*دست پخت همسر
مادرم نمی گذاشت ما غذا درست کنیم پدرم نسبت به غذا حساس بود؛ اگر خراب می شد، ناراحت می شد.تا قبل از عروسی برنج درست نکرده بودم. شب اولیکه تنها شدیم، آمد خانه و گفت « ما هیچ مراسمی نگرفتیم. بچه ها میخوان بیان دیدن . می تونی شام درست کنی؟» کته ام شفته شده بود. همان را آورد، گذاشت جلوی دوست هاش. گفت « خانم من آشپزیش حرف نداره ، فقط برنج این دفعه ای خوب نبوده وا رفته.»<ref>کتاب باکری</ref>
*شهید نخبه
شهید باکری در آغاز جنگ یک جوان دانشجو است که تازه فارغ التحصیل شده... در عملیات بیتالمقدس، در عملیات خیبر، قبل آن در عملیات فتحالمبین، این جوان یک فرماندهی زبدهی نظامی است که میتواند یک لشکر را، در بعضی جاها یک قرارگاه را حرکت بدهد و هدایت کند و کار کند.
مقام معظم رهبری ۱۳۹۲/۰۹/۲۵
*کفاره ی گناه
شهر دار ارومیه که بود، دوهزار و هشت صد تومان حقوق می گرفت. یک روز به م گفت« بیا این ماه هرچی خرجی داریم رو کاغذ بنویسیم، تا اگه آخرش چیزی اضافه اومد بدیم به یه فقیر.» همه چی را نوشتم ؛ از واکس کفش گرفته تا گوشت و نان و تخم مرغ. آخر ماه که حساب کردیم، شد دوهزار و ششصد و پنجاه تومان. بقیه ی پول را داد لوازم التحریر خرید، داد به یکی از کسانی که شناسایی کرده بود و می دانست محتاجند. گفت « اینم کفاره ی گناهای این ماهمون.» <ref>کتاب باکری</ref>
کتاب باکری
*الگوی جوانان
برای عروسی از هیچ کس هیچ هدیه ای نگرفتیم. فکر می کردم چرا باید بعضی از وسایل تحمیلی وارد زندگیمان شود؟
تمام وسایل زندگیمان هم همین بود: دوتا موکت، یک کمد، یک ضبط صوت، چند جلد کتاب، یک اجاق گاز دو شعله.
با هم قرار گذاشته بودیم که فقط لوازم ضروریمان را بخریم نه بیشتر. خاطره ازهمسر شهید مهدی باکریمنبع:<ref>شام عروسی ص ۵۱</ref>
سال پنجاه و شش، پادگان [[ارومیه]] خدمت میکردم. آمدند؛ گفتند: «ملاقاتی داری.» مهدی بود. بهم گفت: «باید از این جا در بری.» هر طور بود زدم بیرون. من را برد خانهی عمهاش. کلی شیشهی نوشابه آن جا بود. گفت: «بنزین میخوایم.» از باک ژیانم بنزین کشیدم بیرون. شروع کردیم کوکتلمولوتف ساختن. خوب بلد نبودم اما مهدی وارد بود. چند تایش را بردیم بیرون شهر و امتحان کردیم. ازش خبری نداشتم. کوکتل مولوتفهایی را هم که ساخته بودیم، ندیدم. دو – سه روز بعد، شنیدم مشروب فروشیهای شهر یکییکی دارد آتش میگیرد. حالا میفهمیدم چرا ازش خبری نیست.<ref>(یادگاران، ج 3، ص 3)</ref>
خواهرش بهش گفته بود: «آخه دختر رو که تا حالا قیافهش رو ندیدهای ، چه جوری میخوای بگیری؟ شاید کچل باشه.» گفته بود: «اون کچله رو هم بالاخره یکی باید بگیره دیگه!»<ref>(یادگاران، ج 3، ص 7)</ref>
هرچه به عنوان هدیهی عروسی بهمان دادند، جمع کردیم کنار هم. بهم گفت: «ما که اینا رو لازم نداریم. حاضری یه کار خیر باهاش بکنی؟» گفتم: «مثلا چی ؟» گفت: «کمک کنیم به جبهه.» گفتم «قبول!» بردمشان در مغازهی لوازم منزل فروشی. همهشان را دادم، ده – پانزده تا کلمن گرفتم.<ref>(یادگاران، ج 3، ص 10)</ref>
شهردار ارومیه که بود، 2800 تومان حقوق میگرفت. یک روز بهم گفت: «بیا این ماه هرچی خرجی داریم رو کاغذ بنویسیم، تا اگه آخرش چیزی اضافه اومد، بدیم به یه فقیر.» همه چی را نوشتم؛ از واکس کفش گرفته تا گوشت و نان و تخم مرغ. آخر ماه که حساب کردیم، شد دو هزار و ششصد و پنجاه تومان. بقیهی پول را داد؛ لوازمالتحریر خرید؛ داد به یکی از کسانی که شناسایی کرده بود و میدانست محتاجند. گفت: «اینم کفارۀ گناهای این ماهمون.»<ref>(یادگاران، ج 3، ص 14)</ref>
باران خیلی تند میآمد. بهم گفت: «من میرم بیرون.» گفتم: «توی این هوا کجا میخوای بری؟» جواب نداد. اصرار کردم. بالاخره گفت: «می خوای بدونی ؟ پاشو تو هم بیا.» با لندکروزر شهرداری راه افتادیم توی شهر. نزدیکیهای فرودگاه یک حلبی آباد بود. رفتیم آنجا. توی کوچه پس کوچههایش، پر از آب و گل و شل[بود]. آب وسط کوچه، صاف میرفت توی یکی از خانهها. در خانه را که زد، پیرمردی آمد دم در. ما را که دید، شروع کرد به بد و بیراه گفتن به شهردار. میگفت: «آخه این چه شهرداریه که ما داریم؟ نمیاد یه سری بهمون بزنه ، ببینه چی میکشیم.» آقا مهدی بهش گفت: «خیله خب پدرجان ! اشکال نداره . شما یه بیل به ما بده، درستش میکنیم.» پیرمرد گفت: «برید بابا شماهام! بیلم کجا بود؟!» از یکی از همسایهها بیل گرفتیم. تا نزدیکیهای اذان صبح توی کوچه، راه آب میکندیم.<ref>(یادگاران، ج 3، ص 15)</ref>
بهش گفتم: «توی راه که برمی گردی، یه خورده کاهو و سبزی بخر.» گفت: «من سرم خیلی شلوغه ؛ میترسم یادم بره. روی یه تیکه کاغذ هرچی میخوای بنویس؛ بهم بده.» همان موقع، داشت جیبش را خالی میکرد. یک دفترچهی یادداشت و یک خودکار درآورد گذاشت زمین. برداشتمشان تا چیزهایی را که میخواستم، تویش بنویسم. یک دفعه بهم گفت: «ننویسی ها!» جا خوردم. نگاهش که کردم، به نظرم کمی عصبانی شده بود. گفتم: «مگه چی شده؟» گفت: «اون خودکاری که دستته، مال بیتالماله.» گفتم: «من که نمیخوام کتاب باهاش بنویسم؛ دو – سه تا کلمه که بیشتر نیست.» گفت: «نه! »<ref>(یادگاران، ج 3، ص 23)</ref>
*بیتالمال
در محوطه پد قدم میزدیم که آقا مهدی متوجه وضعیت غیربهداشتی سنگرها شد و شروع به جمع آوری آشغالهای اطراف سنگر کرد. خجالت میکشیدیم که فرمانده لشکر زبالههای ما را جمع کند. میخواستیم برویم و نگذاریم؛ اما میدانستیم که زیر بار نمیرود هیچ، عصبانی هم میشود. برای همین آستینهایمان را بالا زدیم و به کمکش رفتیم. کمی از محوّطه را تمیز کرده بودیم که آقا مهدی از میان زبالهها یک بسته صابون پیدا کرد و گفت: ببینید با بیتالمال مسلمین چه میکنند؟ میدانید اینها را چه کسانی به جبهه میفرستند؟ میدانید از پول چه کسانی اینها تهیه میشود؟ چه جوابی به خدا دارید؟ خیلی عصبانی بود. زیر لب تکرار میکرد: نمیتوانیم جواب خدا را بدهیم. بسته صابون را از جلو چشم آقا مهدی دور کردم. وقتی برگشتم، آقا مهدی به طوری که دیگران هم بشنوند زیر لب زمزمه میکرد: ایّها المؤمنون النظافة من الایمان. یک باره مثل آن که چشمش به چیز گران قیمتی خورده باشد، به کنار یکی از سنگرها رفت، یک قوطی حلبی را برداشت و با عصبانیّت گفت: این چه وضعی است؟ چرا کفران نعمت میکنید؟ چرا کوتاهی میکنید؟ مسئول اینجا را پیدا کنید مسئول اینجا کیه؟ بیاید جواب بدهد. حلب حاوی خرما را به داخل سنگر بردم. این بار وقتی برگشتم، مهدی گفت: «آقا طیب، اگر ما بدانیم که اینها را چطوری برای ما میفرستند، اگر بدانیم اینها را بیوه زنها، مادران و فرزندان شهدا از روزی خود میزنند و به جبهه میفرستند، این طور نمیکنیم.
*پاسخ خدا
یک روز گفتم: آقا مهدی اگر اجازه بدهی یک یخچال کاچویی کوچک برای ماشین میگیرم و چیزهایی را در آن جا میگذاریم تا در مواقعی که به ناهار و شام نمیرسیم، برداریم و بخوریم. با نگاه نافذش به چشمهایم خیره شد که من از شرم سرم را پایین انداختم. گر چه تنها آن یک نگاه کافی بود، ولی با این همه گفت: مؤمن خدا... این امکانات برای همه رزمندگان فراهم شده است. آیا درست است که ما آب سیب خنکی در داخل یخچال ماشین داشته باشیم و رزمندگان در خط مقدم حتی از داشتن آب گرم و گل آلود محروم باشند؟ نه مؤمن برای ما همین کوتاهیها که در حق رزمندگان کردهایم، کافی است و اگر بتوانیم جواب اینها را بدهیم. خیلی هنر کردهایم....
*شهادت
مهدی مرا فرستاد سراغ نیروهای سمت شهرک؛ نمیخواست من آن جا باشم. اما آن روز مدام نگران مهدی بودم. سریع پیام او را به نیروها رساندم و برگشتم. دوباره گفت: برو به جمشید سری بزن ببین در چه وضعی است؟ خودش هم آرپیجی به دست از سیل بند بالا رفت. هنوز چند قدمی از او فاصله نگرفته بودم که صدای گلوله ای بلند شد. برای خودم هم عجیب بودم که در میان آن همه صدای تیراندازی، صدای گلوله ای برجا میخکوبم کند. دلم فرو ریخت. دلواپس آقای مهدی بودم. میدانستم که پیشانی بلندش شامه تمامی اسلحهها را تحریک میکند. یک لحظه به عقب نگاه کردم. فرمانده لشکر عاشورا با فرقی شکافته در قتلگاه بود. بچهها او را سریع در قایق گذاشتند تا به عقب برگردند. اما آرپیجی زنهای عراقی همزمان به تنها قایق روی آب شلیک کردند و دیگر هیچ نشان و اثری از مهدی باکری سالار کربلای ایران باقی نمیماند.
راوی: شهید علی اکبرکاملی
*راننده تویوتا
در [[عملیات بیتالمقدس]] ، مقر قرارگاه فتح یک، کانتینری بود و [[شهید احمد کاظمی]] که آن زمان مسئولیت فرماندهی تیپ نجف اشرف را داشت، فرماندهی آن مقر را هم به عهده داشت، ما برای توجیه نسبت به منطقه و آخرین هماهنگیها به آنجا رفته بودیم. داخل کانتینر نشسته بودیم و صحبتهای احمد کاظمی را گوش میکردیم. در همین حین، یک تویوتا جلوی کانتینر توقف کرد و چون درب کانتینر باز بود، من بلند شدم و به رانندهی آن گفتم: «ماشین رو خاموش کن، اینجا جلسه است.» راننده گفت: «خدا خیرت بده، بیا این طنابها رو از عقب ماشین خالی کنیم.» بار ماشین طنابهای کلفتی بود که آن زمان برای عبور از میدان مین از استفاده میکردند. به او گفتم: «راننده تویی و وظیفهی خودته که بار ماشین رو خالی کنی، یه مقدار که کمتر بخوری، میتونی برای خودت نوکر بگیری.» راننده رفت بالای تویوتا و مشغول خالی کردن طنابها شد، من هم رفتم داخل جلسه. ده دقیقه، یک ربعی گذشت که دیدم همان راننده آمد و توی جلسه نشست.
راوی: مصطفی مولوی
*ارزش بیتالمال
صحبت دربارهی بیتالمال پیش آمد، آقا مهدی گفت: «ببینید، من نگرشم نسبت به بیتالمال اینه که برای یه سوزن ته گرد، به اندازهی یه تانک ارزش قائلم. یه سوزن ته گرد هم بیتالماله، یه تانک هم بیتالماله.» آنقدر راجعبه بیتالمال حساس بود که یک سوزن ته گرد را که ارزش مادیاش تقریباً صفر بود، مانند یک تانک که آن زمان 400 _ 500 میلیون تومان ارزش داشت، میدانست. یک بار یکی از رانندهها که ماشین کهنه و کار کردهای زیر پایش بود، از کوره در رفته بود و نسبت به این ماشینهایی که به سپاه میدادند، اعتراض میکرد، حتی کمی هم ناسزا گفت. میگفت: «شما ماشینهای سالم و تر و تمیز رو میدین به کسای دیگه و ما باید با این ابوقراضهها سر کنیم.»
راوی: قهرمان زارع
*سرعت غیرمجاز
به دستور او، روی کیلومترشمار ماشینهای لشکر، علامتی زده شده بود که برای مشخص کردن سرعت مناسب در حرکت بود. در این علامتها که هنوز هم روی ماشینهایی که از آن زمان به جا مانده هست، روی کیلومترشمارها سه رنگ سفید و زرد و قرمز زده شده بود. تا شصت کیلومتر با رنگ سفید، از شصت تا نود با رنگ زرد و از نود به بالا با رنگ قرمز مشخص شده بود. آقا مهدی خیلی روی این قضیه حساس بود.
راوی: قهرمان زارع
*جنازههای عراقی
مهدی از کشتن نفرت داشت، هدف او پیروزی بر سران عراق بود نه بر مردمشان. از کشته شدن کسی خوشحال نمیشد. از آن طرف اگر یک عراقی برای بچهها ایجاد خطر میکرد، هر طوری بود او را میزد تا آسیبی به بچهها نرساند.
طوری طراحی میکرد و نقشه میکشید که دشمن در محاصره بیفتد و مجبور به تسلیم شود. همیشه میگفت: «تا دیدین تسلیم شدن، دیگه شلیک نکنین.» دیدن کشتههای عراقی ناراحتش میکرد طوری که روی جنازههای آنها پا نمیگذاشت. پیش میآمد که گاهی مجبور بودیم از داخل یک کانال که پر از جنازهی عراقیها بود، عبور کنیم. مهدی به هیچ عنوان روی این جنازهها پا نمیگذاشت و میگفت: «هر کدوم از اینها، عزیز یه خونواده هستن. خدا میدونه که زن و بچه و پدر و مادرشون الان در چه حالی هستن و چه حالی میشن وقتی بفهمن ما داریم از روی جنازهی عزیزانشون رد میشیم و پا روی اونا میذاریم.»
درصد ایمان او آنقدر بالا بود که حتی به جنازهی دشمن هم احترام میگذاشت، میگفت: «من نمیدونم این کشته سنیه یا شیعه، عربه یا غیرعرب، فقط میدونم آدمه و حالا مرده و ما باید به مردهی اینها احترام بذاریم و بهشون بیاحترامی نکنیم. اینا رو صدام با زور به جبهه فرستاده، اگه به خودشون بود، خیلیهاشون سر جنگ با ما نداشتن و ندارن. اگه سر جنگ هم داشته باشن. حالا که کشته شدن، باید به جسدشون احترام بذاریم.»
يک روز همسايه پايينی بهم گفت: "به خدا اين قدر دلم ميخواد يه روز که آقا مهدی مياد خونه، لای در باز باشه، من ببينم شما دو تا زن و شوهر به هم چی می گيد اينقدر می خنديد؟"<ref> به رنگ صبح، ص۸۹</ref>
*بنز
از شهردای یک بنز داده بودند بهش . سوارش نمی شد. فقط یک بار داد ازش استفاده کردند؛ داد به پرورشگاه. عروسی یکی از دخترا بود. گفت « ماشینو گل بزنین واسه ی عروس.»<ref>کتاب باکری</ref>
*اقا مهدی و پیر مرد
فکش اذیتش می کرد. باید عکس می گرفت. عکسش که آماده شد، رفتیم دکتر بیند. وسط راه غیبش زد. توی راه روهای بیمارستان دنبالش می گشتیم. یک نفر را کول کرده بود داشت از پله ها می برد بالا . یک پیرمرد را.<ref>صدخاطره </ref>
*فیلم بازی کن!
بعد مدت ها برگشته بودیم ارومیه. شب خانه ی یکی از آشنا ها بودیم. صبح که برای نماز پا شدیم، بهم گفت: « گمونم اینا واسه نماز پا نشدن. سر صبحونه باید یه فیلم کوچیک بازی کنی!»
گفتم«یعنی چی؟» گفت« مثلا من از دست تو عصبانی می شم که چرا پا نشدی نمازت رو بخونی. چرا بی توجهی کردی و از این حرفا. به در میگم که دیوار بشنوه.»
گفتم «نه، من نمی تونم.» گفت«واسه چی؟ این جوری بهش تذکر می دیم. یه جوری که ناراحت نشه.» گفتم«آخه تا حالا ندیده ام چه جوری عصبانی میشی. همین که دهنت رو باز کنی تا سرم داد بزنی، خنده م میگیره، همه چی معلوم میشه. زشته.»
هر چه اصرار کرد که لازمه، گفتم « نمیتونم خب خنده م میگیره.»
بعد ها آن بنده ی خدا یک نامه از مهدی نشانم داد. درباره نماز و اهمیتش.<ref>یادگاران/ ص 22</ref>
==آثار==
Image:1 (18).jpg
Image:1 (19).jpg
photo_2020-01-19_12-38-10.jpg
</gallery>