{{جعبه اطلاعات افراد نظامی بسمه تعالی |نام: فرد = حیدر قلی رضایی|تصویر =q8.jpgنام پدر|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده: رجبعلیپرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = نام مادر: حاجیه خاتون|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]] محل |تولد: = قزوین - ، روستای شنازند تاریخ تولد: ۱۳۳۶[[زادروزهای|1336/۰۳03/۰۸08]] محل شهادت: سومار تاریخ |شهادت = ایران، کرمانشاه،قصر شیرین،سومار[[الگو: ۱۳۶۳شهدای 4خرداد|1363/۰۳03/۰۴04]] |وفات = استان |مرگ = |محل شهادت: کرمانشاه شهر = [[ایران]] |محل شهادت: قصرشیریندفن = گلزار شهداى قزوین،روستای شنازند|مفقود = وضعیت تاهل: متاهل درجه نظامی|جانباز = |اسارت = تعداد پسر: ۱ تعداد دختر: ۲|نیرو = |یگانهای خدمت = تحصیلات: ششم ابتدائی رشته -|طول خدمت = |درجه = عملیات سال تفحص|سمتها = |جنگها = محل کار بنیاد تحت پوشش|نشانهای لیاقت = |عملیات =مزار شهید قزوین - قزوین - شهر کوهین - شنازند|فعالیتها = |تحصیلات = پنجم ابتدایی|تخصصها = |شغل = rId4|خانواده = }}==زندگی نامه==
شهید حیدرقلی رضایی ، هشتم خرداد ۱۳۳۶ ، در روستای شنازند از توابع شهر قزوین به دنیا آمد . پدرش رجبعلی، کشاورز بود و مادرش حاجیهخاتون نام داشت . تا پایان دوره ابتدایی درس خواند . ازدواج کرد و صاحب یک پسر و دو دختر شد . از سوی جهادسازندگی در جبهه حضور یافت . چهارم خرداد ۱۳۶۳ ، در سومار توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سینه، شهید شد . مزار او در زادگاهش واقع است .
==خاطرات==
مادر شهید : شب قبل از اعزام به جبهه، وسایلی را که در خانه داشت جمع آوری کرد و همه را گوشه ای گذاشت و صبح آن عازم جبهه ها شد . قبل از اعزام به خیلی از فامیل و دوستانش گفته بود که من شهید می شوم . ۱۰ روز بود که از رفتنش به جبهه گذشته بود، فامیل جمع شدند تا برای سلامتی او آش پشت پا بپذیم و پخش کنیم . در حال پخش کردن آش بودیم که خبر آوردند، حیدر قلی پسرم زخمی شده است، آش از دستم افتاد و در دلم غوغایی به پاشد، آن روز هر طور که بود آش ها پخش شد، در حالی که حیدر قلی همان روز شهید شده بود و به ما نمی خواستند بگویند .
==آثار==
دست نوشته
شهید حیدر قلی رضایی، علاقه ی زیادی به شعر و نوشتن داشت . دفتری از خاطرات سربازی اش به جای مانده که در آن چند شعر نو سروده است، از جمله ، شعر قدم آهسته : شروع کردم به خدمت برابر یک دسته قدم آهسته می رفتم . ولی با حالت خسته قدم آهسته رفتن . نگویید کار آسانی است ز سختیهای آن گویم که همچون دادن جان است . بگویم از نگهبانی، جوان را پیر می سازد اگر شیر ژیان باشی ترا دلگیر می سازد کجایی مادر زارم بیا یکدم ملاقاتم در این گروهان تصرف شد تمام صبر و اوقاتم گر تو می توانی تا زمانی که نفس دارم بیا مادر به پهلوم که جان خویش بسپارم .<ref>[http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1252 پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین]</ref>
منبع: پایگاه اطلاع رسانی سرداران و 3000 شهید استان قزوین
http://khatesorkh.ir/index.php?martyr_id=1252=پانویس==<references/>