ویرایش‌ها

شهیدصیادشیرازی

۷۴۸ بایت اضافه‌شده، ‏۱۶ آذر ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۱۰
/* خاطرات */
خداوندا! این تو هستی که قلبم را مالامال از عشق به راهت، اسلامت، [[جمهوری اسلامی ایران|نظام]]ت و [[ولایت مطلقه فقیه|ولایت]]ت قرار دادی، خدایا تو خود می‌دانی که همواره آماده بوده‌ام آنچه را که تو خود به من دادی در راه عشقی که به راهت دارم نثار کنم، اگر این نبود آن هم خواست تو بود. پروردگارا! رفتن در دست توست، من نمی‌دانم چه موقع خواهم رفت، ولی می‌دانم که از تو باید بخواهم مرا در رکاب امام زمان عجل‌الله تعالی‌فرجه‌الشریف قرار دهی و آن قدر با دشمنان قسم خورده‌ات بجنگم تا به فیض شهادت برسم. از پدر و مادرم که حق بزرگی بر گردن من دارند می‌خواهم مرا ببخشند، من نیز همواره برایشان دعا کرده‌ام که عاقبتشان به خیر باشد. از همسر گرامی و فداکار و فرزندانم می‌خواهم که مرا ببخشند که کمتر توانسته‌ام به آن‌ها برسم و بیشتر می‌خواهم وقف راهی باشم که خداوند متعال به امت زمان ما عطا فرموده، آنچه از دنیا برایم باقی می‌ماند حق است که در اختیار همسرم قرار گیرد... . خداوندا! ولی امرت حضرت [[حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (ادام الله ظله العالی)|آیت‌الله خامنه‌ای]] را تا ظهور حضرت مهدی عجل‌الله تعالی‌فرجه‌الشریف زنده و پاینده و موفق بدار، آمین یا العالمین، من الله التوفیق. <ref name="sobh" />
==دست‌ نوشتهآثار==*دست نوشته
چند نکته از زبان حالم
 
عظیم‌ترین نعمت خدا را نعمت عظیم [[ولایت مطلقه فقیه|ولایت]] می‌دانم و استحکام در پیوند با [[ولایت مطلقه فقیه|ولایت]] را ضمانت بخش هدایت و عاقبت به خیری می‌پندارم فلذا نه تنها در قلب و زبان بلکه در عمل کوشیده‌ام ارادتم را به [[ولایت مطلقه فقیه|ولایت]] به ثبوت برسانم و از خداوند متعال مسئلت دارم که مرا در این مهم یاری فرماید. در تجربه بیست سال خدمت به [[انقلاب اسلامی ایران|انقلاب]] رمز موفقیت فردی و جمعی را در ادامه راه شهدا رسیدن به صلاحیت والذین جاه دوا می‌دانم به لطف خدا تجربه سنگینی را کسب نموده‌ام. معتقدم هرچه بر شدت و غلظت فضای معنوی کار افزوده گردد زمینه نزول معرفت‌ها، بصیرت‌ها و نصرت‌های الهی برای مجموعه فراهم‌تر می‌گردد. [[سازمان بسیج مستضعفین|بسیج]] را کانون توسعه فرهنگ اصیل اسلام ناب محمدی (ص) می‌دانم.
هر چه دوستش اصرار می‌کرد که بیا از همین کوچه برویم،قبول نمی‌کرد.
می‌گفت:«این کوچه پُر از دختره،من نمیام. معلوم نیست این کوچه به کجا ختم می‌شه»<ref>کتــاب یادگاران11،ص8</ref>
 
*پارتی بازی ممنوع!
 
از بستگان صیاد بود. از خدمت فرار کرده بود. پرونده اش را فرستاده بودند دادگاه نظامی و به زندان محکومش کرده بودند.
مادر صیاد با دفتر تماس گرفت که «به حاج علی بگو یه کاری بکنه. این پسر جوونه، سربازه؛ گناه داره.»
گفتم: حاج خانوم، خودتون بگید بهتر نیست؟
گفت: «قبول نمی کنه.» گفتم: چرا؟
گفت: «خودش تلفن زده که عزیز جون! فامیل وقتی برام محترمه که آبروی نظام رو حفظ کنه! آبروی منو نبره!»
 
<ref>یادگاران/ ص57</ref>
== منابع ==
۱۶۶
ویرایش