ویرایش‌ها

شهید عبدالحسین برونسی

۱۳٬۱۶۲ بایت اضافه‌شده، ‏۶ آبان ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۴۱
/* نگارخانه‌ */
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = عبدالحسین برونسی|تصویر = شهید عبدالحسین برونسی (01).jpg|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:عبدالحسین برونسی 11پرچم ایران.jpgpng|200px22px]] ایرانی|thumbشهرت = |leftدین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|شهيد عبدالحسین تولد = [[زادروزهای ۳ شهریور|۱۳۲۱/۰۶/۰۳]] ، [[گلبوی کدکن]] ، [[خراسان رضوی]]|شهادت = [[الگو:شهدای ۲۵ اسفند|۱۳۶۳/۱۲/۲۵]] ، [[شرق دجله]]|وفات = |مرگ = |محل دفن = [[بهشت‌رضا مشهد]]|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = [[پرونده:سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.png|22px]] [[سپاه پاسداران]]|یگانهای خدمت = [[تیپ ۱۸ جواد‌الائمه (ع)]]|طول خدمت = ۵۵ ماه|درجه = |سمت‌ها = فرمانده [[تیپ ۱۸ جواد‌الائمه (ع)]] {{سخ}} فرمانده گردان عبدالله {{سخ}} فرمانده گردان ستاد خراسان {{سخ}} افسر نگهبان سپاه مشهد|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشان‌های لیاقت = |عملیات‌ = [[عملیات فتح‌المبین|فتح‌المبین]]{{سخ}}[[عملیات الی بیت‌المقدس|الی بیت‌المقدس]]{{سخ}}[[عملیات رمضان|رمضان]]{{سخ}}[[عملیات مسلم بن عقیل|مسلم بن عقیل]]{{سخ}}[[عملیات والفجر مقدماتی|والفجر مقدماتی]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۱|والفجر ۱]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۲|والفجر ۲]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۳|والفجر ۳]]{{سخ}}[[عملیات والفجر ۴|والفجر ۴]]{{سخ}}[[عملیات خیبر|خیبر]]{{سخ}}[[عملیات میمک ۶۳|میمک ۶۳]]{{سخ}}[[عملیات بدر|بدر]]|فعالیت‌ها = |تحصیلات = سیکل|تخصص‌ها = |شغل = بنا|خانواده = همسر: [[معصومه سبک‌خیز]] {{سخ}} فرزندان : [[ابولحسن برونسی|ابولحسن]] <small>(۱۳۴۸)</small> ، [[مهدی برونسی|مهدی]] <small>(۱۳۵۳)</small>، [[حسین برونسی|حسین]] <small>(۱۳۵۵)</small>، [[فاطمه برونسی|فاطمه]] <small>(۱۳۵۶)</small>، [[زهرا برونسی|زهرا]] <small>(۱۳۵۸)</small> [[عباسعلی برونسی|عباسعلی]] <small>(۱۳۵۹)</small>، [[ابوالفضل برونسی|ابوالفضل]] <small>(۱۳۶۱)</small>، [[زینب برونسی|زینب]]<small>(۱۳۶۳)</small> }}
== زندگینامه ==[[شهید عبدالحسین برونسی]] در [[زادروزهای ۳ شهریور|سوم شهریورماه 1321 ]] ۱۳۲۱ در روستای [[گلبوی کدکن ]] از توابع شهرستان [[تربت حیدریه گام ]] به عرصه هستی گذارد دنیا آمد. پدرش حسین‌علی و خانواده نامش مادرش فضه نام داشت. تحصیلات ابتدایی را عبدالحسین نهادنددر زادگاهش گذراند. روحیه ستیزه جویی ابتدا به کشاورزی و سپس به بنایی پرداخت. در سال ۱۳۴۷ با کفر [[معصومه سبک‌خیز]] ازدواج و صاحب پنج پسر و سه دختر شد. فرمانده [[دوران سلطنت محمدرضا پهلوی|طاغوتتیپ ۱۸ جواد‌الائمه (ع)]]، از همان اوایل با جانش عجین گشته بود. کلاس چهارم دبستان بود که [[الگو:شهدای ۲۵ اسفند|بیست و پنجم اسفندماه]] ۱۳۶۳، در [[هورالعظیم]] به علت بیزاری شهادت رسید. پیکرش در منطقه بر جای ماند. بعد از اعمال معلم ۲۵ سال پیکرش شناسایی و فضای نامناسب درس و تحصیل، مدرسه را رها نموددر [[بهشت‌رضا مشهد]] به خاک سپرده شد.
در سال 1341 به [[خدمت مقدس سربازی|خدمت سربازی]] احضار شد و از همان ابتدا به جرم پایبندی به اعتقادات اصیل دینی، مورد اهانت و آزار نظامیان طاغوتی قرار گرفت. شش سال بعد با خانواده ای مذهبی و روحانی وصلت نمود و همین امر سرآغازی دیگر برای مبارزه بی وقفه او با نظام ستمگر حاکم بود. پس از چندی به کار بنایی روی آورد و در کنار کار، به خواندن دروس [[حوزه علمیه |حوزه]] نیز اشتغال یافت. اما بعدها به علت شدت مبارزات و دستگیری‌های پیاپی، تحصیلات او نیمه کاره ماند.
== زندگی‌نامه ==کودکی‌ را که‌ عصر روز بیست‌ و سوم‌ شهریور ماه‌ هزار و سیصد وبیست‌ و یک‌ صدای‌ گریه‌اش‌ در گلبوی‌ پیچید عبدالحسین‌ نام‌ نهادند.شهید والا تبار عبد الحسین برونسی تا هنگام ازدواج و پس از پیروزی انقلاب، عبدالحسین آن به شغلهای ساده ای نظیر کشاورزی ، کار در گروه ضربت [[سپاه پاسداران مغازه لبنیات فروشی و سبزی فروشی و نهایتا به بنایی پرداخت .سال 1352 پس از آشنایی با یکی از روحانیون مبارز با درسهای آیت الله خامنه ای آشنا شده و از آن پس دل در گرو جهاد و انقلاب اسلامی|سپاه پاسداران]]نهاد . فعالیت او در اندک مدتی چنان بالا گرفت که ساواک بارها و بارها خانه اش را مورد هجوم و بازرسی قرار داد . آخرین بار در مراسم چهلم شهدای یزد دستگیر و به سختی شکنجه شد ، از جمله ساواکیها تمام دندانهایش را شکستند . کمی بعد به قید ضمانت آزاد شد و دوباره به فعالیت پرداخت. و در اولین روزهای جنگ نقش رابط مقام معظم رهبری که به جبهه ایرانشهر تبعید شده بودند ایفای وظیفه کرد . پس از پیروزی انقلاب به صورت افتخاری به سپاه پاسداران پیوست . با آغاز درگیری های کردستان به پاوه رفت و به واسطه رشادت‌هایی با شروع جنگ تحمیلی در شمار نخستین کسانی بود که از خود نشان داد، را به جبهه های نبرد رساند .او در عملیات فتح المبین به عنوان فرمانده گردان خط شکن مرکز فرماندهی [[تیپ مهندسی رزمی جواد الائمه(علیه السلام) سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|تیپ هجده جواد الائمه (ع)]] عراقیها را پیش واقع در تپه 124/1 نابود ساخته و خود از [[عملیات خیبر]] بر عهده‌اش گذاردندناحیه کمر مجروح شد . چند روز قبل جراحت نمی توانست شهید برونسی را از [[پا بیندازد . او در عملیات بدر]]بیت المقدس به عنوان فرمانده گردان خط شکن حر و در عملیاتهای رمضان ، عبدالحسین بارها از شهادتش مسلم ابن عقیل ، والفجر مقدماتی ، والفجر یک به عنوان فرمانده گردان خط شکن عبد الله رزمید و حماسه آفرید و نامش در این [[عملیات بدر|عملیات]] خبر داده آزمون جنگ و جهاد شهره شد . او باز هم مجروح شده بودو هر چند از ناحیه دست، گردن و شکم جراحات سختی را بر تن داشت اما روحیه عظیم و پرشکوه او مانع از باقی ماندن وی در پشت جبهه می شد . آری با شروع عملیاتهای والفجر 3 و 4 به عنوان معاونت تیپ 18 جواد الائمه (ع) در آخرین اعزامش توسط [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|سپاه پاسداران]] تمامی مراحل آنها شرکت داشته و گردانهای خط شکن را رهبری می کرد و در همان [[عملیات عملیاتهای خیبر ، میمک و بدر|عملیات]] بود به عنوان فرمانده تیپ 18 جواد الائمه (ع) آنچنان حماسه بزرگی آفرید که عبدالحسین برونسی، در سن 42 سالگی نامش لرزه بر اثر اصابت ترکش وجود کاخ نشینان بغدادافکند .او با دلاوری غیر قابل وصفی در چهار راه جاده خندق را به خون خود متبرک ساخت پاتک دشمن پاسخ داد و بیست و سوم اسفند سال 1363 را به فرمان حضرت امام (ره) لبیک گفت تا اینکه در ساعت 11 صبح روز 23/12/63 با نام خود جاودانه نموداصابت ترکش خمپاره به بدن مطهرش ، مرثیه سرخ معراج را نجوا کرد و به مقام قرب الهی نائل آمد. پیکر پاکش نیز همانطور که آرزو داشت مفقود شد پاک آن شهید عزیز در کربلای بدر باقی ماند و سال بعد امت شهید پرور خراسان ، روح ملکوتی او را در نهم اردیبهشت ماه سال 1364 در مشهد مقدس تاریخ 9/2/64 طی مراسم با شکوهی تشییع شدکردند. شهید برونسی قبل از او 8 فرزند به یادگار باقی ماند. <ref name="sobh">[httpشهادت در فرازی از وصیت نامه خود گفته است://sobhاگر هزاران بار گشته شوم در راه ابوالفضل (ع)، حسین (ع) و مهدی (عج) و ابوالحسن (ع) باز هم کم است ، این جان ناقابل پدر شما قابلیت راه آنها را ندارد .org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=32 وبگاه صبح www.sobh.org]</ref>
== نگارخانه‌ی تصاویر ==<gallery>پرونده:*عملیات‌های مرتبط با شهید عبدالحسین برونسی 01.jpgپرونده:عبدالحسین برونسی 02.jpgپرونده:عبدالحسین برونسی 03.jpgپرونده:عبدالحسین برونسی 04.jpgپرونده:عبدالحسین برونسی 05.jpgپرونده:عبدالحسین برونسی 06.jpgپرونده:عبدالحسین برونسی 07.jpgپرونده:عبدالحسین برونسی 08.jpgپرونده:عبدالحسین برونسی 09.jpgپرونده:عبدالحسین برونسی 10.jpgپرونده:عبدالحسین برونسی 11.jpg</gallery>
شهید عبدالحسین برونسی در عملیات‌های عاشورا، فتح‌المبین، بیت المقدس، رمضان، والفجر 3 ، خیبر و بدر حضور داشت و در عملیات بدر درحالی که فرماندهی تیپ هجده جواد الائمه علیه السلام را بر عهده داشت، به شهادت رسید.<ref>[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=32 سایت صبح]</ref>
== نگارخانه‌ی ویدئو ==[http://www.aparat.com/v/FIUV8 عبدالحسین بابای من هم هست - مشاهده در آپارات]*از بیانات رهبر فرزانه انقلاب اسلامی درباره شهید برونسی
[http://wwwبه نظر من شهید برونسى و امثال او را باید نماد یک چنین حقیقتى به حساب آورد؛ حقیقت پرورش انسانهاى بزرگ با معیارهاى الهى و اسلامى، نه با معیارهاى ظاهرى و معمولى.aparatبه هر حال هر چه از این بزرگوار و از این بزرگوارها تجلیل بکنید، زیاد نیست و به جاست.com/v/pxDtO گماشته فراری - مشاهده در آپارات]
و در جایی دیگر فرموده‌اند
== آثار شهید =='''وصیت نامه'''ای جوان‌ها، ای انسان‌ها! به این قرآن توجه کنید «... الان چند سالى است که با ما چقدر دارد روشن حرف می‌زند کتاب‌هایى درباره‌ى سرداران و به روشنی به ما بیان می‌کند، بیایید تجارت در راه خدا کنید فرماندهان جنگ باب شده و از مى‌نویسند و بنده هم مشترى این تجارت چهار روز دنیا دست بکشیدکتاب‌هایم و مى‌خوانم. چه معامله ای بالاتر با این‌که بعضى از اینکه خدا خریدارش باشد. خدا، جان این‌ها را من خودم از نزدیک مى‌شناختم و مال اهل ایمان آنچه را به بهای بهشت خریداری کرده هم که نوشته، روایت‌هاى صادقانه است. آخر چرا به طرف جهنم پیش می‌روید. این قرآنی هم حالا آدم مى‌تواند کم و بیش تشخیص دهد که چندین سال کدام مبالغه‌آمیز است که و کدام صادقانه است- بسیار تکان‌دهنده است. آدم مى‌بیند این شخصیت‌هاى برجسته، حتى در غریبی مانده است، او لباس یک کارگر به میدان جنگ آمده‌اند؛ این اوستا عبدالحسین بُرُنسى، یک جوان مشهدى بنّا که قبل از انقلاب یک بنا بود و با بنده هم مرتبط بود، شرح حالش را زنده کنیم نوشته‌اند و سرمشق زندگی‌مان قرار دهیم من توصیه مى‌کنم و آن انسانیتی که خدا برای ما خلق کرده است واقعاً دوست مى‌دارم شماها بخوانید. من مى‌ترسم این کتاب‌ها اصلاً دست شماها نرسد. اسم این کتاب “خا ک‌ها ى نرم کوشک” است؛ قشنگ هم نوشته شده. ایشان اول جنگ وارد میدان نبرد شده بود و بنده هم هیچ خبرى نداشتم. بعد از شهادتش، بعضى ایشان از دوستان ما را که به بهترین اندام مجموعه‌هاى دانشگاهى و قواره خلق بسیج رفته بودند و با این جوان بى‌سواد – بى‌سواد به معناى مصطلح؛ البته سه، چهار سالى درس طلبگى خوانده – بوده، مختصرى هم – مقدمات و ابتدایى و این‌ها را هم خوانده بوده- صحبت کرده بودند، مى‌گفتند آن‌چنان – براى این‌ها صحبت مى‌کرده و حرف مى‌زده که دل‌هاى همه‌ى این‌ها را در مشت مى‌گرفته. – به‌‌خاطر همین که گفتم؛ یک معرفت درونى را، یک ادراک را، یک احساس صادقانه را و یک – فهم از – عالم وجود را منعکس مى‌کرده؛ بعد هم بعد از شجاعت‌هاى بسیار و حضور در میدان‌هاى دشوار، به اثبات برسانیم... شهادت مى‌رسد؛ که حالا کارى به جزئیات آن ندارم.این زیبایی‌هایى که آدم در زندگى یک چنین آدمى یا شهید همت و شهید خرازى مى‌تواند پیدا کند – و یا این‌هایى که حالا هستند، نظیرش را شما کجا مى‌توانید پیدا کنید؟ کجا – مى‌شود – پیدا کرد؟»
فرزندان عزیزم! == خاطرات ==*زندگی مشترکبرای من از قرآن مدد بجویید روستای دیگری هم خواستگاری آمده بودند. وقتی پدر شهید برونسی فهمیده بود که به خواستگاری من آمده اند، پدرم ناراحت شده و از قرآن سرمشق بگیرید تا شبانه به گمراهی کشیده نشوید من روستای دیگر رفتند و خبر دادند که این آیات را برای شما می‌خوانم از صمیم قلب می‌خواهم بین فامیل وصلت کرده ایم. با چند شب دیگر بزرگتر به سمت دشمن روانه شوم و اگر برنگشتم امیدوارم خواستگاری آمدند. پدرم گفتند: جایی که شما ایشان باشند چرا ما به قرآن بپیوندید و به این وصیت‌هایی جای دیگری که من کردم عمل کنیدنمی شناسیم دختر بدهیم.پدرم _ خدا رحمتشان کند _ می گفتند: این برونسی نماز شبش به دنیا ارزش دارد، باشد هیچ چیز نداشته باشد.ما هیچی نمی خواهیم.پدرم چون روحانی مسجد بودند با من صحبت کردند که: بابا وقتی من به مسجد می روم می بینم هیچ کس مسجد نیست. باید مو اما ایشان نماز شب می خوانند و این نماز شب به مو حرف [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|رهبر عزیزمان]] را عمل کنیم و اگر قلب [[حضرت آیت الله العظمی امام خمینی(قدس الله نفسه الزکیه)|امام]] دنیا ارزش دارد. بعد از ما ناراضی چند روز مراسم عقد انجام شد خدا از ما ناراضی است و هشت ماه عقد بودیم.<ref name="m1">[http://yaranereza.ir/ShowMemory... مادر عزیزم! مادر مهربانم، خوب توجه کن من این راه را با چشم باز انتخاب کرده‌ام و با چشم باز این راه را رفته‌ام. ای همسر عزیز و ای همسر مهربانم که زیاد aspx?MID=41694 خراسان در خانه من رنج کشیده ای انشاءالله که خداوند دفاع مقدس]، روایتی از تو و من راضی باشد من که از تو بسیار راضی هستم.معصومه سبک خیز</ref>
.... فرزندانم! هر آینه، خدا شما را به این آیات قرآن آزمایش می‌کند حواستان جمع باشد، خیلی خوب جمع باشد و همیشه آیات قرآن را زمزمه کنید تا شیطان به شما رسوخ پیدا نکند... خدا خودش می‌گوید وقتی رزمنده ای از خانه‌اش بیرون می‌رود تکفل آن خانه به عهده خود خداست... من می‌دانم که خدا یار فرزندانم است.....
توصیه آخری که * شب عمليات به فرزندانم دارم، فرزندان عزیزم قدر مادرتان يک ميدان مين رسيديم. يک گردان منتظر دستور من بود. گشتيم تا شايد بتوانیم معبر عراقي ها را بدانید پيدا كنيم، اما پيدا نكرديم. متوسل شدم به بي بي حضرت زهرا(س)، قلبم شكست. گريه ام گرفت. نمي دانم چند دقيقه گذشت. يک دفعه گويي از اختيار خودم بيرون آمدم. رفتم سراغ گردان، در يک حال از خود بي خودي دستور برپا دادم. بعد هم دستور حمله. بچه هاي اطلاعات داد و نگذارید مادرتان غصه بخورد بيداد ميكردند. محمدرضا فداكار مي گفت: آن شب حتي يک مين هم عمل نكرد. چند روز بعد كه سه نفر از بچه ها گذرشان به همان ميدان مين افتاده بود ، اولين نفر كه پا به آن میدان گذاشته بود ، يک مين عمل كرد و قدرش پايش قطع شد! بچه ها با سنگ و كلاه بقيه مين ها را بدانید.امتحان كردند، همه منفجر شدند!<ref>سایت نوید شاهد</ref>راوی: شهید عبدالحسین برونسی
...پروردگارا ما را هم مدیون شهدایمان نمیران. مرگ ما را هم کشته شدن در راه خودت قرار بده.
* قبل از عمليات یک گلوله به بازوی سردار شهید برونسی خورد.برای مداوا به بيمارستاني در يزد منتقل شد.او فقط ميخواست تا عمليات شروع نشده به منطقه برود؛ اما چون دكترها اجازه این کار را به او نمي دادند، لذا به دامان اهل بیت متوسل شد.مثل باران اشك مي ريخت واز آنها می خواست فرج و گشايشي در كارش بدهند. پروردگارا همسرم را برای بزرگ کردن فرزندانش در راه خودت یاری فرما حال گريه خوابش برد. شايد هم بين خواب و بيداري احساس کرد حضرت عباس(ع) دارند به طرف او مي آيند. حضرت به طرف بازوی او دست برده و چيزي از زخم زبان‌هایی که زده می‌شود آن بيرون آورده و آن‌ها را فرمودند: «بلند شو، دستت خوب شده. » بعد از اين خواب هرچه برونسی به دكتر می گفت: من خوب شده ام، دكتر باور نميكرد و این زن انقلابی به او می گفت :بايد عكس بگيرم. شهيد برونسي به دکتر گفت : به شرط اينكه به كسي چيزي نگويي ماجرا ی خوب شدنم را خودت محفوظ و منصور بداربه شما می گویم. خدایا باز هم مرگ مرا کشته شدن وقتي دکترها از دست او عكس گرفتند هيچ اثري از گلوله در راه خودت قرار بدهآن دیده نمی شد . دكترها با گريه او را از بیمارستان بدرقه كردند. <ref name="sobh" >سایت نوید شاهد</ref>
== خاطرات ==* لباس رزم من باید كفن من باشد سال 1362 من از قم و شهید عبدالحسین برونسی از مشهد به مكه رفته بوديم و از آمدن یكديگر خبر نداشتيم. یک روز که در طواف، كفش‌هايم را گم كردم و با پاي برهنه براي خريدن كفش از مسجدالحرام آمدم بيرون، دم در مغازه كفش فروشي، شهيد برونسي را ديدم. او هم كفش خود را گم كرده بود. بعد از خريدن كفش متوجه بسته هایی در دست او شدم. پرسيدم: اينها چيه؟ گفت: «كفن براي پدر،مادر و برادرم» گفتم: «خودت چي؟» لبخندي زد و با نگاه معني داري گفت: «مگر من به مرگ طبيعي مي خواهم بميرم كه كفن بخرم؟» بعد خنديد و گفت: «لباس رزم من بايد كفن من باشد!»<ref>سایت نوید شاهد</ref>
شهید برونسی می‌گفت: «اوّلين دفعه که می‌خواستم به جبهه بروم، برای خداحافظی به خانه آمدم و دیدم که خانمم حالت غش به او دست داده و خیلی وضع ناجوری داشت.» می‌گفت: «بالای سرش ایستادم تا بالأخره به هوش آمد. مادر زنمان هم بود. مانده بودیم که چه طوری با این وضعیت روحی و جسمی که دارد، جریان جبهه‌رفتن را به او بگویم. از طرفی مجبور بودم، چون وقت داشت تند تند می‌گذشت و باید خودم را سریع به کارهایم می‌رساندم. بالأخره جریان را به خانمم گفتم؛ تا خانمم جریان را شنید، هم خودش و هم مادر خانم من گفتند: " ما را با اين وضعیت به کی می‌سپاری؟ در این موقعیت و شرایط، اگر ما الآن بیفتیم، چه کسی ما را به دکتر می‌برد؟" گفتم که: " به خدا مي‌سپارمتان و حضرت زهرا(س) هم نگهدارتان است.".» قبل از اين‌كه از خانه برود، دوباره همان حالت به خانم ایشان دست می‌دهد و خلاصه، مجبور است که این خانم و خانواده را به همین وضعیت با چند بچّه رها کند و خودش را به کاروان برساند. می‌گفت: «بعد از مدّتي که در جبهه بودم، با خانواده‌ام تماس گرفتم و دیدم که خانواده خیلی خوشحالند. تعجّب کردم؛ پرسیدم: "جریان چیست؟" خانمم جریان را اين‌گونه تعریف می‌کردند؛ می‌گفتند: "بعد از این که تو رفتی، در همان حالی که من بي‌هوش بودم، یک کبوتر سفیدی وارد خانه شد و چند دور کنار خانه زد و کنار من نشست. من حرکت کردم و به هوش آمدم؛ دیدم که این کبوتر است و يك‌دفعه پرواز کرد و رفت روی دیوار حیاط، رو‌بروی همان در اتاق نشست. بعد از مدّتي دور حیاط چرخی زد تا اين كه داخل اتاق آمد و دوری زد و پرواز کرد و رفت.".» شهيد برونسي مي‌گفت: «از آن لحظه به بعد، تا همین الآنی که چند سال می‌گذرد و من در جبهه‌ها هستم، خوشبختانه این مریضی سراغ خانمم نیامده است.»
آقای تونی می‌گوید: «شهید برونسی روز قبل از [[عملیات بدر]]، بدر، روحیة عجیبی داشت. مدام اشک می‌ریخت. علّت را که پرسیدم، آقای برونسی گفت: "دارم از بچّه‌ها خداحافظی می‌کنم؛ چرا که خوابی دیده‌ام." سپس افزود: "به صورت امانت برای شما نقل می‌کنم و آن اين‌كه: در خواب بي‌بي فاطمه زهرا -سلام الله علیها- را دیدم که فرمود: "فلانی! فردا مهمان ما هستی."؛ محل شهادت را هم نشان داد: همین چهار‌راهي که در منطقة عملیاتی بدر پد فرود [[بالگرد|هلي‌كوپتر]] است و به طرف نفت خانه و جادة آسفالت بصره _ الاماره می‌رود و من در همین چهار راه باید نماز [شهادت]بخوانم.".» و بالأخره نیز این خواب در همان جا و همان وقتي كه گفته بود، به زیبایی تعبیر شد و خود سردار شهید، شهادتین را خواند و بدين‌گونه عاشقی فرهیخته، به سوی خدا پر‌كشيد. <ref>[http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=180488 پایگاه فرهنگی و اطلاع‌رسانی سایت تبیان]</ref>  آب دهان هُد‌هُد
راوي: سيّد کاظم حسینی
سه -چهار سالی مانده بود به پیروزی [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]]. آن وقت‌ها یک مغازه داشتم. عبدالحسین از طریق رفت و آمد به همان جا، مرا با انقلاب و انقلابي‌ها آشنا کرده بود. توی خیلی از کارها و برنامه‌ها، دست ما را می‌گرفت و به قول معروف، ما هم به فیضی می‌رسیدیم. یک بار آمد که: «امروز می خوام درست و حسابی ازت کار بکشم، سید!»
فکر کردم شبیه همان کارهای قبل است. با خنده گفتم: «ما که تا حالا پا بودیم، امروز هم پا هستیم.»
کار خودش بنّايي بود؛ حدس زدم مرا هم می‌خواهد ببرد بنّايي. به هر حال زیاد اهمّيت ندادم؛ یک دست لباس کهنه ردیف کردم؛ در مغازه را بستم و همراهش راه افتادم.
حدسم درست بود؛ کار بنّايي تو خانة یکی از علمای معروف؛ از همان‌هایی که با [[دوران سلطنت محمدرضا پهلوی|رژیم]] درگیر بودند و رژیم هم راحتشان نمی‌گذاشت. آستین‌ها را زدم بالا و پا به پاش مشغول شدم. به قول خودش زیاد بند نیاوردم؛ همان اوّل کار بریدم، ولی به هر جان کندنی که بود، دو سه ساعتی کشیدم. بعدش يك‌دفعه سر جام نشستم. خسته و بي‌حال گفتم: «من که دیگه نمی تونم.»
خوب می‌دانست که من اهل بنّايي و این طور کارهای سنگین نبوده‌ام. شاید رو همین حساب، زیاد سخت نگرفت. حتّي وقتی لباس‌ها را عوض کردم و می‌خواستم بزنم بیرون، با خنده و با خوش‌رويي بدرقه‌ام کرد. فردا دوباره آمد سراغم و دوباره گفت: «لباس کارت رو بردار که بریم.» یک آن ماندم چه بگویم، ولی بعد به شوخی و جدّي گفتم: «دستم به دامنت! راستش من بنیة این جور کارها رو ندارم.» خندید و گفت: «بیا بریم؛ امروز زیاد بهت کار سخت نمی‌دم.» یک ذرّه هم دوست نداشتم حرفش را رد کنم، ولی از عهدة کار هم بر نمی‌آمدم. دنبال جفت و جور کردن بهانه ای، شروع کردم به خاراندن سرم. گفت: « مِس‌مِس کردن و سرخاروندن فايده‌اي نداره؛ برو لباس بردار که بریم.» جدّي و محکم حرف می‌زد. من هم تصمیم گرفتم حرف دلم را ركّ و راست بگویم. گفتم: «آقای برونسی! من اگر بیام، کم کار می‌کنم؛ این طوری، هم برای خودم زیاد فایده و اجری نداره، هم اين‌كه دست و پای تو رو هم تنگ می‌کنم.» خنده از لبش رفت. اخم هاش را کشید به هم و برايم مثال آن هدهد را زد که آب دهانش را ریخت روی آتش نمرود؛ همان آتش که با کوهی از هیزم، برای حضرت ابراهیم -علیه السّلام- درست کرده بودند. خیلی قشنگ و منطقی، این موضوع را به [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] ربط داد و گفت: «تو هم هر چی که بتونی به این علما و روحانیون مبارز خدمت کنی، جا داره.» ساکت شد. من سراپا گوش شده بودم و داشتم مثل همیشه از حرف‌هاش لذّت می‌بردم. پی حرفش را گرفت و گفت: «در واقع علما الآن دارن به اسلام و به زنده کردن اسلام خدمت مي‌كنن، و خدمت و کار ما برای اون ها، خدمت و کار برای رضای خدا و برای اسلام است.» <ref>خاک‌های نرم کوشک، ص 22-23</ref>
فرمانده کل [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|سپاه]] آمده بود منطقة ما، قبل از [[عملیات رمضان]]. توی رده‌های بالا، صحبت از یک عملیات ویژه و ایذایی بود. بالأخره هم از طرف خود فرماندهی سپاه واگذار شد به تیپ ما، یعنی [[تیپ مهندسی زرهی جوادالائمه علیه السلام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|تیپ هجده جوادالائمه (سلام الله علیه]]).
همان روز، مسئول تیپ، یک جلسة اضطراری گذاشت. تازه آنجا فهمیدیم موضوع چیست: [[ارتش رژیم بعث عراق|دشمن]]، [[تانک‌ اصلی میدان نبرد|تانک‌]]های T- 72 را وارد منطقه کرده بود. دو گردان مکانیزة خیلی قوی، پشت خطّ مقدّمش انتظار حمله به ما را می‌کشیدند. بچّه‌هاي اطّلاعات-عملیات، دقیق و خاطر جمع می‌گفتند: «اون ها خودشون رو آماده کردن که فردا تک سنگینی بزنن بهمون.»
فردا بنا بود حمله کنند و مو هم لای درزش نمی‌رفت. در این صورت، هیچ بعید نبود [[عملیات رمضان]]، شروع نشده، شکست بخورد! توی جلسه، بعد از كلّي صبحت، بنا را بر این گذاشتیم که همان وقت برویم شناسایی و شب هم برویم تو دل دشمن و با یک عملیات ایذایی، تانک‌های T- 72 را منهدم کنیم.راوي:‌سيّد کاظم حسینی
این [[تانک‌ اصلی میدان نبرد|تانک‌]]فرمانده کل سپاه آمده بود منطقة ما، قبل از عملیات رمضان. توی رده‌های بالا، صحبت از یک عملیات ویژه و ایذایی بود. بالأخره هم از طرف خود فرماندهی سپاه واگذار شد به تیپ ما، یعنی تیپ هجده جوادالائمه (سلام الله علیه). همان روز، مسئول تیپ، یک جلسة اضطراری گذاشت. تازه آنجا فهمیدیم موضوع چیست: دشمن، تانک‌های T- 72 را وارد منطقه کرده بود. دو گردان مکانیزة خیلی قوی، پشت خطّ مقدّمش انتظار حمله به ما را می‌کشیدند. بچّه‌هاي اطّلاعات- عملیات، دقیق و خاطر جمع می‌گفتند: «اون ها خودشون رو آماده کردن که فردا تک سنگینی بزنن بهمون.»فردا بنا بود حمله کنند و مو هم لای درزش نمی‌رفت. در این صورت، هیچ بعید نبود عملیات رمضان، شروع نشده، شکست بخورد! توی جلسه، بعد از كلّي صبحت، بنا را [[ارتش رژیم بعث عراق|بر این گذاشتیم که همان وقت برویم شناسایی و شب هم برویم تو دل دشمن]]، و با یک عملیات ایذایی، تانک‌های T- 72 را منهدم کنیم.این تانک‌ها را دشمن، تازه وارد منطقه کرده بود و قبل از آن، توی هیچ عملیاتی باهاشان سر و کار نداشتیم. خصوصيت تانک‌ها این بود که [[RPG 7|آرپی جی]] بهشان اثر نمی‌کرد؛ اگر هم می‌خواست اثر کند، باید می‌رفتی و از فاصلة خیلی نزدیک شلیک می‌کردی و به جای حسّاس هم باید می‌زدی.
آن روز بحث کشید به این که چه تعداد نیرو برای عملیات بروند و از چه طریق اقدام کنند؟؛ سه گردان، مأمور این کار شدند. فرمانده یکی‌شان عبدالحسین بود. وقتی راه افتادیم برای شناسایی، چهرة او با آن لبخند همیشگی و دریایی‌اش، گویی آرام‌تر از همیشه نشان می‌داد.
تا نزدیک خطّ [[ارتش رژیم بعث عراق|دشمن]] رفتیم. یک هفته‌اي می‌شد که [[ارتش رژیم بعث عراق|عراقی‌]]ها عراقی‌ها روی این خط کار می‌کردند. دژ قرص و محکمی از آب در آمده بود. جلوي دژ، موانع زیادی توی چشم می‌زد. جلوتر از موانع هم، درست سر راه ما، یک دشت صاف و وسیع خودنمایی می‌کرد. اگر مشکل موانع را می‌توانستیم حل کنیم، این یکی ولی کار را حسابی پر دردسر می‌کرد. با همة این احوال، بچّه‌ها به [[شهید عبدالحسین برونسی|فرمانده تیپ]] می‌گفتند: «شما فقط بگو برای برگشتن چه کار کنیم.»
ما می‌رفتیم تو دل [[ارتش رژیم بعث عراق|دشمن]] که عملیات ایذایی انجام بدهیم؛ برای همین، مهم‌تر از هر چيزي، سالم برگشتن نیرو بود. فرمانده تیپ چند تا راهنمایی کرد. در عمل هم کارهایی صورت دادیم؛ حتی گرایمان را، رو حساب برگشتن تنظیم کردیم.
از شناسایی که بر‌گشتيم، نزدیک غروب بود. بچّه‌ها رفتند به توجیه نیروها. من و عبدالحسین هم رفتیم گردان خودمان.
.........
 
دو تا گردان دیگر راه به جایی نبردند؛ یکی‌شان به خاطر شناسایی محدود، راه را گم کرده بود؛ یکی هم پای فرمانده‌اش رفته بود روی مین. هر دو گردان را بي‌سيم زدند که بکشند عقب.
حال و هوای خاصّي داشت. خواستم توی پرش نزده باشم. خودم هم کمکش کردم. بالأخره یکی پیدا کردیم که روش با خطّ سبز، و با رنگ زیبایی نوشته بود: "یا فاطمه الزهرا -سلام الله علیها– ادرکنی".
 
اشک توی چشم‌هاش حلقه زد. همان را برداشت و بست به پیشانی‌اش. چند دقیقه بعد، تمام گردان آمادة حرکت بود. با بدرقة گرم بچّه‌ها راه افتادیم. حقّاً که انقلابی شده بود ما‌بينمان. ذکر ائمّه -علیهم السّلام) - از لب‌هامان جدا نمی‌شد.
سی،چهل متر مانده بود برسیم به موانع، يكهو دشمن منوّر زد، آن هم درست بالای سر ما! تاریکی دشت به هم ریخت و آن‌ها انگار نوک ستون را دیدند. يك‌دفعه سر و صداشان بلند شد. پشت بندش صدای شلیک پی در پی گلوله‌ها، آرامش و سکوت منطقه را زد به هم. صحنة نابرابری درست شد؛ آن‌ها توی یک دژ محکم، پشت موانع و پشت خاکریز بودند؛ ما توی یک دشت صاف. همه خیز رفته بودیم روی زمین، تنها امتیازی که ما داشتیم، نرمی خاک آن منطقه بود؛ طوری که بچّه‌ها خیلی زود توی خاک فرو رفتند.
[[ارتش رژیم بعث عراق|دشمن]] با تمام وجودش آتش می‌ریخت. آرپی جی یازده، گلولة تانک، دولول، چهار‌لول؟ ، و هر اسلحه ای که داشت، کار انداخته بود. عوضش عبدالحسین دستور داده بود که ما حتّي یک گلوله هم شلیک نکنیم. اوضاع را درست و دقیق سنجیده بود. در این صورت، هیچ بعید نبود که دشمن ما را با یک گروه چند نفرة شناسایی اشتباه بگیرد و فکر کند که کلک همه را کنده است. اتفاقاً همین طور هم شد.
حدود یک ربع تا بیست دقیقه، ریختن آتش شدید بود؛ رفته رفته حجمش کم شد و بعد هم قطع شد. خودم هم که زنده مانده بودم، باورم نمی‌شد. دشمن اگر بوی عمليات به مشامش می‌رسید، به این راحتی‌ها دست‌بردار نبود. یقین کرده بودند که ما یک گروه شناسایی هستیم. به فکرشان هم نمی‌رسید که سیصد، چهارصد تا نیرو، تا نزدیکشان نفوذ کرده باشند.
گفتم: «مرد حسابی! با این وضع و اوضاع، عملیات یعنی خود کشی!»
منتظر سؤال دیگری نماندم. دوباره به حالت سينه‌خيز، رفتم سر ستون؛ جایی که عبدالحسین بود. به نظر می‌آمد خواب باشد. همان طور که به سینه دراز کشیده بود، پیشانی‌اش را گذاشته بود پشت دستش و تکان نمی‌خورد. آهسته صداش زدم. سرش را بلند کرد. گفتم: «انگار نمي‌خواي برگردی [[شهید عبدالحسین برونسی|حاجی]]!؟»
چیزی نگفت. از خونسردی‌اش حرصم در می‌آمد. باز به حرف آمدم و گفتم: «می خوای چه کار کنیم حاج آقا!؟»
به ساعتم اشاره کردم و ادامه دادم: «خود فرماندهی هم گفت که اگر تا ساعت یک نشد عمل کنین، حتماً برگردین؛ الان هم که ساعت دوازده و نیم شده. توی این چند دقیقه، ما به هیچ جا نمی‌رسیم.»
این که اسم فرمانده را آوردم، به حساب خودم انگشت گذاشتم رو نقطة حسّاس؛ می‌دانستم در سخت‌ترین شرایط و در بهترین شرایط، از مافوقش اطاعت می‌کند. حتّي موردی بود که ما دژ [[ارتش رژیم بعث عراق|عراقی‌ها]] را شکستیم و تا عمق مواضع آن‌ها پیش رفتیم. در حال مستقر شدن بودیم که از رده‌های بالا بي‌سيم زدند و گفتند: «باید برگردین.»
در چنین شرایطی، بدون یک ذرّه چون و چرا برگشت. حالا هم منتظر عکس العملش بودم؛ گفت: «نظرت همین بود؟»
باز چیزی نشنیدم. چند بار دیگر سؤالم را تکرار کردم. او انگار نه انگار که در این عالم است. یک آن، شک برم داشت که نکند گوش‌هاش از شنوایی افتاده‌اند یا طور دیگری شده؟ خواستم باز سوالم را تکرار کنم؛ صدای آهستة ناله‌اي مرا به خود آورد. صدا از عقب می‌آمد. سریع، سينه‌خيز رفتم لا‌به‌لاي ستون.
حول و حوش ده دقیقه گذشت، توی این مدت، دو سه بار دیگر هم آمدم پیش عبدالحسین. اضطراب و نگرانی‌ام هر لحظه بيشتر بيش‌تر می‌شد. تمام هوش و حواسم پیش بچّه‌ها بود. نمی‌دانم او چه‌اش شده بود که جوابم را نمی‌داد. با غیظ می‌گفتم: «آخه این چه وضعیه حاجی!؟ یک چیزی بگو!»
هیچی نمی‌گفت. بار آخر که آمدم پهلوش، يك‌دفعه سرش را بلند کرد. به چهره‌اش زیاد دقّت نکردم، یعنی اصلاً دقّت نکردم؛ فقط دلم تند و تند می‌زد که زودتر از آن وضع خلاص شویم. [[ارتش رژیم بعث عراق|دشمن]] بي‌كار ننشسته بود؛ گاه گاهی منوّر می‌زد، و گاه گاهی هم خمپاره یا گلولة دیگری شلیک می‌کرد.
بالأخره عبدالحسین به حرف آمد. صداش با چند دقیقه پیش فرق می‌کرد؛ گرفته بود؛ درست مثل کسی که شدید گریه کرده باشد. گفت: «سید کاظم! خوب گوش کن ببین چی میگم.»
آمد توی حرفم. گفت: «پس سریع چیزهایی رو که گفتم انجام بده.»
 
[[پرونده:Photo 2018-11-23 04-30-07.jpg|500px|بی‌قاب|وسط|شهید عبدالحسین برونسی]]
کم مانده بود صدام بلند شود. جلوی خودم را گرفتم. به اعتراض گفتم: «حاج آقا! اصلاً حواست هست چی داری می‌گی؟»
عبدالحسین گفت: «به مجردی که من گفتم "الله اکبر"، شما ردّ انگشت من رو می‌گیری و شلیک می‌کنی به همون طرف.»
 
پیرمرد انگار ماتش برده بود. آهسته و با حیرت گفت: «ما که چیزی نمی‌بینیم حاج آقا! کجا رو بزنیم؟»
گلوله‌اش خورد به یک نفربر که منفجر شد و روشنایی‌اش منطقه را گرفت. بلافاصله چهار، پنج تا گلولة دیگر هم زدند و پشت بندش، با صدای تکبیر بچّه‌ها، حمله شروع شد.
[[ارتش رژیم بعث عراق|دشمن]] قبل از اين‌كه به خودش بیاید، تار و مار شد. بعضی‌ها می‌خواستند دنبال [[ارتش رژیم بعث عراق|عراقی‌ها]] بروند؛ عبدالحسین داد زد: «بگردید دنبال تانک‌های T- 72؛ ما این همه راه رو فقط به خاطر اونا اومدیم.»
بالأخره هم رسیدیم به هدف؛ وقتی چشمم به آن تانک‌های پولادین افتاد، از خوشحالی کم مانده بود بال در بیاورم. بچّه‌ها هم [دست]کمی از من نداشتند. در همان لحظه‌ها، از حرف‌هایی که به عبدالحسین زده بودم، احساس پشیمانی می‌کردم.
افتادیم به جان تانک‌ها، توی آن بحبوحه، عبدالحسین رو کرد به سيّد و گفت: «نگاه کن سید جان! این همون T- 72 است که مي‌‌گن گلوله بهش اثر نمی کنه.»
 
و یک آرپی جی زد به طرف یکی‌شان که کمانه کرد. بچّه‌هاي دیگر هم همین مشکل را داشتند؛ کمی بعد آمدند پیش او و به اعتراض گفتند:« ما می‌زنیم به این تانک‌ها، ولی همه‌اش کمانه مي‌كنه؛ چه کار کنیم؟»
ناراحت گفتم: «خودت رو به او راه نزن؛ این "بیست و پنج قدم به راست و چهل متر به جلو"، چی بود جریانش؟»
 
از جاش بلند شد. گفت: «حالا بریم سيّد جان! که دیر مي‌شه؛ برای این جور سؤال و جواب‌ها وقت زیاد داریم.»
تا حرفش بهتر جا بیفتد، ادامه داد: «تو که می دونی وقتی نیرو تو خطر مي‌افته، حاجی خیلی حسّاس مي‌شه و موقعیت محل توی ذهنش نمی مونه؛ پس بهتره تا دیر نشده، زود راه بیفتی که بریم.»
دیگر چیزی نگفتم. ظریف راه افتاد و من هم پشت سرش. خود ظریف نشست پشت یک پی‌ام پی، من هم کنارش. دو، سه تا پی‌ام پی دیگر هم آمادة حرکت بودند. سریع راه افتادیم طرف منطقة عملیات. رسیدیم جایی که دیشب زمين‌گير شده بودیم. به ظریف گفتم: «همین جا نگه دار.» نگه داشت. پریدم پایین. رو‌به‌رومان انبوهی از سیم خاردارهای حلقوی و موانع دیگر، خودنمایی می‌کرد. ناخودآگاه یاد دستور دیشب عبدالحسین افتادم: بیست و پنج قدم مي‌ري به راست. سریع سمت راستم را نگاه کردم. بر جا خشکم زد! کمی بعد به خودم آمدم. شروع کردم به قدم زدن و شمردن قدم‌ها، شماره‌ها را بلند، بلند می‌گفتم، و بی پروا: یک، دو، سه، چهار... . درست 25 آن‌طرف‌تر، ما‌بین انبوه سیم خاردارهای حلقوی و موانع دیگر دشمن، می‌رسیدی به یک معبر که باریک بود و خاکی! فهمیدم این معبر، در واقع کار [[ارتش رژیم بعث عراق|عراقی‌ها]] بوده برای رفت و آمد خودشان و خودروهاشان. ما هم درست از همین معبر رفته بودیم طرف آن‌ها. بی اختیار انگشت به دهان گرفتم و زیر لب گفتم: «الله اکبر!»
صدای ظریف، مرا به خود آورد. با تعجّب پرسید: «چرا هاج و واج موندی سید!؟ طوری شده؟» انگار صداش را نشنیدم. باز راه افتادم به سمت جلو؛ یعنی به طرف عمق دشمن و دوباره شروع کردم به شمردن قدم‌هام. چهل، پنجاه قدم آن طرف‌تر، موانع تمام می‌شد و درست می‌رسیدی به چند متری یک سنگر. رفتم جلوتر. نفربری که دیشب سید سيّد به آتش کشیده بود، نفربر فرماندهی و آن سنگر هم سنگر فرماندهی بود که بچه‌ها با چند تا گلولة آر پی جی، اوّل حمله، منهدمش کرده بودند. بعداً فهمیدیم هشت، نه تا از فرماندهان دشمن، همان جا و داخل همان سنگر، به درک واصل شده بودند!
ظریف پا به پام آمده بود. تازه متوجّه او شدم. با نگاه بزرگ شده‌اش گفت: «خیلی غیر طبیعی شدی سید! جریان چیه؟!»
گفت: «با هم مي‌ريم ازش می‌پرسیم.»
 
گفتم: «نه؛ شما نباید بیای؛ من به خلق و خوی فرمانده‌ام آشنا‌ترم؛ اگر بفهمه شما هم خبردار شدی، بعید نیست که دیگه برای همیشه راز اون دستورها رو پیش خودش نگه داره و فاش نکنه.» گفت: «راست مي‌گي سید! این طوری بهتره.» مکثی کرد و ادامه داد: «شما جریان رو می‌پرسی و إن‌شاء‌الله بعداً به من هم مي‌گي.»
یعنی آن خانم، به همین لفظ فرمانده صدام زدند و فرمودند: "این طور وقت‌ها که به ما متوسّل می‌شوید، ما هم از شما دست‌گيري می‌کنیم، ناراحت نباش.".» لرز عجیبی تو صدای عبدالحسین افتاده بود. چشم‌هاش باز پر از اشک شد. ادامه داد: «چیزهایی را که دیشب به تو گفتم که برو سمت راست و برو کجا، همه‌اش از طرف همان خانم بود. بعد من با التماس گفتم: "یا فاطمه زهرا (س)، اگر شما هستید، پس چرا خودتان را نشان نمی‌دهید؟!"
 
فرمودند: "الان وقت این حرف‌ها نیست؛ واجب‌تر این است که بروی وظیفه‌ات را انجام بدهی.".» عبدالحسین نتوانست جلوي خودش را بگیرد. با صدای بلندی زد زیر گریه. بعد که آرام شد، آهی از ته دل کشید و گفت: «اگر اون لحظه زمین رو نگاه می‌کردی، خاک‌های نرم، زیر صورتم گل شده بود، از شدّت گريه‌اي که کرده بودم... .» حالش که طبیعی شد، گفت: «سید! راضی نیستم این قضیه رو به احدی بگی.» گفتم: «مرد حسابی! من الآن که با ظریف رفته بودیم جلو و موقعیت عملیات رو دیدیم، یقین کردیم که شما از هر جا بوده، دستور گرفتی، فهمیدم که اون حرف‌ها مال خودت نبوده.»
 
پرسید: «مگر چی دیدین؟» هر‌چه را دیده بودم، مو به مو براش تعریف کردم. گفت: «من خاطر جمع بودم که از جای درستی راهنمایی شدم.» خبر آن عملیات، مثل توپ توی منطقه صدا کرد. خیلی زود خبرش به پشت جبهه هم رسید. یادم هست همان روز چند تا خبرنگار و چند تا از فرماندهان رده بالا آمدند سراغ عبدالحسین. سؤال همه یکی بود: «آقای برونسی! شما چه‌طور این همه تانک و نیرو رو منهدم کردین، اون هم با کمترین تلفات؟!» خون‌سرد و راحت جواب داد: «من هیچ کاره بودم، برین از بسیجی‌ها و از فرمانده اصلی اونا سؤال کنین.» گفتند: «ولی ما از بسیجی‌ها که پرسیدیم، اونا گفتن همه کارة عملیات، آقای برونسی بوده.»
خندید و گفت: «اونا شکسته نفسی کردن.» اصرارشان به جایی نرسید. عبدالحسین حتّي یک کلمه هم نگفت؛ نه آن جا، هیچ جای دیگر هم راز آن عملیات را فاش نکرد. حتّي آقای غلام‌پور از [[قرارگاه کربلا]] آمد که: «رمز موفقیت شما چی بود؟»
تنها جوابی که عبدالحسین داد، این بود: «رمز موفّقيت ما، کمک و عنایت اهل‌بيت عصمت و طهارت -علیهم السّلام- بود و امدادهای غیبی.» در تمام مدّتي که توفیق همراهی او را داشتم، عقيده‌اي داشت که هیچ وقت عوض نشد؛ همیشه دربارة امدادهای غیبی می‌گفت: «به هیچ کس نگو این چیزها رو؛ چه‌كار داری به این حرف‌ها؟» بعدش می‌گفت: «اگر هم خواستی این اسرار رو فاش کنیم و برای کسی بگویی، برای آینده‌ها بگو، نه حالا.» <ref>خاک‌های نرم کوشک، ص 101-116</ref>
  شمع بيت المال راوي: سید کاظم حسینی فرمانده [[تیپ مهندسی زرهی جوادالائمه علیه السلام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی|تیپ]] که شد، یک ماشین، اجباراً، تحویل گرفت. یک راننده هم می‌خواستند در اختیارش بگذارند که قبول نکرد. بهش گفتم: «شما گواهي‌نامه که نداری حاجی! پس راننده باید باهات باشه.» گفت: «توی منطقه که شرعاً عیبی نداره من خودم پشت فرمون بشينم.» پرسیدم: «تو شهر مي‌خواي چه‌كار کنی؟»
کمی فکر کرد و گفت: «تو شهر چون نمي‌شه بدون گواهي‌نامه رانندگی کرد، اگر خواستم برم، با راننده می‌رم.» چند وقت بعد که رفتم مشهد، یک روز آمد پیشم. گفت: «یک فکری برای این گواهي‌نامه ما بکن سید!» به خنده گفتم: «شما که دیگه راننده داری؛ گواهي‌نامه می خوای چه کار؟» گفت: «همة مشکل همین جا است که یک راننده بند من شده؛ اونم راننده‌اي که حقوق بيت‌المال رو مي‌گيره و مخارج دیگه هم زیاد داره.» خواستم باب مزاح را باز کرده باشم. گفتم: «خوب این بالأخره حقّ یک فرمانده تیپ هست.»
لبخندی زد و حکایتی برام تعریف کرد؛ حکایت طلحه و زبیر که در زمان خلافت حضرت مولی -سلام الله علیه-، رفتند خدمت ایشان که حکومت بگیرند. آن وقت، حضرت شمع بيت‌المال را خاموش کردند و شمع شخصی خودشان را روشن کردند. طلحه و زبیر هم وقتی موضوع را فهمیدند، دیگر حرفی از گرفتن حکومت نزدند و دست از پا درازتر برگشتند. وقتی این‌ها را تعریف می‌کرد، لحنش جور خاصّي شده بود. با گریه ادامه داد: «خدا روز قیامت از پول و از اموال خصوصی و حلال انسان، که دست‌رنج خودشه، حساب مي‌كشه که این پول و اموال رو در چه راهی مصرف کردی؛ چه برسه به بيت‌المال که یک سر سوزنش حساب داره!»<ref>خاک‌های نرم کوشک، ص 133-134</ref>
*سرباز فراری!
قبل از انقلاب بود که باید برای ادامه خدمت می رفت منزل جناب سرهنگ.
همان اول، وضع زننده همسر او را که دید فرار کرد و برگشت به پادگان.
هجده توالت بود که هر نوبت چهار نفر باید تمیزشان می کردند. عبدالحسین برای تنبیه، باید جور همه را می کشید.
یک هفته بعد، سرهنگ رو کرد به او و گفت: دوست داری برگردی همان جا، مگر نه؟
تأثیری روی او نداشت!
گفت: «اگر تا آخر خدمت مجبور باشم همه کثافت های توالت را در بشکه خالی کرده و به بیابان بریزم،باز هم آن جا پا نمی گذارم!»
بیست روز دیگر به همان کار ادامه داد. مسئولان پادگان، خودشان خسته شدند و رهایش کردند.
== عملیات‌های مرتبط ==شهید عبدالحسین برونسی در عملیات‌های [[عملیات عاشورا 1|عاشورا]]، [[فتح‌المبین]]، [[عملیات بیت المقدس|بیت المقدس]]، [[عملیات رمضان|رمضان]]، [[عملیات والفجر 3|والفجر 3]] ، [[عملیات خیبر|خیبر]] خاکهای نرم کوشک، صفحات18 و [[عملیات بدر|بدر]] حضور داشت 19 و در [[عملیات بدر]] درحالی که فرماندهی تیپ هجده جواد الائمه علیه السلام را بر عهده داشت، به شهادت رسید.<ref name="sobh" />20
== منابع وصیت نامه==<references/>
ای جوان‌ها، ای انسان‌ها! به این قرآن توجه کنید که با ما چقدر دارد روشن حرف می‌زند و به روشنی به ما بیان می‌کند، بیایید تجارت در راه خدا کنید و از این تجارت چهار روز دنیا دست بکشید. چه معامله ای بالاتر از اینکه خدا خریدارش باشد. خدا، جان و مال اهل ایمان را به بهای بهشت خریداری کرده است. آخر چرا به طرف جهنم پیش می‌روید. این قرآنی که چندین سال است که در غریبی مانده است، او را زنده کنیم و سرمشق زندگی‌مان قرار دهیم و آن انسانیتی که خدا برای ما خلق کرده است و ما را به بهترین اندام و قواره خلق کرده را به اثبات برسانیم... .
 
فرزندان عزیزم! از قرآن مدد بجویید و از قرآن سرمشق بگیرید تا به گمراهی کشیده نشوید من که این آیات را برای شما می‌خوانم از صمیم قلب می‌خواهم چند شب دیگر به سمت دشمن روانه شوم و اگر برنگشتم امیدوارم که شما به قرآن بپیوندید و به این وصیت‌هایی که من کردم عمل کنید.... باید مو به مو حرف رهبر عزیزمان را عمل کنیم و اگر قلب امام از ما ناراضی شد خدا از ما ناراضی است ..... مادر عزیزم! مادر مهربانم، خوب توجه کن من این راه را با چشم باز انتخاب کرده‌ام و با چشم باز این راه را رفته‌ام. ای همسر عزیز و ای همسر مهربانم که یاد در خانه من رنج کشیده ای انشاءالله که خداوند از تو و من راضی باشد من که از تو بسیار راضی هستم.
 
.... فرزندانم! هر آینه، خدا شما را به این آیات قرآن آزمایش می‌کند حواستان جمع باشد، خیلی خوب جمع باشد و همیشه آیات قرآن را زمزمه کنید تا شیطان به شما رسوخ پیدا نکند... خدا خودش می‌گوید وقتی رزمنده ای از خانه‌اش بیرون می‌رود تکفل آن خانه به عهده خود خداست... من می‌دانم که خدا یار فرزندانم است.....
 
توصیه آخری که به فرزندانم دارم، فرزندان عزیزم قدر مادرتان را بدانید و نگذارید مادرتان غصه بخورد و قدرش را بدانید.
 
...پروردگارا ما را هم مدیون شهدایمان نمیران. مرگ ما را هم کشته شدن در راه خودت قرار بده.
 
.... پروردگارا همسرم را برای بزرگ کردن فرزندانش در راه خودت یاری فرما و از زخم زبان‌هایی که زده می‌شود و آن‌ها را و این زن انقلابی را خودت محفوظ و منصور بدار. خدایا باز هم مرگ مرا کشته شدن در راه خودت قرار بده.
 
عبدالحسین برونسی<ref>[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=32 سایت صبح]</ref>
 
== نگارخانه‌ ==
<gallery>
پرونده:شهید عبدالحسین برونسی (01).jpg
<gallery>
 
Image:1 (1).jpg
Image:1 (2).jpg
Image:1 (3).jpg
Image:1 (4).jpg
Image:1 (5).jpg
Image:1 (6).jpg
Image:1 (9).jpg
Image:1 (10).jpg
Image:1 (11).jpg
Image:1-(1).jpg
 
</gallery>
 
</gallery>
 
== جستارهای وابسته ==
* کتاب [[خاک‌های نرم کوشک]] نوشته [[سعید عاکف]]
* کتاب [[گلبوی]] نوشته [[سید علیرضا مهرداد]]
* کتاب [[یاران خراسانی]] نوشته [[علیرضا قربانی]] و همکاران
 
==پانویس==
<references/>
== رده‌ها ==
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای سپاه پاسداران]]
[[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]]
[[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]]
[[رده: شهدای عملیات بدر]]
[[رده: شهدای عملیات‌های زمینی 8 سال دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای جنوب غرب کشور]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای جنوب کشور]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شهرستان تربت حیدریه (استان خراسان رضوی)]]
[[رده: شهدای عملیات بدر]]
مدیر
۱۱٬۹۷۱
ویرایش