ویرایش‌ها

شهید مجید بقایی

۳۱۴ بایت اضافه‌شده، ‏۶ آبان ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۵۳
/* نگارخانه تصاویر */
==خاطرات مرتبط با شهید مجید بقایی==  
*بیت‌المال
 
ما برای کارهائیکه انجام می‌دادیم احتیاج به باروت داشتیم. مقداری باروت از راه‌های مختلف تهیه می‌کردیم اما کفاف کار را نمی‌داد و ضمناً تهیه آن نیز مشکل بود. روزی مجید به من پیشنهاد کرد که از شوره‌های موجود در مغازه عطاری پدرم برای تهیه باروت استفاده کنیم. برای خرید این شوره‌ها باید کاری می‌کردیم که پدرم نمی‌فهمید و از طرفی مجید تاکید داشت که مسایل شرعی آن رعایت شود و بدون اجازه چیزی از مغازه پدرم برنداریم، من به راحتی می‌توانستم مقداری از این شوره‌ها را در هنگامی‌که پدرم در مغازه نبود بردارم و پولش را بگذارم اما مجید به این راضی نبود و افرادی را می‌فرستاد تا در هنگام حضور پدرم در مغازه شوره‌ها را بخرند تا مبادا خدای نخواسته برخی مسایل شرعی زیر پا گذاشته نشود.
 
راوی: هم‌رزم شهید
*شهادت
 
 
مجید اوایل بهمن‌ماه جهت دیدار با پدر و مادر به طرف بهبهان رفت. اما پس از طی 40 کیلومتر راه از ادامه سفر منصرف شد. بچه‌ها پرسیدند: «چه اتفاقی افتاده؟» احساس کردم، اگر پیش شما بسیجی‌ها باشم، بهتر است، شب از نیمه گذشته بود که به قرارگاه رسیدیم، بقائی تا صبح به مناجات پرداخت، صبح عازم قرارگاه نجف اشرف شدیم. در میان راه فقط قرآن می‌خواند و اشک می‌ریخت، از مناظر سرسبز که می‌گذشتیم ناگهان گفت: آقا جعفری بوی بهشت را احساس نمی‌کنی؟ با خنده گفتم: «این جا زیبا هست، ولی نمی‌دانم شما چه منظوری داری؟»
 
 
قطرات درشت اشک گونه‌هایش را تر کرد و ادامه داد: «بله به خدا بوی بهشت می‌آید و من بهشت را به چشم خود می‌بینم و دلیل و نشانه‌اش همین بسیجی‌هایی است که می‌بینی، در میان تپه‌ها به ستون راهپیمائی می‌کنند، به قرارگاه رسیدیم، از من خواست به «حسن باقری» اطلاع بدهم باید برای شناسایی به فکّه برویم، سپس قرآن کوچکش را در آورد و شروع به قرائت نمود (یا ایتهاالنفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه، فادخلی فی عبادی، ودخلی جنتی او سعی داشت این آیه را حفظ کند). ساعتی بعد مجید و حسن به فکّه رفتند، پایان روز که به مقر بازگشتم، هرکدام از بچه‌ها در گوشه‌ای نشسته بودند، دلم نمی‌خواست باور کنم برای آن‌ها اتفاقی افتاده است؟ به سراغ معاون قرارگاه رفتم، با شنیدن خبر شهادت مجید و حسن سریع خود را به بیمارستان اندیمشک رساندم، پیکر پاره‌پاره مجید بر روی تخت بیمارستان بود صدایش در گوشم پیچید،: «آقا! جعفر بوی بهشت می‌آید».
 
راوی: جعفر رنجبر
*زیارت کربلا
 
شوق عجیبی برای زیارت امام رضا (ع) داشت، سال 1360 که به مشهد رفتیم، با شوری وصف‌ناشدنی زیارت‌نامه می‌خواند، علاقه خاصی به زیارت اهل‌بیت (ع) پیامبر داشت، بعد از عملیات رمضان بچه‌ها آماده زیارت حضرت زینب (ع) در سوریه شدند، مجید نیز تمام وسایلش را آماده نمود، اما زمان حرکت به علت برنامه‌های شناسایی و طرح عملیات محرم و والفجر مقدماتی نتوانست بارگاه حضرت رقیه (ع) را از نزدیک ببیند. اعتقاد داشت جاده فکّه نزدیک‌ترین راه به کربلاست.
هنگامی‌که سه دختر خردسال شهید به اتاق آمدند. چهره مجید از ناراحتی سرخ شد، با مشاهده صورت او از کار خود پشیمان گشتم. بعد از این دیدار بقائی به اتاقش رفت و تا نیمه‌های شب به کسی اجازه نداد نزد او برود، بعد از چند روز حالش بهتر شد، و گفت: من تحمل دیدن خانواده‌های شهدا را ندارم، سعی کنید خودتان از خانواده‌های آنان سرکشی کنید و مشکلاتشان را برطرف نمایید. من از انجام کارهای ضروری آن‌ها هیچ دریغی ندارم.
راوی: احمد خنیفر<ref>[http://%20http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=24 سایت صبح]</ref>==نگارخانه تصاویر==<gallery> Image:1119 (1).jpg<gallery> Image:1 (1).jpgImage:1 (2).jpgImage:1 (3).jpgImage:1 (4).jpgImage:1 (5).jpgImage:1 (6).jpgImage:1 (7).jpgImage:1 (8).jpgImage:1 (9).jpgImage:1 (10).jpgImage:1 (11).jpgImage:1 (12).jpgImage:1 (13).jpgImage:1 (14).jpgImage:1 (15).jpgImage:1 (16).jpgImage:1 (17).jpg </gallery>  </gallery>
==پانویس==
<references />
مدیر
۱۱٬۹۷۱
ویرایش