نماز جماعت هر روز برقرار بود. اگر روزی روحانی نمی آمد، بچه ها به زور و با اصرار او را برای امامت جلو قرار می دادند و به او اقتدا می کردند. یک بار دیدم در طول نماز بدنش ثابت نیست و مثل برگ خزان می لرزد. بعدها توجه کردم دیدم همیشه از خوف خدا بر سر نماز می لرزد .
[[شهید یوسف کلاهدوز]]
کتاب هالهای از نور، ص108
در سال 1354 گارد برادرم را خواست. به تهران آمدند و در یك آپارتمان ساكن شدند. روزی به خانه جدید آنها رفتم و دیدم روی میز تعدادی مجله زن روز و چیزهای دیگر وجود دارد و در زیر آنها یك مفاتیح و یك جلد [[قرآن ]] .
او به دعا ونیایش و قرائت قرآن وابستگی خاصی داشت و همیشه قرآن و مفاتیح را در دسترس قرار می داد. پرسیدم دلیل این كار چیست . گفت: « طبقه بالا، منزل یكی از افسران گارد است. نمیخواهیم بفهمند ما دعا و قرآن می خوانیم و اصلاً مذهبی هستیم . هر وقت می خواهد به خانه ما بیاید، فوراً آن كتابها را در گوشه ای پنهان می كنیم و به جای آن این مجلات را می گذاریم . »
وقتی که طرح عملیات ثامن الائمه در آبادان مطرح شد، کلاهدوز، قائم مقام سپاه، در تمام اوقات شبانه روز روی آن کار می کرد. او را گاهی در تهران فقط سر نماز می دیدیم و باز فردا صبح با هواپیما به طرف جنوب پرواز می کرد تا روی طرح عملیات کار کند .
وقتی عملیات موفق از آب درآمد، تلفنی با من تماس گرفت. خوشحال بود، می گفت بیشتر از 1500 نفر از نیروهای دشمن اسیر شده اند و سفارش می کرد در ستاد مرکزی [[سپاه ]] برادران جمع شوند و مراسم دعا برگزار کنند .
شه ی د ی وسف کلاهدوز
اوایل مشكلاتی در فرماندهی سپاه بروز كرده بود. می خواستیم فرمانده انتخاب كنیم . وقتی موضوع به عرض [[حضرت امام (ره) ]] رسید، احمد آقا ( خمینی ) از طرف امام (ره) گفتند كه خودتان روی یك فرد توافق كنید تا من حكم بدهم. پس از مدتها بحث و مشورت، همگی آقای كلاهدوز را انتخاب كردیم .
او ساكت بود و هیچ نمی گفت؛ قرار بود من متن معرفی نامه را بنویسم . فردا ی آن روز، ساعت حدود پنج صبح بود كه در خانه را زدند. دیدم كلاهدوز است كه عبایی روی دوش انداخته. شگفت زده بودم. از زیر عبا، قرآن را درآورد و با حالت خاصی گفت: «شما را به قرآن قسم مرا معاف كنید …»
وقتی طرح نیروی [[بسیج ]] را نوشتیم، به پیشنهاد او قرار شد هزار نفر را در سپاه آموزش بدهیم و هركدام را در یكی از مساجد مستقر كنیم تا به آموزش مردم بپردازند. در نظر گرفته بودیم كه هر یك حدود صد نفر را آموزش دهند تا در مرحله اول صد هزار نیرو آموزش دهیم و بعد تا یك میلیون برسانیم و سازماندهی كنیم .
وقتی موضوع را خدمت حضرت امام (ره) مطرح كردیم، فرمودند: « یك مملكت اسلامی باید همه اش نظامی باشد و كشوری كه بیست میلیون جوان دارد، باید بیست میلیون بسیجی داشته باشد . »
همیشه به او اصرار می كردم كه مسلح باش و او نمی پذیرفت، تا یك روز كه برای او دلیل آوردم. گفتم: «تو دیگر خودت نیستی . تو یكی از مسئولان این مملكتی و باید زنده بمانی . در تمامی صحنه ها ی دوران انقلاب، حضوری فعال داشت. پس از ورود حضرت امام (ره) به وطن، یكی از فداییان امام بود و شبانه روز با محل استقرار ایشان ارتباط داشت. كارهایش را در حالی انجام می داد كه هنوز لباس گارد بر تن داشت .
اطرافیان اصرار می كردند: «این لباس را از تن درآور، ممكن است مردم خشمگین به خاطر این لباس تكه تكه ات كنند. » ولی او كه فدا یی اسلام بود، از شهادت در راه انجام وظیفه ابایی نداشت. خود را نمی دید و با اینكه ممكن بود مردم او را به عنوان نیروی گارد از بین ببرند ، می گفت: « من در این لباس بهتر می توانم وظیفه ام را انجام دهم. باید این لباس را بپوشم تا كارگردانان رژیم طاغوت فكر نكنند ارتش با آنهاست. من این لباس را می پوشم تا همه ارتشی ها بدانند كه یك عضو [[ارتش ]] شاه می تواند فدایی امام و اسلام باشد . »
در گرماگرم مبارزه، دقت نظری داشت كه دیگران كمتر داشتند. با فروتنی و به مخاطره انداختن جان خویش درصدد الگوساز ی و تردید زدایی بود .