ویرایش‌ها

شهید علی اکبر مسگری

۸۱۶ بایت اضافه‌شده، ‏۱۱ دی ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۱۴
بسمه تعالی{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = علی اکبر مسگرینام پدر رمضان|تصویر = نام مادر بی بی|توضیح تصویر = محل شهادت فاو|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانیمحل |شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد = تهران تاریخ تولد ۱۳۴۶[[زادروزهای|1346/۰۳03/۲۹29]] محل |شهادت فاو تاریخ شهادت ۱۳۶۴ = عراق، بصره،فاو[[الگو:شهدای 25بهمن|1364/۱۱11/۲۵25]] |وفات = |مرگ = استان |محل شهادت بصره شهر = [[عراق]] |محل شهادت فاودفن = گلزار شهداى قزوینوضعیت تاهل مجرد |مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه نظامی = |سمت‌ها = بسیجی |جنگ‌‌ها = |نشان‌های لیاقت = |عملیات‌ =|فعالیت‌ها = |تحصیلات = پنجم ابتدائی رشته -ابتداییعملیات سال تفحص |تخصص‌ها = محل کار بنیاد تحت پوشش |شغل = نقاش ساختمانمزار شهید قزوین - قزوین|خانواده = }}
==زندگی نامه==
مسگری، علی‌اکبر: بیست و نهم خرداد ۱۳۴۶، در شهر تهران به دنیا آمد. پدرش رمضان، کارگری می‌کرد و مادرش بی‌بی (فوت۱۳۶۰) نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. نقاش ساختمان بود. به عنوان [[بسیجی]] در [[جبهه]] حضور یافت. بیست و پنجم بهمن ۱۳۶۴، در [[فاو]] [[عراق]] بر اثر اصابت [[ترکش]] به [[شهادت]] رسید. مزار او در گلزار شهدای شهر قزوین قرار دارد.
==خاطرات==
یوسف مسگری، برادر [[شهید علی اکبرمسگریاکبر مسگری]]: در منطقه ی عملیاتی فاو مسئوولیت پیک گردان را بعهده داشتم، یک روز یکی از رزمندگان اصفهانی که سراغ مرا از خیلی ها گرفته بود، به سراغم آمد و گفت: شما برادر شهید مسگری هستید. گفتم: بله، چطور؟ گفت: من فرمانده ی دسته ای هستم که اخوی شما نیروی من بود و شهادت عجیبی داشت. او ادامه داد: در حال عملیات بودیم که پای اخوی شما تیر خورد، شب بود و همه جا تاریک، امدادگر را صدا کردم تا پایش را ببندد. تیر در بالای زانویش خورده بود، اما چون خون پایش به پایین جاری شده بود، امدادگر به جای زانو، قسمت پایین زانوی او را با تخته بسته بود، بچه های دیگر رسیدند و وسایل او را از بدنش جدا کردند تا سبک شده و سپس به او گفته بودند برگردد عقب. نزدیکی های کارخانه نمک بودیم، درگیری ها با دشمن شدید شده بود، ما با نفر و آنها با [[تانک ]] به میدان آمده بودند. بچه های ما با اسلحه ی [[کلاش ]] و [[ژ۳ ]] شلیک می کردند و آنها با [[گلوله ]] های [[توپ ]] و [[تانک ]] جواب می دادند. در همین حال و به دلیل شدت حملات بعثی ها، بخصوص یکی از تانکها که به شدت بچه ها را به گلوله بسته بود، گفتم یکی از بچه ها برود و ترتیب خدمه ی آن تانک را بدهد. منتظر بودم که چه کسی این کار را انجام می دهد، با کمال ناباوری برادرت که لنگ لنگان داشت به سمت پشت جبهه می رفت، برگشت و به طرف تانک رفت. او بدون اینکه ببیند ما قبول می کنیم یا نه، به بالای تانک رفت و ترتیب خدمه ی تانکی را که بچه ها ی ما را به گلوله بسته بود، داد. اما در همان لحظه، از تانک بعدی او را به [[رگبار ]] بستند که از روی تانک به زمین افتاد، او در همین حال کمی بلند شد و گفت: یا ابوالفضل (ع) و سپس به شهادت رسید.<ref>[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1399 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و ۳۰۰۰شهید استان قزوین] </ref> 
==پانویس==
<references/>
۵۸۹
ویرایش