== خاطرات ==
*خمینی تنهاست
به من گفته بود تا زنده هست جایی نقل نکنم. حسین گفت: وقتی دستم قطع شد، درد نگرفت؛ یک حال خوشی به من دست داد؛ حال پرواز. صدایی از ملکوت به من گفت: حسین آقا میآیی یا میمانی؟ با خودم گفتم می خواهم هنوز بجنگم، خمینی تنهاست، من سرباز اویم، هنوز جنگ تمام نشده. در همین حالات بودم که افتادم زمین. درد به تمام تنم سرایت کرد و در بدنم پیچید.» اینان ثابت قدم بودن، ثبات قدم یعنی این که برای هدفت وقت اضافی بگیری؛ هدف شهدا جز سربلندی اسلام چیزی نبود؛ اینان افسانه نیستند.<ref>راوی:مادر شهید_ساجد</ref>
*صبوری كن، صبوری!
عملیات والفجرهشت_ شهید حسین خرازی
*دیگه کاری ندارمدقت در حق الناس دور تا دور نشسته بودیم. نقشه آن وسط پهن بود. حسین گفت «تا یادم نرفته اینو بگم، اون جا که رفته بودیم برای مانور؛ یه تیکه زمین بود. گندم کاشته بودن. یه مقدار از گندم ها از بین رفته. بگید بچه ها ببینن چه قدر از بین رفته، پولشو به صاحبش بدین.»<ref>مجموعه یادگاران </ref>
*دیگه کاری ندارم
گفت « بشین بریم به دور بزنیم. »
یک ریز می گفت. پریدم وسط حرفش. گفتم « مارو آورده ای این حرفا رو بزنی؟ کی بود می گفت هوای خودتونو داشته باشین؟ مراقب باشید الکی از دست نرید؟ مگه جنگ تموم شده که می گی کار دیگه ای ندارم؟ ما همه مون بهت احتیاج داریم.. . »
من حرف می زدم، او گریه می کرد.<ref>منبع:یادگاران</ref>
photo_2019-12-14_19-37-14.jpg
photo_2019-12-22_19-25-41.jpg
photo_2020-01-05_22-50-49.jpg
photo_2020-01-13_18-48-11.jpg
</gallery>
== جستارهای وابسته ==