==زندگینامه==
در يازدهمين روز اسفند ماه ۱۳۳۵ هـ . ش در [[همدان ]] متولد شد. دوران كودكي را پشت سر گذاشته و در سال ۱۳۴۲ وارد دبستان شد. در همان دوران ابتدائي راه خود را انتخاب كرده و اكثر اوقات در نماز جماعت مسجد محل شركت مي كرد. از ابتدا به علت نذري كه براي او از طرف مادرش شده بود محبت خاصي نسبت به اهل بيت (ع) مخصوصا به مولايش ابا عبدا... الحسين (ع) در وجودش متجلي بود كه اين امر موجب مي شد در ماه هاي محرم و صفر، بيشتر شب ها در مسجد و حسينيه محل در سوگ و عزاداري سرورش به سر برد. به همين ترتيب دوران ابتدائي و راهنمايي را تمام كرده و وارد هنرستان شهیدان ديباج شد. قدرت جسمي خوبي داشت و به ورزش علاقه وافري پيدا كرد و در چند رشته از دو ميداني مثل پرش طول، دو پنج هزار متر و پرتاب نيزه شركت و در چند مسابقه نيز موفق به اخذ مدالهايي گرديد.
بعد از اخذ ديپلم در سال ۱۳۵۶ به خدمت سربازي رفت كه بعد از دوران آموزشي در يكي از پادگان هاي [[آذربايجان غربي ]] خدمت نظام وظيفه را به پايان رسانيد. در سال ۱۳۵۷ ( يعني سال پيروزي انقلاب اسلامي) در همان محل جهت پيشبرد اهداف انقلاب فعالانه شركت داشت. در سال ۱۳۵۸ به تهران رفت و چون رشته تحصيلي اش فني بود و به اين كار نيز علاقه داشت لذا مشغول به كار نصب شوفاژ گرديد كه در مدت كوتاهي در آن كار تبحر پيدا كرده و مجدداً به همدان برگشت. در همدان به كار پخش روغن و همكاري با [[بنياد مستضعفان ]] مشغول گرديد.
در همين حال حاج رضا شکري پور در شكل گيري و تشكيل پايگاه مقاومت بسيج ناحيه ۱۴ محل چمن چوبانها همراه با شهيد بزرگوار احسان تقي پور شركت داشت و دلسوزانه انجام وظيفه مي نمود . چون كارهاي خدماتي با روح بزرگ و افكار انقلابي او موافق نبود، آن كار را رها كرده و در مرداد ماه ۱۳۶۰ به خدمت سپاه در آمد . البته نا گفته نماند كه اگر از او به عنوان حاج رضا ياد مي شود نه اينكه اعمال حج را انجام داده بود بلكه به اظهار نظر بعضي از دوستان همرزمش روح بزرگ او در طواف سعي شركت كرده و حاجي شده بود چرا كه نا خودآگاه بعد از يك مقطع زماني در همه جا از او بدين نام ياد مي شد و بعد از شهادتش يكي از دوستان نزديك او به نيت ايشان اعمال حج عمره مفرده را انجام داد. حاج رضا در سال ۱۳۶۱ به سنت حسنه پیامبر (ص) جامه عمل پوشانيد و با خانم زهره ثمري، همسري فداکار و مومنه از ديار خود ازدواج نمود که حاصل اين ازدواج تنها دخترش به نام محدثه است که آغوش گرم پدر را در سن سه سالگي از دست داد.
حاج رضا پس از عضويت در سپاه وگذراندن دوره هاي آموزش نظامي، به دليل موفقيتش در امر آموزش (به خصوص در راپل و همچنين در اجراي ماموريتهاي محوله) به فرماندهي گردان و سپس به فرماندهي پادگان آموزشي نايل آمد كه خاطرات زيادي در اين مورد توسط همرزمانش نقل شده از جمله اينكه تمام موارد آموزشي را كه به نيروهاي تحت امر خود آموزش مي داده خود نيز رعايت مي كرده است و اين مسئله را تا آخرين لحظه هاي خدمتش (خصوصا عمليات [[جزاير مجنون ]] با اينكه مجروح بوده) حفظ نمود. در همين دوران با توجه به علاقه زيادي كه به شركت در جبهه و جنگ داشت موفق به چندين بار شركت فعال در امر پاكسازي مناطق آلوده [[كردستان ]] همراه تيپ ويژه شهدا گرديد و بالاخره پس از مدتي به همدان آمد و به فرماندهي پادگان قدس انتخاب گرديد.پس از مدتي انجام وظيفه در اين قسمت به خاطر شوق وافري كه به يگان رزمي داشت به تيپ انصارالحسين (ع) رفت و در [[عمليات والفجر ۵ ]] فرماندهي گردان ۱۵۱ مسلم ابن عقيل(ع) را بعهده داشت كه در معيت همرزمانش به ويژه شهيد رضا محرمي افتخاراتي را نصيب تيپ نمود و هميشه از شجاعت و شهامت همرزمان شهيدش در اين عمليات نقل مي كرد.
با توجه به رشادتهائي كه از خود نشان مي داد و نظر به نياز مبرم تيپ به نيروهاي مخلص و زبده به سمت معاونت ستاد تيپ منصوب شد و پس از مدتي با حفظ سمت، مسئوليت واحد آموزش نظامي را نيز پذيرفت.
بعد از اين دوران هنگامي كه به عنوان مسئول ستاد تيپ انصار الحسين (ع) انجام وظيفه مي نمود در محورهاي ميمك و سومار رشادتهاي غير قابل وصفي از خود نشان داد. مدتي بعد كه تيپ در [[دزفول ]] مستقر گرديد پس از به اسارت در آمدن فرمانده گردان ۱۵۴ حضرت علي اكبر (ع)، ايشان فرماندهي گردان را عهده دار گرديد و به طور فعال مشغول خدمت بود و نيروهاي گردان را آماده مي كرد و آموزش مي داد تا اينكه در [[عمليات والفجر ۸ والفجر8]] با همكاري و رشادتهاي آنان افتخارات زيادي نصيب تاريخ جنگ تحميلي شد و به جرأت مي توان گفت که عنايت خداوند و فرماندهي هوشيارانه شهيد شكري پور باعث گرديد كه عراق در جاده ام القصر زمين گير شده و ديگر نتواند پيشروي نمايد و همين موفقيت باعث شد كه مسئولين رده بالاي سپاه (خصوصا برادر [[محسن رضايي]] ) اظهار داشتند كه گردان ۱۵۴ گردنه احد را براي اسلام حفظ نمود و دليلش اين بود كه اگر عراق از اين نقطه موفق به پيشروي مي شد نيروهاي ما در ساير محورها در محاصره مي افتادند و در نهايت [[فاو ]] سقوط مي كرد.
بالاخره در اين عمليات ضمن به شهادت رسيدن تعدادي از دوستان حاج رضا از جمله سردار رشيد اسلام شهيد بزرگوار [[حسن ترك ]] خودش نيز از ناحيه پهلو و پشت مجروح گرديد به طوري كه نقل مي كنند با پافشاري زياد، او را به پشت جبهه منتقل كرده بودند كه در موقع انتقالش به پشت خط مي گفت روي صورت مرا بپوشانيد تا روحيه نيروها با ديدن من ضعيف نشود.
بعد از عمل جراحي در آبادان، حاج رضا را به تهران اعزام نمودند. مدتي در بيمارستان نيروي دريايي بستري بود كه دوستان و همرزمان او اظهار محبت و لطف فراوان نموده و دسته به دسته به عيادتش مي آمدند، نقل مي كنند وقتي كه يكي از دوستانش به او مي گويد وضع جسمي ات خوب است يا نه، اظهار مي دارد اين دكترها چرا ما را مرخص نمي كنند؟ ما باعث زحمت جمهوري اسلامي هستيم چون براي ما پول خرج مي كنند و ما بايد براي انجام وظيفه به جبهه برويم.
به صله رحم اهميت بسيار مي داد و به ديدن اكثر فاميلها مي رفت و هر نوبت كه مي خواست به جبهه برود از همگان طلب حلاليت مي نمود.
يكي از برادران او مي گفت: موقعي كه مجروح و در خانه بستري بود با بچه اش زياد گرم نمي گرفت و وقتي به او مي گفتيم چرا اين كار را مي كني مي گفت نمي خواهم به من عادت كند.
بالاخره بعد از اينكه بهبودي نسبي حاصل نمود (در خرداد ماه ۶۵) به يگان رزمي رفت كه در آن زمان گردان ۱۵۴ در [[خرمشهر ]] مشغول پدافند بود و رفتن ايشان مقارن با اتمام دوره ۴۵ روزه نيروهاي بسيجي بود. لذا به اكثر آنها تسويه حساب داده وعده اي را به مرخصي فرستاد و فقط نيروهاي كادر گردان آنجا مانده بودند.در اين اوضاع و احوال نيروهاي عراقي از [[جزيره مجنون ]] جنوبي تكي انجام داده و دو خاكريز نيروهاي ما را تصرف كرده بودند و از آنجا كه جزاير مجنون براي ما از اهميت خاصي برخوردار بود و يكي از مسئولين مملكتي تاكيد كرده بود كه جزيره حتما بايد حفظ شود لذا حاج رضا با عده قليلي داوطلب مي شود كه جهت مقابله با نيروهاي متجاوز بعثي عراق به جزيره اعزام شود و در حالي كه به علت مجروح بودنش، فرمانده تيپ اصرار مي كند كه شما نرويد ايشان قبول نكرده و اظهار مي دارد ما در جزيره هزاران شهيد داده ايم و سزاوار نيست آنجا را از دست بدهيم و او راست مي گفت زيرا آنهايي كه به جزيره مجنون رفته اند مظلوميت آن را مي فهمند.او در شب عمليات (هنگامي كه به قصد باز پس گيري خاكريزهايي كه توسط نيروهاي عراق تصرف شده بود) يعني شب ۶۵/۳/۲۸ از ناحيه دست و پا مورد اصابت تركش قرار مي گيرد ولي به پشت جبهه برنمي گردد تا عمليات به نتيجه رسيده و خاكريزهاي مورد نظر پس گرفته مي شود. در صبح روز عمليات يعني صبح روز ۶۵/۳/۲۹ در حاليكه از مواضع تصرف شده پدافند مي كرد و در حال تيراندازي بود ضمن اظهار تشنگي، از ناحيه سر مورد اصابت گلوله [[غناسه ]] دشمن قرار مي گيرد و به تبعيت از سرور شهيدان و مولايش ابا عبدالله الحسين (ع) كه هميشه شوق ميهماني خوان او را داشت، روح بزرگش به سوي معشوق پر كشيده و به درجه عظماي شهادت نايل آمد.
با درود و سلام بر مهدى موعود صاحب عصر و زمان (عج) و با سلام بر خمينى بت شكن نايب بر حقش و با درود بر شهداى به خون خفته از صدر اسلام تا كنون و با درود بر شما امت شهيد پرور كه هميشه در صحنه ايد و اميدوارم كه تا انقلاب مهدى(عج) نهضت را ادامه دهيد، انشاءالله.
خدايا تو خود شاهدى كه چگونه ظالمان و زالو صفتان جهانی ملتهاى مستضعف را در بند کشیده و مي كشند و بر آنها قلدرى مي كنند، وليكن هيهات من الذله.
امام ما این اسطوره تقوی و مقاومت با توکل بر خداوند سبحان و استعانت یاران وفادارش و پشتوانه اين امت شهيد پرور بپا خاسته و بر دهان ياوه گويان و مستکبرین زمانه زدند و اعلام کردند كه ما نيز همچون مولایمان حسين (ع) و يارانش كه تا آخرين قطره خون جنگيدند و حتى كودك شش ماهه خود را نيز نثار كردند، نداى تن ندادن به ذلت را سر مي دهيم و مي گوئیم اى آمريكا و اى [[شوروى ]] و اى استکبار جهانی، بدانيد و آگاه باشيد ما به حکم وظیفه شرعی تا زمانی که در جهان ظلم هست و تا وقتی که پرچم سبز لا اله الا الله بر جهان طنين نيفكنده باشد، مبارزه هست و انشاء الله مبارزه خواهیم کرد.
آرى! به قول امام عزيزمان كه مي فرمايد ما بر اسلام دعوا داريم، ما نیز هيچ آرزویى بجز پيروزى اسلام نداريم و جهت تحقق این هدف باید خون داد و حالا كه كاروان شهدا در حركت است ما نيز از خدا خواستيم كه دنباله رو اين كاروان باشيم، شاید كه خدا ما را هم بپذيرد و شكر خدا را كه در اين راه قدم نهادیم، ديگر خداوند سبحان مى داند و ملائك مقربش كه توفیق شهادت داشته باشیم یا نه.
و اما شما اى برادران پاسدار بدانيد كه مسئوليت بس سنگين است و دشوار، راه دراز و هدف نیز بسیار مقدس است و شما نیز که با پیروی و همراه بودن با روحانیت پيشرو اين راهيد، كوشش كنيد که مبادا از مسئولیت محوله شهدا غافل و از پیروزیهای مقطعی به خود مغرور شوید. تا توان دارید به جبهه بروید و جهت تحقق دستورات خداوند با دشمنان کافر جهاد کنید و انشاء انشاء الله بعد از پیروزی یا در صورتی که خداوند تبارك و تعالى شما را پذيرفت و شهيد شديد، تازه وظيفه یک فرد مسلمان را انجام داده ايد و تمام اعمال ما وظیفه ای است که خداوند بر ما مقرر کرده است و ما نیز باید آن را انجام دهیم و خداوند متعال به رسول خود نیز چنين فرمود كه تو وظيفه ات را انجام بده، حالا مردم مى خواهند بپذيرند يا نپذيرند و اما آن بيچارگانى كه توفيق جهاد فی سبیل الله به علل مختلف از آنها سلب شده و لياقت شركت در جبهه را ندارند بدانند كه توفیق شرکت در جبهه سعادتى بس بزرگ است و در صورت قبول خداوند، شهادت عظيم تر از همه اعمال است.
و اى امت شهيد پرور بدانيد كه خداوند انسانها را هميشه مورد امتحان قرار مي دهد زیرا دنیا محل آزمایش است، منتهى در سطح علم، آگاهى، صبر و مقاومت انسان مثلا امتحان حضرت ابراهيم اين است كه بخاطر ایمان به خدا از طریق کفار در آتش انداخته شود و در همان حال ملائكه تقاضا مي كنند كه به او كمك كنند وليكن او نمى پذيرد و اعلام می کند خداوندی که مبلغ او هستم مرا یاری می کند که به فرمان خداوند آتش بر او گلستان می شود.
و اما امتحان ما در اين مرحله از زمان، جنگ است، جنگى كه امام عزيزمان مي فرمايد جنگ بين تمامى كفر با تمامى اسلام است. پس وصيت من به شما اين است كه جبهه ها را پشتیبانی کنید و اماممان را تنها نگذاريد و پشتيبان او باشيد و از اهداف مقدس او غافل نشويد كه ما اكنون در حال امتحانيم و اين متاع دو روزه دنيا را بر آخرت كه قرآن مي فرمايد نفروشید و بدانيد كه خداوند هيچ گاه به وعده اش خلاف نمي كند.
يك مسئله مهم كه ما بايد در آن بينديشيم اين است كه ببينيم حق كيست و چيست؟ آيا قرآن حق است يا نه؟ پس حالا که دانستیم قرآن حق است و كليه ابرقدرتها خلاف آن عمل مي كنند و آن نیز از كفر و الحاد و نفاق و فساد آنها در تمامی كشورها می باشد و با ما روبرو شده اند پس ما نیز به پیروی از قرآن، حقیم و باید از حق خود دفاع کنیم و بدانيم كه در اين دنيا مسافرى بيش نيستيم و انشاءالله انشاءالله بايد نتیجه اعمال نيك و بد خود را در آخرت ببينيم که (الدنیا مزرعه الاخره).
خداوند همه ما را به راه راست، راه اولياء و انبياء خود هدايت كند و ما را آنى و لحظه اى به خودمان وامگذارد و به امام عزيز ما طول عمر عنايت فرماید.
والسلام عليكم و رحمت الله و بركاته
==روایتی ازشهید==
لحظات پر اضطرابي سپري شد. جزيره مجنون در آتش وخون مي سوخت. دشمن با پاتک هاي سنگين پيشروي خود را براي باز پس گرفتن آغاز کرده بود. لحظات به کندي مي گذشت ونگراني و نگراني بر منطقه سايه افکنده بود. دستور آماده باش ابلاغ گرديد.گردان 154 حضرت علي اکبر از لشگر انصارالحسين (ع)که نيروهاي بسيجي را ترخيص کرده بود، کادر گردان براي دفاع فراخواني گرديد وفردا صبح بايد براي مقابله به جزيره مجنون مي رفتيم. در آن میان حاج رضا شکري پور فرمانده رشيد گردان را ديديم که خودش آرپي آر پي جي گرفته وبا لبخند در کنار يارانش به آنها کمک مي کند.
حاجي هرچي داشت از نماز بود. نمازي که با عشق واشک چشم آغشته شده بود. شب قبل از عمليات همچون شب قدر بود. تمام حرکات بچه ها بوي عبادت مي دادو بي اختيار همديگر را در آغوش مي کشيدند واز هم قول شفاعت مي گرفتند.
زمزمه ها همه بوي پرواز مي داد.در کوله بار آنها اثري از گناه نبود. حاج رضا آن شب به روي سجاده نشسته بود وقرآن تلاوت مي کرد وتفسير آيه ها، با اشک چشمش جاري بود. چقدر نوراني شده بود انگار اورا در نور شسته بودند. همه مي دانستند که حاجي بزودي شهيد مي شود وتولد او براي شهادت است.
به طرف چادر پرسنلي رفتم، بچه ها در آنجا جمع وغرق گفتگو بودند. همگي آرزو داشتيم يک نماز جماعت پشت سر حاجي بخوانيم. اما هر بار حاجي بهانه مي آورد وطفره مي رفت. بارها اين چنين ازدست بچه ها فرار کرده بود.
اما امشب بچه ها مصمم بودند که با يک نقشه بر حاجي پيروز شوند و حاجي بهترين طراح عمليات جنگي بود وبچه و بچه ها بهترين فاتحان خاکريز و ملائکه شب، نظاره گر اين که چه خواهد شد. شهيد حسني معاون گروهان گفت: بچه ها بريم به حاجي بگوئيم اگر امشب با ما نماز جماعت نخواند او را حلال نمي کنيم. [[شهيد عليزاده ]] فرمانده گروهان به جاي حاجي پاسخ داد وگفت: اين که درست نيست! همگي غافل بوديم که حاجي نيز در حال سرکشي به چادر ها آمده وپشت چادر پرسنلي ايستاده وبه گفتگوي بچه ها گوش مي دهد.
شهيد وحدتي مسئول پرسنلي گردان گفت: به حاجي بگوئيم که ما فردا شهيد مي شويم اما شهادت ما با خواندن نماز پشت سر شما امضا مي شود و شهيد تکلو معاون گردان حرف اورا قطع کرد وگفت: حاجي مايل است بسيجيان تا ابد زنده باشند و با لبخندي که بر روي لبان حاجي نقش بسته بود معلوم بود جواب حاجي هم بايد مشابه آن باشد.
[[شهيد فريدوني ]] فرمانده گروهان که به خاطر حالت عرفاني ومعنويش بچه ها او را رباني صدا مي کردند ساکت نشسته بود وبه سخنان آنها گوش مي داد سکوت را شکست وگفت: من راضي نبودم که حاجي خودش به اينجا بيايد. بچه ها همه مشتاق شنيدن شدند و خود حاجي هم متعجب ز اين که برنامه چيست.
شهيد فريدوني ادامه داد حاجي خيلي به فاطمه زهرا علاقه دارد هرجا ذکري از حضرت زهرا باشد حاجي هم هست. پس من خودم مي خونم. شماهم با صداي بلند يا زهرا بگوئيد وسپس شروع به مداحي کرد. نام حضرت زهرا (س) خيلي زود اشک بچه ها را جاري کرد. هرکس در گوشه اي به سجده رفته بود وبا خود زمزمه مي کرد.
کم کم صداي ناله ها بلند تر مي شد وبا زمزمه در هم مي پيچيد. حاجي با چفيه اش جلو دهانش را گرفته بود تا صداي گريه اش به گوش بچه ها نرسد. مداحي به آنجا رسيدکه((فاطمه جان در وسط کوچه تورا مي زدند / کاش به جاي تو مرا مي زدند)) ديگر حاجي نتوانست خود را نگه دارد پاهاي اوسست شد وبه روي زانو افتاد صداي گريه اش بلند شد حاجي خود را به طرف در چادر کشيد وگوشه چادر را بالا زد وبا صداي گرفته گفت: بچه ها بسه ديگه مگه مي خواهيد حاجي را بکشيد. باشد قبول کردم با هم نماز جماعت مي خوانيم. بچه ها که باورشان نمي شد حاجي به اين زودي قبول کند خودشان را بر روي حاجي انداختند واورا و او را غرق بوسه نمودند وبا اشک چشم خود صورت اورا شستند. همگي وضو داشتند. پس حاجي در جلو ايستاد وصف نماز جماعت تشکيل شد. نماز شروع شد، نمازي که بچه ها رابهشتي را بهشتي کرد. حاجي حمد وسوره و سوره را مي خواندوبچه خواند و بچه ها گريه مي کردند. وقتي که حاجي به سجده رفت ديگر صداي گريه همه بلند بود وسجاده ها تر، ذکر سجده، گريه شده بود.
حاجي با تمام توان نماز را ادامه مي داد شايد اگر ادامه نماز نبود بچه ها ساعت ها در سجده گريه مي کردند. ملائکه نيز منتظر بودند تا اين نماز عاشقانه را به آسمان ببرند.
شايد اينجا خداوند بارديگر به ملائکه يادآوري کرد ((تبارک الله في احسن الخالقين)) نماز تمام شده بود ولي گريه بچه ها هنوز ادامه داشت. حاجي روبه بچه ها کرد وگفت: انشاالله انشاالله خداوند قبول کند. آخرش شما برنده شديد آن هم به خاطر اينکه اذان اين نماز يا زهرا (س) بود. فرداي آن روز [[جزيره مجنون ]] در زير گام هاي سردار نماز ويارانش آرام گرفت و دشمن زمين گير شد. حاجي آرام و قرار نداشت و براي پرواز لحظه شماري مي کرد. از وجودش نور مي باريد و از آتش سلاحش خشم الهي، تا اينکه دست تقدير صفحه زيبايي رقم زد و تيري بر پيشاني او بوسه زد.
انگار جزيره مجنون تشنه خون حاجي بود تا سيراب شود. جوي خون از پيشانيش جاري بود و روحش در پرواز.
راوي: [[مهدي رحيمي مهروان ]] - همرزم شهيد