ویرایش‌ها

شهید عبدالحسین برونسی

۶٬۲۳۹ بایت اضافه‌شده، ‏۶ آبان ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۴۱
/* نگارخانه‌ */
== زندگی‌نامه ==
== خاطرات ==کودکی‌ را که‌ عصر روز بیست‌ و سوم‌ شهریور ماه‌ هزار و سیصد وبیست‌ و یک‌ صدای‌ گریه‌اش‌ در گلبوی‌ پیچید عبدالحسین‌ نام‌ نهادند.=== زندگی مشترک ===شهید والا تبار عبد الحسین برونسی تا هنگام ازدواج و پس از آن به شغلهای ساده ای نظیر کشاورزی ، کار در مغازه لبنیات فروشی و سبزی فروشی و نهایتا به بنایی پرداخت .برای من سال 1352 پس از روستای دیگری هم خواستگاری آمده بودندآشنایی با یکی از روحانیون مبارز با درسهای آیت الله خامنه ای آشنا شده و از آن پس دل در گرو جهاد و انقلاب نهاد . وقتی پدر شهید برونسی فهمیده بود فعالیت او در اندک مدتی چنان بالا گرفت که ساواک بارها و بارها خانه اش را مورد هجوم و بازرسی قرار داد . آخرین بار در مراسم چهلم شهدای یزد دستگیر و به خواستگاری من آمده اند، پدرم ناراحت شده سختی شکنجه شد ، از جمله ساواکیها تمام دندانهایش را شکستند . کمی بعد به قید ضمانت آزاد شد و شبانه دوباره به روستای دیگر رفتند فعالیت پرداخت و خبر دادند در نقش رابط مقام معظم رهبری که بین فامیل وصلت کرده ایمبه ایرانشهر تبعید شده بودند ایفای وظیفه کرد . با چند بزرگتر پس از پیروزی انقلاب به خواستگاری آمدندصورت افتخاری به سپاه پاسداران پیوست . پدرم گفتند: جایی که ایشان باشند چرا ما با آغاز درگیری های کردستان به جای دیگری پاوه رفت و با شروع جنگ تحمیلی در شمار نخستین کسانی بود که نمی شناسیم دختر بدهیمخود را به جبهه های نبرد رساند . پدرم _ خدا رحمتشان کند _ می گفتند: این برونسی نماز شبش او در عملیات فتح المبین به دنیا ارزش دارد، باشد هیچ چیز نداشته باشدعنوان فرمانده گردان خط شکن مرکز فرماندهی عراقیها را واقع در تپه 124/1 نابود ساخته و خود از ناحیه کمر مجروح شد . ما هیچی جراحت نمی خواهیمتوانست شهید برونسی را از پا بیندازد . پدرم چون روحانی مسجد بودند با من صحبت کردند که: بابا وقتی من او در عملیات بیت المقدس به مسجد می روم می بینم هیچ کس مسجد نیستعنوان فرمانده گردان خط شکن حر و در عملیاتهای رمضان ، مسلم ابن عقیل ، والفجر مقدماتی ، والفجر یک به عنوان فرمانده گردان خط شکن عبد الله رزمید و حماسه آفرید و نامش در آزمون جنگ و جهاد شهره شد . او باز هم مجروح شده بود و هر چند از ناحیه دست، گردن و شکم جراحات سختی را بر تن داشت اما ایشان نماز شب روحیه عظیم و پرشکوه او مانع از باقی ماندن وی در پشت جبهه می خوانند شد .با شروع عملیاتهای والفجر 3 و این نماز شب 4 به دنیا ارزش داردعنوان معاونت تیپ 18 جواد الائمه (ع) در تمامی مراحل آنها شرکت داشته و گردانهای خط شکن را رهبری می کرد و در عملیاتهای خیبر ، میمک و بدر به عنوان فرمانده تیپ 18 جواد الائمه (ع) آنچنان حماسه بزرگی آفرید که نامش لرزه بر وجود کاخ نشینان بغدادافکند . بعد از چند او با دلاوری غیر قابل وصفی در چهار راه جاده خندق به پاتک دشمن پاسخ داد و به فرمان حضرت امام (ره) لبیک گفت تا اینکه در ساعت 11 صبح روز مراسم عقد انجام شد 23/12/63 با اصابت ترکش خمپاره به بدن مطهرش ، مرثیه سرخ معراج را نجوا کرد و هشت ماه عقد بودیمبه مقام قرب الهی نائل آمد. <ref name="m1">[http:پیکر پاک آن شهید عزیز در کربلای بدر باقی ماند و امت شهید پرور خراسان ، روح ملکوتی او را در تاریخ 9/2/yaranereza64 طی مراسم با شکوهی تشییع کردند.ir/ShowMemory.aspx?MID=41694 خراسان شهید برونسی قبل از شهادت در دفاع مقدس]، روایتی فرازی از معصومه سبک خیز</ref>وصیت نامه خود گفته است: اگر هزاران بار گشته شوم در راه ابوالفضل (ع)، حسین (ع) و مهدی (عج) و ابوالحسن (ع) باز هم کم است ، این جان ناقابل پدر شما قابلیت راه آنها را ندارد .
* شب عمليات به يک ميدان مين رسيديم. يک گردان منتظر دستور من بود. گشتيم تا شايد بتوانیم معبر عراقي ها را پيدا كنيم، اما پيدا نكرديم. متوسل شدم به بي بي حضرت زهرا(س)، قلبم شكست. گريه ام گرفت. نمي دانم چند دقيقه گذشت. يک دفعه گويي از اختيار خودم بيرون آمدم. رفتم سراغ گردان، در يک حال از خود بي خودي دستور برپا دادم. بعد هم دستور حمله. بچه هاي اطلاعات داد و بيداد ميكردند. محمدرضا فداكار مي گفت: آن شب حتي يک مين هم عمل نكرد. چند روز بعد كه سه نفر از بچه ها گذرشان به همان ميدان مين افتاده بود ، اولين نفر كه پا به آن میدان گذاشته بود ، يک مين عمل كرد و پايش قطع شد! بچه ها عملیات‌های مرتبط با سنگ و كلاه بقيه مين ها را امتحان كردند، همه منفجر شدند! منبع:سایت نویدشاهدراوی: شهید عبدالحسین برونسی
* قبل از عمليات یک گلوله به بازوی سردار شهید عبدالحسین برونسی خورد. برای مداوا به بيمارستاني در يزد منتقل شد. او فقط ميخواست تا عمليات شروع نشده به منطقه برود؛ اما چون دكترها اجازه این کار را به او نمي دادند، لذا به دامان اهل عملیات‌های عاشورا، فتح‌المبین، بیت متوسل شد. مثل باران اشك مي ريخت واز آنها می خواست فرج المقدس، رمضان، والفجر 3 ، خیبر و بدر حضور داشت و گشايشي در كارش بدهند. در حال گريه خوابش برد. شايد هم بين خواب و بيداري احساس کرد حضرت عباس(ع) دارند عملیات بدر درحالی که فرماندهی تیپ هجده جواد الائمه علیه السلام را بر عهده داشت، به طرف او مي آيندشهادت رسید. حضرت به طرف بازوی او دست برده و چيزي از آن بيرون آورده و فرمودند<ref>[http: «بلند شو، دستت خوب شده//www. » بعد از اين خواب هرچه برونسی به دكتر می گفت: من خوب شده ام، دكتر باور نميكرد و به او می گفت :بايد عكس بگيرمsobh. شهيد برونسي به دکتر گفت : به شرط اينكه به كسي چيزي نگويي ماجرا ی خوب شدنم را به شما می گویمorg/web/Pages/Shohada/Shahid. وقتي دکترها از دست او عكس گرفتند هيچ اثري از گلوله در آن دیده نمی شد . دكترها با گريه او را از بیمارستان بدرقه كردند. منبع:aspx?Id=32 سایت نویدشاهدصبح]</ref>
* لباس رزم من باید كفن من باشد سال 1362 من از قم و بیانات رهبر فرزانه انقلاب اسلامی درباره شهید عبدالحسین برونسی از مشهد به مكه رفته بوديم و از آمدن یكديگر خبر نداشتيم. یک روزکه در طواف كفش هايم را گم كردم و با پاي برهنه براي خريدن كفش از مسجدالحرام آمدم بيرون، دم در مغازه كفش فروشي شهيد برونسي را ديدم. او هم كفش خود را گم كرده بود. بعد از خريدن كفش متوجه بسته هایی در دست او شدم. پرسيدم: اينها چيه؟ گفت: «كفن براي پدر،مادر و برادرم » گفتم: خودت چي؟ لبخندي زد و با نگاه معني داري گفت: «مگر من به مرگ طبيعي مي خواهم بميرم كه كفن بخرم؟ » بعد خنديد و گفت: «لباس رزم من بايد كفن من باشد!منبع:سایت نویدشاهد
== آثار ==به نظر من شهید برونسى و امثال او را باید نماد یک چنین حقیقتى به حساب آورد؛ حقیقت پرورش انسانهاى بزرگ با معیارهاى الهى و اسلامى، نه با معیارهاى ظاهرى و معمولى. به هر حال هر چه از این بزرگوار و از این بزرگوارها تجلیل بکنید، زیاد نیست و به جاست.
== نگارخانه‌ ==<gallery>پرونده:شهید عبدالحسین برونسی (01).jpgو در جایی دیگر فرموده‌اند
</gallery>«... الان چند سالى است که کتاب‌هایى درباره‌ى سرداران و فرماندهان جنگ باب شده و مى‌نویسند و بنده هم مشترى این کتاب‌هایم و مى‌خوانم. با این‌که بعضى از این‌ها را من خودم از نزدیک مى‌شناختم و آنچه را هم که نوشته، روایت‌هاى صادقانه است – این هم حالا آدم مى‌تواند کم و بیش تشخیص دهد که کدام مبالغه‌آمیز است و کدام صادقانه است- بسیار تکان‌دهنده است. آدم مى‌بیند این شخصیت‌هاى برجسته، حتى در لباس یک کارگر به میدان جنگ آمده‌اند؛ این اوستا عبدالحسین بُرُنسى، یک جوان مشهدى بنّا که قبل از انقلاب یک بنا بود و با بنده هم مرتبط بود، شرح حالش را نوشته‌اند و من توصیه مى‌کنم و واقعاً دوست مى‌دارم شماها بخوانید. من مى‌ترسم این کتاب‌ها اصلاً دست شماها نرسد. اسم این کتاب “خا ک‌ها ى نرم کوشک” است؛ قشنگ هم نوشته شده. ایشان اول جنگ وارد میدان نبرد شده بود و بنده هم هیچ خبرى نداشتم. بعد از شهادتش، بعضى ایشان از دوستان ما که به مجموعه‌هاى دانشگاهى و بسیج رفته بودند و با این جوان بى‌سواد – بى‌سواد به معناى مصطلح؛ البته سه، چهار سالى درس طلبگى خوانده – بوده، مختصرى هم – مقدمات و ابتدایى و این‌ها را هم خوانده بوده- صحبت کرده بودند، مى‌گفتند آن‌چنان – براى این‌ها صحبت مى‌کرده و حرف مى‌زده که دل‌هاى همه‌ى این‌ها را در مشت مى‌گرفته. – به‌‌خاطر همین که گفتم؛ یک معرفت درونى را، یک ادراک را، یک احساس صادقانه را و یک – فهم از – عالم وجود را منعکس مى‌کرده؛ بعد هم بعد از شجاعت‌هاى بسیار و حضور در میدان‌هاى دشوار، به شهادت مى‌رسد؛ که حالا کارى به جزئیات آن ندارم. این زیبایی‌هایى که آدم در زندگى یک چنین آدمى یا شهید همت و شهید خرازى مى‌تواند پیدا کند – و یا این‌هایى که حالا هستند، نظیرش را شما کجا مى‌توانید پیدا کنید؟ کجا – مى‌شود – پیدا کرد؟»
== جستارهای وابسته خاطرات ==* کتاب [[خاک‌های نرم کوشک]] نوشته [[سعید عاکف]]* کتاب [[گلبوی]] نوشته [[سید علیرضا مهرداد]]* کتاب [[یاران خراسانی]] نوشته [[علیرضا قربانی]] و همکاران== منابع ==<references/>  == رده‌ها =={{ترتیب‌پیش‌فرض:برونسی - عبدالحسین}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]][[رده: شهدای سپاه پاسداران]][[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]][[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای جنوب کشور]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان تربت حیدریه (استان خراسان رضوی)]][[رده: شهدای عملیات بدر]] معرفی شهید عبدالحسین برونسی  فهرستزندگی نامه * آثارمشترک  زندگینامه در سوم شهریورماه 1321 در برای من از روستای گلبوی کدکن از توابع تربت حیدریه گام به عرصه هستی گذارد و خانواده نامش را عبدالحسین نهادنددیگری هم خواستگاری آمده بودند. روحیه ستیزه جویی با کفر و طاغوت، از همان اوایل با جانش عجین گشته بود. کلاس چهارم دبستان وقتی پدر شهید برونسی فهمیده بود که به علت بیزاری از اعمال معلم خواستگاری من آمده اند، پدرم ناراحت شده و فضای نامناسب درس و تحصیل، مدرسه را رها نمود. رفتن شبانه به گالریدر سال 1341 به خدمت سربازی احضار شد و از همان ابتدا به جرم پایبندی به اعتقادات اصیل دینی، مورد اهانت و آزار نظامیان طاغوتی قرار گرفت. شش سال بعد با خانواده ای مذهبی و روحانی وصلت نمود و همین امر سرآغازی روستای دیگر برای مبارزه بی وقفه او با نظام ستمگر حاکم بود. پس از چندی به کار بنایی روی آورد رفتند و در کنار کار، به خواندن دروس حوزه نیز اشتغال یافت. اما بعدها به علت شدت مبارزات و دستگیری‌های پیاپی، تحصیلات او نیمه کاره ماند. رفتن به گالریپس از پیروزی انقلاب، عبدالحسین در گروه ضربت سپاه پاسداران، به فعالیت پرداخت. در اولین روزهای جنگ به جبهه رفت و به واسطه رشادت‌هایی خبر دادند که از خود نشان داد، فرماندهی تیپ هجده جواد الائمه (ع) را پیش از عملیات خیبر بر عهده‌اش گذاردندبین فامیل وصلت کرده ایم. با چند روز قبل از عملیات بدر، عبدالحسین بارها از شهادتش در این عملیات خبر داده بودبزرگتر به خواستگاری آمدند. آری در آخرین اعزامش توسط سپاه پاسداران و در همان عملیات بود پدرم گفتند: جایی که عبدالحسین برونسی، در سن 42 سالگی بر اثر اصابت ترکش چهار راه خندق را ایشان باشند چرا ما به خون خود متبرک ساخت و بیست و سوم اسفند سال 1363 را با نام خود جاودانه نمود. پیکر پاکش نیز همانطور جای دیگری که آرزو داشت مفقود شد و سال بعد در نهم اردیبهشت ماه سال 1364 در مشهد مقدس تشییع شدنمی شناسیم دختر بدهیم. از او 8 فرزند به یادگار باقی ماند. httpپدرم _ خدا رحمتشان کند _ می گفتند://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=32  آثار وصیت نامه ای جوان‌ها، ای انسان‌ها! به این قرآن توجه کنید که با ما چقدر دارد روشن حرف می‌زند و برونسی نماز شبش به روشنی به ما بیان می‌کند، بیایید تجارت در راه خدا کنید و از این تجارت چهار روز دنیا دست بکشید. چه معامله ای بالاتر از اینکه خدا خریدارش ارزش دارد، باشد هیچ چیز نداشته باشد. خدا، جان و مال اهل ایمان را به بهای بهشت خریداری کرده است. آخر چرا به طرف جهنم پیش می‌روید. این قرآنی که چندین سال است که در غریبی مانده است، او را زنده کنیم و سرمشق زندگی‌مان قرار دهیم و آن انسانیتی که خدا برای ما خلق کرده است و ما را به بهترین اندام و قواره خلق کرده را به اثبات برسانیمهیچی نمی خواهیم... . فرزندان عزیزم! از قرآن مدد بجویید و از قرآن سرمشق بگیرید تا به گمراهی کشیده نشوید پدرم چون روحانی مسجد بودند با من صحبت کردند که این آیات را برای شما می‌خوانم از صمیم قلب می‌خواهم چند شب دیگر به سمت دشمن روانه شوم و اگر برنگشتم امیدوارم که شما به قرآن بپیوندید و به این وصیت‌هایی که : بابا وقتی من کردم عمل کنید.... باید مو به مو حرف رهبر عزیزمان را عمل کنیم و اگر قلب امام از ما ناراضی شد خدا از ما ناراضی است مسجد می روم می بینم هیچ کس مسجد نیست..... مادر عزیزم! مادر مهربانم، خوب توجه کن من این راه را با چشم باز انتخاب کرده‌ام اما ایشان نماز شب می خوانند و با چشم باز این راه را رفته‌ام. ای همسر عزیز و ای همسر مهربانم که یاد در خانه من رنج کشیده ای انشاءالله که خداوند از تو و من راضی باشد من که از تو بسیار راضی هستم. .... فرزندانم! هر آینه، خدا شما را نماز شب به این آیات قرآن آزمایش می‌کند حواستان جمع باشد، خیلی خوب جمع باشد و همیشه آیات قرآن را زمزمه کنید تا شیطان به شما رسوخ پیدا نکنددنیا ارزش دارد... خدا خودش می‌گوید وقتی رزمنده ای بعد از خانه‌اش بیرون می‌رود تکفل آن خانه به عهده خود خداست... من می‌دانم که خدا یار فرزندانم است..... توصیه آخری که به فرزندانم دارم، فرزندان عزیزم قدر مادرتان را بدانید چند روز مراسم عقد انجام شد و نگذارید مادرتان غصه بخورد و قدرش را بدانیدهشت ماه عقد بودیم<ref name="m1">[http://yaranereza.ir/ShowMemory..پروردگارا ما را هم مدیون شهدایمان نمیران. مرگ ما را هم کشته شدن aspx?MID=41694 خراسان در راه خودت قرار بده. .... پروردگارا همسرم را برای بزرگ کردن فرزندانش در راه خودت یاری فرما و دفاع مقدس]، روایتی از زخم زبان‌هایی که زده می‌شود و آن‌ها را و این زن انقلابی را خودت محفوظ و منصور بدار. خدایا باز هم مرگ مرا کشته شدن در راه خودت قرار بده. عبدالحسین برونسیمعصومه سبک خیز</ref>
http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=32
* شب عمليات به يک ميدان مين رسيديم. يک گردان منتظر دستور من بود. گشتيم تا شايد بتوانیم معبر عراقي ها را پيدا كنيم، اما پيدا نكرديم. متوسل شدم به بي بي حضرت زهرا(س)، قلبم شكست. گريه ام گرفت. نمي دانم چند دقيقه گذشت. يک دفعه گويي از اختيار خودم بيرون آمدم. رفتم سراغ گردان، در يک حال از خود بي خودي دستور برپا دادم. بعد هم دستور حمله. بچه هاي اطلاعات داد و بيداد ميكردند. محمدرضا فداكار مي گفت: آن شب حتي يک مين هم عمل نكرد. چند روز بعد كه سه نفر از بچه ها گذرشان به همان ميدان مين افتاده بود ، اولين نفر كه پا به آن میدان گذاشته بود ، يک مين عمل كرد و پايش قطع شد! بچه ها با سنگ و كلاه بقيه مين ها را امتحان كردند، همه منفجر شدند!<ref>سایت نوید شاهد</ref>راوی: شهید عبدالحسین برونسی
خاطرات مرتبط با شهید عبدالحسین برونسی
* قبل از عمليات یک گلوله به بازوی سردار شهید برونسی خورد. برای مداوا به بيمارستاني در يزد منتقل شد. او فقط ميخواست تا عمليات شروع نشده به منطقه برود؛ اما چون دكترها اجازه این کار را به او نمي دادند، لذا به دامان اهل بیت متوسل شد. مثل باران اشك مي ريخت واز آنها می خواست فرج و گشايشي در كارش بدهند. در حال گريه خوابش برد. شايد هم بين خواب و بيداري احساس کرد حضرت عباس(ع) دارند به طرف او مي آيند. حضرت به طرف بازوی او دست برده و چيزي از آن بيرون آورده و فرمودند: «بلند شو، دستت خوب شده. » بعد از اين خواب هرچه برونسی به دكتر می گفت: من خوب شده ام، دكتر باور نميكرد و به او می گفت :بايد عكس بگيرم. شهيد برونسي به دکتر گفت : به شرط اينكه به كسي چيزي نگويي ماجرا ی خوب شدنم را به شما می گویم. وقتي دکترها از دست او عكس گرفتند هيچ اثري از گلوله در آن دیده نمی شد . دكترها با گريه او را از بیمارستان بدرقه كردند.<ref>سایت نوید شاهد</ref>
* لباس رزم من باید كفن من باشد سال 1362 من از قم و شهید عبدالحسین برونسی از مشهد به مكه رفته بوديم و از آمدن یكديگر خبر نداشتيم. یک روز که در طواف، كفش‌هايم را گم كردم و با پاي برهنه براي خريدن كفش از مسجدالحرام آمدم بيرون، دم در مغازه كفش فروشي، شهيد برونسي را ديدم. او هم كفش خود را گم كرده بود. بعد از خريدن كفش متوجه بسته هایی در دست او شدم. پرسيدم: اينها چيه؟ گفت: «كفن براي پدر،مادر و برادرم» گفتم: «خودت چي؟» لبخندي زد و با نگاه معني داري گفت: «مگر من به مرگ طبيعي مي خواهم بميرم كه كفن بخرم؟» بعد خنديد و گفت: «لباس رزم من بايد كفن من باشد!»<ref>سایت نوید شاهد</ref>
شهید برونسی می‌گفت: «اوّلين دفعه که می‌خواستم به جبهه بروم، برای خداحافظی به خانه آمدم و دیدم که خانمم حالت غش به او دست داده و خیلی وضع ناجوری داشت.» می‌گفت: «بالای سرش ایستادم تا بالأخره به هوش آمد. مادر زنمان هم بود. مانده بودیم که چه طوری با این وضعیت روحی و جسمی که دارد، جریان جبهه‌رفتن را به او بگویم. از طرفی مجبور بودم، چون وقت داشت تند تند می‌گذشت و باید خودم را سریع به کارهایم می‌رساندم. بالأخره جریان را به خانمم گفتم؛ تا خانمم جریان را شنید، هم خودش و هم مادر خانم من گفتند: " ما را با اين وضعیت به کی می‌سپاری؟ در این موقعیت و شرایط، اگر ما الآن بیفتیم، چه کسی ما را به دکتر می‌برد؟" گفتم که: " به خدا مي‌سپارمتان و حضرت زهرا(س) هم نگهدارتان است.".» قبل از اين‌كه از خانه برود، دوباره همان حالت به خانم ایشان دست می‌دهد و خلاصه، مجبور است که این خانم و خانواده را به همین وضعیت با چند بچّه رها کند و خودش را به کاروان برساند. می‌گفت: «بعد از مدّتي که در جبهه بودم، با خانواده‌ام تماس گرفتم و دیدم که خانواده خیلی خوشحالند. تعجّب کردم؛ پرسیدم: "جریان چیست؟" خانمم جریان را اين‌گونه تعریف می‌کردند؛ می‌گفتند: "بعد از این که تو رفتی، در همان حالی که من بي‌هوش بودم، یک کبوتر سفیدی وارد خانه شد و چند دور کنار خانه زد و کنار من نشست. من حرکت کردم و به هوش آمدم؛ دیدم که این کبوتر است و يك‌دفعه پرواز کرد و رفت روی دیوار حیاط، رو‌بروی همان در اتاق نشست. بعد از مدّتي دور حیاط چرخی زد تا اين كه داخل اتاق آمد و دوری زد و پرواز کرد و رفت.".» شهيد برونسي مي‌گفت: «از آن لحظه به بعد، تا همین الآنی که چند سال می‌گذرد و من در جبهه‌ها هستم، خوشبختانه این مریضی سراغ خانمم نیامده است.»
آقای تونی می‌گوید: «شهید برونسی روز قبل از عملیات بدر، روحیة عجیبی داشت. مدام اشک می‌ریخت. علّت را که پرسیدم، آقای برونسی گفت: "دارم از بچّه‌ها خداحافظی می‌کنم؛ چرا که خوابی دیده‌ام." سپس افزود: "به صورت امانت برای شما نقل می‌کنم و آن اين‌كه: در خواب بي‌بي فاطمه زهرا -سلام الله علیها- را دیدم که فرمود: "فلانی! فردا مهمان ما هستی."؛ محل شهادت را هم نشان داد: همین چهار‌راهي که در منطقة عملیاتی بدر پد فرود هلي‌كوپتر است و به طرف نفت خانه و جادة آسفالت بصره _ الاماره می‌رود و من در همین چهار راه باید نماز [شهادت]بخوانم.".» و بالأخره نیز این خواب در همان جا و همان وقتي كه گفته بود، به زیبایی تعبیر شد و خود سردار شهید، شهادتین را خواند و بدين‌گونه عاشقی فرهیخته، به سوی خدا پر‌كشيد.<ref>[http://www.tebyan.net/newindex.aspx?pid=180488سایت تبیان]</ref>
حدسم درست بود؛ کار بنّايي تو خانة یکی از علمای معروف؛ از همان‌هایی که با رژیم درگیر بودند و رژیم هم راحتشان نمی‌گذاشت. آستین‌ها را زدم بالا و پا به پاش مشغول شدم. به قول خودش زیاد بند نیاوردم؛ همان اوّل کار بریدم، ولی به هر جان کندنی که بود، دو سه ساعتی کشیدم. بعدش يك‌دفعه سر جام نشستم. خسته و بي‌حال گفتم: «من که دیگه نمی تونم.»
خوب می‌دانست که من اهل بنّايي و این طور کارهای سنگین نبوده‌ام. شاید رو همین حساب، زیاد سخت نگرفت. حتّي وقتی لباس‌ها را عوض کردم و می‌خواستم بزنم بیرون، با خنده و با خوش‌رويي بدرقه‌ام کرد. فردا دوباره آمد سراغم و دوباره گفت: «لباس کارت رو بردار که بریم.» یک آن ماندم چه بگویم، ولی بعد به شوخی و جدّي گفتم: «دستم به دامنت! راستش من بنیة این جور کارها رو ندارم.» خندید و گفت: «بیا بریم؛ امروز زیاد بهت کار سخت نمی‌دم.» یک ذرّه هم دوست نداشتم حرفش را رد کنم، ولی از عهدة کار هم بر نمی‌آمدم. دنبال جفت و جور کردن بهانه ای، شروع کردم به خاراندن سرم. گفت: « مِس‌مِس کردن و سرخاروندن فايده‌اي نداره؛ برو لباس بردار که بریم.» جدّي و محکم حرف می‌زد. من هم تصمیم گرفتم حرف دلم را ركّ و راست بگویم. گفتم: «آقای برونسی! من اگر بیام، کم کار می‌کنم؛ این طوری، هم برای خودم زیاد فایده و اجری نداره، هم اين‌كه دست و پای تو رو هم تنگ می‌کنم.» خنده از لبش رفت. اخم هاش را کشید به هم و برايم مثال آن هدهد را زد که آب دهانش را ریخت روی آتش نمرود؛ همان آتش که با کوهی از هیزم، برای حضرت ابراهیم -علیه السّلام- درست کرده بودند. خیلی قشنگ و منطقی، این موضوع را به انقلاب ربط داد و گفت: «تو هم هر چی که بتونی به این علما و روحانیون مبارز خدمت کنی، جا داره.» ساکت شد. من سراپا گوش شده بودم و داشتم مثل همیشه از حرف‌هاش لذّت می‌بردم. پی حرفش را گرفت و گفت: «در واقع علما الآن دارن به اسلام و به زنده کردن اسلام خدمت مي‌كنن، و خدمت و کار ما برای اون ها، خدمت و کار برای رضای خدا و برای اسلام است.»<ref>خاک‌های نرم کوشک، ص 22-23</ref> 
خاک‌های نرم کوشک، ص 22-23
آمد توی حرفم. گفت: «پس سریع چیزهایی رو که گفتم انجام بده.»
 
[[پرونده:Photo 2018-11-23 04-30-07.jpg|500px|بی‌قاب|وسط|شهید عبدالحسین برونسی]]
کم مانده بود صدام بلند شود. جلوی خودم را گرفتم. به اعتراض گفتم: «حاج آقا! اصلاً حواست هست چی داری می‌گی؟»
خندید و گفت: «اونا شکسته نفسی کردن.» اصرارشان به جایی نرسید. عبدالحسین حتّي یک کلمه هم نگفت؛ نه آن جا، هیچ جای دیگر هم راز آن عملیات را فاش نکرد. حتّي آقای غلام‌پور از قرارگاه کربلا آمد که: «رمز موفقیت شما چی بود؟»
تنها جوابی که عبدالحسین داد، این بود: «رمز موفّقيت ما، کمک و عنایت اهل‌بيت عصمت و طهارت -علیهم السّلام- بود و امدادهای غیبی.» در تمام مدّتي که توفیق همراهی او را داشتم، عقيده‌اي داشت که هیچ وقت عوض نشد؛ همیشه دربارة امدادهای غیبی می‌گفت: «به هیچ کس نگو این چیزها رو؛ چه‌كار داری به این حرف‌ها؟» بعدش می‌گفت: «اگر هم خواستی این اسرار رو فاش کنیم و برای کسی بگویی، برای آینده‌ها بگو، نه حالا.»<ref>خاک‌های نرم کوشک، ص 101-116</ref> 
خاک‌های نرم کوشک، ص 101-116
کمی فکر کردم و گفتم: «مشکل بشه کاری کرد، ولی حالا توكّل بر خدا؛ مي‌ريم ببینیم چی مي‌شه.» رفتیم ادارة راهنمایی و رانندگی. هر طور بود کارها را رو به راه کردیم. دو، سه تا از آن افسرهای خیّر و با‌حال خیلی كمك‌مان کردند. عبدالحسین اوّل امتحان آيين‌نامه داد و بعد هم تو شهری، و بالأخره بهش گواهي‌نامه را دادند. البتّه همین هم خودش یک هفته‌اي طول کشید. وقتی می‌خواست راهی جبهه بشود، برای خدا‌حافظي آمد. بابت گواهي‌نامه ازم تشکر کرد و گفت: «بالأخره این زحمتی رو که کشیدی، بگذار پای بيت‌المال، إن‌شاء‌الله خدا خودش اجرت رو بده.» گفتم: «حالا خودمونیم حاج آقا! شما هم زیاد سخت می‌گیری ها.»
لبخندی زد و حکایتی برام تعریف کرد؛ حکایت طلحه و زبیر که در زمان خلافت حضرت مولی -سلام الله علیه-، رفتند خدمت ایشان که حکومت بگیرند. آن وقت، حضرت شمع بيت‌المال را خاموش کردند و شمع شخصی خودشان را روشن کردند. طلحه و زبیر هم وقتی موضوع را فهمیدند، دیگر حرفی از گرفتن حکومت نزدند و دست از پا درازتر برگشتند. وقتی این‌ها را تعریف می‌کرد، لحنش جور خاصّي شده بود. با گریه ادامه داد: «خدا روز قیامت از پول و از اموال خصوصی و حلال انسان، که دست‌رنج خودشه، حساب مي‌كشه که این پول و اموال رو در چه راهی مصرف کردی؛ چه برسه به بيت‌المال که یک سر سوزنش حساب داره!»<ref>خاک‌های نرم کوشک، ص 133-134</ref>*سرباز فراری!قبل از انقلاب بود که باید برای ادامه خدمت می رفت منزل جناب سرهنگ. همان اول، وضع زننده همسر او را که دید فرار کرد و برگشت به پادگان.هجده توالت بود که هر نوبت چهار نفر باید تمیزشان می کردند. عبدالحسین برای تنبیه، باید جور همه را می کشید. یک هفته بعد، سرهنگ رو کرد به او و گفت: دوست داری برگردی همان جا، مگر نه؟تأثیری روی او نداشت! گفت: «اگر تا آخر خدمت مجبور باشم همه کثافت های توالت را در بشکه خالی کرده و به بیابان بریزم،باز هم آن جا پا نمی گذارم!»بیست روز دیگر به همان کار ادامه داد. مسئولان پادگان، خودشان خسته شدند و رهایش کردند.
خاک‌های شهید عبدالحسین برونسیخاکهای نرم کوشک، ص 133-134صفحات18 و 19 و 20
==وصیت نامه==
عملیات‌های مرتبط ای جوان‌ها، ای انسان‌ها! به این قرآن توجه کنید که با شهید عبدالحسین برونسیما چقدر دارد روشن حرف می‌زند و به روشنی به ما بیان می‌کند، بیایید تجارت در راه خدا کنید و از این تجارت چهار روز دنیا دست بکشید. چه معامله ای بالاتر از اینکه خدا خریدارش باشد. خدا، جان و مال اهل ایمان را به بهای بهشت خریداری کرده است. آخر چرا به طرف جهنم پیش می‌روید. این قرآنی که چندین سال است که در غریبی مانده است، او را زنده کنیم و سرمشق زندگی‌مان قرار دهیم و آن انسانیتی که خدا برای ما خلق کرده است و ما را به بهترین اندام و قواره خلق کرده را به اثبات برسانیم... .
فرزندان عزیزم! از قرآن مدد بجویید و از قرآن سرمشق بگیرید تا به گمراهی کشیده نشوید من که این آیات را برای شما می‌خوانم از صمیم قلب می‌خواهم چند شب دیگر به سمت دشمن روانه شوم و اگر برنگشتم امیدوارم که شما به قرآن بپیوندید و به این وصیت‌هایی که من کردم عمل کنید.... باید مو به مو حرف رهبر عزیزمان را عمل کنیم و اگر قلب امام از ما ناراضی شد خدا از ما ناراضی است ..... مادر عزیزم! مادر مهربانم، خوب توجه کن من این راه را با چشم باز انتخاب کرده‌ام و با چشم باز این راه را رفته‌ام. ای همسر عزیز و ای همسر مهربانم که یاد در خانه من رنج کشیده ای انشاءالله که خداوند از تو و من راضی باشد من که از تو بسیار راضی هستم.
شهید عبدالحسین برونسی در عملیات‌های عاشورا، فتح‌المبین، بیت المقدس، رمضان، والفجر 3 ، خیبر .... فرزندانم! هر آینه، خدا شما را به این آیات قرآن آزمایش می‌کند حواستان جمع باشد، خیلی خوب جمع باشد و بدر حضور داشت و در عملیات بدر درحالی که فرماندهی تیپ هجده جواد الائمه علیه السلام همیشه آیات قرآن را بر عهده داشت، زمزمه کنید تا شیطان به شهادت رسیدشما رسوخ پیدا نکند... خدا خودش می‌گوید وقتی رزمنده ای از خانه‌اش بیرون می‌رود تکفل آن خانه به عهده خود خداست... من می‌دانم که خدا یار فرزندانم است.....
http://wwwتوصیه آخری که به فرزندانم دارم، فرزندان عزیزم قدر مادرتان را بدانید و نگذارید مادرتان غصه بخورد و قدرش را بدانید.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=32
...پروردگارا ما را هم مدیون شهدایمان نمیران. مرگ ما را هم کشته شدن در راه خودت قرار بده. .... پروردگارا همسرم را برای بزرگ کردن فرزندانش در راه خودت یاری فرما و از زخم زبان‌هایی که زده می‌شود و آن‌ها را و این زن انقلابی را خودت محفوظ و منصور بدار. خدایا باز هم مرگ مرا کشته شدن در راه خودت قرار بده. عبدالحسین برونسی<ref>[http://sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=32 سایت صبح]</ref> == نگارخانه‌ ==<gallery>پرونده:شهید عبدالحسین برونسی(01).jpg<gallery> Image:1 (1).jpgImage:1 (2).jpgImage:1 (3).jpgImage:1 (4).jpgImage:1 (5).jpgImage:1 (6).jpgImage:1 (9).jpgImage:1 (10).jpgImage:1 (11).jpgImage:1-(1).jpg </gallery> </gallery> == جستارهای وابسته ==* کتاب [[خاک‌های نرم کوشک]] نوشته [[سعید عاکف]]* کتاب [[گلبوی]] نوشته [[سید علیرضا مهرداد]]* کتاب [[یاران خراسانی]] نوشته [[علیرضا قربانی]] و همکاران ==پانویس==<references/> == رده‌ها =={{ترتیب‌پیش‌فرض:برونسی - عبدالحسین}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دوران دفاع مقدس]][[رده: شهدای سپاه پاسداران]][[رده: فرماندهان شهید سپاه پاسداران]][[رده: شهدای نیروی زمینی سپاه]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای جنوب کشور]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان تربت حیدریه (استان خراسان رضوی)]][[رده: شهدای عملیات بدر]]
مدیر
۱۱٬۹۷۱
ویرایش