ویرایش‌ها

شهیداحمد کشوری

۳۰٬۷۰۳ بایت اضافه‌شده، ‏۲ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۰۲
/* خاطرات */
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = [[شهید احمد کشوری]]
|تصویر = 9051383_485.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
== زندگینامه ==
احمد کشوری
تاریخ تولد :1332/04/11
تاریخ شهادت : 1359/09/15
محل شهادت : ‌اي‍لام‌ -م‍ن‍طق‍ه‌ م‍ي‍م‍ک‌ - دره‌ ‌ب‍ي‍ن‍‍ا
محل آرامگاه :مازندران - قائم شهر - شهرکیاکلا
زندگینامه
مكتبي كه شهادت ندارد، اسارت ندارد. (امام خميني)
شهید سرگرد خلبان احمد كشوري، اسطوره مقاومت در روزهاي خون و خطر، مردي كه افتخار اسلام و هوانيروز بود، مردي كه ارتشيِ نمونه لقب گرفت، دلاوري كه همه عشقش اسلام بود و امام، شهيدي كه در دامان پدر و مادري مسلمان و شجاع پرورده شد، اينك به آنچه كه همگي ما در آرزويش هستيم، رسيده است و در كنار فرشتگان خداوند و ملائك مقرب، تقرّب يافته است.
از شجاعت پدرش همين بس كه با وجود داشتن پست رياست ژاندارمري (در يكي از شهرهاي شمال) به مبارزه با سردمداران زر و زور پرداخت و در آخر مجبور به استعفا شد و پس از آن به كشاورزي پرداخت.
احمد در تيرماه 1332به دنيا آمد. دوران دبستان و سه سال اول دبيرستان را به ترتيب در «كياكلا و سرپل تالار» ـ دو روستا از روستاهاي محروم شمال ـ و سه سال آخر را در دبيرستان «قنه» بابل گذراند.
دوران تحصيلش را به خاطر استعداد فوق العاده اي كه داشت، به عنوان شاگردي ممتاز به پايان رساند. وي ضمن تحصيل، علاقه زيادي به رشته هاي ورزشي و هنري نشان مي داد و در اغلب مسابقات رشته هاي هنري نيز شركت ميكرد.
يك بار هم در رشته طراحي در ايران مقام اول را به دست آورد. در رشته ي كشتي نيز درخششي فراوان داشت. در زمان تحصيل، فعاليت مذهبي زيادي داشت؛ با صداي پر سوزش به مجالس و مراسم مذهبي شور خاصي مي بخشيد. در ايامي نظير عاشورا با مديريت و جديت بسيار همواره مرثيه خواني و اداره بخشي از مراسم را به عهده مي گرفت. در اين برنامه ها، تمام سعي خود را براي نشان دادن چهره ي حقيقي اسلام و بيرون آوردن آن از قالب هايي كه سردمداران زر و زور و اربابان از خدا بي خبر براي آن درست كرده بودند، به كار مي برد و معتقد بود كه: انسان نبايد يك مسلمان شناسنامه اي باشد، بلكه بايد عامل به احكام اسلام باشد و چون در اين فكر بود كه اسلام را از روي تحقيق و مطالعه بپذيرد، در دوران دبيرستان مطالعاتش را وسعت داد و تا هنگام اخذ ديپلم علاوه بر كتب مذهبي، كتاب هايي درباره ي وضعيت سياسي جهان مطالعه نمود.
شهيد كشوري در سال آخر دبيرستان با دو تن از همكلاسان خود، دست به فعاليت هاي سياسي ـ مذهبي زد. او با كشيدن طرح ها و نقاشي هاي سياسي بر عليه رژيم وابسته، ماهيت آن را افشاء مي كرد. بعد از گرفتن ديپلم، آماده ورود به دانشگاه شد كه با توجه به هزينه هاي سنگين آن و محروميت مالي كه داشت، از رفتن به دانشگاه منصرف گرديد.
در سال 1351 وارد ارتش (هوانيروز) شد. البته هميشه از مسائلي كه در آنجا مي ديد، رنج مي برد، چرا كه رفتارها، مخالف شئونات عقيدتي او بود. او در معاشرت با استادهاي خارجي، به گونه اي رفتار مي كرد كه آنها را تحت تأثير خود قرار مي داد. در اين مورد مي گفت: من يك مسلمانم و مسلمان نبايد فقط به فكر خود باشد. او مي خواست در آنجا نيز ادامه ارشاد را بگستراند. به علت هوش و استعدادي كه داشت، دوره هاي تعليماتي خلباني هلي كوپترهاي «كبرا» و «جت رنجر» را با موفقيت به پايان رساند.
عبادات او نيز ديدني بود. او شب ها با صوت زيبايش، قرآن مي خواند و پيوندش را با «الله» مستحكم مي كرد. چنان خداوند را عبادت مي كرد كه در انسان تأثير مي گذاشت.
وقتي به عبادت مي پرداخت، حال ديگري مي يافت. با زندگي ساده اش مي ساخت و با تجملات سخت مبارزه ميكرد. روحيه اي متواضع و رئوف داشت و در عين حال در مقابل بي عدالتي ها سرسختانه مي ايستاد. علاقه عجيبي به روحانيت داشت و بسيار افسوس مي خورد كه چرا روحاني نيست. بارها گفته بود: اي كاش در لباس روحانيت بودم، در آن صورت بهتر مي توانستم حرف هايم را بزنم.
شهيد كشوري با همه ي محدوديت هايي كه در ارتش وجود داشت، بسياري از كتاب هاي ممنوعه را در كمد لباسش جاسازي مي كرد و در فراغت، آنها را مطالعه مي نمود؛ حتي به ديگران نيز مي داد تا مطالعه كنند.
چندين بار به علت اعمالي كه بر عليه رژيم انجام داد، كارش به بازجويي رسيد و حتي مورد تهديد قرار گرفت. در اوايل اشتغال به كارش در باختران، ‌شروع به تحقيق درباره ي فقراي شهر نمود و براي نشر روحيه ي انفاق در همكارانش سعي بسيار كرد. بالاخره توانست با همكاري چند نفر ديگر از افراد خيّر هوانيروز، مخفيانه صندوقي جهت كمك به مستضعفين تشكيل دهد.
شب هاي بسيار از مصيبت هاي فقرا سخن مي گفت و اشك مي ريخت و فكر چاره مي كرد. با همه خطراتي كه متوجه او بود، به منزل فقرا مي رفت و ضمن كمك به آنان، ظلمهاي شاه ملعون را برايشان روشن مي ساخت.
شهيد كشوري در دوران قبل و بعد از انقلاب، جان بر كف و دلير براي اعتلاي اسلام ايستاد و مقاومت كرد. در اكثر تظاهرات شركت كرد و بسياري از شب ها را بدون آن كه لحظهاي به خواب برود، با چاپ اعلاميه هاي امام به صبح رساند. او چه قبل و چه بعد از پيروزي انقلاب عقيده اش اين بود كه تنها رهبران راستين امت اسلام، روحانيون در خط امام هستند.
در ميان تظاهرات چندين بار كتك خورده بود، ولي با شوق عجيبي از آن حادثه ياد مي كرد و مي گفت: اين باطومي كه من خوردم، چون براي خدا بود شيرين بود. من شادم از اين كه مي توانم قدمي بردارم و اين توفيقي است از سوي پروردگار.
در زمان بختيار خائن با چند تن از دوستانش طرح كودتايي را براي سرنگوني اين عامل آمريكا ريختند و آن را نزد آيت الله پسنديده، برادر امام بردند. قرار بر اين شد كه طرح به نظر امام خميني برسد و در صورت موافقت ايشان اجرا گردد. اما خوشبختانه با هوشياري امام و بي باكي امت، انقلاب اسلامي در 22 بهمن پيروز گرديد و ديگر احتياجي به اجراي اين طرح نشد.
وقتي كه غائله كردستان شروع شد، شهيد كشوري همچون كسي كه عزيزي را از دست بدهد و يا برادري در بند داشته باشد، از بابت اين ناامني ناراحت بود.
تيمسار فلاحي که خود نيز یکي از سلسله داران بزرگ کاروان شهادت است در مراسم شهيد کشوري سخنان قابل تأمل و در خور درنگ داشته است. برخي جملات اين سخنرانی اگر به گوش جان شنيده شود بوي راز و رمز مي دهد و انگار که پرده از اسرار مگو برداشته است و از آنجايي که شهيدان را شهيدان مي شناسند، باز خواني اين گفتار فرصت مغتنمي است به فرازهايي از اين سخنان توجه کنيد:
«کشوري بار ديگر در حيات باقي و در ابديت متولد شده است. گل وجود کشوري در اين جهان فاني پژمرده شد و بار ديگر در پيشگاه خدا شکقته شد. اتخاذ سند از آخرين بيان حسين بن علي (علیه السلام) مي کنم که مي فرمايد: هر کس که کشته نشود، مي ميرد، زندگي که چنين است چرا پاي مقصدي بزرگ در ميان نباشد؟ کشوري، مقصدي بزرگتر از جهان متناهي را انتخاب کرد، مقصدي خدايي، مقصدي ابدي، به همه آنها که باقي مانده اند باشجاعت و با صداقت اين مژده را مي دهم که پس از انبياء، امامان و صالحان، کشوري تنها شفيع ما در رستاخيز خواهد بود.
روزي که پاوه در محاصره کامل بود روز جمعه اي بود که در آستانه سقوط بود. من از پاسداران و مردم و دکتر چمران خداحافظي کردم و آمدم کرمانشاه تا فکري براي شکستن محاصره پاوه بکنم. من تا آن روز احمد کشوري را نمي‌شناختم. در پايگاه هوانيروز همه را جمع کردم. ساعت 7:30 بعد از ظهر و غروب شده بود، هوا تاريک بود، برابر روش هاي هواپيمايي نيروي زميني نمي بايستي در آن ساعت هيچ هلي کوپتري بپرد.
يک وقت داوطلب براي نجات پاوه خواستم هنوز صحبت من تمام نشده بود و تقاضايم به پايان نرسيده بود که ديدم يک جوان از داخل صف بيرون آمد و گفت: با وجودي که تاريک است و با وجودي که ارتفاعات اطراف مشرف به پاوه است و مي دانم که مي زنند، مي روم. درست است که ما نجات پاوه را مرهون منت خدا، بيان امام، پايداري مردم پاوه و پاسداران و همه نيروهاي انتظامي مي دانيم ولي من در پيشگاه وجدان خودم و در بارگاه احديت نجات پاوه را مرهون منت کشوري مي دانم که آن شب رفت و ساعت 10 شب برگشت و فشار را از روي مردم پاوه برداشت و به مردم فرصت داد (حدود بيست هزار مردمي که در محاصره عناصر ضد انقلاب بودند) تا فردا امکانات نظامي ديگري برسد.
فردا صبح هم بار ديگر خودش به عنوان رهبر گروه رفت. در تمام طول مبارزات احمد کشوري فقط تصميم و آگاهي بود چون ارکان شهادت حسين بن علي (علیه السلام) بر اساس تصميم و آگاهي بوده است. از اين جهت شهادت احمد کشوري را به شهادت حسين بن علي تشبيه کردم البته آن قدر حسين پاک و والاست که به من اين اجازه را مي دهد که حسين کوچکتر شهيد احمد کشوري را در خط او قرار بدهم و شهادت او را با شهادت حسين و همه شهيدان راه حق مقايسه کنم.
به خداي کشوري سوگند، به روح پاک کشوري سوگند، به مبارزات کشوري سوگند به همه آنچه رنگ و بوي کشوري دارد سوگند، که نجات کردستان و لااقل قسمت اعظمي از استقلال کشور مرهون زحمت کشوري هاست. کشوري باعث شد که کشور به جنگ داخلي کشيده نشود و ميليون ها نفر قرباني نشوند. کشوري و روح او بزرگتر از آن است که بخواهم در نظام محسوسات و مادي با ستايش يا شعار و يا تعاريف او را بزرگ کنم. شايد ستايش من باعث شود روح او آزرده شود.
به اعتقاد من کشوري فرشته اي بود که فقط بال نداشت و از تنها فرشتگاني است که بدون بال به خدا پيوسته است که اين مشکل است که من حاضرم کشوري را با قسمت اعظم سرداران صدر اسلام مقايسه کنم. به همه آن سرداران احترام مي گذارم ولي آنها يک يا چند روز در جنگ مي ماندند اما کشوري چيزي حدود 21 ماه که عملاً مي جنگيد. کشوري خودش را نمي ديد و هرگز از خودش نشاني نمي گرفت. کشوري يک سروان يا يک سرگرد به آن صورت که ما در نظام فاني تصور مي کنيم نيست بلکه کشوري ارتشبد کائنات است. هر روز که از شهادت کشوري بگذرد درجات معنوي و روحاني او ترفيع پيدا مي کند. او بعد از ترفيعاتي که از ارتش گرفت سرانجام آخرين ترفيع را که ارتشبدي کائنات است از پروردگار گرفته است و ديگر هيچ کس قادر نيست درجه ارتشبدي کائنات احمد کشوري را از او بگيرد. اين درجه ابدي و جاويدان است.»
چريک پير جنگ هاي نامنظم و استاد متفکر نبردهاي زميني با دشمنان اسلام شهيد دکتر مصطفي چمران، شهيد کشوري را ستاره اي درخشان غرب ناميد و در مورد شهيد کشوري شهيد شيرودي گفت: اين دو، نقشه دقيق جنگي کردستان هستند.
حجت الاسلام سيد موسي موسوي نماينده امام در غرب کشور طي سخناني پيرامون زندگي شهيد کشوري گفت: او از اولين سربازاني بود که نداي امام را از مدرسه فيضيه با همه وجود لبيک گفت و در مدت 10 سال شب و روز به هر طريقي که برايش ممکن بود در ساختن افراد در هوانيروز کوشش کرد و در زمان انقلاب هنگامي که شايعه کودتا ملت ايران را نگران کرده بود او و يارانش با شبکه اي که در ارتش ايجاد کرده بود قصد داشتند در صورت کودتا از سوي رژيم تمام وسائل نظامي را منفجر و هلي کوپترها را از کار بياندازند تا رژيم نتواند انقلاب را سرکوب کند.
بعد از انقلاب نيز از پاي ننشسته اين شهيد به راستي فاتح کردستان بود. او به هنگام محاصره پادگان سنندج اولين خلباني بود که براي سرکوبي مهاجمين در زير رگبار گلوله اي دشمن محاصره را شکست. همچنين در محاصره پادگان سقز، مريوان، بانه، سردشت هم شرکت داشت و از دلاور مرداني بود که با جانفشاني خود از سقوط پادگان ها جلوگيري کرد.
اولين شهيد محراب آيت الله مدني در مورد شهيد کشوري گفت: من حاضرم پشت سر خلبان احمد کشوري نماز بخوانم.
او از همان آغاز جنگ داخلي چنان از خود كياست و لياقت و شجاعت نشان داد كه وصف ناكردني است. يك بار خودش به شدت زخمي شد و هلي كوپترش سوراخ سوراخ، ولي او به فضل الهي و هوشياري تمام، هلي كوپتر را به مقصد رساند.
در زمان جنگ هم دست از ارشاد بر نمي داشت و ثمره تلاش هاي شبانه روزي او را مي توان در پرورش عقيدتي شيرمرداني چون شهيد سهيليان و شهيد شيرودي دانست.
شهيد شيرودي چه متواضعانه مي گفت: احمد، استاد من بود. زماني كه صدام آمريكايي به ايران يورش آورد، احمد در انتظار آخرين عمل جراحي براي بيرون آوردن تركش از سينهاش بود. اما روز بعد از شنيدن خبر تجاوز صدام، عازم سفر شد. به او گفته بودند كه بماند و پس از اتمام جراحي برود، ‌اما او جواب داده بود: وقتي اسلام در خطر باشد، من اين سينه را نمي خواهم.
به جبهه رفت و چون گذشته، سلحشورانه جنگيد و مزدوران را به درك واصل كرد؛ به طوري كه بيابان هاي غرب كشور را به گورستاني از تانك ها و نفرات مزدور دشمن تبديل نمود.
او بدون وقفه و با تمام قدرت و قوا مي كوشيد. پروازهاي سخت و خطرناك را از همه زودتر و از همه بيشتر انجام ميداد. حماسه هايي كه در شكار تانك آفريده بود، فراموش نشدني است. شب ها دير وقت مي خوابيد و صبح ها خيلي زود بيدار مي شد و نيمه شب ها، نماز شب مي خواند. با اشك و تضرع و عبادت هاي نيمه شبش، به جهاد اكبر نيز اهتمام مي ورزيد.
او الگوي يك مسلمان كامل و به كمال رسيده بود و چه زيبا گفته است شهيد عزيزمان تيمسار فلاحي كه: «احمد، فرشتهاي بود در قالب انسان.» شهید کشوری چنان مبارزه با كفر را با زندگي خود عجين كرده بود كه ديگر هيچ چيز و هيچ كس برايش كوچكترين مانعي نبود. حتي مريم سه ساله و علي سه ماهه اش. هر بار كه صحبت از فرزندانش و علاقه او به آنها مي شد مي گفت: «آنها را به قدري دوست دارم كه جاي خدا را نگيرند.»
هر كار سخت و دشواري را كه انجام مي داد، كار كوچكي مي شمرد و آن را وظيفه مي دانست. از كارهاي ديگران و قشرهاي مختلف در جبهه ها، خصوصاً پاسداران قدرداني بسيار مي كرد. به برادران پاسدار علاقه وصف ناشدني داشت و مبارزه ي آنان را از خالصانه ترين مبارزات بعد از صدر اسلام مي دانست. يك بار پوتيني از برادر پاسداري به عنوان هديه گرفته بود و هرگز اين چكمه ي رزم را از خود دور نمي كرد. ميگفت: «من اين را از يكي از خالصان درگاه احديت كه روحانيت و جهاد و شهادت از چهره و نگاهش مي بارد، گرفته ام.»
شهيد كشوري همواره براي وحدت هرچه بيشتر دو قشر پاسدار و ارتشي مي كوشيد؛ چنان كه مسئولين، هماهنگي و حفظ غرب كشور را مرهون او مي دانستند. او گفت: «تا آخرين قطره خون براي اسلام و اطاعت از ولايت فقيه خواهم جنگيد و از اين مزدوران كثيف كه سرهاي مبارك عزيزانم (پاسداران) را نامردانه بريدند، انتقام خواهم گرفت.»
عشق شهيد كشوري به امام، چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب وصف ناكردني است. بعد از انقلاب وقتي كه براي امام كسالت قلبي پيش آمده بود، او در سفر بود. در راه وقتي كه اين خبر را شنيد، از ناراحتي ماشين را در كنار جاده نگه داشت و در حالي كه مي گريست، گفت: «خدايا! از عمر ما بكاه و به عمر رهبر بيفزا.»
وقتي به تهران رسيد، به بيمارستان رفت و آمادگي خود را براي اهداي قلب به رهبرش اعلام كرد. او بر اين عقيده بود كه تا در اين دنيا هست و فرصتي وجود دارد، بايد توشه اي براي آخرت بسازد. هرگز لحظه اي از حركت و تلاش باز نايستاد؛ به طوري كه مي گويند بارها در هواي ابري و حتي باراني پرواز كرد. او خدا را مي ديد و به جهان جاوداني مي انديشيد. عشق به الله، هر خطري را در نظرش هموار كرده بود و شهادت در راه خدا براي او از عسل شيرين تر بود.
آري... بالاخره در تاریخ 1359/09/15 نيايش هاي شبانه اش به درگاه احديت مورد قبول واقع گرديد و در حالي كه از يك مأموريت بسيار مشكل اما پيروز باز مي گشت، در دره بيناب میمک در ديار قهرمان و مظلوم ايلام، مورد حمله نابرابر و ناجوانمردانه مزدوران بعثي قرار گرفت. در حالي كه هليكوپترش در اثر اصابت راكت هاي دو ميگ به شدت در آتش ميسوخت آن را تا موضع خودي رساند و آن گاه در خاك وطن سقوط كرد و شربت شيرين شهادت را مردانه نوشيد. او مي گفت: «اينجا سرزمين دليران اسلام است، اينجا سرزمين مهد قرآن است. ما از اينجا اسلام اين مکتب جهانگير را به سراسر جهان صادر خواهيم کرد.»
 
از قدرت روحي مادرش چه چيز بالاتر از اين كه در هنگام دفن پسرش، در حالي كه عكس او را مي بوسيد و پرچم جمهوري اسلامي را ـ كه با دست خود دوخته بود ـ بر سر مزار او مي آويخت، فرياد زد احسنت پسرم، احسنت.
آنان كه با چشمي گريان در هنگام دفن شهید حضور داشتند، هيچ گاه سخنان خانواده ي صبور سرگرد «كشوري» را فراموش نخواهند كرد.
اسطوره خستگي ناپذير سپاه پاسداران استان ايلام سرهنگ محمد تقي قاسمي در مورد شهيد کشوري فرمود: «شهيد کشوري شخصيتي بسيار دوست داشتني بود و در بحث تخصص «تاکتيک»‌ و جنگيدن با دشمن همتا نداشت و در بعد مسائل معنوي يک عارف و عاشقي بود که دقيقاً مثل سرداران صدر اسلام بود.
آنهايي که در کنار حسين بن علي (علیه السلام) در آن نهايت مظلوميت و غربت ايستادند و تا‌ آخرين قطره خون جنگيدند. لذا در آن زمان که استکبار با همه توانش بر ما حمله کرد. ما دقيقاً وضعيتي شبيه ايام امام حسين (علیه السلام) را داشتيم؛ يعني يک کشور نو پا و تازه متولد شده با کمبود امکانات نظامي، اقتصادي، سياسي در تنهايي و غربت با استکبار مي جنگيديم. لذا ايشان (شهيد کشوري) مثل ياران امام حسين (علیه السلام) عمل کرد و با دشمن جنگيد و بارهاي بار اين شهدا عاشورا را در کربلاي جبهه های ما تکرار کردند و نهايتش شربت شيرين شهادت را نوشيدند و به درجه شهادت نائل آمدند.»
آري منطق پرواز را نمي شود فراموش کرد. پرواز خصلت کبوتران است و کبوتر در آسمان لايتنهي جا و مکان را نمي شناسند. روحش همنشين ملائک بود و پيکر پاکش در قطعه 24 بهشت زهرا (سلام الله علیها) ميعادگاه عاشقان الله به خاک سپرده شد.
روحش شاد و یادش گرامی باد.
 
 
احمد در تیرماه 1332 در خانواده‌ای مذهبی و عاشق اهل‌بیت به دنیا آمد و دوران تحصیل خود را در کیاکلا و شهرهای اطراف گذراند. او دوران مدرسه را به جهت استعداد فوق‌العاده ای که داشت به عنوان شاگردی ممتاز به پایان رساند. احمد با صدای پرسوز خود به مجالس و محافل مذهبی شور خاصی می‌بخشید و در ایام محرم و رمضان به اداره محافل اسلامی عشق می‌ورزید و همه سعی و تلاش خود را برای نشان دادن چهره حقیقی اسلام و بیرون آوردن آن از قالب‌هایی که زورمندان و اربابان از خدا بی‌خبر برای آن درست کرده بودند به کار می‌برد و اعتقاد راسخ داشت که عامل به احکام دین مبین اسلام باشد. سردار شهید کشوری در سال آخر دبیرستان با دو تن از هم‌کلاسان خود دست به فعالیت‌های سیاسی، مذهبی زد. او با کشیدن طرح‌ها و نقاشی‌های سیاسی بر علیه رژیم وابسته افشاگری می‌نمود.<br />
وی بعد از گرفتن دیپلم آماده ورود به دانشگاه می‌شد، اما با توجه به هزینه‌های سنگین ورود به دانشگاه و محرومیت مالی که داشت از رفتن به دانشگاه منصرف شد. در سال 1351 وارد ارتش (هوانیروز) شد. البته همیشه از مسائلی که در آنجا می‌دید رنج می‌برد، چرا که رفتارها مخالف افکار عقیدتی او بود. شهید کشوری به دلیل هوش و استعدادی که داشت دوره‌های تعلیماتی خلبانی بالگردهای کبری و جت رنجر و … را با موفقیت به پایان رساند. وی علاقه عجیبی به روحانیت داشت و بسیار افسوس می‌خورد که چرا روحانی نیست و بارها گفته بود: ای کاش در لباس روحانیت بودم. در آن صورت بهتر می‌توانستم حرف‌هایم را بزنم. <br />
== خاطرات ==
=== *ده خاطره از شهید ===
1) کلاس دوم راهنمایی که بود، مجلات عکس مبتذل چاپ می‌کردند. در آرایشگاه، فروشگاه و حتی مغازه‌ها این عکس‌ها را روی در و دیوار نصب می‌کردند و احمد هر جا این عکس‌ها را می‌دید پاره می‌کرد. صاحب مغازه یا فروشگاه می‌آمد و شکایت احمد را برای ما می‌آورد. پدر احمد، رئیس پاسگاه بود و کسی به حرمت پدرش به احمد چیزی نمی‌گفت. من لبخند می‌زدم. چون با کاری که احمد انجام می‌داد، موافق بودم. یک مجله‌ای با عکس‌های مبتذل چاپ شده بود که احمد آن‌ها را از هر کیوسک روزنامه‌ای می‌خرید. پول تو جیبی‌هایش را جمع می‌کرد. هر بار ۲۰ تا مجله از چند روزنامه‌فروش می‌خرید وقتی می‌آورد در دست‌هایش جا نمی‌شد. توی باغچه می‌انداخت نفت می‌ریخت و همه را آتش می‌زد. می‌گفتم: چرا این کار را می‌کنی؟ می‌گفت: این عکس‌ها ذهن جوانان را خراب می‌کند.<br />
به نقل از مادر شهید<br />
به نقل از شهید علی صیاد شیرازی<br />
2<ref>[http://www.aviny.com/rahiyan_noor/revaiat-eshgh/khatere/24.aspx<br%20/> سایت راهیان نور]</ref>
=== *احترام به مظلوم ===
احمد در دوران نوجوانی در مقابل اربابان به هیچ‌وجه خشوع نشان نمی‌داد و حتی به آن‌ها سلام نمی‌کرد و در پاسخ به پدر که دلیل بی اعتنایی او را جویا شد، چنین گفت: پدر جان! مطمئنم که شما هم راضی نیستید من به یک انسان ظالم و زورگو اعتنا کنم، من حتی به آن‌ها سلام هم نمی‌کنم. و در مقابل وقتی برای درس دادن به منزل یکی از هم‌کلاسی‌هایش می‌رفت برای پدر او احترام فراوانی قائل بود تا آنجا که هنگام ترک خانه پشت به در و رو به پدر خانواده خانه را ترک می‌کرد تا مبادا ذره‌ای بی‌احترامی به پدر فقیر این خانواده کرده باشد. <br />
مادر صبور شهید کشوری<br />
3<ref>[http://SUBDOC\KHMOTHER.htm نرم افزار شاهد]</ref>
=== *پیشواز ===
در منطقه غرب کشور بین اسلام‌آباد و قصر شیرین ناحیه‌ای بنام «کرند غرب» وجود دارد و «گهواره» نیز یکی از توابع کرند است. طبق اطلاعات واصله و شناسایی‌های قبل، منطقه به عنوان یکی از مهم‌ترین مراکز فعالیت ضد انقلاب و جمع‌آوری اسلحه و مهمات به شمار می‌رفت. در بهار سال 1358 در ارتفاعات گهواره عده‌ای از آن‌ها تجمع کرده و قصد حمله به شهر اسلام‌آباد (شاه‌آباد غرب) را داشتند. اخبار مربوط به این امر به پایگاه هوانیروز کرمانشاه داده شد، که پس از شناسایی‌های مقدماتی، تیم آتشی مرکب از سه فروند بالگرد کبری و یک فروند بالگرد نجات به سمت منطقه مورد نظر فرستاده شد. <br />
رهبری تیم آتش را شهید سرگرد خلبان احمد کشوری، که در آن هنگام در درجه ستوانی خدمت می‌کرد به عهده داشت و دو فروند دیگر را (ستوان یار شیرودی و ستوان سهیلیان) تشکیل می‌دادند و خوشبختانه در آن تیم آتش نیز من به عنوان کمک‌خلبان شیرودی پرواز می‌کردم، خلبانی که یکی از بزرگ‌ترین قهرمانان و رادمردان عرصه پیکار با دشمنان اسلام بود. <br />
دیگر احتیاجی به نزدیک شدن به هدف نداشتیم و برایمان مشخص بود که اشرار در کجا پنهان شده بودند. شیرجه‌ای دیگر و شلیک را کت‌ها و در پی آن گلوله‌های سرخ بالگرد به سمت شکاف پرواز کردند. با اولین انفجار تعداد زیادی از لای شکاف کوه بیرون آمدند و شیرودی گفت: «احمد داشته باش، از توی شکاف ریختن بیرون.» و قبل از اینکه گردش خود را شروع کنیم دو راکت دیگر را به سمت هدف شلیک کرد. <br />
هنوز محل شکاف را در دید داشتم که انفجار عظیمی کوه را به لرزه در آورد گویی دو راکت آخر به محل شکاف برخورد کرده بود و انبار مهماتی را که داخل آن قرار داشت منفجر و متلاشی کرد. وقتی چرخش خود را کامل کردیم و به سمت هدف قرار گرفتیم هنوز قطعات سنگ به هوا پرتاب می‌شد و سهیلیان و کشوری هم به سمت اشراری که در حال فرار بودند، شلیک می‌کردند. عملیات با انهدام انبار مهمات و کشته شدن اشرار به پایان رسید و همگی سرشار از شادی پیروزی به سمت کرمانشاه به پرواز درآمدیم. در بازگشت به سمت پایگاه هوانیروز کرمانشاه درحالی‌که از شادی انجام عملیات در پوست خود نمی‌گنجیدم به فکر گلوله‌ای که در لباس اکبر شیرودی افتاده بود، افتادم و پرسیدم، «اکبر حالت چطوره؟!» و او جواب داد: «خوبم.» گفتم: «حال خودتو نمی‌پرسم، حال گلوله را می‌پرسم!» و او با خنده‌ای گفت: فکر کنم گلوله دیگه غیب شده باشه، چون چیزی احساس نمی‌کنم.» و من هم در جواب او با خنده گفتم پیدایش کن، یادگاری خوبیه.» و او گفت: «اگه می‌خواستم گلوله‌هایی رو که به طرفم شلیک شده برای یادگاری جمع کنم، حالا می‌بایست حداقل یه وانت گلوله همراه خودم داشته باشم.»<br />
<br />4<ref>[http://SUBDOC\simorgh%2009.htm نرم افزار شاهد]</ref>
4<ref>[http://SUBDOC\simorgh%2009.htm نرم افزار شاهد]</ref>=== *جذبه ایمان ===
در تابستان 1358 اوایل پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی، من و همسرم به قصد تبلیغ عازم شهر کرمانشاه شدیم و قرار شد در چند محل برنامه تبلیغی و آموزشی قرآن کریم داشته باشیم که یکی از این محل‌ها پایگاه هوانیروز بود. <br />
به همت شهید کشوری و دیگر برادران مذهبی برنامه‌ای در پایگاه تشکیل شد که شرکت‌کنندگان در جلسات را خواهران و خانواده‌های کارکنان هوانیروز تشکیل می‌دادند. به جهت دوری پایگاه از شهر کرمانشاه به تنهایی نمی‌توانستم این مسیر را طی کنم و به همین جهت شهید کشوری خود مسئولیت ایاب و ذهاب را بر عهده گرفتند. مسیر منزل ما تا هوانیروز تقریباً طولانی بود و ایشان از این فرصت استفاده نموده و راجع به مطالب مختلف صحبت می‌کردند، و هنوز حرکات دستش را فراموش نکرده‌ام که با شور و اشتیاق فراوان تکان داده و می‌گفت: خواهر! همه برای حفظ و نشر اسلام تلاش کنیم و شما نیز نهایت تلاش خود را به کار برید و مردم را با اسلام آشنا کنید، ما آزادی و پیروزی‌مان را مدیون دین عزیز اسلام و رهبری امام هستیم. همه باید سعی کنیم تا آثار سوء دوران ستم‌شاهی را از بین ببریم … .<br />
نقل از خواهر کشانی از حوزه علمیه<br />منبع:<br />5<ref>[http://SUBDOC\KHIMAN.htm نرم افزار شاهد]</ref>=== *دیدار ===
بعد از شهادت ستوان حمیدرضا سهیلیان و ستوان یار سعد الله داور زاده، نتوانستم در سرپل بمانم. با اکبر شیرودی هماهنگی کردم و یک فروند چرخ‌بال تعمیراتی را به اتفاق یکی از دوستان به پرواز درآورده و برای استراحتی کوتاه به کرمانشاه بازگشتم. دو روز بعد به اتفاق ستوان یار اسد آمندخت به ایلام رفتم. ستوان احمد کشوری فرمانده تیم آتش بود و درون اتاق عملیات مشغول طرح حمله به نیروهای عراقی در میمک بود. چند روزی با او به سمت تنگ «میناب» و شرق «مهران» و کوه‌های «ملک شاهی» و «سد کنجان چم» پرواز کردم. هر وقت از سوی دیده‌بان‌ها خبر می‌رسید، شبانه با یک دستگاه خودرو خود را به محل می‌رساندیم و پس از بازدید و شناسایی روز بعد به نیروهای بعثی حمله می‌کردیم.<br />
یک روز استاندار ایلام که در آن موقع مسئول منطقه بود به ما اطلاع داد که عراق قصد دارد نیروی عظیمی را از شهر «من دلی» و از طریق تنگ میناب و میمک به منطقه عملیات وارد کند. بلافاصله به اتفاق احمد به محل رفتیم و مشغول شناسایی شدیم. نیرویی که در مقابل ما قرار داشت بیش از آنچه گفته شده بود قوی و عظیم بود. احمد همان جا طرح عملیاتی را پیش‌بینی کرد. تنها اشکال کار مسیر پرواز بود که نمی‌توانستیم آن را تغییر داده و از سمت‌های دیگر به دشمن هجوم بیاوریم. ساعت 1 صبح به خوابگاه بازگشتیم. روز بعد با طلوع خورشید به همراه دو فروند چرخ‌بال جنگندة دیگر و یک فروند چرخ‌بال ترابری اقدام به حمله به سوی نیروهای عراقی کردیم و توانستیم در دور اول و دوم پرواز ضربات مهلکی را به آن‌ها وارد بیاوریم.<br />
با صدای چرخ‌بالی که از بالای سرم پرواز کرد به خود آمدم. چیز مشخصی نمی‌دیدم. آفتاب چشم‌هایم را به شدت می‌آزرد و نمی‌توانستم جایی را ببینم. از موقعیت چرخ‌بال خودم نیز اطلاعی نداشتم. دهانم کاملاً بسته شده و نمی‌توانستم احمد را صدا کنم. در همان حال دوباره صدای چند نفر را شنیدم. به دنبال کلت کمری‌ام دستم را به روی زمین کشیدم اما نمی‌توانستم آن را پیدا کنم. اشهدم را خواندم و منتظر ماندم. <br />
درد تمام بدنم را فرا گرفته بود. چند بار بالا آوردم. پای راستم حرکتی نداشت. خون دلمه بسته روی صورتم را کاملاً پوشانده بود. نمی‌دانستم تخته‌سنگی که به آن پناه برده بردم چه وضعی را داشت. برای استتار بیشتر خود را محکم به زیر آن فشار می‌دادم. که ناگهان سایه مبهم دو پا را مقابلم دیدم. نفس عمیقی کشیدم و منتظر ماندم که صدایی آرامش را به روحم بازگرداند: یکی از خلبان‌ها زنده است. وقتی چشم‌هایم را داخل بیمارستان کرمانشاه باز کردم، شیرودی را بالای سرم دیدم. صورتم کاملاً باندپیچی‌شده و دست راستم هنوز درد می‌کرد. حسی درون پای راستم نداشتم. از او سراغ کشوری را گرفتم. سرش را نزدیک صورتم آورد و بدون جواب به سؤالم با چشمانی گریان گفت: «الآن تو را می‌برند تهران. نگران نباش.» وقتی در بیمارستان تهران چشم باز کردم، مادر کشوری و همسرش را دیدم. هر دو دلداریم می‌دادند. وقتی پرسیدم، احمد کجا است؟. تنها شنیدم که مادرش گفت: «احمد به دیدار خدا رفت!»<br />
<br />6<ref>[http://SUBDOC\simorgh%2017.htm نرم افزار شاهد]</ref> خاطره ای از زبان سرلشکر شهید ولی الله فلاحی:«او (شهید احمد کشوری) از همان آغاز جنگ داخلی چنان از خود کیاست و لیاقت و شجاعت نشان داد که وصف ناکردنی است. یک بار خودش به شدت زخمی شد و هلی کوپترش سوراخ سوراخ، ولی او به فضل الهی و هوشیاری تمام، هلی کوپتر را به مقصد رساند. در زمان جنگ هم، دست از ارشاد بر نمی‌داشت و ثمره تلاش‌ های شبانه‌ روزی او را می‌توان پرورش عقیدتی شیرمردانی چون شهید سهیلیان و شهید شیرودی دانست.» 
*وقتی اسلام در خطر باشد...
منبع: شمیم یار 92
== آثار ==*استاد آمریکاییدر حال تمرین پرواز توی بالگرد نشسته بودیم. احمد سکان دار بود. استاد آمریکایی نگاهی به او کرد و گفت: اگر الآن بخواهم تو را پرت کنم بیرون چطور می‌خواهی از خودت دفاع کنی. احمد به قدری از نیروهای بیگانه و خلق و خوی ضد اسلامی آنان بدش می‌آمد که نگاهی به استاد کرد. وقتی لبخند شیطنت‌آمیز و تحقیرکننده استاد را دید. یقه او را گرفت و گفت: من باید تو را از این بالا پرت کنم پایین. با استاد گلاویز شد. استاد به زبان انگلیسی شروع به التماس کرد. صورتش سرخ شده بود. ما از احمد خواستیم که یقه او را رها کند و مواظب باشد که بالگرد سقوط نکند و او قبول کرد. وقتی به زمین نشستیم، استاد به قدری از جسارت احمد و جرئت او یکه خورده بود که به همه ما گفت: بعد از این استاد شما احمد کشوری است.منبع:نرم افزار شاهد *کره، مربا، پنیر صبحانه‌ای که به خلبان‌ها می‌دادم، کره، مربا و پنیر بود. یک روز شهید کشوری مرا صدا زد گفت: فلانی! گفتم: بله. گفت: شما در یک منطقهٔ جنگی در مهمان‌سرا کار می‌کنید. پس باید بدانید مملکت ما در حال جنگ است و در تحریم اقتصادی به سر می‌برد. شما نباید کره، مربا و پنیر را با هم به ما بدهید درست است که ما باید با توپ و تانک‌های دشمن بجنگیم ولی این دلیل نمی‌شود ما این‌گونه غذا بخوریم. شما باید یک روز به ما کره، روز دیگر پنیر و روز سوم به ما مربا بدهید. در سه روز باید از این‌ها استفاده کنیم وگرنه این اسراف است. من از شما خواهش می‌کنم که این کار را نکنید. من گفتم: چشم. منبع: نرم افزار شاهد *عکس مبتذل  کلاس دوم راهنمایی که بود، مجلات عکس مبتذل چاپ می‌کردند.در آرایشگاه، فروشگاه و حتی مغازه‌ها این عکس‌ها را روی در و دیوار نصب می‌کردند و احمد هر جا این عکس‌ها را می‌دید پاره می‌کرد. صاحب مغازه یا فروشگاه می‌آمد و شکایت احمد را برای ما می‌آورد. پدر احمد، رئیس پاسگاه بود و کسی به حرمت پدرش به احمد چیزی نمی‌گفت. من لبخند می‌زدم. چون با کاری که احمد انجام می‌داد، موافق بودم.یک مجله‌ای با عکس‌های مبتذل چاپ شده بود که احمد آن‌ها را با پول تو جیبی اش از هر کیوسک روزنامه‌ای می‌خرید. توی باغچه می‌انداخت نفت می‌ریخت و همه را آتش می‌زد.می‌گفتم: چرا این کار را می‌کنی؟ می‌گفت: این عکس‌ها ذهن جوانان را خراب می‌کند.منبع : نرم افزار شاهد *پندنامه بی‌تفاوتی را از خود دور کنید، در مقابل حرف‌های منحرف بی‌تفاوت نباشید. مردم کوفه نشوید و امام را تنها نگذارید.فرزندانتان را آگاه کنید. و تشویق به فعالیت در راه الله کنید. 
== وصیت‌نامه ==
بسم‌الله الرحمن الرحیم<br />
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند/روبه صفتان زشت خو را نکشند<br />
پایان زندگی هر کسی به مرگ اوست /جز مرد حق که مرگش آغاز دفتر اوست.<br />
هر روز ستاره‌ای را از این آسمان به پایین می‌کشند امّا باز این آسمان پر از ستاره است. این بار نیز در پی امر امام، دریایی خروشان از داوطلبین به طرف جبهه‌های حق علیه باطل روان شد و من قطره‌ای از این دریایم و نیز می‌دانید که این اقیانوس بی پایان است و هر بار بر او افزوده می‌شود. راه شهیدان را ادامه دهید. که آن‌ها نظاره گر شمایند مواظب ستون پنجم باشید که در داخل شما هستند. بی‌تفاوتی را از خود دور کنید، در مقابل حرف‌های منحرف بی‌تفاوت نباشید. مردم کوفه نشوید و امام را تنها نگذارید. در راهپیمایی‌ها بیشتر از پیش شرکت کنید. در دعاهای کمیل شرکت کنید. فرزندانتان را آگاه کنید. و تشویق به فعالیت در راه الله کنید.
=== وصیت به پدر و مادرم ===
پدر و مادرم! همچنان که تا الآن صبر کرده‌اید از خدا می‌خواهم صبر بیشتری به شما عطا کند. فعالیتتان را در راه خدا بیشتر کنید. در عزایم ننشینید، گویم گریه نکنید ولی اگر خواستید گریه کنید به یاد امام حسین (علیه‌السلام) و کربلا و پدر و مادرانی که پنج فرزندشان شهید شده گریه کنید، که اگر گریه‌های امام حسینی و تاسوعا و عاشورایی نبود، یادی از اسلام نبود. پشت جبهه را برای منافقین و ضد انقلاب خالی نگذارید، مراسم عزاداری بیشتر شرکت کنید که این مراسم شما را به یاد شهیدان می‌اندازد و این یاد شهیدان است که مردم را منقلب می‌کند. امام را تنها نگذارید. فراموش نکنید که شهیدان نظاره گر کارهای شمایند. ما زنده به آنیم که آرام نگیریم. موجیم که آسودگی ما عدم ماست.<br />
والسلام قطره‌ای از دریای خروشان حزب‌الله احمد کشوریbr<\>
7<ref>[http://%20http://aviny.com/Rahiyan_Noor/revaiat-eshgh/khatere/113.aspx سایت راهیان نور]</ref>
==نگار خانه تصاویر==
<gallery>
 
Image:1 (1).jpg
Image:1 (2).jpg
Image:1 (3).jpg
Image:1 (4).jpg
Image:1 (5).jpg
Image:1 (6).jpg
Image:1 (7).jpg
Image:1 (8).jpg
Image:1 (9).jpg
Image:1 (10).jpg
Image:1 (11).jpg
Image:1-(1).jpg
 
</gallery>
==پانویس==
<references />
 
== رده‌ها ==
{{ترتیب‌پیش‌فرض:احمد_کشوری}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده:شهدای ارتش جمهوری اسلامی]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان مازندران]]
[[رده: شهدای شهرستان قائمشهر]]
۳۳۲
ویرایش