==زندگینامه :==
شهید غلامعباس حکمتی در 15 ماه حاجیان، ذی حجه ذیحجه 1340 در خانواده متوسطی در شهرستان [[فسا ]] پا به عرصه حیات گذاشت.
از همان کودکی نور خدايی در وجود عزیزش می درخشید. از وقتی که می توانست حرف بزند و راه برود تلاش می کرد و نتیجه زحمات خود را به دیگران می بخشید. از سن 5 سالگی به شاگردی مشغول شد. حتی پدرش که مغازه داشت آنجا می ایستاد و می گفت: من دوست دارم که برای دیگران کار کنم و پول هایش را جدا در قلکي می ریخت.
دوران ابتدايي را در دبستان اوحدی فسا به پایان رساند. از هیچ کاری دریغ نداشت فقط تلاش مي کرد. بعضی وقت ها آهسته وارد خانه می شد و در ورودی حياط یک تخت بود كه او بدون زیر انداز روي آن می خوابید و وقتی به او می گفتند: چرا این کار را می کنی؟ به ما جواب سر بالا می داد. هیچ وقت ایراد و بهانه ای به لباس و خوراک و چیزهای دیگري كه نداشت نمي گرفت.
از همان ابتداي زندگی نیتش پاک بود، همه کارهايش را بدون کینه و ریا انجام می داد و از خدا یاری می خواست. کلاس سوم راهنمايی که بود [[هوانیروز ]] [[اصفهان ]] اعلام کرد که جهت تکمیل کادر خود به چند هنرجو احتیاج دارد لذا وی با وجود سن کم تصمیم گرفت که به هوانیروز بپيوندد و هر چه خانواده اصرار کردند تا او را منصرف كنند که نرود و دیپلم بگیرد قبول نکرد.
تمام مقدمات هوانیروز را با توجه به شرایط سختی که داشت پشت سر گذاشت. چند بار خودش به تهران رفت و آمد تا این که ایراد گرفته بودند که قدش کوتاه است. یک متر خرید و به خانه آورد و مرتب خودش را به در و دیوار آویزان می کرد و قدش را دوباره اندازه می گرفت. با همه اين مشکلات وارد هوانیروز اصفهان شد.
ابتدا آنها را به [[لشکرک ]] تهران بردند در آن سرمای طاقت فرسا دوره هوانیروز را گذرانید. در این موقع جريانات انقلاب شروع شد و فرمانده هوانیروز که خسرو داد، ـ طاغوتی بود و به جزای عملش رسید ـ برادران هنرجو به یگان های دیگر و عده ای به هنگ زرهی [[شیراز ]] منتقل شدند. چند ماهی در شیراز بود که گفت: من باید تا مجرد هستم در بدترین مناطق خدمت کنم زیرا من فعلاً گرفتاری ندارم و هر جا باشم برایم فرق نمی کند.آن گاه خود را به اهواز منتقل کرد در همان اوايل انتقال او به اهواز، [[اهواز]] ، کردها شورش کردند، مدتی در [[کردستان ]] مأموریت داشت و دوباره به اهواز منتقل شد وی راننده تانک چیفتن و درجه اش گروهبان یکم بود و در همه حمله ها از جمله حمله بستان، رقابیه، [[بستان]] ، [[رقابیه]] ، [[شوش ]] و [[آبادن ]] حضور داشت. همیشه برای رفتن به خط مقدم جبهه پیشتاز بود و مدت 18 ماه در جبهه خدمت كرد.
هر بار که به مرخصی می آمد برای همه سوغات می آورد وقتی که در مرخصي بود هر کس جهت کاری به او رجوع می کرد بدون هیچ عذر و بهانه ای برايش انجام مي داد. يك بار كه زخمی شده بود و ترکش به سرش خورده بود به مرخصي آمد و شب نمی توانست بخوابد ولی هر چه اصرار می کردیم صبر کن تا بهتر شوی سپس برو. می گفت: وقت استراحت، به یاری خدا بعد از دوران جنگ است.
در منزل و خانه ای که در اهواز گرفته بود چند نوار مذهبی و قرآن با شناسنامه اش گذاشته بود که بعد از شهادتش کسی دنبال شناسنامه او نگردد و با صاحب خانه اش خداحدافظی کرده و یک شماره تلفن هم به آنها داده بود که اگر چنانچه من تا 24 ساعت دیگر به منزل نیامدم به پدر و مادرم تلفن بزنید و بگويید پسرتان شهید شد، بعد از 24 ساعت پسر صاحب خانه از اهواز تلفن زد و گفت: عباس شهید شده است.
بار آخر که به مرخصی آمد رفتار و کردارش به کلی عوض شده بود از همه خداحافظی کرد یک روز جلو آيینه ایستاده بود و به مادرش گفت: مادر! ناراحت نشو و چيزی است که برای همه پیش می آید و تو هم مادر شهید می شوی. این دفعه خیلی خوشحال بود، وجودش سرشار از عشق و علاقه به شهادت و حضرت [[امام خميني ]] بود. وقتی امام در تلویزیون سخنرانی می فرمودند: سراپا گوش بود و همیشه می گفت: دلم می خواهد یک بار هم که شده به دیار امام بروم.
==خاطرات :==
===خاطره سوم (از زبان خانواده شهيد):===
غلامعباس در آخرین مرخصی به دیدن خواهرش رفت که به او خیلی علاقه داشت و آن ایام زمانی بود که خواهرش تازه به خانه بخت رفته بود و هر وقت به دیدن خواهرش می رفت و برایش سوغاتی می برد.
در آخرین مرخصی وقتی به دیدن خواهرش رفت، نیز هدیه ای برایش آورده بود. ولی این بار هدیه اش یک چادر سیاه بود خواهرش از او سوال می کند، چرا چادر سیاه برایم سوغات آورده ای؟ گفت: خواهرجان! ان شاء الله همین چادر را می پوشی و بر سر مزارم در [[امامزاده حسن (عليه السلام) ]] می آیی.
==وصیت نامه :==