== زندگینامه ==
== خاطرات ==کودکی را که عصر روز بیست و سوم شهریور ماه هزار و سیصد وبیست و یک صدای گریهاش در گلبوی پیچید عبدالحسین نام نهادند.=== زندگی مشترک ===شهید والا تبار عبد الحسین برونسی تا هنگام ازدواج و پس از آن به شغلهای ساده ای نظیر کشاورزی ، کار در مغازه لبنیات فروشی و سبزی فروشی و نهایتا به بنایی پرداخت .* برای من سال 1352 پس از روستای دیگری هم خواستگاری آمده بودندآشنایی با یکی از روحانیون مبارز با درسهای آیت الله خامنه ای آشنا شده و از آن پس دل در گرو جهاد و انقلاب نهاد . وقتی پدر شهید برونسی فهمیده بود فعالیت او در اندک مدتی چنان بالا گرفت که ساواک بارها و بارها خانه اش را مورد هجوم و بازرسی قرار داد . آخرین بار در مراسم چهلم شهدای یزد دستگیر و به خواستگاری من آمده اند، پدرم ناراحت شده سختی شکنجه شد ، از جمله ساواکیها تمام دندانهایش را شکستند . کمی بعد به قید ضمانت آزاد شد و شبانه دوباره به روستای دیگر رفتند فعالیت پرداخت و خبر دادند در نقش رابط مقام معظم رهبری که بین فامیل وصلت کرده ایمبه ایرانشهر تبعید شده بودند ایفای وظیفه کرد . با چند بزرگتر پس از پیروزی انقلاب به خواستگاری آمدندصورت افتخاری به سپاه پاسداران پیوست . پدرم گفتند: جایی که ایشان باشند چرا ما با آغاز درگیری های کردستان به جای دیگری پاوه رفت و با شروع جنگ تحمیلی در شمار نخستین کسانی بود که نمی شناسیم دختر بدهیمخود را به جبهه های نبرد رساند . پدرم _ خدا رحمتشان کند _ می گفتند: این برونسی نماز شبش او در عملیات فتح المبین به دنیا ارزش دارد، باشد هیچ چیز نداشته باشدعنوان فرمانده گردان خط شکن مرکز فرماندهی عراقیها را واقع در تپه 124/1 نابود ساخته و خود از ناحیه کمر مجروح شد . ما هیچی جراحت نمی خواهیمتوانست شهید برونسی را از پا بیندازد . پدرم چون روحانی مسجد بودند با من صحبت کردند که: بابا وقتی من او در عملیات بیت المقدس به مسجد می روم می بینم هیچ کس مسجد نیستعنوان فرمانده گردان خط شکن حر و در عملیاتهای رمضان ، مسلم ابن عقیل ، والفجر مقدماتی ، والفجر یک به عنوان فرمانده گردان خط شکن عبد الله رزمید و حماسه آفرید و نامش در آزمون جنگ و جهاد شهره شد . او باز هم مجروح شده بود و هر چند از ناحیه دست، گردن و شکم جراحات سختی را بر تن داشت اما ایشان نماز شب روحیه عظیم و پرشکوه او مانع از باقی ماندن وی در پشت جبهه می خوانند شد .با شروع عملیاتهای والفجر 3 و این نماز شب 4 به دنیا ارزش داردعنوان معاونت تیپ 18 جواد الائمه (ع) در تمامی مراحل آنها شرکت داشته و گردانهای خط شکن را رهبری می کرد و در عملیاتهای خیبر ، میمک و بدر به عنوان فرمانده تیپ 18 جواد الائمه (ع) آنچنان حماسه بزرگی آفرید که نامش لرزه بر وجود کاخ نشینان بغدادافکند . بعد از چند او با دلاوری غیر قابل وصفی در چهار راه جاده خندق به پاتک دشمن پاسخ داد و به فرمان حضرت امام (ره) لبیک گفت تا اینکه در ساعت 11 صبح روز مراسم عقد انجام شد 23/12/63 با اصابت ترکش خمپاره به بدن مطهرش ، مرثیه سرخ معراج را نجوا کرد و هشت ماه عقد بودیمبه مقام قرب الهی نائل آمد. <ref name="m1">[http:پیکر پاک آن شهید عزیز در کربلای بدر باقی ماند و امت شهید پرور خراسان ، روح ملکوتی او را در تاریخ 9/2/yaranereza64 طی مراسم با شکوهی تشییع کردند.ir/ShowMemory.aspx?MID=41694 خراسان شهید برونسی قبل از شهادت در دفاع مقدس]، روایتی فرازی از معصومه سبک خیز</ref>وصیت نامه خود گفته است: اگر هزاران بار گشته شوم در راه ابوالفضل (ع)، حسین (ع) و مهدی (عج) و ابوالحسن (ع) باز هم کم است ، این جان ناقابل پدر شما قابلیت راه آنها را ندارد .
*عملیاتهای مرتبط با شهید عبدالحسین برونسی
* شب عمليات به يک ميدان مين رسيديم. يک گردان منتظر دستور من بود. گشتيم تا شايد بتوانیم معبر عراقي ها را پيدا كنيم، اما پيدا نكرديم. متوسل شدم به بي بي حضرت زهرا(س)، قلبم شكست. گريه ام گرفت. نمي دانم چند دقيقه گذشت. يک دفعه گويي از اختيار خودم بيرون آمدم. رفتم سراغ گردان، شهید عبدالحسین برونسی در يک حال از خود بي خودي دستور برپا دادم. بعد هم دستور حمله. بچه هاي اطلاعات داد و بيداد ميكردند. محمدرضا فداكار مي گفت: آن شب حتي يک مين هم عمل نكرد. چند روز بعد كه سه نفر از بچه ها گذرشان به همان ميدان مين افتاده بود عملیاتهای عاشورا، فتحالمبین، بیت المقدس، رمضان، والفجر 3 ، اولين نفر كه پا به آن میدان گذاشته بود ، يک مين عمل كرد خیبر و پايش قطع شد! بچه ها با سنگ بدر حضور داشت و كلاه بقيه مين ها در عملیات بدر درحالی که فرماندهی تیپ هجده جواد الائمه علیه السلام را امتحان كردند، همه منفجر شدند!بر عهده داشت، به شهادت رسید.<ref>[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=32 سایت نوید شاهدصبح]</ref>راوی: شهید عبدالحسین برونسی
*از بیانات رهبر فرزانه انقلاب اسلامی درباره شهید برونسی
* قبل از عمليات یک گلوله به بازوی سردار نظر من شهید برونسی خورد. برای مداوا به بيمارستاني در يزد منتقل شد. برونسى و امثال او فقط ميخواست تا عمليات شروع نشده به منطقه برود؛ اما چون دكترها اجازه این کار را باید نماد یک چنین حقیقتى به او نمي دادند، لذا به دامان اهل بیت متوسل شد. مثل باران اشك مي ريخت واز آنها می خواست فرج حساب آورد؛ حقیقت پرورش انسانهاى بزرگ با معیارهاى الهى و گشايشي در كارش بدهند. در حال گريه خوابش برد. شايد هم بين خواب اسلامى، نه با معیارهاى ظاهرى و بيداري احساس کرد حضرت عباس(ع) دارند به طرف او مي آيندمعمولى. حضرت به طرف بازوی او دست برده و چيزي هر حال هر چه از آن بيرون آورده این بزرگوار و فرمودند: «بلند شو، دستت خوب شده. » بعد از اين خواب هرچه برونسی به دكتر می گفت: من خوب شده ام، دكتر باور نميكرد این بزرگوارها تجلیل بکنید، زیاد نیست و به او می گفت :بايد عكس بگيرم. شهيد برونسي به دکتر گفت : به شرط اينكه به كسي چيزي نگويي ماجرا ی خوب شدنم را به شما می گویم. وقتي دکترها از دست او عكس گرفتند هيچ اثري از گلوله در آن دیده نمی شد . دكترها با گريه او را از بیمارستان بدرقه كردندجاست.<ref>سایت نوید شاهد</ref>
* لباس رزم من باید كفن من باشد سال 1362 من از قم و شهید عبدالحسین برونسی از مشهد به مكه رفته بوديم و از آمدن یكديگر خبر نداشتيم. یک روز که در طواف، كفشهايم را گم كردم و با پاي برهنه براي خريدن كفش از مسجدالحرام آمدم بيرون، دم در مغازه كفش فروشي، شهيد برونسي را ديدم. او هم كفش خود را گم كرده بود. بعد از خريدن كفش متوجه بسته هایی در دست او شدم. پرسيدم: اينها چيه؟ گفت: «كفن براي پدر،مادر و برادرم» گفتم: «خودت چي؟» لبخندي زد و با نگاه معني داري گفت: «مگر من به مرگ طبيعي مي خواهم بميرم كه كفن بخرم؟» بعد خنديد و گفت: «لباس رزم من بايد كفن من باشد!»<ref>سایت نوید شاهد</ref>جایی دیگر فرمودهاند
== آثار ==«... الان چند سالى است که کتابهایى دربارهى سرداران و فرماندهان جنگ باب شده و مىنویسند و بنده هم مشترى این کتابهایم و مىخوانم. با اینکه بعضى از اینها را من خودم از نزدیک مىشناختم و آنچه را هم که نوشته، روایتهاى صادقانه است – این هم حالا آدم مىتواند کم و بیش تشخیص دهد که کدام مبالغهآمیز است و کدام صادقانه است- بسیار تکاندهنده است. آدم مىبیند این شخصیتهاى برجسته، حتى در لباس یک کارگر به میدان جنگ آمدهاند؛ این اوستا عبدالحسین بُرُنسى، یک جوان مشهدى بنّا که قبل از انقلاب یک بنا بود و با بنده هم مرتبط بود، شرح حالش را نوشتهاند و من توصیه مىکنم و واقعاً دوست مىدارم شماها بخوانید. من مىترسم این کتابها اصلاً دست شماها نرسد. اسم این کتاب “خا کها ى نرم کوشک” است؛ قشنگ هم نوشته شده. ایشان اول جنگ وارد میدان نبرد شده بود و بنده هم هیچ خبرى نداشتم. بعد از شهادتش، بعضى ایشان از دوستان ما که به مجموعههاى دانشگاهى و بسیج رفته بودند و با این جوان بىسواد – بىسواد به معناى مصطلح؛ البته سه، چهار سالى درس طلبگى خوانده – بوده، مختصرى هم – مقدمات و ابتدایى و اینها را هم خوانده بوده- صحبت کرده بودند، مىگفتند آنچنان – براى اینها صحبت مىکرده و حرف مىزده که دلهاى همهى اینها را در مشت مىگرفته. – بهخاطر همین که گفتم؛ یک معرفت درونى را، یک ادراک را، یک احساس صادقانه را و یک – فهم از – عالم وجود را منعکس مىکرده؛ بعد هم بعد از شجاعتهاى بسیار و حضور در میدانهاى دشوار، به شهادت مىرسد؛ که حالا کارى به جزئیات آن ندارم. این زیباییهایى که آدم در زندگى یک چنین آدمى یا شهید همت و شهید خرازى مىتواند پیدا کند – و یا اینهایى که حالا هستند، نظیرش را شما کجا مىتوانید پیدا کنید؟ کجا – مىشود – پیدا کرد؟»
== نگارخانه خاطرات ==<gallery>*زندگی مشترکپرونده:برای من از روستای دیگری هم خواستگاری آمده بودند. وقتی پدر شهید عبدالحسین برونسی (01)فهمیده بود که به خواستگاری من آمده اند، پدرم ناراحت شده و شبانه به روستای دیگر رفتند و خبر دادند که بین فامیل وصلت کرده ایم.jpgبا چند بزرگتر به خواستگاری آمدند. پدرم گفتند: جایی که ایشان باشند چرا ما به جای دیگری که نمی شناسیم دختر بدهیم. پدرم _ خدا رحمتشان کند _ می گفتند: این برونسی نماز شبش به دنیا ارزش دارد، باشد هیچ چیز نداشته باشد. ما هیچی نمی خواهیم. پدرم چون روحانی مسجد بودند با من صحبت کردند که: بابا وقتی من به مسجد می روم می بینم هیچ کس مسجد نیست. اما ایشان نماز شب می خوانند و این نماز شب به دنیا ارزش دارد. بعد از چند روز مراسم عقد انجام شد و هشت ماه عقد بودیم. <ref name="m1">[http://yaranereza.ir/ShowMemory.aspx?MID=41694 خراسان در دفاع مقدس]، روایتی از معصومه سبک خیز</ref>
</gallery>
== جستارهای وابسته ==* کتاب [[خاکهای نرم کوشک]] نوشته [[سعید عاکف]]* کتاب [[گلبوی]] نوشته [[سید علیرضا مهرداد]]* کتاب [[یاران خراسانی]] نوشته [[علیرضا قربانی]] شب عمليات به يک ميدان مين رسيديم. يک گردان منتظر دستور من بود. گشتيم تا شايد بتوانیم معبر عراقي ها را پيدا كنيم، اما پيدا نكرديم. متوسل شدم به بي بي حضرت زهرا(س)، قلبم شكست. گريه ام گرفت. نمي دانم چند دقيقه گذشت. يک دفعه گويي از اختيار خودم بيرون آمدم. رفتم سراغ گردان، در يک حال از خود بي خودي دستور برپا دادم. بعد هم دستور حمله. بچه هاي اطلاعات داد و همکاران== منابع ==بيداد ميكردند. محمدرضا فداكار مي گفت: آن شب حتي يک مين هم عمل نكرد. چند روز بعد كه سه نفر از بچه ها گذرشان به همان ميدان مين افتاده بود ، اولين نفر كه پا به آن میدان گذاشته بود ، يک مين عمل كرد و پايش قطع شد! بچه ها با سنگ و كلاه بقيه مين ها را امتحان كردند، همه منفجر شدند!<ref>سایت نوید شاهد<references/ref>راوی: شهید عبدالحسین برونسی
== ردهها =={{ترتیبپیشفرض:برونسی - عبدالحسین}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]][[رده: شهدای سپاه پاسداران]][[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]][[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای جنوب کشور]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان تربت حیدریه (استان خراسان رضوی)]][[رده: شهدای عملیات بدر]] معرفی شهید عبدالحسین برونسی فهرستزندگی نامه * آثار زندگینامه در سوم شهریورماه 1321 در روستای گلبوی کدکن قبل از توابع تربت حیدریه گام عمليات یک گلوله به عرصه هستی گذارد و خانواده نامش را عبدالحسین نهادندبازوی سردار شهید برونسی خورد. روحیه ستیزه جویی با کفر و طاغوت، از همان اوایل با جانش عجین گشته بود. کلاس چهارم دبستان بود که برای مداوا به علت بیزاری از اعمال معلم و فضای نامناسب درس و تحصیل، مدرسه را رها نمود. رفتن به گالریبيمارستاني در سال 1341 به خدمت سربازی احضار يزد منتقل شد و از همان ابتدا به جرم پایبندی به اعتقادات اصیل دینی، مورد اهانت و آزار نظامیان طاغوتی قرار گرفت. شش سال بعد با خانواده ای مذهبی و روحانی وصلت نمود و همین امر سرآغازی دیگر برای مبارزه بی وقفه او با نظام ستمگر حاکم بود. پس از چندی فقط ميخواست تا عمليات شروع نشده به منطقه برود؛ اما چون دكترها اجازه این کار بنایی روی آورد و در کنار کار، را به خواندن دروس حوزه نیز اشتغال یافتاو نمي دادند، لذا به دامان اهل بیت متوسل شد. اما بعدها به علت شدت مبارزات مثل باران اشك مي ريخت واز آنها می خواست فرج و دستگیریهای پیاپی، تحصیلات او نیمه کاره ماندگشايشي در كارش بدهند. رفتن به گالریپس از پیروزی انقلاب، عبدالحسین در گروه ضربت سپاه پاسداران، به فعالیت پرداختحال گريه خوابش برد. در اولین روزهای جنگ به جبهه رفت شايد هم بين خواب و به واسطه رشادتهایی که از خود نشان داد، فرماندهی تیپ هجده جواد الائمه بيداري احساس کرد حضرت عباس(ع) را پیش از عملیات خیبر بر عهدهاش گذاردند. چند روز قبل از عملیات بدر، عبدالحسین بارها از شهادتش در این عملیات خبر داده بود. آری در آخرین اعزامش توسط سپاه پاسداران و در همان عملیات بود که عبدالحسین برونسی، در سن 42 سالگی بر اثر اصابت ترکش چهار راه خندق را دارند به خون خود متبرک ساخت و بیست و سوم اسفند سال 1363 را با نام خود جاودانه نمود. پیکر پاکش نیز همانطور که آرزو داشت مفقود شد و سال بعد در نهم اردیبهشت ماه سال 1364 در مشهد مقدس تشییع شد. از طرف او 8 فرزند به یادگار باقی ماندمي آيند.<ref>[ [http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=32 سایت صبح]]</ref> آثار وصیت نامه ای جوانها، ای انسانها! به این قرآن توجه کنید که با ما چقدر دارد روشن حرف میزند و به روشنی به ما بیان میکند، بیایید تجارت در راه خدا کنید و از این تجارت چهار روز دنیا دست بکشید. چه معامله ای بالاتر از اینکه خدا خریدارش باشد. خدا، جان و مال اهل ایمان را به بهای بهشت خریداری کرده است. آخر چرا حضرت به طرف جهنم پیش میروید. این قرآنی که چندین سال است که در غریبی مانده است، بازوی او را زنده کنیم و سرمشق زندگیمان قرار دهیم دست برده و چيزي از آن انسانیتی که خدا برای ما خلق کرده است بيرون آورده و ما را به بهترین اندام و قواره خلق کرده را به اثبات برسانیمفرمودند: «بلند شو، دستت خوب شده... . فرزندان عزیزم! » بعد از قرآن مدد بجویید و از قرآن سرمشق بگیرید تا اين خواب هرچه برونسی به گمراهی کشیده نشوید دكتر می گفت: من که این آیات را برای شما میخوانم از صمیم قلب میخواهم چند شب دیگر به سمت دشمن روانه شوم خوب شده ام، دكتر باور نميكرد و اگر برنگشتم امیدوارم که شما به قرآن بپیوندید و به این وصیتهایی که من کردم عمل کنیداو می گفت :بايد عكس بگيرم.... باید مو شهيد برونسي به مو حرف رهبر عزیزمان را عمل کنیم و اگر قلب امام از ما ناراضی شد خدا از ما ناراضی است ..... مادر عزیزم! مادر مهربانم، خوب توجه کن من این راه را با چشم باز انتخاب کردهام و با چشم باز این راه را رفتهام. ای همسر عزیز و ای همسر مهربانم که یاد در خانه من رنج کشیده ای انشاءالله که خداوند از تو و من راضی باشد من که از تو بسیار راضی هستم. .... فرزندانم! هر آینه، خدا شما را دکتر گفت : به این آیات قرآن آزمایش میکند حواستان جمع باشد، خیلی شرط اينكه به كسي چيزي نگويي ماجرا ی خوب جمع باشد و همیشه آیات قرآن شدنم را زمزمه کنید تا شیطان به شما رسوخ پیدا نکندمی گویم... خدا خودش میگوید وقتی رزمنده ای وقتي دکترها از خانهاش بیرون میرود تکفل دست او عكس گرفتند هيچ اثري از گلوله در آن خانه به عهده خود خداستدیده نمی شد ... من میدانم که خدا یار فرزندانم است..... توصیه آخری که به فرزندانم دارم، فرزندان عزیزم قدر مادرتان دكترها با گريه او را بدانید و نگذارید مادرتان غصه بخورد و قدرش را بدانید. ...پروردگارا ما را هم مدیون شهدایمان نمیران. مرگ ما را هم کشته شدن در راه خودت قرار بده. .... پروردگارا همسرم را برای بزرگ کردن فرزندانش در راه خودت یاری فرما و از زخم زبانهایی که زده میشود و آنها را و این زن انقلابی را خودت محفوظ و منصور بداربیمارستان بدرقه كردند. خدایا باز هم مرگ مرا کشته شدن در راه خودت قرار بده. عبدالحسین برونسی<ref>[ [http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=32 سایت صبح]]نوید شاهد</ref> خاطرات مرتبط با شهید عبدالحسین برونسی
* لباس رزم من باید كفن من باشد سال 1362 من از قم و شهید عبدالحسین برونسی از مشهد به مكه رفته بوديم و از آمدن یكديگر خبر نداشتيم. یک روز که در طواف، كفشهايم را گم كردم و با پاي برهنه براي خريدن كفش از مسجدالحرام آمدم بيرون، دم در مغازه كفش فروشي، شهيد برونسي را ديدم. او هم كفش خود را گم كرده بود. بعد از خريدن كفش متوجه بسته هایی در دست او شدم. پرسيدم: اينها چيه؟ گفت: «كفن براي پدر،مادر و برادرم» گفتم: «خودت چي؟» لبخندي زد و با نگاه معني داري گفت: «مگر من به مرگ طبيعي مي خواهم بميرم كه كفن بخرم؟» بعد خنديد و گفت: «لباس رزم من بايد كفن من باشد!»<ref>سایت نوید شاهد</ref>
شهید برونسی میگفت: «اوّلين دفعه که میخواستم به جبهه بروم، برای خداحافظی به خانه آمدم و دیدم که خانمم حالت غش به او دست داده و خیلی وضع ناجوری داشت.» میگفت: «بالای سرش ایستادم تا بالأخره به هوش آمد. مادر زنمان هم بود. مانده بودیم که چه طوری با این وضعیت روحی و جسمی که دارد، جریان جبههرفتن را به او بگویم. از طرفی مجبور بودم، چون وقت داشت تند تند میگذشت و باید خودم را سریع به کارهایم میرساندم. بالأخره جریان را به خانمم گفتم؛ تا خانمم جریان را شنید، هم خودش و هم مادر خانم من گفتند: " ما را با اين وضعیت به کی میسپاری؟ در این موقعیت و شرایط، اگر ما الآن بیفتیم، چه کسی ما را به دکتر میبرد؟" گفتم که: " به خدا ميسپارمتان و حضرت زهرا(س) هم نگهدارتان است.".» قبل از اينكه از خانه برود، دوباره همان حالت به خانم ایشان دست میدهد و خلاصه، مجبور است که این خانم و خانواده را به همین وضعیت با چند بچّه رها کند و خودش را به کاروان برساند. میگفت: «بعد از مدّتي که در جبهه بودم، با خانوادهام تماس گرفتم و دیدم که خانواده خیلی خوشحالند. تعجّب کردم؛ پرسیدم: "جریان چیست؟" خانمم جریان را اينگونه تعریف میکردند؛ میگفتند: "بعد از این که تو رفتی، در همان حالی که من بيهوش بودم، یک کبوتر سفیدی وارد خانه شد و چند دور کنار خانه زد و کنار من نشست. من حرکت کردم و به هوش آمدم؛ دیدم که این کبوتر است و يكدفعه پرواز کرد و رفت روی دیوار حیاط، روبروی همان در اتاق نشست. بعد از مدّتي دور حیاط چرخی زد تا اين كه داخل اتاق آمد و دوری زد و پرواز کرد و رفت.".» شهيد برونسي ميگفت: «از آن لحظه به بعد، تا همین الآنی که چند سال میگذرد و من در جبههها هستم، خوشبختانه این مریضی سراغ خانمم نیامده است.»
آقای تونی میگوید: «شهید برونسی روز قبل از عملیات بدر، روحیة عجیبی داشت. مدام اشک میریخت. علّت را که پرسیدم، آقای برونسی گفت: "دارم از بچّهها خداحافظی میکنم؛ چرا که خوابی دیدهام." سپس افزود: "به صورت امانت برای شما نقل میکنم و آن اينكه: در خواب بيبي فاطمه زهرا -سلام الله علیها- را دیدم که فرمود: "فلانی! فردا مهمان ما هستی."؛ محل شهادت را هم نشان داد: همین چهارراهي که در منطقة عملیاتی بدر پد فرود هليكوپتر است و به طرف نفت خانه و جادة آسفالت بصره _ الاماره میرود و من در همین چهار راه باید نماز [شهادت]بخوانم.".» و بالأخره نیز این خواب در همان جا و همان وقتي كه گفته بود، به زیبایی تعبیر شد و خود سردار شهید، شهادتین را خواند و بدينگونه عاشقی فرهیخته، به سوی خدا پركشيد.<ref>[[http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=180488%20 سایت تبیان]]</ref>
آمد توی حرفم. گفت: «پس سریع چیزهایی رو که گفتم انجام بده.»
[[پرونده:Photo 2018-11-23 04-30-07.jpg|500px|بیقاب|وسط|شهید عبدالحسین برونسی]]
کم مانده بود صدام بلند شود. جلوی خودم را گرفتم. به اعتراض گفتم: «حاج آقا! اصلاً حواست هست چی داری میگی؟»
لبخندی زد و حکایتی برام تعریف کرد؛ حکایت طلحه و زبیر که در زمان خلافت حضرت مولی -سلام الله علیه-، رفتند خدمت ایشان که حکومت بگیرند. آن وقت، حضرت شمع بيتالمال را خاموش کردند و شمع شخصی خودشان را روشن کردند. طلحه و زبیر هم وقتی موضوع را فهمیدند، دیگر حرفی از گرفتن حکومت نزدند و دست از پا درازتر برگشتند. وقتی اینها را تعریف میکرد، لحنش جور خاصّي شده بود. با گریه ادامه داد: «خدا روز قیامت از پول و از اموال خصوصی و حلال انسان، که دسترنج خودشه، حساب ميكشه که این پول و اموال رو در چه راهی مصرف کردی؛ چه برسه به بيتالمال که یک سر سوزنش حساب داره!»<ref>خاکهای نرم کوشک، ص 133-134</ref>
*سرباز فراری!
قبل از انقلاب بود که باید برای ادامه خدمت می رفت منزل جناب سرهنگ.
همان اول، وضع زننده همسر او را که دید فرار کرد و برگشت به پادگان.
هجده توالت بود که هر نوبت چهار نفر باید تمیزشان می کردند. عبدالحسین برای تنبیه، باید جور همه را می کشید.
یک هفته بعد، سرهنگ رو کرد به او و گفت: دوست داری برگردی همان جا، مگر نه؟
تأثیری روی او نداشت!
گفت: «اگر تا آخر خدمت مجبور باشم همه کثافت های توالت را در بشکه خالی کرده و به بیابان بریزم،باز هم آن جا پا نمی گذارم!»
بیست روز دیگر به همان کار ادامه داد. مسئولان پادگان، خودشان خسته شدند و رهایش کردند.
شهید عبدالحسین برونسی
خاکهای نرم کوشک، صفحات18 و 19 و 20
==وصیت نامه==
ای جوانها، ای انسانها! به این قرآن توجه کنید که با ما چقدر دارد روشن حرف میزند و به روشنی به ما بیان میکند، بیایید تجارت در راه خدا کنید و از این تجارت چهار روز دنیا دست بکشید. چه معامله ای بالاتر از اینکه خدا خریدارش باشد. خدا، جان و مال اهل ایمان را به بهای بهشت خریداری کرده است. آخر چرا به طرف جهنم پیش میروید. این قرآنی که چندین سال است که در غریبی مانده است، او را زنده کنیم و سرمشق زندگیمان قرار دهیم و آن انسانیتی که خدا برای ما خلق کرده است و ما را به بهترین اندام و قواره خلق کرده را به اثبات برسانیم... .
عملیاتهای مرتبط فرزندان عزیزم! از قرآن مدد بجویید و از قرآن سرمشق بگیرید تا به گمراهی کشیده نشوید من که این آیات را برای شما میخوانم از صمیم قلب میخواهم چند شب دیگر به سمت دشمن روانه شوم و اگر برنگشتم امیدوارم که شما به قرآن بپیوندید و به این وصیتهایی که من کردم عمل کنید.... باید مو به مو حرف رهبر عزیزمان را عمل کنیم و اگر قلب امام از ما ناراضی شد خدا از ما ناراضی است ..... مادر عزیزم! مادر مهربانم، خوب توجه کن من این راه را با شهید عبدالحسین برونسیچشم باز انتخاب کردهام و با چشم باز این راه را رفتهام. ای همسر عزیز و ای همسر مهربانم که یاد در خانه من رنج کشیده ای انشاءالله که خداوند از تو و من راضی باشد من که از تو بسیار راضی هستم.
.... فرزندانم! هر آینه، خدا شما را به این آیات قرآن آزمایش میکند حواستان جمع باشد، خیلی خوب جمع باشد و همیشه آیات قرآن را زمزمه کنید تا شیطان به شما رسوخ پیدا نکند... خدا خودش میگوید وقتی رزمنده ای از خانهاش بیرون میرود تکفل آن خانه به عهده خود خداست... من میدانم که خدا یار فرزندانم است.....
شهید عبدالحسین برونسی در عملیاتهای عاشورا، فتحالمبین، بیت المقدس، رمضان، والفجر 3 ، خیبر توصیه آخری که به فرزندانم دارم، فرزندان عزیزم قدر مادرتان را بدانید و بدر حضور داشت نگذارید مادرتان غصه بخورد و در عملیات بدر درحالی که فرماندهی تیپ هجده جواد الائمه علیه السلام قدرش را بر عهده داشت، به شهادت رسید.<ref>[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahidبدانید.aspx?Id=32 سایت صبح]</ref>
...پروردگارا ما را هم مدیون شهدایمان نمیران. مرگ ما را هم کشته شدن در راه خودت قرار بده.
.... پروردگارا همسرم را برای بزرگ کردن فرزندانش در راه خودت یاری فرما و از زخم زبانهایی که زده میشود و آنها را و این زن انقلابی را خودت محفوظ و منصور بدار. خدایا باز هم مرگ مرا کشته شدن در راه خودت قرار بده. عبدالحسین برونسی<ref>[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=32 سایت صبح]</ref> == نگارخانه ==<gallery>پرونده:شهید عبدالحسین برونسی(01).jpg<gallery> Image:1 (1).jpgImage:1 (2).jpgImage:1 (3).jpgImage:1 (4).jpgImage:1 (5).jpgImage:1 (6).jpgImage:1 (9).jpgImage:1 (10).jpgImage:1 (11).jpgImage:1-(1).jpg </gallery> </gallery> == جستارهای وابسته ==* کتاب [[خاکهای نرم کوشک]] نوشته [[سعید عاکف]]* کتاب [[گلبوی]] نوشته [[سید علیرضا مهرداد]]* کتاب [[یاران خراسانی]] نوشته [[علیرضا قربانی]] و همکاران
==پانویس==
<references/>
== ردهها ==
{{ترتیبپیشفرض:برونسی - عبدالحسین}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای جنوب کشور]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شهرستان تربت حیدریه (استان خراسان رضوی)]]
[[رده: شهدای عملیات بدر]]