فکش اذیتش می کرد. باید عکس می گرفت. عکسش که آماده شد، رفتیم دکتر بیند. وسط راه غیبش زد. توی راه روهای بیمارستان دنبالش می گشتیم. یک نفر را کول کرده بود داشت از پله ها می برد بالا . یک پیرمرد را.<ref>صدخاطره </ref>
*فیلم بازی کن!
بعد مدت ها برگشته بودیم ارومیه. شب خانه ی یکی از آشنا ها بودیم. صبح که برای نماز پا شدیم، بهم گفت: « گمونم اینا واسه نماز پا نشدن. سر صبحونه باید یه فیلم کوچیک بازی کنی!»
گفتم«یعنی چی؟» گفت« مثلا من از دست تو عصبانی می شم که چرا پا نشدی نمازت رو بخونی. چرا بی توجهی کردی و از این حرفا. به در میگم که دیوار بشنوه.»
گفتم «نه، من نمی تونم.» گفت«واسه چی؟ این جوری بهش تذکر می دیم. یه جوری که ناراحت نشه.» گفتم«آخه تا حالا ندیده ام چه جوری عصبانی میشی. همین که دهنت رو باز کنی تا سرم داد بزنی، خنده م میگیره، همه چی معلوم میشه. زشته.»
هر چه اصرار کرد که لازمه، گفتم « نمیتونم خب خنده م میگیره.»
بعد ها آن بنده ی خدا یک نامه از مهدی نشانم داد. درباره نماز و اهمیتش.<ref>یادگاران/ ص 22</ref>
==آثار==
Image:1 (18).jpg
Image:1 (19).jpg
photo_2020-01-19_12-38-10.jpg
</gallery>