ویرایشها
/* خاطرات */ ایرادات نگارشی
*کربلای خرمشهر
در میان آتش و خون که خرمشهر رنگ خون را به خود میدید نوجوانی زیگزاگ میدوید و به سمت ما میآمد، بهنام بود، فریاد زدم، «بهنام مواظب خودت باش» با سرعت خودش را به ما رساند برایمان آب آورده بود علیاکبر کربلای خرمشهر با قمقمهای که از حوض خانههای خالی پر آب کرده بود، حیات دوبارهای به ما بخشید، در همه شرایط سخت وجود بهنام برایمان نعمت آور بود، دلیرانه به سراغ دشمن میرفت و آر پی چی برایمان تهیه مینمود. تهیه نارنجک، خشاب پر از فشنگ، شناسایی و تدارکات در آن شرایط سخت از جمله وظایف او بود. بهنام خاطره شهدای نوجوان دشت کربلا را تکرار کرد و با رشادت پرچ مدار عاشقی گشت.<br />
راوی: سید صالح موسوی
*شناسایی
کنار پنجره ایستاده و به دوردست خیره شده بود، با لبخندش سکوت حاکم را شکست و گفت: «من خانه به خانه شناسایی میکنم و در هر خانه که عراقیها بودند به شما علامت میدهم. بچهها هم پس از شوخی به دنبال وی حرکت میکردند، نرسیده به دبیرستان دکتر هشترودی بهنام ایستاد و سریع علامت داد، آر پی چی جی را برداشتم و خودم را به خیابان رساندم، ایستادم و هدفگیری کردم چند لحظه بعد با فشردن ماشه با فریاد اللهاکبر بهنام متوجه شدم که تانک را منهدم کردهام. بقیه بچهها هم با رگبار، ستون پیاده دشمن را به عقب راندند. از عرض خیابان گذشتیم. بهنام با سرعت از ما دور شد به دنبال او از تقاطع کوچه گذشتیم اما از بهنام اثری نبود. در یک خانه مدتی منتظر او شدیم و تصمیم گرفتیم به سمت مسجد جامع برگردیم، شخصی از پشت سر مرا صدا کرد، بهنام بود، خندید. من بسیار نگران شده بودم اما او با لبخندش امید را به دلم نشاند. سپس آ درس آدرس محلی را که تعداد زیادی از عراقیها در آنجا بودند به ما داد و گویا آنها بهنام را به اسارت گرفته بودند، اما او وانمود کرده بود که مادرش را گم کرده و میخواهد او را پیدا کند، جثه کوچک بهنام عراقیها را گمراه کرده و او از چنگال آنان گریخته بود. بچهها همه ساکت بودند، بهنام که از سکوت ما تعجب کرده بود آ درس آدرس را مجدد تکرار کرد. حرکت کردیم و در یک حمله کوچک توانستیم تمام آن افراد را از بین ببریم. چند قبضه کلاش، یک آر پی چی و مقداری مهمات غنیمت شناسایی بهنام بود، حسین که این رشادت بهنام را تحسین میکرد دستی بر سر او کشید و بهنام را بوسید.<br />
راوی: سید صالح موسوی <br />
*شهادت
روز 28 مهرماه سال 1359 دشمن تا خیابان آرش خرمشهر، آمده بود، شهر را به شدت میکوبیدند، و میخواستند، پل را بگیرند، بهنام تلاش میکرد تا دلمان را به دست بیاورد. ما او را با خودمان ببریم اما من به او گفتم: «نزدیک ظهر، ماشین مهمات از راه رسید، پشتم به خیابان آرش بود که متوجه شدم بهنام آمده است، بهنام که عصبانیت را دید گفت: «ببین صالح از تکاورها برایت جوراب سفید گرفتهام بیا بپوش». او را گرفتم و به داخل سنگر کشاندم و گفتم: «مگر نگفتم نیا چند روز است که پوتین از پاهایم بیرون نیامده است، حالا تو میگویی جوراب بپوشم». مظلومانه گفت: «حالا برایت آوردهام، بگذار کنارتان بمانم». دستی بر سرش کشیدم و گفتم: «بهنام تو را به خدا در سنگر بمان و تا بهت نگفتم بیرون نیا» رفتیم گوشه ساختمان تا با بچهها مشورت کنیم، که چگونه با عراقیها مقابله کنیم، ناگهان موج انفجار همه ما را از زمین بلند کرد، ترکش به استخوانم اصابت کرده بود، وانت یکی از بچهها جلوی پایم ترمز کرد، وقتی سوار شدم چشمم به بقیه بچهها که در پشت آن بودند افتاد زمین و زمان در نظرم تیره و تار شد، خدایا چه میدیدم بهنام دهانش پر از خون بود و ترکش به سر و صورتش اصابت کرده بود، فریاد زدم: «بهنام تو را به خدا بلند شو». از زیر پلکهای پرخونش نگاهی به من انداخت و خندید. دستی بر موهایش کشیدم صدایش کردم با جوراب سفیدی که برایم آورده بود، خون را از روی صورت و سینهاش پاک کردم، بهنام امانت پیش من بود سینة سینهی پر خونش را لمس کردم بوییدم و تلخ گریستم. تا بیمارستان با او حرف زدم و صدایش کردم، و در آنجا بهنام را به اتاق عمل بردند، لباسهایش بر روی تخت جلوی چشمانم بود فریاد میزدم و گریه میکردم، یک آمپول ضد شوک به من زدند و زمانی که به خودم آمدم بهنام پرواز کرده بود، درست شش روز قبل از سقوط خرمشهر... او تاب دیدن اجنبی را در زادگاهش نداشت.<br />
راوی: سید صالح موسوی<ref>[http://www.sobh.org/web/Pages/Shohada/Shahid.aspx?Id=309 سایت صبح]</ref>
*lوهای موهای آشفتهشهر، دست عراقیها افتاده بود. در هر خانه، چند عراقی پیدا میشد که یا کمین کرده بودند و یا داشتند استراحت میکردند. خودش را خاکی میکرد. موهایش را آشفته میکرد و گریه کنان میگشت. خانههایی را که پر از عراقی بود، به خاطر میسپرد. عراقیها هم با یک بچه بچهی خاکی نق و، نقو کاری نداشتند. همیشه یک کاغذ و مداد هم داشت که نتیجه شناسایی را یادداشت میکرد. پیش فرمانده که میرسید، اول یک نارنجک، سهم خودش را از غنائم بر میداشت و بعد بقیه را به فرمانده میداد.<ref>[http://navideshahed.com/fa/index.php?Page=definitionnews&UID=335774 سایت نوید شاهد]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>