موضوع : اخلاقی ، ساده زیستی
روزهای اولی بود که آمده بود [[سنندج]]. جلوی ستون حرکت می کرد ومی رفت طرف مریوان ؛ خیلی شجاع، جسور. بهش گفته بودند بهترنیست شما جلوی ستون حرکت نکنید، دیگران رو بفرستید جلو؟
جواب داده بود من باید با چندتا از این ستون ها برم و بیام، تا برای بقیه جا بیفته که این جوری هم می شه کار کرد.
خیلی هم نگذشت. کم کم برای بقیه جا افتاد.
موضوع : اخلاقی ، شجاعت
توی راه سردشتیم. تا سردشت خیلی نمانده. با بدبختی خودمان رارسانده ایم نزدیک [[پاسگاه]]. حالا کی جرأت می کند برود جلو؟ کی جرأت می کند برود بگوید ما خودی هستیم، نزنید؟ فرماندهمان صیاد است. می گوید من می رم.
رو می کند به بلد راه.
ـ بریم.
موضوع : اخلاقی ، نظافت
به ظاهر خیلی اهمیت می داد، که نظامی باشد. مرتب و آراسته. طوری که آراستگیمان، معرفیمان کند؛ که سرباز [[جمهوری اسلامی ]] هستیم. اگربگویی خط اتوی شلوارمان یک ذرّه این طرف، آن طرف می شد، نمی شد. موی سرمان به اندازه ای بود که از زیر و کنار کلاه بیرون نزند. ریش هامان کوتاه و مرتب. خلاصه ظاهر و سر و رومان آراسته و نظامی بود. خودش مرتب بود، نظامی بود. جوری که روی ما هم تأثیر گذاشته بود، که عمری را در نظام گذرانده بودیم.
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 53
موضوع : اخلاقی ، نظافت
موضوع : اجتماعی ، شهدا
آخر شب بود. یک دفعه متوجه سر و صدا شدم. چند نفر می آمدندطرفم.
ایست دادم. کسی داد زد از نو! [[فرمانده نیروی زمینی ]] تشریف می آرن.
شک کردم. یک درصد هم احتمال نمی دادم آن وقت شب، فرمانده نیروبیاید از خط بازدید کند. همین طور جلو می آمدند. نمی شد صبر کرد. باید کاری می کردم. ضامن نارنجک را کشیدم و پرت کردم طرفشان.
توی بازداشتگاه فهمیدیم که فرمانده نیروی زمینی ارتش و هم راهانش مجروح شده اند.
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
خیلی جوان بود که شد فرمانده نیروی زمینی [[ارتش]]. اولین کاری که کرد، دانشگاه [[جنگ ]] را از تهران منتقل کرد [[جبهه ]] ؛ اساتید دانشگاه جنگ را برداشت آورد منطقه. که بسم الله، این گوی و این میدان. هم فال است، هم تماشا. هم آموزش، هم عملیات. طرح از شما، جان از نیروها. دیگر چه می خواهید؟
آن ها هم کم نگذاشتند.
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 22
موضوع : اجتماعی ، فرماندهی
عملیات بدر؛ [[بدر]]؛ [[شرق دجله، دجله]] ، پنج کیلومتری دشمن. صدای همه درآمده بود؛ فرمانده های ارتش، فرمانده های سپاه، [[سپاه]] ، که چرا صیاد آمده این جا؟ ببریدش عقب. این جا هر آن احتمال خطر هست. بیخ گوش دشمن که جای فرمانده نیروی زمینی ارتش نیست.
خودش گوشش بده کار نبود. فرمانده ها و نیروها هم ول کن نبودند. دست آخر بغلش کردند و به زور انداختندش توی قایق.
پرید بیرون ؛ با همان لباس نظامی و کلاه آهنی و قمقمه و تجهیزات. شناکنان، آمد سمت ساحل.
موضوع : اجتماعی ، قانون
مرصاد شروع شده بود. خودش را رساند باختران. از دوازده شب تا پنج صبح طرح و برنامه اش را داد. بعد از نماز صبح، رفت پیش خلبان ها. هوانیروز را [[بسیج ]] کرد و خودش هم سوار هلی کوپتر شد و رفت بالا سرمنافق ها.
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 39
موضوع : اجتماعی ، مبارزه
گفت: هر چی داریم، از جنگ داریم.
نمی دانم چه شد که پایش را کرد توی یک کفش که برویم شلمچه ؛ همان مرخصی چند روزه را. گفت: وقتی می رم شملچه، یاد دوستام می افتم. خیلی خاطره دارم.
قبول کردم. خانوادگی رفتیم [[شلمچه]] .
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 46
موضوع : اجتماعی ، مسافرت
مسافرت که می رفتیم، اولین جایی که می رفت، مزار [[شهدا ]] بود. خیلی دوست داشت. هرجا هم که امام زاده بود و باخبر می شد، حتما می رفت.
یادگاران، جلد 11 کتاب شهید صیاد، ص 79
موضوع : اجتماعی ، مسافرت