بسمه تعالی{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = محمد اسماعیل عسگرینام پدر محمد رضا|تصویر = m23.jpgنام مادر حوری لقا|توضیح تصویر = محل شهادت ام الرصاص|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانیمحل |شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد = قزوین تاریخ تولد [[۱۳۴۲زادروزهای|1342/۰۵05/۰۵05]]محل |شهادت ام = عراق،ام الرصاص تاریخ شهادت [[۱۳۶۵الگو:شهدای 4دی|1365/۱۰10/۰۴04]]استان |وفات = |مرگ = |محل شهادت بصره شهر = [[عراق]] |محل شهادت -دفن = گلزار شهداى اقبالیهوضعیت تاهل متاهل |مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه نظامی = |سمتها = معاون فرمانده گردان|جنگها = |نشانهای لیاقت = |عملیات =تعداد پسر ۱ تعداد دختر ۱|فعالیتها = |تحصیلات ششم ابتدائی رشته - = پنجم ابتداییعملیات سال تفحص 1375|تخصصها = محل کار بنیاد تحت پوشش |شغل = پاسدارمزار شهید قزوین - قزوین-شهر اقبالیه|خانواده = }}
==زندگی نامه==
عسگری، محمداسماعیل: پنجم مرداد ۱۳۴۲، در شهر [[قزوین]] به دنیا آمد. پدرش محمدرضا، کشاورز بود و مادرش حوریلقا نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. سال ۱۳۶۱ ازدواج کرد و صاحب یک پسر و یک دختر شد. به عنوان پاسدار در [[جبهه]] حضور یافت. چهاردهم دی ۱۳۶۵، با سمت [[معاون]] [[فرمانده]] [[گردان]] در [[امالرصاص]] [[عراق]] به شهادت رسید. پیکرش مدتها در منطقه برجا ماند و سال ۱۳۷۵ پس از تفحص در گلزار شهدای شهر اقبالیه تابعه زادگاهش به خاک سپرده شد.
سید محمد عبدحسینی: اسماعیل عسگری، جانشین فرماندهی گردان [[امام رضا]] (ع) بود، مداحی هم میکرد و دعای کمیل خیلی قشنگی هم می خواند. شب عملیات [[کربلای ۴]] ، قرار بود مرحله ی اول غواصها بروند و در مرحله دوم بچه ها با قایق از معبری که باز شده بود، حرکت کنند. آن شب، همه ی بچه ها شور و حال خاصی داشتند ، فضا فضای منقلبی بود، صحنه های بهشت پیش روی همه ی بچه ها خودنمایی می کرد، همه مشغول راز و نیاز و طلب حلالیت از یکدیگر بودند. در همین حال و هوا، عسگری شروع کرد به خواندن ترانه ی لب کارون – همان ترانه ای که در زمان طاغوت می خواندند- عسگری آنقدر این ترانه را با شور و حال می خواند که بچه ها یاد شب عاشورای [[امام حسین]] (ع) افتادند، آن شبی که وقتی امام حسین (ع) جایگاهشان را نشان داد، همه به پایکوبی پرداختند. آن شب همه جا خورده بودند که چرا اسماعیل در یک چنین شبی، یک چنین ترانه ای را می خواند، آن هم در شب عملیات و درون کارون، اما وقتی بچه ها یکی یکی به جایگاهشان رسیدند، تازه فهمیدند که عسگری چه حالی داشت که خود هم با همان حال رفت.
*سردار اقبالیه
این عکس سال ۶۴ گرفته شده و من آن موقع حدود یک سال داشتم. اینجا هم امامزاده علی اصغر(ع) است.بابا همیشه از مناطق جنگی که بر می گشت، برایم سوغاتی می آورد، از هویزه و جاهای مختلف، هنوز روسری ها و خیلی چیزهای دیگری را که برایم سوغاتی آورده بود، دارم. خودم یادم نمیاد، اما دو سال بیشتر نداشتم که بابا مفقودالاثر شده و درست ده سال بعد بود که پیکر قشنگش را آوردند، آن روز من خیلی خوشحال بودم. همه گریه می کردند، ولی من حس خاصی داشتم و خیلی هم افتخار می کردم که او سردار« اقبالیه » است و همه او را می شناسند.عکس هایش با من حرف می زند... وقتی در خانه تنها هستم، همیشه احساس می کنم بابا هم کنارم هست. همه اش احساس می کنم صدای بابا می آید و با من حرف می زند.
دختر شهید محمداسماعیل عسگری
منبع:شهود
==آثار==
*دست نوشته ها
مادرجان و پدر جان، اینجا جایتان خالی است، توی این سنگرها، سر ظهر که هوا گرم می شود، آبدوغ درست می کنیم که با خوردنش دل انسان را خنک می کند. من می دانم که آقا جان آبدوغ زیاد دوست دارد و الآن دهانش آب می افتد. فقط حیف که شما اینجا نیستید، الحمدالله دشمن هم که به جای شربت و دوغ، خون دل می خورد. پدر! دشمنان خیلی ذلیل شده اند. اگر آقاجان پیش ما بود یک آبدوغی برایش درست می کردم که بخورد و هنگام راه رفتن، خوابش بگیرد…. هم کتری و هم قوری، جواب نامه فوری! [[شهید محمد اسماعیل عسگری]]منبع : پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین<ref>[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1783پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]</ref> == گالری تصاویر == <gallery>File:photo_2019-03-30_14-21-21.jpg</gallery> ==پانویس==<references/>