==زندگینامه ==
در سال 1304 ه. ش در قریه اهرم مرکز تنگستان از توابع بوشهر، به دنیا آمدم و شماره شناسنامهام 103 از اهرم بوشهر میباشد. در یک خانواده فقیر و مذهبی به دنیا آمدم. پدرم شخصی مذهبی و مورد اعتماد مردم محله بود. او با قرآن و دعا مأنوس بود.
با این که تحصیلات حوزوی نداشت، اما با همان سواد مکتبخانه اغلب سورههای قرآن را حفظ بود و چون مورد اعتماد مردم و مقدس بود، بخش عمده معاشش از طریق روزه و نماز استیجاری تأمین میشد. پدرم در زندگی قانع بود. از خصوصیات معنوی مرحوم پدرم، التزام عملی به قرآن، نماز و دعای کمیل در شبهای جمعه بود و هرگز ترک نمیشد. در همان خانه خشت و گلی خود، بچههایش را جمع میکرد و دعای کمیل و حدیث کساء میخواند. شبها قبل از این که بخوابد، او سوره «الواقعه» را از حفظ میخواند و تا چند سوره قرآن را نمیخواند، نمیخوابید.
===*شروع درس خواندن===
سال تولد من تقریباً با اوایل سلطنت پهلوی اول مصادف بود و در آن زمان در محل ما، حوزه علمیه وجود نداشت. در روستای ما مدرسه هم نبود، تنها مکتبخانهای بود که بچهها اعم از دختر و پسر در آن جا درس میخواندند. حدود 6 یا 7 سال داشتم که مرحوم پدرم مرا به آن مکتبخانه برد. در همان مکتبخانه بودم که مدرسه ابتدایی تأسیس شد؛ مدرسهای با 4 کلاس به نام مدرسه انوشیروان. تا کلاس ششم ابتدایی در همان مدرسه بودم. مدرک ششم ابتدایی را گرفتم، اما دیگر در اطراف ما مدرسهای نبود.
===*تحصیلات حوزوی===
از آنجایی که پدرم عشق و علاقه فراوانی به امور مذهبی و روحانیت داشت، مرا علاقهمند کرده بود که وارد حوزه علمیه بشوم. علاوه بر این، گاهی که در جلساتی مینشستیم و بعضی از این پیرمردهای باسواد شعر میخواندند، لغت میدانستند، حکایت نقل میکردند، لغت عربی بلد بودند، در من تأثیر میگذاشت و بیشتر علاقهمند میشدم که دنبال دروس حوزوی بروم. بعد از دروس ابتدایی، به همان دلیلی که ذکر شد، دیگر عملاً برای من امکان ادامه تحصیل در مدارس دولتی نبود. در همین زمان 2 تن از روحانیون خیلی خوب نجف رفته، به اهرم آمده بودند و در همسایگی ما سکونت داشتند.
==*آثار علمی==
متأسفانه من این توفیق را نداشتم که کتابی بنویسم، اما گاهی مقالههایی مینوشتم که در نشریه مکتب اسلام منتشر میشد. مقالههایی هم برای روزنامه ندای حق که از روزنامههای بعد از شهریور بیست و یک و روزنامه دینی بود نوشتهام، اما آثار قلمی مستقلی ندارم. به عقیده من این توفیقی است که نصیب بنده نشد.
==*اسناد و مدارک شخصی==
زندگی بنده در دوران مبارزات انقلاب و در طول جنگ تحمیلی عراق علیه ایران دستخوش یک سری اتفاقات و حوادث شد. اسناد و مدارک و اجازهنامههای خوبی داشتم. اجازهنامه از مرحوم آیتالله حاج سید عبدالهادی شیرازی (ره)، از مرحوم آیتالله اصطهباناتی (ره)، از مرحوم آیتالله حکیم (ره)، از مرحوم آیتالله خویی (ره)، از مرحوم حضرت امام (ره) و از آیتالله گلپایگانی (ره) والان هم از همه مراجع اجازهنامه و دستخط دارم. اما در نقل و انتقالاتی که به واسطه انقلاب و بعد هم جنگ داشتیم، همه آنها از بین رفتند.
==*علاقهمندی به مسائل سیاسی==
یادم هست از همان اوایل جوانی در همان منطقه خودمان خیلی علاقه داشتم روزنامه بخوانم. در آن ایام، تنها روزنامهای که برای ما قابلدسترسی بود، روزنامه اطلاعات بود که آن را هم گاهی از بوشهر یا برازجان تهیه میکردم. این روزنامه خواندن مرا به سیاست علاقهمند کرد، به خصوص وقتی که جنگ دوم جهانی شروع شده بود. اخبار جنگ در روزنامهها مطرح میشد. لازم به ذکر است که من از ابتدا، شم سیاسی داشتم و این روزنامه خواندنها و دنبال وقایع بودن، مرا بیشتر به سمت سیاست میکشاند. آن زمانی که درس میخواندم، این سؤال برای من مطرح بود که این درسها را برای چه میخوانیم؟ اینها که کاربرد عملی ندارند. آن چه که ما در فقه میخواندیم، قسمت عمدهاش مربوط به مسائل اجتماعی و اداره امور دنیایی مردم است، حال آن که چیزی در دست ما نیست. ما کتاب قضا میخوانیم، اما قانون قضای ما از کشورهای دیگر گرفتهشده، قانون تجارت ما از قانون بیگانگان اخذ شده است.
مملکت ما مملکت اسلامی است، مملکت امام زمان (عج) است، اما آن چه دستگاه حاکمه اجرا میکند، غیر از اسلام است، لذا در ذهن من این بود که باید حکومتی داشته باشیم، نیروی اجرایی داشته باشیم تا آن چه اسلام در مورد قضا، ارث، تجارت، بیع و شرا، و... دارد، عملاً پیاده شود. همین مسئله مرا به سمت مسائل سیاسی میکشاند. علاقهمند بودم که از جایی، فریادی بلند شود و اسلامخواهی را ندا دهد و انقلابی بشود. راه و رسم مملکت، اسلامی بشود و حکومت، حکومت اسلام باشد.<ref>خاطرات حجتالاسلام و المسلمین غلامحسین جمی ـ مرکز اسناد انقلاب اسلامی</ref>سرانجام این یادگار دفاع مقدس در 8 دی ماه سال 1387 به دیار باقی شتافت و روح مطهرش به جوار شهیدان بار یافت.<ref>[http://hamshahrionline.ir/print/32497 سایت رجا نیوز]</ref>
برگرفته از کتاب: خاطرات حجتالاسلام و المسلمین غلامحسین جمی ـ مرکز اسناد انقلاب اسلامی
سرانجام این یادگار دفاع مقدس در 8 دی ماه سال 1387 به دیار باقی شتافت و روح مطهرش به جوار شهیدان بار یافت.
منبع: سایت رجانیوز
http://hamshahrionline.ir/print/32497
==آثار==
===*دو قسمت از روز نوشتههای آیت الله جمی===
تاریخ 15/8/1359
امروز تمام فکرم این است که برادرم رسول را به منزل جدیدش منتقل و در کنار شهدا خاکش کنم... حدود هفت هشت نفری از دوستان در منزل جمعاند که آمدهاند جنازه را با هم به قبرستان ببریم... جاده شهر به قبرستان نوعاً زیر شلیک خمسه خمسه و خمپاره است به اضافه اینکه وسیله نقلیهای هم نیست و اگر وسیلهای یافت شود وسیله حرکتش که بنزین باشد نیست... وضع جسد شکم به کلی پاره شده دل و رودهها بیرون ریخته یک دست به کلی از بدن قطعشده. دست قطعشده را روی سینه گذاشته بودند. دست دیگر هم از بالای کف دست آویزان و پارهپاره شده بود. خون از بدن میآمد. آقای شاکری او را تیمم داد. گرچه خودم قبلاً با دفتر امام تماس گرفته و درباره شهدایی مثل رسول که در کوچه و خیابان و منازل مورد اصابت خمپاره واقع شده و کشته میشوند پرسیده بودم و امام فرمود که همگی شهیدند و احتیاج به غسل ندارند... بر جسد غرقه به خونش با همان عده قلیلی که حاضر بودند نماز خواندم و تحویل خاکش دادم. ... و چه خوشبخت رسول و آن برادرانی که چون رسول ما با بدنهای قطعهقطعه شده از خمپاره و خمسه خمسههای صدام کافر به دیدار حق میشتابند.<ref>[http://www.tabnak.ir/fa/news/139597/%D8%AE%D8%B7%DB%8C%D8%A8-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%AF!سایت تابناک]</ref>==نگارخانه تصاویرر==<gallery> Image:1 (1).jpgImage:1 (2).jpgImage:1 (3).jpgImage:1 (4).jpgImage:1 (5).jpgImage:1 (6).JPGImage:1 (7).jpg </gallery> ==پانویس==<references />