ویرایش‌ها

شهید محمدحسین ذوالفقاری

۲۹۵ بایت اضافه‌شده، ‏۲۷ دی ۱۳۹۸، ساعت ۰۳:۱۴
شهیدمحمدحسین ذوالفقاری
==زندگینامه ==
در فروردين سال ۱۳۴۸ در خانواده ای مذهبي در یزد به دنيا آمد. او كوچكترين فرزند خانواده بود ولی شجاعت و جسارت او در بین دیگران، زبان‌زد بود.
==خاطرات==*پدر شهید
برادرم (عموی محمدحسین) در كشور كويت كار مي‌كرد. محمدحسین هم به كويت، نزد عمویش رفته بود. با شنیدن اخبار جنگ، برای برگشتن به ایران و دفاع از وطن، بی‌تابی کرده و تصمیم به بازگشت می‌گیرد. هر چه به او اصرار می‌کنند که بماند، قبول نمی‌کند و به ایران باز می‌گردد. گرچه محمدحسين، دوازده سال بيشتر نداشت اما به راستي شجاع و جسور بود. مثل آدم‌های بزرگ فکر می‌کرد و تصمیم می‌گرفت. او زندگی در آرامش و آسایش و رفاه را نادیده گرفت و ترجیح داد تا برای دفاع از اسلام و میهن اسلامی، در خاک و خون زندگی کند.
*شهادت برادر
با اينكه در آن زمان، عليرضا (برادر محمدحسین) هم در جبهه بود، ولي ما نتوانستيم مانع رفتن او بشويم. يك روز خبر آوردند كه عليرضا شهيد شده است. او را با افتخار تشييع كرده و به خاك سپرديم. محمدحسين هم براي تشييع جنازه عليرضا، از جبهه برگشته بود. ما هرگز تصور نمي كرديم كه بعد از شهادت برادرش، دوباره به جبهه برود. ولي درست بر خلاف تصور ما، سه روز بعد از خاکسپاری عليرضا عازم جبهه شد و به ما گفت: من بايد برگردم. نبايد اسلحه‌ی عليرضا و دیگر برداران شهیدمان بر روي زمين بماند. اين بار بود كه با اشتیاق و احساس عجيب‌تري عازم جبهه شد.
*غلامرضا كارگر شوركي
آفتاب گرم خوزستان طلوع كرده بود. داشتم از خط مقدم جبهه‌ی شوش مي‌گذشتم. ناگهان كوچكترين بسيجي و فعال‌ترين سرباز امام را ملاقات كردم. نام اين سرباز كوچك محمدحسين ذوالفقاري بود. او ۱۲ سال بيشتر نداشت. برادر بزرگترش (عليرضا) با برادرم كريم، همرزم بودند و او با من همرزم و همراه شد.
*ادامه‌ی راه برادر
روز بعد متوجه شدم كه فرمانده‌مان (شهيد محمدرضا دلاک ) محمدحسين را به همراه يك اكيپ، به ميبد فرستاده است. چند روزي از رفتنش گذشت. برايم اتفاقي افتاد که من هم مجبور شدم از خط برگردم به میبد بروم. وقتی رسیدم، در نزديكی پايگاه مقاومت بسیج، محمدحسين را ديدم و احوالپرسي كردم. او گفت: برادرت كريم با اينكه زخمي است به جبهه سوسنگرد برگشته تا اسلحه‌ی همرزم شهيدش (عليرضا) را بردارد. خيلي آرام و مؤدبانه، نزديكتر آمد و گفت: غلامرضا تو را به خدا و حضرت عباس، چيزي به پدرم نگو. من قصد دارم تا همراه تو به جبهه بیایم. به او گفتم: اگر پدرت بفهمد شايد خيال كند من تو را همراه كردم. دست از سر ما بردار. محمدحسين از اين گفته من ناراحت شد. چیزی نگفت و رفت.
*برگه‌ی عبور من خداست
چند روزي گذشت، تا اينكه خانواده‌هاي هم سنگرانم، كه در جبهه‌ی شوش بودند، براي بچه‌هایشان، لباس و آجيل و نامه و... به منزل ما آوردند تا به جبهه ببرم. روی هر کدام از بسته‌ها نام صاحبش را نوشتم و آن‌ها را داخل يك گوني نايلوني بزرگ گذاشتم. يك مرتبه يادم آمد بايد به منزل یحیی سیفی (رزمنده) هم بروم و از پدر و مادرش مقداري خوراكي و لباس و نامه، برای یحیی بگیرم.
*قاصدهای خوب
ماشين ساعت ۱۰.۳۰ به شوش رسيد. به سمت مقر پشت خط حرکت کردیم. به مقر که رسيديم از ماشين پياده شديم و گوني‌های پر از وسايل را (یکی من و یکی محمدحسین) بر روی دوشمان گذاشتیم و پياده به‌راه افتاديم. از مقر، برگه عبور گرفتم. محمدحسين هم، از برگه عبور من استفاده كرد و هر دو، روانه خط مقدم كه ۳-۴ كيلومتر با مقر فاصله داشت، شديم. وارد جنگل اطراف رودخانه‌ی كرخه شديم. چون بعثی‌ها بر كل منطقه، ديد مستقيم داشتند ما را ديدند و اطراف ما را با خمپاره ۱۲۰ زدند. برای استتار، مقداري شاخ و برگ، از درختان جنگل كنديم و بر روي گوني‌هاي سفيد ريختيم. از لابلاي درختان، كه خيلي ترسناك و مخوف بودند گذشتيم. بيشتر احشام مردم، در جنگل رها شده و حیوانات درنده هم برای شکار آن‌ها در جنگل پراکنده بودند.
*خوشحال کردن رزمنده‌ها عبادت است
در حين صحبت كردن، يك خمپاره، در فاصله ۳-۲ متري ما فرود آمد. خوشبختانه هر دو به موقع خيز رفتيم. فقط یکی از انگشتان دستم زخمي شد. بلند شديم و دوباره به راه افتاديم تا به سنگر پشتيباني و تداركات رسيديم. بچه‌ها وقتی من و محمدحسين را با سر و صورت خاكي و گوني بر پشت دیدند، خنديدند و خوشحال شدند. هر کدام سراسيمه به طرف ما آمدند و سراغ پدر و مادرشان را گرفتند.
*نامه‌ی یحیی
بعد از توزیع نامه‌ها و وسایل بچه‌ها، جلوی سنگر یحیی سیفی رفتیم كه نامه و وسايلش را تحویلش بدهيم. هر چه يحيي را صدا زديم جوابي نشنيديم. بچه‌هایی که در آن سنگر بودند همه بيرون آمدند. گفتم چه شده؟! یحیی کجاست؟! چرا نمي‌آيد نامه و وسايلش را بگيرد؟!
*کوچکترین شهیدیزد
من در تاريخ ۱۸/۱۰/۱۳۶۰ در منطقه ۱۰ شوش، به شدت زخمي شدم و مدت زيادي را در بيمارستان بستري بودم. ده روز بعد از زخمي شدن من، در تاریخ ۲۸/۱۰/۱۳۶۰ خبر شهادت كوچكترين شهيد دارالعباد یزد را شنيدم. شهادت محمدحسين ذوالفقاري. شهادت محمدحسین، مرا به ياد شهادت حضرت علي‌اكبر(ع) انداخت.
*حبیب ذوالفقاری (برادر شهید)
محمدحسين، فرزند كوچك خانواده بود و براي خانواده عزيزتر بود. اما با این حال، زحمات زیادی مي‌كشيد. هر كاري كه داشتيم انجام مي‌داد. با آنكه خيلي كوچك بود كارهاي بزرگي می‌کرد. به ما سفارش مي‌كرد نمازتان را سر وقت بخوانيد. عاشق جبهه بود.
*چرا می‌گویید نرو
در دوازده سالگی اشتياق عجیبی برای رفتن به جبهه داشت. براي مراسم تشييع برادرمان (عليرضا) که آمده بود بيشتر از سه روز نماند. وقتی مي‌خواست برود، به او گفتیم كه در این شرایط کمی بیشتر پیش ما بمان و نرو. اما او مي‌گفت: چرا به من مي‌گويید نرو؟ و چرا نمي‌گويید برو و اسلحه‌ی برادرت را بر دوش بگير و به‌جاي برادرت باش و جاي او را پر كن؟
==وصیتنامه==
درود بر آن كسانى كه راه حق را پيمودند و در آن راه، يك قدم به عقب نگذاشتند و جان خود را نثار راه حق كردند.
مپنداريد كسانى كه در راه خدا كشته شده‌اند، مرده‌اند. بلكه زنده‌اند و نزد خدا روزى مى‌خورند.
ان شاء الله كه اين آيه از قرآن، به شما و ديگر كسانى كه در سوگ من نشسته‌اند قوت و نيرو عطا كند.
اى پدر و مادر! از دوستان و آشنايان بخواهيد كه اگر آنها را اذيت و آزارى كرده‌ام و از من ناراضى هستند مرا ببخشند، كه خداى مهربان مرا ببخشد.منبعسایت ویکی شاهد <ref>[http://wikishahed.ir/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D9%82%D8%A7%D8%B1%DB%8Cسایت ویکی شاهد]</ref>==پانویس==<references/>== رده‌ها == {{ترتیب‌پیش‌فرض:شهید محمد حسین ذوالفقاری}}[[رده: شهدا]] [[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]] [[رده: شهدای استان یزد]]
۶۹۱
ویرایش