ویرایشها
==خاطرات==
به خاطر دارم هنگامی ک پیکر پاک احمد را آوردند رفتم که صورت ایشان را ببوسم ولی هنگامی که به او نزدیک شدم مشاهده کردم که چشمش تیر خورد است دلم نیامد که صورتش را ببوسم . بعد از آن لحظه تا چند روز گریه می کردم و ناراحت بودم که چرا صورت پسرم را نبوسیده ام . بعد از چند روز خواب دیدم که ایشان با یک لباس بسیار زیبا آمد . گفتم : احمد چه لباس قشنگی به تن کرده ای از کجا آورده ای در جوابم گفت : مادر جان این لباس حریر بهشتی است و من آمده ام که شما مرا ببوسید که دیگر ناراحت نباشید و گریه نکنید .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5007 سایت یاران رضا]</ref>
==نگارخانه تصاویر==
[[File:5007.jpg]]