ویرایشها
.....این تویی که این جا، بر کرانه آسمان در شب دریغ نور، وامانده ای و بال شکسته، و جز سوسویی دور به تو نمیرسد اما در باطن، این نقمت نیز فرزند رحمتی است که از میان رنج و خون، پای بر سیاره زمین مینهد... سیاره رنج! و این تویی اکنون مسافر سفر بلند شب که در اشتیاق روز چشم به افق طلوع دوخته ای و انتظار میکشی. اگر شب نبود و اگر شب، آن همه بلند و ژرف نبود، این اشتیاق نبود، گل وجود آدمی خاک فقر است که با اشک آمیختهاند و در کوره رنج پختهاند. زینب کبری (س) گنجینه دار عالم رنج است. او را این چنین بشناس! او محمل گرانبارترین رنجهایی است که در این مبارکه نهفته. «ولقد خلقنا الانسان فی کبد» او وارث بیت الاحزان فاطمه است و بیت الاحزان قبله رنج آدمی است.<ref>[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=4428 سایت صبح]</ref>
*سخن سید شهیدان اهل قلم
هر شهیدی کربلایی دارد، خاک آن کربلا تشنه اوست و زمان انتظار می کشد تا پای آن شهید بدان کربلا برسد و آنگاه خون شهید جاذبه خاک را خواهد شکست و ظلمت را خواهد درید
و معبری از نور خواهد گشود و روحش را از آن به سفری خواهد برد که برای پیمودن آن هیچ راهی به جز شهادت وجود ندارد.
[[پرونده:Photo 2018-11-25 07-14-39.jpg|300px|بیقاب|وسط]]
==خاطرات==
*شیرینی زندگی
جعبه شیرینی رو جلوش گرفتم، یکی برداشت و گفت: «می تونم یکی دیگه بردارم؟»
گفتم: «البته سید جون، این چه حرفیه؟»
برداشت ولی هیچ کدوم رو نخورد. کار همیشگیش بود، هر جا که غذای خوشمزه یا شیرینی یا شکلات تعارفش می کردند بر می داشت اما نمی خورد. می گفت: «می برم با خانم و بچه هام می خورم».می گفت: «شما هم این کار رو انجام بدید. اینکه آدم شیرینی های زندگیشو با زن و بچه ش تقسیم کنه خیلی توی زندگی خانوادگی تأثیر می ذاره».<ref>فلش کارت مهر و ماه، موسسه مطاف عشق</ref>
*فرزندی از سلاله کوثر
کتابچه دل سید پر بود، آن را که میگشودی، صدف عشق را میدیدی که درونش مروارید محبت اباعبدالله (ع) و ایمان به خدا میدرخشید. همه وجودش را به امام عشق بخشیده بود. خانه، ماشین و مال، چیزهایی بودند که در مخیلهاش نمیگنجید. سرانجام دنیا را رها کرد و فریاد زنان با پای برهنه در برهوت کربلا دوید. فقط برای سالار شهیدان خواند و نوشت. آسمانی بود، متواضع و بلندنظر، در برنامه دانشجویی «رقص علم» به خواهش دانشجویی، از مولایش نوشت. برق سکهها چشمانش را خیره نکرده بود، این عشق بود که قلبش را بیتاب ساخته و قلمش را لرزان. اعتراض کردم، سید سالهاست که مینویسی و میخوانی اما هنوز ... . کلامش سردی سخنم را قطع کرد: «اصلاً تعلقی غیر از این موضوعات ندارم...» راوی: آقای همایونفر<ref name="کتاب1">کتاب همسفر خورشید</ref>
*مروارید گمشده یقین
در عمليات كربلاي پنج، سيد مرتضي مسئول اكيپ بود. از آسمان آتش مي باريد. از شدت سرما بدنمان مي لرزيد.
آويني گفت :« بايد به جاده فاطمه الزهرا (س) كه زير آتش عراقيهاست، برويم.» مدتي بعد «مرادي نسب»، «والايي» و «عباسي» هر سه نفر از جاده باز گشتند. از سر و صدا چشمانم را باز كردم؛ اما دوباره بي هوش افتادم. يك ساعت بعد بيدار شدم، مرتضي بيرون سنگر نماز شب مي خواند، با خودم گفتم : « اين مرد خستگي ندارد»
براي نماز صبح همه بچه ها را بيدار كرد، بعد از اقامه نماز دوباره به خط رفتيم. حاجي فقط تا رسيدن به خط خوابيد. در خط مقدم شجاعانه مي دويد، اصلا لزومي نداشت كارگردان آنجا باشد، مسئوليتهايي كه در شهر داشت بايد مانع حضور او در جبهه مي شد، ترس و خستگي در قاموس مرتضي راه نداشت، او در جبهه به دنبال چيز ديگري بود. «مرواريد گم شده يقين كه سخت پيدا مي شد.»<ref>کتاب همسفر خورشید</ref>
*ندامت
در عملیات کربلای پنج، مرتضی مسئول اکیپ بود. از آسمان آتش میبارید. از شدت سرما بدنمان میلرزید. آوینی گفت:«باید به جاده فاطمه الزهرا (س) که زیر آتش عراقیهاست، برویم.» مدتی بعد «مرادی نسب»، «والایی» و «عباسی» هر سه نفر از جاده باز گشتند. از سر و صدا چشمانم را باز کردم؛ اما دوباره بی هوش افتادم. یک ساعت بعد بیدار شدم، مرتضی بیرون سنگر نماز شب میخواند، با خودم گفتم: «این مرد خستگی ندارد» برای نماز صبح همه بچهها را بیدار کرد، بعد از اقامه نماز دوباره به خط رفتیم. حاجی فقط تا رسیدن به خط خوابید. در خط مقدم شجاعانه میدوید، اصلا لزومی نداشت کارگردان آنجا باشد، مسئولیتهایی که در شهر داشت باید مانع حضور او در جبهه میشد، ترس و خستگی در قاموس مرتضی راه نداشت، او در جبهه به دنبال چیز دیگری بود. «مروارید گم شده یقین که سخت پیدا می شد.» راوی: آقای همایونفر<ref name="کتاب1">کتاب همسفر خورشید</ref>
*معنای زندگی
مرتضي دلبسته بود، نالههاي شبانهاش دردي جانكاه در دل داشت، كه با هقهق گريه ميآميخت.
سيد بارها و بارها بر ايمان از شهادت گفت: از رفتن به سوي نور، پرواز كردن، بيدل شدن، سجدهگاه خويش را با خون، سرخ نمودن، و راهي بيپايان تا اوج هستي انسان گشودن.
به ياد دارم كه در مورد زندگي و مرگ گفت:« زندگي كردن با مردن معني مييابد، كليد ماجرا در مردن است، نه زندگي كردن».
چگونه مردن برايش مهم بود؛ و خداوند آرزويش را به سر منزل مقصود رساند<ref>کتاب همسفر خورشید</ref>
*گل سرخ
سپس به طرف مسجد بلال حركت می كرد. سيد هميشه از اولين كسانی بود كه وارد مسجد می شد.
<ref>سایت اخلاق و عرفان</ref>
*برنامه ریزی
از کارهاش تعجب می کردم. با اینکه مشغولیت کاریش دو برابر آدم های معمولی بود ولی باز برای انجام کارهای خونه وقت می ذاشت.
این قدر وقت می ذاشت که دیگه نیازی نبود من برای خرید بیرون برم. عجیب تر اینکه بعضی چیزها رو که نیاز داشتیم بدون اینکه من بگم بعد از تموم شدن کارش می خرید. از این ها که بگذریم کارهای دیگه مثل دکتر بردن بچه ها رو هم خودش انجام می داد.
با تمام این کارها و خستگیای که داشت باز از بچه ها غافل نبود. هر شب زمانی رو برای اون ها می ذاشت و بعضی شب ها تا وقتی بیدار بودند کنارشون بود.
جامعیّتِ کارهای مرتضی، نتیجه ی برنامه ریزی دقیقی بود که برای کار و زندگی داشت.
منبع: فلش کارت مهر و ماه، موسسه مطاف عشق
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
Image:1 (19).JPG
Image:1 (20).JPG
photo_2019-12-22_19-31-38.jpg
</gallery>