در منطقه سومار که بودیم یک شب برادرها آماده می شدند وسایل از قبیل نارنجک ، آرپی جی و تیر بار و کلاش و غیره بر می داشتند که بروند به دشمن ضربه بزنند . آرپی جی هایشان را مسلح کرده بودند بخاطر این که آمادگی بیشتری داشته باشند . آرپی جی زن ها جلو ایستاده بودند و بقیه برادرها پشت سرشان ایستاده بودند که یک بار دیدیم صدای شلیک آرپی جی درمیان برادر ها بلند شد آن موقع ما در چادر تدارکات بودیم و مشغول صحبت کردن با مسئول تدارکات که صدای شلیک بلند شد اتفاقا آمد از توی چادر تدارکات رد شد . من نشسته بودم که از روی سرم گلوله رد شد و خورد به بغل کوه و به حمدالله یک مجروح کوچک هم ندادیم .در صورتی که می گویند اگر کسی موقع شلیک در 30 متری عقب آر پی جی باشد آن را می سوزاند اما برادری که در نیم متری آرپی جی بود فقط بلوزش پاره شده بود .
شب عملیات بود . آتش سنگین دشمن حرکت در منطقه ی ابوغریب را مشکل می کرد . در هر لحظه چند عزیز به درجه رفیع شهادت نایل می گشتند و یا پیکرهای نیمه جان آنها از منطقه دور می شد . لحظات به کندی سپری می شد ولی محمد حسین بصیر همچنان با لبخند زیبایش غبار خستگی رااز جان و دل افراد می زدود . در حالی که همه برای نجات از آتش دشمن به سنگرها پناه بردند متوجه شدیم که سنگر آتش بار کالیبر ما را با موشک کاتیو شا زدند .گلوله ی کاتیوشا دقیقا داخل سنگر عمل کرده بود و خدا می داند چه شده بود ؟ بصیر خود را با عجله به سنگر رساند و در هوای گرگ و میش صبح دم بدون آنکه توجه افراد را به خود جلب کند کیسه ای را برداشته و وارد سنگر شد . و پس از چند لحظه در حالی که کیسه سنگین رابه زحمت بر دوش خود حمل می کرد از محل دور شد . ایشان در برابر دشمن چون شیری غران ولی در مقابل بچه ها و مشکلاتشان بهترین سنگ صبور بود و همیشه با لبخند زیبایش غمخوار بچه ای گردان و حلال تمام مشکلات بود و اینبار هم برای عدم تضعیف روحیه افراد چاره اندیشی کرده بود . چند نفر از بچه ها که متوجه تلاش ایشان و بار سنگین مورد حمل شده بودند سوال کردند چقدر عجله دارید . مگر اتفاقی افتاده است ؟ ایشان با همان چهره ی زیبا و لبخند دلنشین نگاهی به افراد کرده و پاسخ داد مقداری کمپوت آورده اند . پس از روشنایی کامل هوا آنها را تقسیم می کنیم و به راهش ادامه داد که آنها دوباره سئوال کردند از سنگر کالیبر چه خبر ؟ و ایشان سرش را بلند کرده و با همان لحن زیبا و لبخند پر معنا جواب فعلا مشکلی ندارد و راه خویش را در پیش گرفت . صبح شد بدون آن که کمپوتی تقسیم شود این علامت سوال بزرگ در اذهان ایجاد شد که در آن کیسه چه بود ؟ آری درآن کیسه تکه های بدن عزیزانی بود که تا ساعتی قبل با بچه های گردان گرم مبارزه بودند ولی حالا تنها پلاک و قسمت هایی از پیکر خونینشان بر دوش بزرگ مردی حمل می شد که در آن عملیات چون کوه استوار ماند و بار محنت تمام افراد رابه تنهایی بر دوش کشیده بدون آن که کسی باشد تا حرفهای دل دردمند و آسمانیش را بشنود .
قبل از عملیات بدر توی خط جزیره توی پاسگاه مستقر بودیم یک روز جلسه ای بود . توی اهواز هم فرمانده گردانها و هم معاون گردانها رااهواز خواسته بودند ضمن این که قبل از عملیات بود برای ما یک خط پدافندی زده بودند بصیر تمام کادر گردانها را مرخصی داد و گفت ما با بسیجی ها می رویم خط پدافنده و عملیات پدافندی را انجام میدهیم . اتفاقا توی این نیروهای بسیجی دو سه نفر آدم شاخص داشتیم . بلاخره در چنین شرایطی ما آمدیم اهواز در برگشت شب بود داشتیم می آمدیم جزیره مجنون حدود سوسنگرد دژبان جنوب نگذاشت برویم جزیره گفت نمی شود بروید بصیر گفت که ما باید برویم جزیره حکم داشت درآورد و دژبان گفت هر کسی هستی آقا جان اگر محسن رضایی هم هستی نمی توانی بروی جزیره . پرسید : برای چه ؟ گفت : این شب ها ممنوع شده است . آن شب ها وسایل و تجهیزات توی جزیره منتقل می کردند و تمام جاده ها را می بستند و کسی را نمی گذاشتند برود جزیره . بصیر گفت : حتما باید برویم جزیره آن بنده خدای بسیجی هم میگفت : نمی شود رفت . هی بصیر به شوخی اصرار می کرد اما دژبان می گفت : نمی شود . بصیر میگفت : بابا گردانمان توی خط است من فرمانده گردان هستم و ایشان هم معاون من است . اگر اتفاقی توی خط بیفتند چه کسی می خواهد جواب بدهد ؟ گفت : هر کسی هستی من نمی گذارم از امشب تردد ممنوع است . جاده را بسته بودند و یک پست موقت دژبانی ایجاد کرده بودند . آخرش بصیرگفت چکار کنیم ؟ گفت نمی دانم . گفت : نمی شود امشب گردان را توی خط تنها بگذاریم اگر اتفاقی بیفتند چه کسی می خواهد جواب بدهد ؟ نهایتا بصیر گفت : اگر من بروم می زنی ؟ گفت : بله ما دستور داریم هر کسی راه بیفتد می زنیم بصیر ماشین را گذاشت توی دنده یک یواش هنوز بفهمی نفهمی راه افتاد فقط چهار چرخهای ماشین را حرکت کرده بود بنده ی خدا با تیر زد دو تا لاستیک بصیر ناراحت شد و آمد پایین گفت : چرا زدی ؟ او گفت : چرا حرکت کردی و بصیر گفت : مگر مال پدرت بود که زدی چرا زدی به آن بسیجی هم گفت خوب کاری کردم که زدم البته من بیشتر ناراحت شدم . گفتم : بی خود زدی آمدم یقه اش را گرفتم و صحبت می کردیم بچه های دژبان ترسیدند رفتند عقب همه شان کنار جاه موضع گرفتند بلاخره همین طور صحبت شد که بی خود زدی چرا زدی . گفت : که آقا جان ما ماموریت داشتیم که کسی را نگذاریم برود و هر کس برود خودش را هم تیر می کنیم . در حد بی خود کردن یادم نمی آید شاید غلط کردی هم بود ولی هیچوقت به زبان بصیر توهین جاری نمی شد . در همین حال بود که ماشین دژبانها رسید . بصیر گفت که بچه ها ماشین را زدند گفت : خوب کاری کردند گفته بودیم نروید چرا رفتید یک کم با ایشان جر و بحث کردیم و گفتیم لاستیک ها یت رابده برگردیم گفت لاستیک هم به تو نمی دهم گفتیم : یک زاپاس داریم یک لاستیک بده گفت : نه نمی دهم آن ماشین گذاشت رفت و خدا رحمت کند شهید قوی رسید پرسید چی شده است ؟ گفتیم این طوری و بعد گفت بیائید لاستیک من را بگیرید و بروید. دیگر ما آمدیم لاستیک قوی راگرفتیم با لاستیک زاپاس خودمان انداختیم زیر ماشین و برگشتیم یک صد متر که آمدیم بصیر گیج بود گفتش که فلانی اشتباه کردیم . پرسیدم چرا ؟ گفت با بسیجی بد برخورد کردیم در حالی که توهینش حداکثر در حد غلط کردن بود گفتم : خوب چکار کنیم ؟ گفت : باید برویم عذر خواهی کنیم به محض این که برگشتیم ماشین را دژبانها شناختند دو طرف جاده موضوع گرفتند بصیر رفت ماشین را پارک کرد و رفت پایین جاده اینها گلنگدن کشیدند . ترسیدند خیال کرند می خواهیم بزنیمشان منتهی مسئولشان ایستاده بود یادم نمی آید به نظرم یک بسیجی بود و نشان می داد که باید بسیجی باشد بصیر رفت طرف این یک دفعه بصیر خودش را انداخت روی پای این بسیجی و شروع کرد پوتینهایش را بوسیدن برادر غلط کردم اشتباه کردم و شروع کرد بلند بلند گریه کردن به نحوی که آن بسیجی هم گریه اش گرفت . آنهای دیگر هم جمع شده بودند یک صحنه ای عجیب بود همه بلند بلند گریه می کرند . بصیر هم یکی یکی خودش را به پوتین های این بسیجی ها می مالید و می گفت : برادر من را ببخشید . برادر من غلط کردم . دیگر زیر بغل هایش را گرفتند و بلندش کردند و یک کم آب به صورتش زدند من گفتم : بیا برویم بصیر می گفت : نه اینها باید من را ببخشند خیلی اصرار کردند و سوار ماشین شد و خودش نشست که رانندگی کند و خیلی هم نگران بود و بلند بلند گریه می کرد . آن بسیجی ها هم آمده بودند و دست ایشان رامی بوسیدند و می گفتند برادر ما اشتباه کردیم ببخشید ما را خلاصه شاید یک ربع بیست دقیقه طول کشید که سوار ماشین شدیم که بیائیم عقب دیدم رد طی 200 الی 300 متر رانندگی بصیر سه چهار مرتبه از جاده منحرف شد . هی می خواست ماشین واژگون شود . ناراحت بود گفتم : بیا پایین من بشینم . نشستم و آمدیم اهواز و خبر دادیم که خلاصه نگذاشتند ما برویم خط . پیام به بچه های محور بدهند که هوشیار باشند که یک وقت خدای نکرده اتفاق نیفتد . صبح موقع نماز بلند شدم دیدم که بصیر بلند نمی شود . مریض است گفتم : بصیر می خواهم برم خط تا هنوز هوا تاریک است برویم خط دیدم نه اصلا حالش خوب نیست . تب کرده بود . سه چهار روز توی ان قضیه مریض شده بود و آنجا افتاده بود تا این که من رفتم خط آقای قاآنی آمد و گفت فلانی بصیر چی شده که مریض است یک حرفهایی هم می زدند پرسیدم برای چه ؟ گفت بصیر گفته من که عرضه ندارم خودم راتوی یک موقیعت کنترل کنیم چطور گردان را به من دادید . من دیگر گردان نمی روم . بعنوان رزمنده می روم بعنوان فرمانده گردان نمی روم . من جریان رابرای آقای قاآنی شرح دادم و گفتم حتی ایشان توهین هم نکرد . دیگر بصیر بهرت شد و آمد توی محور و بعد همان عملیات هم 12الی 13 روز بعد شهید شد .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=4167 سایت یاران رضا]</ref>==نگارخانه تصاویر==<gallery>
منبع سایت یاران رضا<gallery>httpImage://yaranereza1 (1).irjpgImage:1 (2).jpgImage:1 (3).jpgImage:1 (4).jpgImage:1 (5).jpgImage:1 (6).jpgImage:1 (7).jpgImage:1 (8).jpgImage:1 (9).jpgImage:1 (10).jpgImage:1 (11).jpgImage:1 (12).jpgImage:1 (13).jpgImage:1 (14).jpgImage:1 (15).jpgImage:1 (16).jpg </ShowSoldiergallery> Image:محمعلی.aspx?SIDjpg </gallery> =4167=پانویس==<references />