{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = حمید باکری
|تصویر = شهید حمید باکری 1(01).jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|تخصصها =
|شغل =
|خانواده = برادر: [[شهید علی باکری]]، [[شهید مهدی باکری]] {{سخ}} همسر: [[فاطمه چهل امیرانی]] {{سخ}} فرزندان: [[احسان باکری|احسان]]<small>(۱۳۶۰)</small>، [[آسیه باکری|آسیه]]<small>(۱۳۶۲)</small>
}}
[[شهید حمید باکری]] در [[الگو:زادروزهای ۱ آذر|اول آذرماه]]<ref name="birthday">[http://goftalk.com/view/post:83803 برگی از شناسنامه اقدس زنوزی]، شبکه اجتماعی گفتاک</ref> ۱۳۳۴ در شهرستان [[ارومیه]] به دنیا آمد. پدرش حسین (فیضالله) کارمند کارخانه قند ارومیه و مادرش اقدس زنوزی بود. تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در زادگاهش گذراند و سپس در دبیرستان فردوسی ارومیه موفق به اخذ دیپلم ریاضی شد. در سیام دیماه ۱۳۵۸/۱۰/۳۰ <ref name="testmarriage">[http://www.naslsokhteh.ir/?p=1779 گفت و گو با همسر شهید حمید باکری]، پایگاه خبری نسل سوخته</ref> با [[فاطمه چهل امیرانی]] ازدواج کرد و صاحب یک دختر و یک پسر شد. جانشین [[لشگر ۳۱ عاشورا]] بود. [[الگو:شهدای ۶ اسفند|ششم اسفندماه]] ۱۳۶۲، در [[جزیره مجنون]] به شهادت رسید. پیکرش در منطقه بر جای ماند.
== زندگینامه ==
=== *کودکی و نوجوانی ===
[[شهید حمید باکری]]، در اول آذر ماه سال ۱۳۳۴، در شهرستان [[میاندوآب]] چشم به جهان گشود. پدرش فیض الله (حسین) ، کارمند کارخانه قند [[ارومیه]] بود و مادرش اقدس زنوزی، زنی خانه دار بود که ۱۸ ماه پس از تولد حمید در حادثه رانندگی درگذشت. حمید ششمین فرزند خانواده باکری به شمار میرفت.
«متأسفانه وقتی ما بزرگ شده بودیم، برادرم علی، در دانشگاه تهران ساکن بود و او را کمتر میدیدیم ولی هربار که به ارومیه میآمد، همه ما را جمع میکرد و صحبت میکرد. معمولاً به همراه خود کتاب میآورد تا مطالعه کنیم و بعد از مطالعه نتیجه را سؤال میکرد. او به خواندن نماز بسیار تأکید داشت.» علی باکری در سال ۱۳۵۰ به هنگام بازگشت از سفر فرانسه به خاطر همراه داشتن اسلحه دستگیر و مدتی بعد در زندان ساواک به شهادت رسید.
[[شهید حمید باکری|حمید]] و [[شهید مهدی باکری|مهدی]] همیشه با هم بودند. چون خانواده باکری تحت نظر ساواک قرار داشت، پدر، آنها را از دخالت در امور سیاسی ممنوع میکرد. اما فضای سیاسی کشور، جنبش ۱۵ خرداد ۱۳۴۲، رشد فعالیت گروههای دانشجویی و هستههای مبارزاتی در میان اقشار مختلف مردم، تأثیر خود را بر شخصیت حمید و مهدی باکری گذاشت. محروم بودن از مهر مادر، فقر و تنگدستی سبب شد که حمید و مهدی از همان دوران کودکی به افرادی صبور و مؤمن تبدیل شوند. اولین جدایی بین حمید و مهدی از آغاز دوران دبیرستان بود چرا که مهدی یک سال زودتر به ارومیه رفت و حمید هم بعد از دیپلم در کنکور شرکت کرد و پذیرفته شد. === * دوران سربازی ===
حمید به پیشنهاد برادرش مهدی به جای دانشگاه به سربازی رفت و دوران سربازی را در یکی از پاسگاههای ژاندارمری در اطراف ارومیه گذراند. این دوران باعث شد تا حمید با راههای ارتباطی و مخفی موجود در نقاط مرزی عراق بیشتر آشنا شود. بعدها او از همین آشنایی در جهت پیشبرد اهداف انقلاب استفاده کرد.
حاج کاظم میر ولد، یکی از دوستان حمید درباره دوران سربازی او میگوید:
پس از گفتگوهای طولانی در سه مورد به جمعبندی رسیدیم: اول مطالعات عقیدتی و آشنایی با قرآن و عربی و متون اسلامی، دوم مطالعه کتابهای درسی برای ورود به دانشگاه و سوم تربیت نفس و خودسازی که اصلیترین برنامه ادامه راه سخت و دشوار مبارزه بود. حمید این سه برنامه را با دقت شروع کرد اما با توجه به شرایط خاص سیاسی، اجتماعی جامعه و شور و شوق او برای ادامه مبارزه، وقت کمتری را به مطالعه دروس کنکور اختصاص میداد. حمید تقریباً تمام روز را در منزل میماند و با تواضع مثال زدنی، کارهای منزل را انجام میداد. روزی ساواک به منزل ما ریخت و حمید در منزل بود. او توهین فراوان دید و کتک سیری هم خورد ولی هیچگاه از آن اتفاق گلایه نکرد.»
=== * آغاز مبارزه و سفر به خارج از ایران ===
رشته تحصیلی حمید در دبیرستان ریاضی بود اما به تحصیل در رشته الهیات دانشگاه تهران و طلبگی، علاقه داشت. حاج کاظم میر ولد درباره زندگی مشترک این دوران تا رفتن حمید به خارج چنین میگوید: «در بحث هائی که دو به دو با حمید داشتیم اصرار به مبارزه و پیچیده بودن آن و از همه مهمتر، ضرورت اخلاص در مبارزه و عدم خودنمایی که به طور طبیعی احتمال آن برای یک جوان بیست و یک ساله میرفت در سخنان او دیده میشد. حمید در کنکور ورود به دانشگاهها موفق نشد. لذا در یک جمعبندی با مهدی ترجیح داده شد که حمید برای تحصیل تا فراهم شدن امکان بیشتر مبارزه، راهی خارج شود و این اتفاق افتاد و بعد از مدتی قرار شد که حمید برای آشنایی با مسائل رزمی و آموزش نظامی به سوریه و لبنان برود، او این کار را با علاقه و پشتکار بسیار انجام داد.»
در پاریس مأموریتی جدید به حمید دادند. او عازم سوریه و لبنان شد تا دوره آموزش نظامی را بگذراند. او در این کشورها جنگهای شهری، چریکی و روشهای سازماندهی و شیوه ساختن بمبهای دستی را فرا گرفت. در همین دوران به کمک چند تن از دوستانش اسلحه وارد ایران کرد و در این راه مهدی، یاور بزرگی بود. حمل و پنهان کردن سلاحها تا مرز ترکیه به عهده حمید بود و انتقال آنها تا تبریز به مهدی محول شده بود. در انجام این مأموریت، حمید توسط پلیس ترکیه دستگیر شد اما با پرداخت پول خود را نجات داد. در این زمان خبردار شد که امام خمینی به ایران بازگشته است. حمید به سرعت از مرز گذشت و وارد خاک ایران شد. او که نگران سرنوشت مهدی بود به پاسگاه ژاندارمری محل خدمت وی رفت. از سوی دیگر پدر آنها نگران از سرنوشت مهدی در جستجوی او به سوی همان پاسگاه شتافته بود و در آنجا به جای مهدی با حمید مواجه شد، پسری که به گمان او باید در خارج از کشور باشد.
=== * پس از پیروزی انقلاب ===
با ورود حمید به ایران، تلاش پیگیر او به همراه مهدی و بقیه نیروهای انقلابی برای کنترل مراکز نظامی، برقراری امنیت و دستگیری ضدانقلاب و عناصر وابسته و همچنین آموزش نظامی عناصر انقلابی شروع شد. حمید با تشکیل سپاه ارومیه به عضویت آن درآمد و از اعضای شورای مرکزی سپاه و از نیروهای واحد عملیات آن بود.
جهاد سازندگی، میدان دیگری بود که همگام با عضویت در سپاه پاسداران، حمید در آن حضور داشت و در جهت بازسازی روستاها و محرومیت زدایی از آنها تلاش می کرد.
*نبرد با ضد انقلاب
با شدت گرفتن درگیریهای کردستان، حمید با هواپیمای c130 به همراه ۱۵۰ نفر از پاسداران به سنندج رفت و در مدت ۲۲ روز جنگ سخت و سنگین، ضد انقلاب داخلی را شکست داد و شهر را از تصرف آنها خارج کرد. در تیرماه ۱۳۵۹ ضدانقلاب، مهاباد را به آشوب کشید. حمید به همراه نیروهای خود عازم مناطق آشوب زده شد در حالی که غلامعلی رشید از بسیج و سپاه دزفول به کمک آنها آمده بود. پس از آزاد سازی مهاباد حمید به همراه نیروهایش در کنار نیروهای تحت امر عبدالمحمد رئوفی نژاد برای پاکسازی مهاباد در این شهر باقی ماندند. بعد از پاکسازی نوبت بازسازی رسید و او مسئول بازسازی مناطق آزاد شده در کردستان شد.
شهید حمید باکری زمانی که در شورای فرماندهی سپاه ارومیه بود تصمیم به ازدواج گرفت. او با هزینه ای معادل پانصد تومان در تاریخ ۳۰ دی ۱۳۵۸، خانم فاطمه امیرانی را به عقد خود درآورد و با همسرش قرار گذاشت از هیچکس هدیه قبول نکنند. در اوایل سال ۱۳۶۰ اولین فرزندشان، احسان به دنیا آمد و در سال ۱۳۶۲ نیز دومین فرزندشان به دنیا آمد و آسیه نام گرفت.
=== *دوران جنگ ===
شب قدر حمید، در این جهاد نهفته است. وی با بسیجیانی که گرد خودش جمع کرده بود با لنج به آبادان رفتند. بایستی خط پدافندی را تشکیل میدادند. حمید خط پدافندی را در این سوی اروند از ذوالفقاریه تا پل بهمن شیر طراحی کرد. سلاحهای سنگین را که گاه از خمپاره ۸۱ تجاوز نمیکرد، سازمان داده بود. نوبت به سنگرها رسید و سازماندهی آنها. نقطههای آسیب پذیر خط را شناسایی نمود و فرمان امام خمینی هم که صادر شد، حضورش را ملموستر کرد. بسیج عشایری مناطق آبادان را تشکیل داد.
بعد از رفتن حمید، مهدی نشست و نیم ساعت با صدای بلند گریه کرد. حمید نیروهای تحت امر را توجیه کرد و به راه افتادند. او در اولین قایق نشست و قایق در سکوت و تاریکی مطلق شب به راه افتاد. اولین کسی بود که از قایق پیاده شد و پای بر جزیره مجنون گذارد. اولین نگهبان پل به هلاکت رسید و چند تن به اسارت درآمدند.
یکی از اسرا که یک سرتیپ عراقی بود متعجب و گیج از حضور نیروهای ایرانی در این جزایر غیر قابل نفوذ از حمید پرسید: چطور خودتان را به اینجا رساندید؟ حمید خیلی جدی پاسخ داد: ما اردن را دور زده از اطراف بصره خود را به اینجا رساندهایم. افسر ارشد عراقی باز هم پرسید: آن نیروهایی که از روبرو میآیند چه؟ و حمید جواب داد: «آنها از زیر زمین روییدهاند.»
با استقرار نیروهای رزمنده در جزایر مجنون، دشمن پاتکها را شروع کرد. مهمترین موضع استراتژیک منطقه، پلی بود که در اختیار رزمندگان قرار داشت و حفظ آن بسیار حیاتی و ضروری بود. حمید در حال سرکشی به نیروها بود که آنها فریاد میزدند: «عراقیها روی پل هستند.» حمید اسلحه ای برداشت و به طرف پل دوید. یک دسته بیست نفری از عراقیها به سوی آنها میآمدند. به دستور حمید، تیراندازی شروع شد که در نتیجه آن، چند تن به هلاکت رسیدند و عده ای هم به اسارت در آمدند. ضد حمله شدیدتر شد و اطراف پل، زیر آتش هزاران گلوله توپ و خمپاره میلرزید.
با تداوم عملیات در ساعت ۱۱ شب چهارشنبه، سوم اسفند ۱۳۶۲، حمید با بی سیم، خبر تصرف پل مجنون را که بعدها به افتخارش پل حمید نامیده شد و در عمق ۶۰ کیلومتری عراق واقع است، اطلاع داد. حمید باکری و یارانش در حفظ این پل مهم، دلاورانه جنگیدند. پلی که با تصرف کردن آن دشمن متجاوز قادر نشد نیروهای موجود در جزایر را فراری دهد و یا نیروی کمکی برای آنها بفرستد در نتیجه تمام نیروهایش در جزایر کشته یا اسیر شدند و این عمل قهرمانانه فرمانده و بسیجیهای شجاعش ضمانتی در موفقیت این قسمت از عملیات بود و عاقبت با دو روز جنگ شجاعانه در مقابل انبوه نیروهای زرهی دشمن فقط با نارنجک و آرپی جی و کلاش جنگیدند و شهادت رسیدند.<ref name="bio">[http://www.shakhsiatnegar.com/%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%DA%A9%D8%B1%DB%8C زندگینامه شهید باکری]، شخصیت نگار</ref>
== خاطرات ==
*برو بند ب!
کمی قبل از تولد پسرمان آمد بيمارستان.
گفتم: "واي حميد! بچه مان انقدر زشت است، با تو مو نمی زنه!!!"
اين چيزها رو که می گفتم، می خنديد. توی ذوق آدم نمی زد.
تا حرف ديگران به ميان می آمد می گفت: "برو بند ب! حرف ديگه ای بزن!"
من دوست داشتم اين حساسيت هايش را که نشان از سالم بودن روحش داشت...<ref>نيمه پنهان ماه،ص26</ref>
== آثار ==
=== وصیتنامه ===
متأسفانه به علت نبودن وقت نتوانستم وصیتم را تمام نمایم از عموم آشنایان و فامیل حلالیت میخواهم انشاءالله همه خدمتگزار اسلام خواهند بود.
حمید باکری <ref name="testvasiat">[http://www.sajed.ir/detail/18482 وصیت نامه شهید حمید باکری]، ساجد</ref>
== نگارخانه ==
<gallery>
پرونده:شهید حمید باکری (01).jpg<gallery> Image:1(1).jpgپروندهImage:حمید باکری 1 (2).jpgپروندهImage:حمید باکری 1 (3).jpgپروندهImage:حمید باکری 1 (4).jpgپروندهImage:حمید باکری 1 (5).jpgپروندهImage:حمید باکری 1 (6).jpgپروندهImage:حمید باکری 1 (7).jpgپروندهImage:حمید باکری 1 (8).jpgphoto_2019-12-11_18-45-30.jpg</gallery>
</gallery>
== جستارهای وابسته ==
* کتاب نیمه پنهان ماه ۳، نوشته حبیبه جعفریان
== منابع ==
<references/>