ویرایش‌ها

شهید رضا کارگر برزی

۶ بایت اضافه‌شده، ‏۱۹ تیر ۱۳۹۷، ساعت ۰۵:۴۴
درخواست نیروی پشتیبانی کردیم. رضا با تعدادی از نیروهای بومی، خودش را به ما رساند. دو گروه شدیم، یک دسته از بچه ها برای عقب آوردن مهدی عزیزی و بچه هاش رفتند؛ یک گروه هم که من، فرمانده عملیات، رضا و چند نفر دیگه بودیم با دور زدن یک مزرعه خودمون را به یونس رسوندیم.
راه ورود ما در پشت ساختمان بود. وقتی وارد شدیم من، رضا و یکی دیگه از بچه ها آمدیم توی حیاط که یونس را عقب بکشیم. با حمایت آتیش بچه ها تونستیم یونس را بیاریم داخل ساختمان. پشت سر را که نگاه می کردیم ردی از خون یونس روی زمین کشیده می شد. تا رسیدیم داخل ساختمان، رضا کمربندش را باز کرد و بالاتر از محل خونریزی یونس، محکم بست. توی همون وضعیت داشت به یونس دلداری می داد که یونس از حال رفت. رضا به گریه و التماس از یونس می خواست که به هوش بیاد و کمی مقاومت کنه.
واقعا شرایط سختی بود. درخواست آمبولانس کردیم؛ اما توی اون شرایط فقط یک ماشین حمل تجهیزات اعلام کرد که توی نزدیک ترین فاصله با ما هستش. قرار شد ماشین به سمت ما بیاد. یونس را انداختیم روی دری که برای ورود از جادرآورده جا در آورده بودیم. با کمک دو تا از بچه ها فرستادیمش سمت ماشین.رضا به کمک ما آمد. حدودا چهل دقیقه ای تونستیم جلوس جلوی مسلحین مقاومت کنیم. کم کم ما از ساختمان بیرون کشیدیم که بتونیم به سمت محل امن خودمون بریم. من با رضا خیلی فاصله نداشتم. یک لحظه دیدم رضا خورد زمین. متوجه شدم که رضا رو با قناصه زدند. خودم را رساندم به رضا، گفتم «رضاجان چی شده؟» رضا دستش رو روی پلهوی پهلوی خودش گذاشته بود. گفت «چیزی نیست» دست رضا را بلند کردم. دیدم پیراهنش خونی شده.
داودی دست روی پهلوی خودش گذاشت و گفت: گلوله به پهلوی سمت چپ پایین تر از قفسه سینه خورده بود. سریع پشت بی سیم درخواست آمبولانس کردم. جواب دادند «آمبولانس تو مسیر فرودگاه و شهر به سمت شما در حال حرکته.» از رضا پرسیدم: «می توی روی پا بایستی؟» رضا با یک لبخند بیحال گفت : می تونم الان بدوم. اسلحه خودم را از شانه آویزان کردم و سلاح رضا را دور گردنم انداختم. کمکش کردم تا از روی زمین بلند شد. رفتم زیربغلش و دست راست رضا را از پشت گردنم رد کردم. با دست دیگه خودم سعی کردم تکیه گاهی برایش بشم.
رضا پاش رو دراز کرد. یونس را کشید سمت خودش. به من گفت «پاهاش را نگهدار. نباید جدا بشه» بغض کردم. رضا تو اون حال به فکر بقیه بود. از بی حال شدنش می فهمیدم که خونریزی داره. مونده بودم چطور درد را تحمل می کنه. ماشین به خاطر شلوغی مسیر، خیلی ترمز می زد. گاهی هم با سرعت می رفت.
فکر می کنم نزدیک دو ساعتی شد تا رسیدیم داخل محوطه بیمارستان. سریع چند نفری برای حمل مجروح ها به کمک ما آمدند. یکی، دو نفر هم از نیروهای حفاظتی بیمارستان آمدند که امار بچه های ایرانی رو بهشون دادیم.
به خاطر بحث مستشاری بودن نیروهای ایرانی، تعداد مجروح و شهدای ما خیلی کم بود؛ به همین دلیل، نیروهای حفاظتی به همراه پزشک ایرانی که تسلط کامل به زبان داشتند. داخل بیمارستان ها و مراکز درمانی مستقر می شدند. وظیفه این نیروها ثبت دقیق آمار مجروحان و شهدا، حفاظت از جان بچه های ایرانی در برابر دشمن احتمالیف احتمالی که امکان ورود به بیمارستان را داشت، بررسی و کنترل روال درمان و بستری مجروحان و تحویل گرفتن پیکر مطهر شهدا بود. چند مجروح جدیدی که آورده بودند آن قدر بی تابی می کردند که پزشک سریع برای رضا عکسبرداری نوشت و برای معاینه انها رفت.
محسن سرش را پایین انداخت و گفت «شاید اگر من جای رضا بودم، مثل بقیه داد و هوار می کردم؛ اما رضا سعی می کرد تحمل کنه.»
مادرش با هر کلمه ای که محسن می گفت دانه های ذکر را با فشار و مکث از روی نخ تسبیح رد می کرد؛ اما سرش را بالا نمی آورد.
محسن گفت «حاج خانم شما و خانواده رضا امر کنید. من اطاعت می کنم.»
بعد هم ادامه داد «یکی، دو تا پرستار با وسایل مخصوص شست و شوی زخم آمدند بالای سر رضا. با تمام شدن کارشون به من گفتند که باید مجروح را برای عکسبرداری آماده کنیم. تمام این مدت همراهش بودم. با هم به طبقه بالا رفتیم. بعد از گرفتن عکس و آماده شدن جواب، سریع برگه جواب و عکس را به پزشک نشان دادم. گفت «کبد و طال به شدت آسیب دیده. خونریزی داخلی به مراتب بیشتر از خونریزی خارجی بوده.»
پرده پشت شیشه که کشیده شد توان از رانوهای زانوهای من رفت. دستم را به دیوار گرفتم و نشستم روی زمین. دیگه همه چیز گنگ و مبهم در حال عبور بودند. حس می کردم وسط یک معبر پر از مین قرار گرفتم که هر لحظه بک انفجار اتفاق می افته.
برای آخرین بار وقتی بالای سررضا رسیدم، دورش حسابی خلوت شده بود و چهره اش زیباتر. آرامش بیشتری را می شد توی صورتش دید. خم شدم. بهش گفتم «آقا رضا طول مدت رفاقت ما به این دنیا قد نداد. حالا که سر به زانوی عمه سادات داری به رسم همین رفاقت به یاد من هم باش.» به امید دیدار و شفاعتش در جوار اهل بیت صورتش را بوسیدم.»
یونس سرش را بین دست هایش گرفت و گفت «همیشه برای این لحظه دلشوره داشتم. باید ما را ببخشید که دیر آمدیم. طول درمان من باعث شد دیر خدمت برسیم. دوستانی که این مدت برای ملاقات می آمدند می گفتند که خانواده اقا رضا خیلی منتظرند که از جزئیات شهادت رضا مطلع بشوند. خدا کنه حرف های ما که تمامش لحظه لحظه آخرین دیدارمون با رضا بود. تونسته باشه به دل شما آرامشی را هدیه کنه. هدیه کنه. رزق رضای خدا هستیم. خدا را شکر که سلامت هستید. به قول [[سردار سلیمانی ]] اگر کسی شوق شهادت داره، فعلا آن را طلب نکنه. شهادت را در جنگ با سرائیل اسرائیل از خدا بخواهید. شما باید برای جنگیدن با اسرائیل مقتدر و سلامت باشید. من همیشه برای تمام دوستان رضا و همه آنهایی که در این جبهه هستند، دعای سلامتی می کنم.
صدای ریختن چیزی باعث شد نگاه همه به سمت صدا برگردد. نخ تسبیح حاج خانم پاره شده بود. تمام دانه ها روی زمین بخش شدند. شنیده بودم که پاره شدن نخ تسبیح تعبیرش برآورده شدن حاجت است.
۱٬۶۳۴
ویرایش