• به نقل يكي از خوانندگان كتاب ميخوانيم:«متولد سال 1359 هستم، ولي الان حدود چهار سال است متولد شدم! من از آن دسته زناني بودم كه معنويات، جايگاهي در زندگيام نداشت. هميشه دنبال چيزي بيرون از خود ميگشتم تا آرامش پيدا كنم... (بعد از آشنايي با شهيد هادي) سال بعد تصميم گرفتم چادري شوم. شايد سخت بود، اما بايد شروع ميكردم.» منبع: کتاب سلام بر ابراهیم
• « از [[خيابان 17 شهريور ]] عبور ميكرديم. من روي موتور پشت سر ابراهيم بودم. ناگهان يك موتورسوار ديگر با سرعت از داخل كوچه وارد خيابان شد. پيچيد جلوي ما، ابراهيم شديد ترمز كرد. جوان كه ظاهر درستي هم نداشت داد زد: هو چيكار ميكني؟ دوست داشتم ابراهيم با آن بدن قوي پايين بيايد و جوابش را بدهد ولي لبخندي زد و گفت: سلام خسته نباشيد! موتورسوار عصباني يكدفعه جا خورد. مكث كرد و گفت: سلام، معذرت ميخوام، شرمنده. بعد هم حركت كرد و رفت.» منبع: کتاب سلام بر ابراهیم
منبع:سایت نویدشاهد