در محور [[طلاییه]] مشغول [[تفحص]] پیکرهای [[شهدا]] بودیم. منطقه ی مورد نظر محلی بود که برادران قبلاً پیکر تعدادی از شهدای شهرستان کاشان را در آن جا پیدا کرده بودند. پیش روی ما گودال بزرگی بود که بسیار مشکوک به نظر می رسید؛ حدس بچه ها این بود که تعدادی [[شهید]] باید در این گودال مدفون باشند. همین احتمال، بچه ها را به کندن و زیر و رو کردن خاک ها واداشت.
پیکر 13 شهید در حالی که پاهای آنان به وسیله ی طناب به هم بسته شده بود، از زیر خاک نمایان شد. منظره ی عجیبی بود. شهدا طوری کنار هم قرار گرفته بودند که همگی دست در دست هم داشتند یعنی شهید اولی با شهید دومی و شهید دومی با شهید سومی و الی آخر دست به دست هم داده و به شهادت رسیده بودند. معلوم بود که عراقی ها این عزیزان را زنده به گور کرده اند.
راوی: سرهنگ پرورش
هوا گرم بود. چند روزی بود شهید پیدا نمی کردیم. تشنه بودیم.صبح، متوسل شده بودیم به [[حضرت زهرا (س)]] و حالا ظهر بود و هنوز هم هیچ. یک دفعه یک بند انگشت نظرم را جلب کرد. خاک اطرافش را کنار زدم. پیراهنی مشخص شد. باز هم اطرافش را خالی کردم. شهید دیگری هم آن جا بود. صورت هایشان به سمت همدیگر بود. کنارشان دو تا قمقمه بود که هنوز آب داشت.
هم خستگی چند روزه مان درآمد، هم توانستیم آب بخوریم برای رفع عطش.
موضوع : متفرقه ، تفحص
عید غدیر بود و ما در منطقه [[فکه]] بودیم. بیل مکانیکی شروع به کار کرد و ما هم چهار چشمی پاکت بیل را می پاییدیم. تا شاید نشانی از یک شهید بیابیم. دستگاه سومین بیل را پر از خاک کرد که همه با مشاهده جمجمه ی یک شهید فریاد سر دادیم. فریاد «یازهرا» دشت فکه را پر کرد. پریدیم داخل گودال و شروع کردیم به جستجو. بدن شهید را از زیر خاک درآوردیم، به امید یافت پلاک یا نشان هویتی از جنازه، تمام آن قسمت را زیر و رو کردیم. اما هیچ چیز پیدا نکردیم کمی آن طرف تر، جنازه دو شهید دیگر را پیدا کردیم، دومی دارای پلاک و کارت شناسایی بود و سومی بدون هیچ نام و نشانی. از یک طرف خوشحال بودیم که عیدیمان را گرفته ایم و از طرف دیگر دو شهید بی نام و نشان، آرامش را از دلهایمان می زدود. پیکر شهدا را برداشتیم و برگشتیم به مقر. قرار شد پس از ناهار برگردیم به منطقه تفحص. عصر راه افتادیم. از ماشین که پیاده شدیم، ذکر و دعا روی لبهایمان بود. آرام راه افتادیم تا به محل کشف پیکرها رسیدیم. دل توی دلهایمان نبود. یکی از بچه ها که جلوتر از همه بود فریاد زد: «پلاک... پلاک پیدا کردم» دوید و شیرجه رفت روی خاک و برخاست. زنجیر و یک پلاک روی انگشتانش بود. هوا تاریک شده بود و ما همچنان چشم به زمین داشتیم. از سومین شهید نشانی برای شناسایی نیافته بودیم و دلمان نمی خواست که به مقر برگردیم. گریه ام گرفته بود. در دل گفتم: «یا علی! عیدیمان را دادی ولی چرا ناقص؟»
بیل های دستی مان را برداشتیم و راه افتادیم طرف ماشین. برگشتیم و ولو شدیم تو چادر. یکدفعه فریاد عمو حسن از بیرون چادر بلند شد: «مژده بدهید...» آمد و جلوی در چادر ایستاد و پیروزمندانه دست به کمر زد. نگاهش کردیم. یک پلاک را بالا آورد و جلوی صورت گرفت. برخاستیم و کشیده شدیم طرفش. یکی پرسید: «چیه عمو؟ از کجا آوردیش؟ عمو از ته دل خندید و گفت مال آن شهید مفقود است. لای استخوانهای جمجمه اش بود» بچه ها خندیدند و من در دل گفتم: ممنونم آقا! عیدیمان کامل شد.
منم گدای فاطمه، منم گــــــدای فاطمه (س) »
تعدادی این ذکر را خواندند. بچه ها حالی پیدا کردند و گفتیم: «یا حضرت زهرا (س) ما امروز گدای شماییم. آمده ایم زائران امام حسین (ع) را پیدا کنیم. اعتقاد هم داریم که هیچ گدایی را از در خانه ات رد نمی کنی.»
همان طور که از تپه بالا می رفتیم، یک برآمدگی دیدیم. کلنگ زدیم، کارت شناسایی شهید بیرون آمد. شهید از [[لشگر 17]] و [[گردان ولی عصر (عج)]] بود.
یک روز صبح هم چند تا شهید پیدا کردیم. در کانال ماهی که اکثراً مجهو ل الهویه بودند. اولین شهیدی که پیدا شد، شهیدی بود که اول مجروح شده بود. بعد او را داخل پتو گذاشته بودند و بعد شهید شده بود. فکر می کنم نزدیک به 430 تکه بود.
بعد از آن شهیدی پیدا شد که از کمر به پایین بود و فقط شلوار و کتای او پیدا بود. بچه ها ابتدا نگاه کردند ولی چیزی متوجه نشدند. از شلوار و کتانی اش معلوم بود ایرانی است. 15 _ 20 دقیقه ای نشستم و با او حرف زدم و گفتم که شما خودتان ناظر و شاهد هستی. بیا و کمک کن من اثری از تو به دست بیاورم. توجهی نشد. حدود یک ساعت با این شهید صحبت کردم، گفتم اگر اثری از تو پیدا شود، به نیت حضرت زهرا (س) چهارده هزار صلوات می فرستم. مگر تو نمی خواهی به حضرت زهرا (س ) خیری برسد.
بعد گفتم که یک زیارت عاشورا برایت همین جا می خوانم. کمک کن. ظهر بود و هوا خیلی گرم. بچه ها برای نماز رفته بودند. گفتم اگر کمک کنی آثاری از تو پیدا شود، همین جا برایت روضه ی حضرت زهرا (س) می خوانم. دیدم خبری نشد. بعد گریه کردم و گفتم عیبی ندارد و ما دو تا این جا هستیم؛ ولی من فکر می کردم شما تا اسم حضرت زهرا (س) بیاید، غوغا می کنید. اعتقادم این بود که در برابر اسم حضرت زهرا (س) از خودتان واکنش نشان می دهید.
در همین حال و هوا دستم به کتای او خورد. دیدم روی زبانه ی کتانی نوشته است: «حسین سعیدی از اردکان یزد.» همین نوشته باعث شناسایی او شد. همان جا برایش یک زیارت عاشورا و روضه ی حضرت زهرا (س) خواندم.