ویرایش‌ها

شهید قاسم علی حسن زاده

۱۵۲ بایت اضافه‌شده، ‏۹ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۲۸
==خاطرات==
- یک روز که برادرم قاسم علی به اسفراین رفته بود تا برای خودش لباس بخرد. وقتی که وقتی‌که از شهر برگشت: دید من بدون روسری جلوی در حیاط در خیابان ایستاده امایستاده‌ام (البته آن زمان من کودک بودم) مرا دعوا کرد و زد سر مرا شکست. وقتی مادرم متوجه شد با او برخورد کرد و گفت: چرا او را می زنی؟ می‌زنی؟ او خواهر کوچکتر کوچک‌تر تو است، زورت به بچه رسیده ؟ رسیده؟ برادرم گفت : مادر داشتن حجاب و رعایت آن که آن‌که کوچک و بزرگ نمی شناسدنمی‌شناسد. به هر حال به‌هرحال شما باید پشتیبان حضرت زهرا ( س) و زینب(س) باشید و در همه حال باید حجاب خود را رعایت کنید. این خاطره ای خاطره‌ای بود که من از ایشان به یاد دارم و همیشه در ذهنم باقی می ماند می‌ماند که چقدر به رعایت حجاب توصیه می کرد می‌کرد.
- در یک روز سرد زمستانی که برف سنگینی هم آمده بود و کسی در خانه نبود که حتی برف روی پشت بام پشت‌بام را بیندازد و دخترانم هم کوچک بودند که از شدت سرما گریه می کردندمی‌کردند. تا این که این‌که مجبور شدم خودم به پشت بام پشت‌بام بروم و برفها برف‌ها را بیندازم در حال برف پارو کردن بودم که پایم لیز خورد و از بالا به پایین افتادم که این ماجرا به گوش پسرم قاسم علی که در جبهه بود رسید برای همین چند روزی را مرخصی گرفت و به خانه آمد و در این مدتی که من مریض بودم قاسم علی از من مراقبت می کرد می‌کرد و نمی گذاشت نمی‌گذاشت که به کارهای خانه دست بزنم و همانند پروانه ای پروانه‌ای به دور شمع می چرخیدمی‌چرخید. تا من هر چه سریعتر سریع‌تر بهبود یابم و من همانجا دست هایم همان‌جا دست‌هایم را بلند کردم و گفتم خدایا شکرت که چنین پسری را به من عطا کردی تا در راهت که حق است فدا کنم .
- زمانی که برادرم قاسم علی می خواست می‌خواست به جبهه برود من تازه از جبهه برگشته بودم. ایشان یک نوار ضبط کرده بود که من به جبهه می روم می‌روم و دیگر بر نمی گردم برنمی‌گردم زیرا این دفعه که بروم شهید می شوم می‌شوم و این دفعه ی دفعه‌ی آخر بود که مرا دیدید. مرا در گلزار بهشت شهدای روستای حسین آباد حسین‌آباد به خاک بسپارید و به پدر و مادر هم بگویید برایم گریه نکنند. تا این که این‌که مدتی از حضور ایشان در جبهه های جبهه‌های حق علیه باطل نگذشته بود، خبر شهادتش را برایمان آوردند. آوردند؛ و همان گونه همان‌گونه که در نوار ضبط شده ضبط‌شده گفته بود ایشان را در گلزار بهشت شهدا به خاک سپردیم .
- یکی از همسایه ها همسایه‌ها خواب قاسم علی را دیده بود که این گونه این‌گونه برایم نقل کرد: یک شب یک‌شب خواب دیدم که قاسم در یک باغ بزرگ پر از گل و گیاه و میوه با لباس های بالباس‌های بسیجی که به تن داشت ایستاده که چند درجه هم روی شانه هایش هم‌روی شانه‌هایش بود. به او گفتم قاسم جان در این باغ چه می کنی؟ می‌کنی؟ او گفت: من نگهبان این باغ هستم و این کلیدی که در دست من است کلید بهشت است بعد من از ایشان خداحافظی کردم که از خواب بیدار شدم. دیدم کسی دور و برم دوروبرم نیست و من تنها هستم .
- آخرین باری که برادرم قاسم علی می خواست می‌خواست به جبهه برود من در زیر زمینی خانه یمان زیرزمینی خانه‌مان در حال قالی بافی قالی‌بافی بودم که ایشان آمد و گفت: فاطمه جان نمی آیی نمی‌آیی با من خداحافظی بکنی؟ این دفعه ی دفعه‌ی آخر است و دیگر مرا نمی بینی نمی‌بینی بیا تا آخرین خداحافظی را بکنیم. من هم گریه ام گریه‌ام گرفت و گفتم این چه حرفی است که می زنی؟ می‌زنی؟ از این حرفها حرف‌ها نزن که من طاقت ندیدنت را ندارم. بعد، ایشان را بوسیدم و رفتم یک آیینه و قرآن آوردم تا از زیر قرآن عبور دهم و خداحافظی کرد و به جبهه رفت و دیگر بر نگشت برنگشت و به آرزوی دیرینه ی دیرینه‌ی خود که شهادت بود رسید .
- شبی که پسرم قاسم علی می خواست می‌خواست به جبهه برود ، برود، من شلوارش را برداشتم و در جایی درجایی مخفی کردم تا او فردا صبح نتواند به جبهه برود! اما ایشان رفت شلوار خیسی را که شسته بودم را برداشت و آورد روی بخاری گذاشت تا خشک شود که حرارت، کمی از آن را سوزانده بود و گفت مادر جان من خواب دیده ام خواب‌دیده‌ام که این مرتبه به جبهه بروم دیگر بر نمی گردم برنمی‌گردم و این دفعه شلوارم در ساک خونی بر می گردد، برمی‌گردد که من گریه ام گریه‌ام گرفت و گفتم این چه حرفی است که می زنی ؟ می‌زنی؟ اما او گفت: من حقیقت را می گویم می‌گویم بعد خداحافظی کرد و به جبهه رفت و مدتی طول نکشیده بود از رفتنش که خبر شهادتش را برایمان آوردند و خوابی هم که دیده بود درست بود. بود؛ و این مرتبه که رفت دیگر نیامد .
- روزی که خواهرم بیگلی بیگلر را از بیمارستان به خانه آورده بودند ، بودند، برادرم قاسم هم خانه هم‌خانه بود که گهگاهی گهگاه به شوخی می گفتمی‌گفت: ببین به بیمارستان رفته و حالا تعلیم دیده تعلیم‌دیده که در رختخواب بخوابد و بلند نمی شود نمی‌شود که حداقل آب و غذا بخورد و باید آب و غذا به دهانش بدهند، گفت به من جاروب را بده تا خانه را جاروب کنم بعد رفت دوربین عکاسی را آورد و یک عکس دسته جمعی دسته‌جمعی گرفتیم که گفت: این عکس یادگاری از من بماند چون این دفعه که به جبهه بروم شهید می شوم می‌شوم و دیگر بر نمی گردم برنمی‌گردم و این دفعه ی دفعه‌ی آخری است که من به جبهه می روم می‌روم.
- برادرم قاسم علی در روستای حسین آباد حسین‌آباد کرد می خواست می‌خواست از دختری خواستگاری کند برای همین به خواهرم سیصد تومان داده بود تا برود و از پدر و مادر آن دختر را برایش خواستگاری کند. خواهرم پول را گرفته بود و خرج کرده بود و وقتی برادرم قضیه را متوجه شد به او گفت: کار درستی نکردی، تو کلاه برداری کلاه‌برداری و نمی توانی نمی‌توانی آن دختر را برایم خواستگاری کنی و این آرزو در دلم می ماند می‌ماند و به جبهه می روم می‌روم و شهید می شوممی‌شوم. بعد روزی که می خواست می‌خواست به جبهه برود رو به خواهرم کرد و گفت: پول را حلالت می کنم می‌کنم چون مال دنیا ارزش ندارد، چون برای من جبهه رفتن از هر چیز بهتر است و من آرزوی شهادت را دارم رادارم.
- زمانی که برادرم قاسم از جبهه به مرخصی آمده بود خاطره از جبهه را این گونه این‌گونه برایمان تعریف کرد: یک روز من به طور به‌طور اتفاقی و ناخودآگاه به درون یکی از سنگرهای عراقی رفتم و آنها آن‌ها با دیدن من اسلحه شان اسلحه‌شان را به روی زمین انداختند و فورا تاوَن دستشان را روی سرشان گذاشتند و من آنها آن‌ها را اسیر کردم بدون آن که آن‌که مقاومتی از خود نشان دهند . دهند؛ که فرمانده مان بخاطر فرماندهمان به خاطر این عمل شجاعانه من چند روز مرخصی برایم نوشت .
- زمانی که شوهرم که یکی از دوستان برادرم قاسم علی بود به خواستگاری من آمده بود من جواب رد داده بودم که یک روز برادرم قاسم علی وارد خانه شد و به شوخی گفت: دختر، آدم به این خوبی را چرا نمی گیری نمی‌گیری از دستت می رود؟ می‌رود؟ دیگر شوهر پیدا نمی کنی؟ نمی‌کنی؟ من از ایشان شناخت کامل دارم فردی سالم و دارای خانواده ی خانواده‌ی مذهبی است، است که عامل اصلی ازدواج من و شوهرم ایشان بودند بعد از شهادت برادرم هر گاه هرگاه به روستای حسین آباد می رویم حسین‌آباد می‌رویم شوهرم می گویدمی‌گوید: اگر ما به حسین آباد می رویم حسین‌آباد می‌رویم فقط به خاطر مزار قاسم علی است زیرا اگر اصرار ایشان نبود شما به این وصلت، جواب نمی دادید نمی‌دادید.
- پسرم قاسم چندین مرتبه به صورت به‌صورت پنهانی به جبهه رفته بود و حرفی به ما نزده بود تا این که دفعه ی این‌که دفعه‌ی آخری که می خواست می‌خواست به جبهه برود من در حیاط بودم که پیشم آمد و گفت: بابا خداحافظ، خداحافظ که من می خواهم می‌خواهم به جبهه بروم و دیگر بر نمی گردم برنمی‌گردم بیا خداحافظی کنیم. من گفتم: نه نمی خواهد نمی‌خواهد بروی من دست تنها دست‌تنها هستم بمان و کمکم کن. گفت: نه پدر من باید بروم چون من سیدی را در خواب دیدم که می گوید می‌گوید قاسم چرا ایستاده ای ؟ ایستاده‌ای؟ چرا نمی روی؟ نمی‌روی؟ به من آگاه شده که این دفعه به جبهه بروم دیگر بر نمی گردم برنمی‌گردم و شهید می شوممی‌شوم. تا این که این‌که من رضایت دادم که برود. برود؛ اما به م هم آگاه شده بود که شهید می شودمی‌شود. خداحافظی کرد و رفت و مدتی از حضورش در جبهه نمی گذشت نمی‌گذشت که قاسم در تاریخ 22/10/1365 در عملیات کربلای پنج در پنج‌در منطقه عملیاتی شلمچه، بر اثر براثر اصابت تیر به ناحیه ی ناحیه‌ی سرش و متلاشی شدن سرش به درجه ی درجه‌ی رفیع شهادت نائل آمد و دیگر بر نگشت برنگشت و ما جنازه ی جنازه‌ی ایشان را تشییع و بنا به گفته ی خودش ، گفته‌ی خودش، ایشان را در گلزار شهدای حسین آباد حسین‌آباد کرد به خاک سپردیم .
منبع سایت یاران رضا
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 6685
۸۲
ویرایش