ویرایشها
==زندگینامه==
وقتی شهید شد 21 سالش بود. روز شهادتش با روز تولدش یکی شد. هنوز به خدمت نرفته بود که یک روز به من گفت می خواهم به جبهه بروم. گفت الان جبهه به من نیاز دارد.
شهید غلامرضا احمدی بسیار با خلوص بود نماز و قرآن خواندنش به جا بود. با خدا بود. می گفت اول باید خدا را مد نظر قرار دهیم. یکبار خواب دیده بود در نماز صبح وقتی خواسته بود سر به سجده بگذارد مُهر به لیوان آب و گل لاله تبدیل شد. تعبیرش را که از روحانی پرسید گفت شهید می شوی ولی کمی طول می کشد.
راوی مادر شهید
==خاطرات==
غلامرضا برای تربیت فرزندان خواهرش وصیت کرده بود که عباس را همچون حضرت عباس تربیت کنیم تا در راه اسلام دستش را فدا کند و زینب را همچون حضرت زینب (س) که یاری کننده دین باشد.بعد از شهادت وقتی کیفش را باز کردیم مفاتیح الجنانی پیدا شد که خیلی قدیمی بود. داخل آن نوشته شده بود که این مفاتیح هدیه شهیدی است که وصیت کرده بعد از شهادت کتابش به به غلامرضا برسد و بعد شهادت غلامرضا آن را به کربلا ببریم. قسمت شد ما به کربلا رفتیم و با دردسرهای فراوانی آن مفاتیح را به کربلا بردیم. راوی مادر شهید