شهید احمد بیگداشتی
==زندگینامه :==
اولین روز از فروردین ماه سال ۱۳۳۹ شهر [[اسلام آباد غرب ]] شاهد شکفتن غنچه اى بود که بعد ها مى رفت تایکى تا یکى از سرداران رشید اسلام آباد گردد.
نامش را احمد نهادند تا رهرو رهبرش محمد (ص) باشد او که در یک خانواده متوسط مذهبى بدنیا آمده بود در سن ۷ سالگى وارد مدرسه ابتدایى ناصر خسرو [[اسلامآباد ]] گردید تا در سال ۱۳۵۶ با شروع موج تظاهرات و انقلاب او که روح بزرگش تاب و تحمل ظلم هاى رژیم، را نداشت کلاس را رها کرده و در حالى که سال اول نظرى را مى گذراند در کوچه پس کوچه هاى اسلام آباد با اعمال شاه خا ئن خائن به مبارزه پرداخت و با پیروزى انقلاب و تشکیل ارگانها وارد سپاه گردیدو گردید و عضو رسمى [[سپاه پاسداران انقلاب اسلامى ]] شد تا بدین طریق از دستاورد هاى انقلاب پاسدارى نماید با شروع فعالیتهاى [[ضد انقلاب ]] در [[کردستان ]] به کردستان اعزام شد و در سال ۱۳۵۹ در یک درگیرى از ناحیه دست و سینه مجروح شد و در بیمارستان بسترى شد ، هنوز کاملا بهبود نیافته بود که با شروع حملات وحشیانه رژیم عراق بهمراه یکى از گردانها به [[قصر شیرین ]] عازم گردید. در سال ۱۳۶۳ وارد لشگر ۵۷ ابوافضل گردید او مدتى نیز بعنوان مسئول محور [[سوسنگرد ]] فعالیت نمود.
در عملیا تهاى ۴ و ۵ در تیپ نبى اکرم (ص) قائم مقامى گردان حسین را بر عهده داشت و همچنان به تلاش خستگى ناپذیرش ادامه داد تا اینکه در روز ۲۰/۱/۶۷ در [[چنگوله ]] رود خانه زعفران جان خسته اش آسوده گشت و مزد زحمتها یش زحمتهایش را از درگاه بارى تعالى گرفت.
روحش شاد و یادش
===مادر شهید===
همیشه می گفت دوست دارم بکشم و بعد کشته شوم نمی خواهم با یک ترکش شهید شوم و دلم می خواهد مانند امام حسین (ع) در میدان نبرد کشته شوم . و حرف همیشگی آن شهید این بود که می گفت خدایا من طاقت مردن امام (ره ) را ندارم که یک زمان جای خالی او را ببینم آرزو دارم که حتی یک شب هم شده جلوتر از او ببینم همان هم شد یکسال جلوتر از [[امام خمینی (ره) ]] شهید شد به پدرش می گفت : شاید یک وقت جان تو را به دروغ قسم بخورم ولی جان امام را دروغ قسم نمی خورم .
یکی دیگر از خاطرات شهید همیشه با خود زمزمه می کرد این بود :
===برادر شهید===
در سال ۶۳ در منطقه عملیاتی [[گیلانغرب ]] با شهید داخل تویوتا بودیم که یک مرتبه خمپاره روی جاده اصابت کرد و یک لحظه واقعا” شاید بگویم معجزه بود و عمل نکرد و بعد که با تویوتا یک لحظه عبور نمودیم یک مرتبه خمپاره عمل کرد و شهید گفت : شانس آوردیم که عمل نکرد گفتم : مگر آرزوی شهادت نداشتی گفت :چرا ؟ ولی نه شهادت با ترکش بلکه می خواهم حداقل چند نفر مزدور را به هلاکت برسانم و بعد به شهادت برسم .
در سال ۶۱ در منطقه عملیاتی [[چقا حمام ]] محور جنگی گیلان غرب نزدیک غروب بود که چند نفر عراقی جهت گشت وارد منطقه شده بودند که با متوجه شدن مسئله با دو نفر از افراد بسیجی همراه با شهید وارد عمل شدن و بعد از چند ساعت درگیری موفق به زخمی شدن یکی از عراقی ها و دو نفر آنها را به اسارت گرفته بودند و هنگامی که شهید با بچه های همرزم به عقب آمدند از او پرسیدم چرا مرا بیدار نکردی که با تو بیایم گفت : من تحمل اینکه تو کشته شوی را ندارم شهید با من مثل یک برادر نبود بلکه رابطه ما یک رابطه دوستی و رفاقت را داشت زمانی که شهید به شهادت می رسد چند سرباز از نیروهای آن شهید بر روی پیکر شهید افتاده و دست و پای او را بوسه می زدند و از آنها پرسیده شده بود چرا این کار را می کنید آنها در جواب گفته بودند که او فرمانده ما نبوده بلکه یک دوست و برادر برای ما بوده و از همه لحاظ به ما کمک می کرد و همیشه از جان خودش برای ما مایه می گذاشته طوری بوده که ما دل از او نمی گذاشتیم حالا چگونه او می خواهد از ما برای همیشه دل بگزارد و تا زمانی که به شهدات می رسد با بدنی آغشته به خون بر زبانش مرگ بر منافق جاری بود .
در سال ۶۲ بر اثر اصابت ترکش تانکر آب سوراخ شده و بعد از تمام شدن آـش دشمن شهید جهت تعمیر تانکر آب به داخل او رفته که یک مرتبه عراق شروع به ریختن آتش نموده و شهید در داخل تانکر با یک روحیه خاص و لبی خندان در آن موقعیت خطرناک و با شوخی می گفت بیاید مرا از این تانکر بیرون بیاورید یا حداقل آب داخلش کنید تا ترکش به من اصابت نکند و مجبور شوید مرا شکلات پیچ کرده و افقی مرا برگردانید .
بسمه تعالی
در شب آخر مرخصیش بود که همگی دور هم جمع بودیم که ایشان شروع به تعریف از جبهه و خاطرات آنجا نمودند. گفت: یک روز ۳ نفر از ضد انقلابیون ([[منافقین]] ) که قصد داشتند جاسوسی ایران را بکنند یعنی تمام نقشه ها و برنامه هایی که ایران شبانه قصد انجام آنرا داشت همراه آنها بوده است و می خواستند از شیار ناصر خان که یک راه مخفی بوده فرار کنند وخودشان و خودشان را تسلیم عراق کنند که من آنها را دیده و بدون اطلاع به کسی آنها را تعقیب نمودم و در یک یورش زرهی هر ۳ آنها را دستگیر کرده، در حالی که آنها بازبان عربی شروع به قسم خوردن کردند که ما از ترس شلیکها و توپها و تانکها در این جا (شیار ناصر خان) پناه برده ایم، اما زمانی که آنها را بازرسی کردم تمام نقشه ها و کروکیهای منطقه دردست آنها بود بنا بر این آنها را تحویل فرماندهی سپاه دادم.
راوی انسیه بیگداشتی