ویرایشها
*موضوع : عبادی ، قرآن
پنج سالش هم نشده بود که حمد و سوره میخواند. آن قدر قشنگ و روان میخواند که حظ میکردی .<ref>
یادگاران، جلد 16 کتاب شهید محمد علی رهنمون، ص 1 </ref>
مسجد نزدیک خانه مان بود. سه وعده ی نمازش را توی [[مسجد]] می خواند.<ref>یادگاران، جلد 16 کتاب [[شهید محمد علی رهنمون]] ، ص 7</ref>
*موضوع : عبادی سیاسی ، نمازامام خامنه ای
آقای [[خامنه ای]] که مجروح شده بود، آورده بودندش بیمارستانی که دکتر رهنمون آن جا بود. حسابی به آقا میرسید؛ شب و روز. آقا که خوب شد، گفته بود «ایشان خیلی برای من زحمت کشیدند، سنگ تموم گذاشتند، خدا خیرشون بده . »
دکتر میگفت «ا ین ها رو که شنیدم، خیالم راحت شد. خستگیم دررفت . »<ref>یادگاران، جلد 16 کتاب [[شهید محمد علی رهنمون]] ص 42 </ref>
مجروح های بمباران بودند. یکی یکی توی بیمارستان تمام میکردند .
توی آن هیر و ویر آمده بود از من سؤال شرعی میپرسید .
ـ اصغرجان! این هایی که توی بیمارستان شهید میشن، ما به شون دست میزنیم، غسل بهمون واجب میشه؟
یا شهیدِ معرکه حساب میشن؟<ref>یادگاران، جلد 16 کتاب شه ی د محمد عل ی رهنمون، ص 68 </ref>
خسته که میشدی ؛ خسته، کلافه، عصبانی ، ناامید . وقتی که می خواستی قید همه چیز را بزنی و ول کنی و بروی . می رفتی می نشستی پیش رهنمون. نگاهش میکردی . نگاهت میکرد. باهات حرف میزد، می خنداندت. ده دقیقه ی بعد که بلند میشدی بروی ، انگار نه انگار خبری بوده .<ref>یادگاران، جلد 16 کتاب شه ی د [[شهید محمد عل ی رهنمون، علی رهنمون]]، ص 6869 </ref>
*موضوع : اعتقادی مناسبتها ، تقید به مسائل شرعیشب قدر
شب قدر دوتایی احیا گرفتیم . فرداش بود که درد زایمانم گرفت. محمد میخندید، میگفت «با این احیای دیشب، از الآن معلومه این بچه چی می شه . »<ref>یادگاران، جلد 16 کتاب [[شهید محمد علی رهنمون]]، ص 54 </ref>
میخواستیم برای مادر خیرات کنیم . محمد گفت «به جای شام و ناهار و از این جور خرج ها، با پولش کتاب بخریم برای بچه های روستا . »
بعد ساکت شد. انگار بغضش گرفت. باز گفت «این طوری مادر راضی تره . »<ref>یادگاران، جلد 16 کتاب شهید محمد علی رهنمون، ص 12 </ref>
ما که پدر بالای سرمان بود و هر جا می رفتیم و می آمدیم، می پرسیدند کجا بودی و کجا نبودی ، کلی هرز می چرخیدیم . محمد پدر که نداشت، مادرش هم خیلی پیر بود و کاری به کارش نداشت، اما با وجود این، اصلا اهل ول چرخیدن نبود. کارش که تمام میشد، زود ی می رفت خانه.<ref> یادگاران، جلد 16 کتاب [[شهید محمد علی رهنمون، رهنمون]]، ص 129</ref>
*موضوع : متفرقه اجتماعی ، مطالعهتحصیل
هیچ وقت نشد معلم، اول از محمد سؤال کند. از بقیه میپرسیدند،
وقتی هیچ کس نمی توانست جواب بدهد، آن وقت از محمد میپرسیدند .<ref>یادگاران، جلد 16 کتاب شهید محمد علی رهنمون، ص 4 </ref>
حق به جانب گفتم «این انشا رو کی برات نوشته؟ »
ناراحت شد. انگار بدجور ی خورد توی ذوقش. گفت «هیچکی . خودم نوشته ام آقا . »
نوشته های دیگرش را هم نشانم داد. شرمنده شدم؛ داشتم آب می شدم، میرفتم توی زمین . آن انشا را برای هر کی می خواندی ، باورش نمی شد که ی ک پسربچه ی ششم ابتدایی نوشته باشد .<ref>
یادگاران، جلد 16 کتاب شه ی د محمد عل ی رهنمون، ص 5</ref>
کلاس را ریخته بودیم به هم؛ بزن و بکوب. میزدیم رو ی میز و در و تخته. خلاصه هر کی هر جوری میتوانست، صدا یی درم ی آورد. همان موقع، مدیر آمد توی کلاس. تا محمد را دید، گفت «آقای رهنمون! شما دیگه چرا؟ دلمون به شما خوش بود که . . . . »
. . . . .
تا چند روز تو ی خودش بود. ناراحت بود که چرا یکی را از خودش رنجانده .<ref>یادگاران، جلد 16 کتاب شهید محمد علی رهنمون، ص 6 </ref>
تا میفهمید سر و کله ی توریست ها پیدا شده، میرفت سروقتشان که باهاشان انگلیسی حرف بزند .دوم دبیرستان بود، مثل بلبل انگلیسی حرف میزد .<ref> یادگاران، جلد 16 کتاب شهید محمد علی رهنمون، ص 68</ref>
آن وقت ها رسم بود، بچه ها بعد از عید که می آمدند مدرسه، لباس هاشان را سر تا پا نو می کردند، اما محمد نه .یک سال، گاهی بیشتر، می شد که یک دست لباس داشت که با همان می آمد مدرسه. وضع مالی شان تعریفی نداشت، اما گله نمی کرد، سر می کرد .<ref> یادگاران، جلد 16 کتاب شهید محمد علی رهنمون، ص 83</ref>
هم خوش تیپ و زیبا بود، هم درس خوان؛ اینجور افراد هم توی کلاس، زودتر شناخته می شوند.
نفهمیدن درس، کمک برای نوشتن مقاله یا پایان نامه و یا گرفتن جزوه های درسی، بهانه هایی بود که دخترها برای هم کلام شدن با او انتخاب می کردند.
پاپیچش می شدند، ولی محلشان نمی گذاشت؛ سرش به کار خودش بود.
وقتی هم علنی به او پیشنهاد ازدواج می دادند، می گفت:
«دختری که راه بیفته دنبال شوهر برای خودش بگرده که به درد زندگی نمی خوره! نمی شه باهاش زندگی کرد.»<ref> فلش کارت دو نیمه سیب، موسسه مطاف عشق</ref>