشین پیاده شد جلوی صف رفت و خیلی آرام و با حوصله با خلبانها دست دادبرای این طرح ناقص ما، استخاره کنید. یکی از آنها چیزی گفت بین من و رهبر هم چفیه اش را درآورد سردار رضایی هماهنگی شد که من در منطقه بمانم و سردار رضایی به او داد. چند ثانیه اگر میگذشت بالاخره یک برنامهی بدون چفیه گیری را هم درک میکردیمتهران برود.
خلبان دیگری دخترکی صیاد، با نقل این خاطره و فرمان امام مبنی بر انجام عملیات، میافزاید: "قبل از ساعت 12:30 بود که از ابوغریب خبر دادند دشمن با چند تانک آمده. من پایم رغبت نداد که بروم پای بیسیم که بگویم برگردند. گفتم شاید ارتش گوش کند (به بغل داشت آن دلیل سلسله مراتب نظامی). ولی با تک تک فرماندهان صحبت کردم، گفتند قلب ما قوی است. ساعت 12:30، 1:30، 2 شد و اینها همین طور پیش میرفتند. ساعت 3:30 صبح که شد، دیدیم گفتند ما 20 متری دشمن هستیم. رمز عملیات را آورد با قدرت کامل گفتیم. بعد از اعلام فرمان حمله، تمام فرماندهان و کنار رهبر ایستادعناصر ستاد، رو به قبله دعای توسل خواندند؛ چه دعایی! چه ضجههایی! چه زاریای بود. رهبر دخترک هرکس به حال خودش گریه میکرد. هر لحظه بر شدت گریه اضافه میشد که من سر و صدای بی سیم را بوسیدنزدیک صبح شنیدم. دخترک همراه خلبان برگشتفکر کردم گیر افتادهاند. رهبر پایش گفتند ما فرمانده تیپ را روی پلکان هواپیما که گذاشت خلبانها گرفتیم و فرماندهها احترام نظامی گذاشتندبعد هی اسیر بود که به عقب میآمد. دیگر رهبر هرچه میپرسیدیم که چی شد، هیچ کس جواب نمیداد. گرفتار بودند. آخر گفتیم فرمانده تیپ دشمن را نمیدیدم ولی احتمالا بیاورند. فرمانده تیپ گفت: "ما میدانستیم بعد از پلکان بالا آمده توفیق در مرحله اول، شما حتماً حمله میکنید. این بود که به همه گفتم آماده باشند. همه آماده پشت تیربار و در سنگرها بودند . تا این که صف نظامیها ساعت 3 شد، دیدیم خبری نشد. ما گفتیم تا ساعت 3 حمله نکردید. پس دیگر حمله نمیکنید، لذا به همه استراحت دادیم. خود من آنقدر احساس اطمینان میکردم که با لباس زیر خوابیدم. بعد دیدم طرف رانم درد میکند (مرا میزدند که بیدار شوم و بعد هم خورداسیر شدم)".
هواپیما موتورهایش مواضع دشمن به سرعت سقوط میکرد. قرارگاه فجر و قرارگاه نصر، این منطقه را روشن کرد گرفتند. ابتکار عمل از دست ما خارج شده بود. ما هر جا را میگفتیم بگیرید میگفتند ما از آنجا رد شدیم. به سردار رضایی گفتم اینجا جای ما نیست، و رفت سر باندرفتیم جلو. وقتی سرعت گرفت که پرواز کند، یادم آمد کسر خواب دارم صندلی تا چنانه سوار بر وانت رفتیم و بعد تا تنگه برغازه آمدیم. گلوله تانک دشمن جلو ما را خواباندم گرفت. 20 متری ما خورد و ما پریدیم بیرون. عملیات حماسه انگیز با آزادسازی 2000 کیلومتر از خاک و خوابیدم16000 اسیر به پایان رسید.
مهدی قزلی <ref>[http://wwwmobinakam.sajedblogfa.ircom/detailpost/80740 وبگاه جامع دفاع مقدس - ساجد]</ref>80
== شهدای مرتبط عملیات ==
فرمانده "تیپ ۸ نجف اشرف" در عملیات فتح المبین، شهید احمد کاظمی بود و شهید مهدی باکری به عنوان معاون ایشان در این عملیات حضور داشت.
زمانی که عقربه ساعت روی 30 دقیقه بامداد قرار میگیرد، پیام رمز شروع عملیّات توسط فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی (سردار محسن رضایی) و فرمانده نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران (سپهبد شهیدصیاد شیرازی) صادر میشود.*شجاعت جهادی
شهید محمد بروجردی جهاد در عملیاتهای بازی دراز، مطلع الفجر، محمد رسول الله و فتحالمبین حضور داشتتأسیساتسازی، در دنیا رکوردی عظیم ایجاد کرده است. آمریکائیها با تمام امکاناتی که برای مصرف دارند، برای ایجاد یک سایت رادار، دو الی شش ماه صرف میکنند، ولی ما عملاً دیدیم که جهادگران این کار را در زیر آتش گلولههای دشمن در عرض یک هفته انجام دادند.
== یادمانهای مرتبط عملیات ==ارتفاعات میشداغ در مرحله دوم عملیات فتحالمبین به طور کامل به دست نیروهای خودی افتاد و بعدها به یکی از محورهای هجوم به دشمن تبدیل شد. راوی: شهید صیاد شیرازی
تنگ میشداغ (ارتفاعات میشداغ) و تنگ ذلیجان از محورهای هجومی حساس رزمندگان در عملیات فتحالمبین بود. منبع: کتاب سرزمین مقدس، موسسه روایت سیره شهدا، ص 128
شهرستان اندیمشک عقبه تدارکاتی و پشتیبانی عملیات فتحالمبین محسوب میشد.جهاد در جهاد، ص 123-124
دزفول که در طول دفاع مقدس میزبان همیشگی خیل عظیم رزمندگان بود در عملیات فتحالمبین به عنوان عقبه تدارکاتی مورد استفاده زیادی قرار گرفت.
ارتش عراق تا اجرای عملیات فتحالمبین مناطق غرب کرخه را در اشتغال خود داشت.*کار سریع السیر
پادگان دوکوهه عقبه یگانهای عمل کننده پروژه جادهسازی در عملیات فتحالمبین تنگه زرینجان کوی میشداغ یکی از بهترین کارهای جهاد محسوب میشود. در این مورد مهندسی میگفت که حدوداً پنج یا شش ماه وقت لازم است تا ما بخواهیم این جاده را درست کنیم. ولی بعد از پانزده روز که من رفتم خودم گیج شدم که این تنگه عوض و جایش جاده زده شده بود... این جاده هم کلید موفقیتی در تنگ رقابیه بود.
منطقه پل نادری در مرحله اول عملیات فتحالمبین آزاد شد.منبع: کتاب سرزمین مقدس، موسسه روایت سیره شهدا، ص 128
جهاد در مرحله دوم عملیات فتحالمبین، عقبه نیروهای دشمن در غرب رقابیه بسته شد و بسیاری از عناصر دشمن به اسارت در آمدند.جهاد، ص 119
عملیات فتحالمبین در غرب و شمال غرب شهر شوش انجام شد.
منطقهی سایت 4، 5 و رادار در مرحله سوم عملیات ===امکانات رفاهی یادمان فتحالمبین آزاد شد.===
ارتش بعث عراق دو تیپ، یک لشکر و یک گردان را در آستانه عملیات فتحالمبین با هدف جلوگیری از انجام عملیات از نقاط مختلف عراق به تنگ چزابه روانه کرد و حدود سیصد متر در عمق مواضع خودی نفوذ کرد.
به علت قرارگیری این یادمان در نزدیکی شهر، این منطقه عملیاتی یادمان شهدای عملیات فتحالمبین احداث شداز امکانات نسبتا خوبی برخوردار است ، کل مسیر دسترسی به آن آسفالت بوده و همچنین در محوطه آن فضای مناسب جهت پارکینگ و سرویس در نظر گرفته شده است .
همچنین در این یادمان آب و برق شهری تامین شده و در فصل نوروز نیز اورژانس و امکانات خدماتی دیگر در آن مستقر می گردد.
== منابع =مسافت یادمان شهدای فتحالمبین=== {| class="wikitable"|-! نام موقعیت !! مسافت تا موقعیت (km)|-| سایت 5 و 4 رادار || 15|-| پل نادری || 42|-| بلتا|| 52|-| شوش|| 7|}==نگارخانه تصاویر==<references/gallery>
Image:(1).jpg
Image:(2).jpg
Image:(3).jpg
Image:(4).jpg
Image:(5).jpg
Image:(6).jpg
Image:(7).jpg
Image:(8).jpg
Image:(9).jpg
Image:(10).jpg
Image:(11).jpg
Image:(12).jpg
Image:(13).jpg
Image:(14).jpg
Image:(15).jpg
Image:(16).jpg
Image:(17).jpg
Image:(18).jpg
Image:(19).jpg
Image:(20).jpg
Image:(21).jpg
Image:(22).jpg
Image:(23).jpg
Image:(24).jpg
Image:(25).jpg
Image:(26).jpg
Image:(27).jpg
Image:(28).jpg
Image:(29).jpg
Image:(30).jpg
== ردهها =={{ترتیبپیشفرض:فتح المبین}}[[رده: عملیاتهای سال 1361]][[رده: عملیات های جنوب غرب کشور]][[رده: عملیات های درون مرزی]][[رده: عملیات های مشترک سپاه و ارتش]][[رده: عملیات های با استعداد چند تیپ و لشکر]][[رده: منجر به پیروزی نظامی]][[رده: عملیات های زمینی]]</gallery>