شهیدحسین پهلوان متولد سال 1348: تفاوت بین نسخهها
Ghanbari9706 (بحث | مشارکتها) |
جز (Khoshkenar9712 صفحهٔ شهید حسین پهلوان متولد سال 1348 را به شهیدحسین پهلوان متولد سال 1348 منتقل کرد) |
||
| (۲ نسخههای متوسط توسط ۲ کاربران نشان داده نشده) | |||
| سطر ۲۰: | سطر ۲۰: | ||
==خاطرات== | ==خاطرات== | ||
| − | - به خاطر دارم نزدیک امتحانات ثلث سوم فرزندم حسین بود که یک روز به خانه آمد و گفت: مادر جان قصد دارم به جبهه بروم آیا شما اجازه میدهید؟ ولی به او اجازه ندادم چند روزی گذشت تا اینکه به کلی درسهایش افت کرد و وقتی که به ناحیه رفته بود به ایشان گفته بودند هر موقع رضایت نامه پدرت و مادرت را آوردی اجازه می دهیم تا به جبهه بروی. به پدرش اصرار کرد تا رضایت بدهد. یک روز دیگر هم از آقای شاه چراغی برگه اعزام به جبهه گرفته بود. وقتی پدرش آن را دید از دستش گرفت و پاره کرد. تا اینکه ما رضایت دادیم ایشان به جبهه برود. با اینکه ما اجازه دادیم ولی باز هم خودش را از ما پنهان می کرد. تا اینکه روز اعزام فرا رسید و به جبهه رفت . | + | - به خاطر دارم نزدیک امتحانات ثلث سوم فرزندم حسین بود که یک روز به خانه آمد و گفت: مادر جان قصد دارم به جبهه بروم آیا شما اجازه میدهید؟ ولی به او اجازه ندادم چند روزی گذشت تا اینکه به کلی درسهایش افت کرد و وقتی که به ناحیه رفته بود به ایشان گفته بودند هر موقع رضایت نامه پدرت و مادرت را آوردی اجازه می دهیم تا به جبهه بروی. به پدرش اصرار کرد تا رضایت بدهد. یک روز دیگر هم از آقای شاه چراغی برگه اعزام به جبهه گرفته بود. وقتی پدرش آن را دید از دستش گرفت و پاره کرد. تا اینکه ما رضایت دادیم ایشان به جبهه برود. با اینکه ما اجازه دادیم ولی باز هم خودش را از ما پنهان می کرد. تا اینکه روز اعزام فرا رسید و به جبهه رفت .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4869 سایت شهدای یاران رضا]</ref> |
| − | + | ==پانویس== | |
| − | + | <references /> | |
| − | + | ||
| − | + | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲ آبان ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۳۱
تاریخ تولد : 1348/09/14
نام : حسین محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : پهلوان تاریخ شهادت : 1365/02/30
نام پدر : محمد مکان شهادت : حاج عمران کربلای 2
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت :
شغل : یگان خدمتی :
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشترضا ( ع )
خاطرات
- به خاطر دارم نزدیک امتحانات ثلث سوم فرزندم حسین بود که یک روز به خانه آمد و گفت: مادر جان قصد دارم به جبهه بروم آیا شما اجازه میدهید؟ ولی به او اجازه ندادم چند روزی گذشت تا اینکه به کلی درسهایش افت کرد و وقتی که به ناحیه رفته بود به ایشان گفته بودند هر موقع رضایت نامه پدرت و مادرت را آوردی اجازه می دهیم تا به جبهه بروی. به پدرش اصرار کرد تا رضایت بدهد. یک روز دیگر هم از آقای شاه چراغی برگه اعزام به جبهه گرفته بود. وقتی پدرش آن را دید از دستش گرفت و پاره کرد. تا اینکه ما رضایت دادیم ایشان به جبهه برود. با اینکه ما اجازه دادیم ولی باز هم خودش را از ما پنهان می کرد. تا اینکه روز اعزام فرا رسید و به جبهه رفت .[۱]