ویرایش‌ها

شهید مهدی زین الدین - بخش سوم

۱۰۹ بایت اضافه‌شده، ‏۲۵ دی ۱۳۹۸، ساعت ۰۳:۲۲
==زندگینامه==
 
تازه وارد بودم. عراقی ها از بالای تپه دید خوبی داشتند. دستور رسیده بود که بچه ها آفتابی نشوند. توی منطقه می گشتم، دیدم یک جوان بیست و یکی دوساله، با کلاه سبز بافتنی روی سرش، رفته بالای درخت، دیده بانی می کند. صدایش کردم«تو خجالت نمی کشی این همه آدمو به خطر می اندازی؟» آمد پایین و گفت «بچه تهرونی؟» گفتم آره، چه ربطی داره؟» گفت «هیچی. خسته نباشی. تو برو استراحت کن من اینجا هستم. » هاج و واج ماندم. کفریم کرده بود. برگشتم جوابش را بدهم که یکی از بچه های لشکر سر رسید. هم دیگر را بغل کردند، خوش و بش کردند و رفتند. بعد ها که پرسیدم این کی بود، گفتند «زین الدین»
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 55
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
جاده را آب برده بود. ماشین ها، مانده بودند این طرف. بی سیم زدیم سیمزدیم جلو که «ماشین ها نمی توانند بیایند. » آقا مهدی دستور داد، بلدوزرها چند تا تانک سوخته ی عراقی انداختند کنار جاده. آب بند آمد. ماشین ها رفتند خط.
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 76
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 61
موضوع : اجتماعی ، محبوبیت
نزدیک صبح بود که تانک هایشان، از خاکریز ما رد شدند. ده پانزده [[تانک ]] رفتند سمت گردان راوندی. دیدم اسیر می گیرند. دیدم از روی بچه ها رد می شوند. مهمات نیروها تمام شده بود. بی سیم زدم عقب. حاج مهدی خودش آمده بود پشت سر ما. گفت:«به خدا من هم این جام. همه تا پای جان. باید مقاومت کنین. از نیروی کمکی خبری نیس. باید حسین وار بجنگیم. یا می میریم، یا دشمنو عقب می زنیم. »
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 22
موضوع : اجتماعی ، مقامت
موضوع : اجتماعی ، وظیفه
رفته بود شمال غرب، مأموریت فرستاده بودندش. بعد از یک ماه که برگشته بود اهواز، [[اهواز]]، دیده بود لیلا مریض شده، افتاده روی دست مادرش. یک زن تنها با یک بچه ی مریض. باز هم نمی توانست بماند و کاری کند. باید برمی گشت. رفت توی اتاق. در را بست. نشست و یک شکم سیر گریه کرد.
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 68
موضوع : اجتماعی ، وظیفه
چند تا از بچه ها، کنار آب جمع شده بودند. یکیشان، برای تفریح، [[تیراندازی ]] می کرد توی آب. زین الدین سر رسید و گفت «این تیرها، بیت الماله. حرومش نکنین. » جواب داد «به شما چه؟» و با دست هلش داد. زین الدین که رفت، صادقی آمد وپرسید «چی شده؟» بعد گفت«می دونی کی رو هل دادی اخوی؟». دویده بود دنبالش برای غذر خواهی که جوابش را داده بود «مهم نیس. من فقط امر به معروف کردم گوش کردن و نکردنش دیگه با خودته. »
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 56
موضوع : اجتماعی ، گذشت
عروسم که حامله بود به دلم افتاده بود اگر بچه پسر باشد، معنیش این است که خدا می خواهد یکی از پسرهایم را عوضش بگیرد. خدا خدا می کردم دختر باشد. وقتی بچه دختر شد، یک نفس راحت کشیدم. مهدی که شنید بچه دختر است، گفت «خدارو شکر. در رحمت به روم باز شد. رحمت هم که برای من یعنی شهادت»[[شهادت]] »
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 67
موضوع : متفرقه ، آرزو
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 80
موضوع : متفرقه ، حیوانات
توی صبحگاه، گاهی بچه ها تکان می خوردند یا پا عوض می کردند، تشر می زد«رزمنده، اگر یک ساعت هم سرپا ایستاد، نباید خسته بشه. شما می خواهید بجنگید. [[جنگ ]] هم خستگی بردار نیست. »
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 84
موضوع : متفرقه ، خستگی
شاید هیچ چیز به اندازه ی سیگار کشیدن بچه ها ناراحتش نمی کرد. اگر می دید کسی دارد سیگار می کشد، حالش عوض می شد. رگ های گردنش بیرون می زد. جرات می کردی توی [[لشکر ]] فکر سیگار کشیدن بکنی؟
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 81
موضوع : متفرقه ، سیگار
موضوع : متفرقه ، شناسایی
شناسایی عملات [[خیبر ]] بود. مسئول محور بودم و باید خودم برای توجیه منطقه، می رفتم جلو. با چند نفر از فرمانده گردان ها، سوار قایق شدیم و رفتیم موقع برگشتن، هوا طوفانی شد. بارانی می آمد که نگو. توی قایق پر از آب شده بود با کلی مکافات موتورش را باز کردیم و پارو زنان برگشتیم. وقتی رسیدیم قرارگاه، از سر تا پا خیس شده بودم. زین الدین آمد. ما قضیه را برایش تعریف کردیم. خندید و گفت «عیبی نداره. عوضش حالا می دونین نیروهاتون، توی چه شرایطی باید عمل کنند. »
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 29
موضوع : متفرقه ، شناسایی
من توی مقر ماندم. بچه ها رفتند غرب، عملیات. مجبور بودم بمامنم به یک عده آموزش بدهم. قبل از رفتن، مهدی قول داد که موقع عملیات زنگ بزند که بروم. یک شب زنگ زد و گفت«به بچه هایی که آموزششون می دی بگو اگه دعوتشون کردن، اگه تحریکشون کردن که بیان منطقه، اگه پشت جبهه مشکل دارن، برگردن. فقط اون هایی بمونن که عاشقن» شب بعدش، باز هم زنگ زد و گفت«زنگ زدم برای قولی که داده بودم ولی با خودم نمی برمت. » اسم خیلی از بچه ها را گفت که یا برگراندیا توی کرمانشاه جا گذاشته. گفت «شناسایی این عملیات رو باید تنها برم. به خاطر تکلیف و مسئولیتم. شما بمونین. » فردا غروب بود که خبردادن مهدی و برادرش، تو کمین، [[شهید ]] شده اند. نفهمیدم چرا هیچ کس را نبرد جز برادرش.
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 95
موضوع : متفرقه ، شناسایی
نزدیک ظهر، مجید و مهدی به بانه می رسند. مسئول [[سپاه بانه، ]] [[بانه]] ، هرچه اصرار می کند که «جاده امن نیست و نروید. » از پسشان برنمی آید. آقا مهدی می گوید «اگرماندنی بودیم، می ماندیم. » وقتی می روند، مسئول سپاه، زنگ می زند به دژبانی، که «نگذارید بروند جلو. » به دژبان ها گفته بودند«همین روستای بغلی کار داریم. زود برمی گردیم. » بچه های سپاه، جسد هایشان را، کنار هم، لب شیار پیدا کردند. وقتی گروهکی ها، ماشین را به گلوله می بندند، مجید در دم شهید می شود، و مهدی را که می پرد بیرون، با [[آرپی جی ]] می زنند.
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 96
موضوع : متفرقه ، شهادت
موضوع : متفرقه ، مطالعه
چند روز قبل از شهادتش، از [[سردشت ]] می رفتیم [[باختران]]. بین حرف هایش گفت«بچه ها! من دویست روز روزه بده کارم» تعجب کردیم. گفت «شش ساله هیچ جا ده روز نموندم که قصد روزه کنم. » وقتی خبر رسید شهید شده، توی حسینیه انگار زلزله شد. کسی نمی توانست جلوی بچه ها را بگیرد. توی سر و سینه شان می زدند. چند نفر بی حال شدند و روی دست بردندشان. آخر مراسم عزاداری، آقای صادقی گفت«شهید، به من سپرده بود که دویست روز روزه ی قضا داره. کی حاضره براش این روزه ها رو بگیره؟» همه بلند شدند. نفری یک روز هم روزه می گرفتند، می شد ده هزار روز.
یادگاران، جلد ده، کتاب شهید زین الدین، ص 94
موضوع : متفرقه ، وصیت
منبع : نرم افزار نشانه ، کانون فاطمه الزهرا شهرضا
 
==پانویس==
<references/>
۷۳۱
ویرایش