او حتی برای زیارت خانهی خدا هم حاضر نبود، لحظهای جبهههای نبرد حق علیه باطل را ترک کند، چرا که معتقد بود جبههاجر زیارت خانهی خدا را هم دارد.
او عاشقی دلباخته بود و عشق را تنها با ایثار و فداکاری قرین میدانست و اهدایخون خود را در راه حق، تنها ذرهای برای شکر این همه نعمت برمیشمرد و توفیق حضور در جبهه را ارمغانی میدانست که با یاری معشوق به ظهور خواهد رسید.
نظرش این بود که: «کعبه یک سنگ نشان است که ره گم نشود حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست»<ref>[http://khayyen.ir/shahid/279 سایت شهدای خین]</ref>
== خاطرات ==
نخستین بار که از زندان رها شده بود، به نظرم پیری جوان و خردسالی سالخورده آمد. همه را شناخته بود تا توانست راه خود را بشناسد و آنچه را که در کلاس ندیده بود، به تجربه یافته بود.
علم و عمل، زمینهی خودسازی عمیقی را در او به وجود آورد و جهاد با نفس را در عمق مبارزات و مجاهدات خود به کار گرفت و به همین دلیل، بر تمامی امتحانات زندگی که هیچ کس لحظهای در آن فاتح نیست، روز به روز موفقتر و پختهتر درمیآمد.
وحشت از او رفته بود و آرامش سالها در او منزل کرده بود. در سختترین آتشها با توکل به خداوند، جداً آرام بود و آرامشبخش.<ref>سایت شهر شهیدان خدا به نقل از آیت الله حائری شیرازی</ref>
سایت شهر شهیدان خدا *دنيای كوچک عراق منطقه را زير آتش گرفته بود. چند خمپاره سوت كشان به نقل سمت ما هجوم آوردند. حاج آقا را مجبور كرديم بيايد داخل سنگر. سنگر كوچك بود و در مواقع عادی، دو نفر هم حاضر نمی شدند داخل آن بشوند؛ ولی آن شب چهار پنج نفر به آن پناه برديم.حاج آقا ميثمی مي گفت: «می دانی چرا ما در جای به اين كوچكی جامان شد؟»گفتم: نه!گفت: «به خاطر ترس! اگر انسان از آیت الله حائری شیرازیخدا هم بترسد، دنيا برای او كوچك می شود.»<ref>روح آسمانی، ص110</ref>
== آثار ==