ویرایش‌ها

شهید مهدی زین الدین - بخش دوم

۵۵ بایت اضافه‌شده، ‏۶ دی ۱۳۹۸، ساعت ۰۳:۰۷
==زندگینامه==
ماشین، جلوی سنگر فرماندهی ایستاد. آقا مهدی در ماشین را باز کرد. ته آیفا یک افسر عراقی نشسته بود. پیاده اش کردند. ترسیده بود. تا تکان می خوردیم.، سرش را با دست هایش می گرفت. آقا مهدی باهاش دست داد و دستش را ول نکرد. رفتند پنج شش متر آن طرف تر. گفت برایش کمپوت ببریم. چهار زانو نشسته بوند روی زمین و عربی حرف می زند. تمام که شد گفت «ببرید تحویلش بدید. » بی چاره گیج شده بود باورش نمی شد این فرمانده لشکر باشد. تا آیفا از مقر برود بیرون، یک سره به مهدی نگاه می کرد.
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 42
موضوع : اخلاقی ، عذر خواهی
دو سه روزی بود می دیدم توی خودش است. پرسیدم «چته تو؟ چرا این قدر توهمی؟» گفت:«دلم گرفته. از خودم دل خورم. اصلا حالم خوش نیست. » گفتم: «همین جوری؟» گفت: «نه. با حسن باقری بحثم شد. داغ کردم. چه می دونم؟ شاید باهاش بلند حرف زدم. نمی دونم. عصبانی بودم. حرف که تموم شد فقط به م من گفت مهدی من با فرمانده ام این جوری حرف نمی زنم که تو با من حرف می زنی. دیدم راست می گه. الان دو سه روزه. کلافه م. یادم نمی ره. »
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 10
موضوع : اخلاقی ، عصبانیت ‌
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه
مرا که تبعید کردند تفرش، بار خانواده افتاد گردن مهدی. تازه دیپلمش را گرفته بود و منتظر نتیجه ی کنکور بود. گفت:«بابا، من هر جور شده کتاب فروشی رو باز نگه می دارم. این جا سنگره. نباید بسته بشه. » <<جواب کنکور آمد. دانشگاه شیراز قبول شده بود. پیغام دادم «نگران مغازه نباش. به دانشگاهت برس. » نرفت. ماند مغازه را بگرداند.
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 6
موضوع : اجتماعی ، دانشگاه
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 51
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
==پانویس==
<references/>
۲٬۹۹۷
ویرایش