==خاطرات==
* یکی از کارگرها تصادف کرده بود. پول عمل نداشت. آمد پیش اوستا گفت:پول! گفت:نمیدم. رو کرد به کارگرها گفت: کار تعطیل! اوستا گفت:میدم اما قرض. بعد انقلاب رفت مغازه اوستا. پول را گذاشت جلویش گفت این هم طلب شما. گریهاش گرفته بود. من دیگه نمیخوامش. محمد هم گفته بود. من هم دیگه نمیخوامش.
* رفته بود پیش یک گروه چپی گفته بود ما همه داریم یه کارهایی میکنیم بیایید یکی بشیم. گفته بودند تصمیم با بالادستیهاست. باید با اونا صحبت کنی. شرط هم کاری اینه که ایدئولوژی ما رو قبول کنین! چی چی؟ گفته بود سازمان ایدئولوژی خودش را دارد. هرچه رهبری سازمان بگوید همان است. پرسیده بوده یعنی شما نظر مراجع و مجتهدین رو قبول ندارین؟ گفته بودند فقط ایدئولوژی سازمان. پرسیده بود نظرتون در مورد رهبری آقای خمینی چیه؟ طرف هم گفته بود ما خودمون توی متن انقلابیم. آقای خمینی دیگه کیه؟ گفته بود ما نیستیم.
*هفده سالش که شد ازدواج کرد؛ با دختر خالهاش. عروسیش خانه پدر زنش بود توی بر بیابان همه را که دعوت کرده بودند شده بودند پنج شش نفر. خودش گفته بود به کسی نگیم سنگین تره! همسایهها بو برده بودند محمد از رژیم خوشش نمیآید میگفتند پسر فلانی خرابکاره. عروسیش را دیده بودند گفته بودند ازدواجش هم مثل مسلمون ها نیست.
*جمعشان کرده بود. اسمشان را گذاشته بود پیشمرگان کرد مسلمان. میگفت اگه بین خودتون کسی رو که سابقه خوبی نداره اهل اذیت و آزار مردمه می شناسین عذرش رو بخواین من حاضر نیستم به اسم انقلاب به کسی ستمی به شه. وقتی اسلحه داد دستشان خیلیها مخالفت کردند میگفتند کردها سر پاسدارها رو میبرن این به کردها اسلحه میده! همین کردها دویست نفر شهید دادند. میگفتند ما فقط به خاطر اینه که مونده ایم.
*توی جو آن روز کردستان خنده رو بودن واقعاً نوبر بود. مسئول باشی و با آن سر و ریش بور و آشفته هزار تا کار بر عهدهات باشد و هزار جای کارت لنگ بزند و هزار جور حرفت بهت بگویند و هر روز خبر شهادت یکی از بچههایت را برایت بیاورند و چند بار در روز بخواهی نفراتت را از کمین ضد انقلاب دربیاوری و نخوابی و نقشه بکشی و سازماندهی بکنی و دست آخر هنوز بخندی واقعاً که هنرمی خواهد بعضی از بچهها توی اوقات استراحت جدول درست میکردند توی یکی از این جدولها نوشته بود مردی که همیشه میخندد … جوابش یازده حرف بود یکی با مداد توش نوشته بود محمد بروجردی. بقیه هم یاد گرفته بودند از این جدولها دست میکردند. مینوشتند توپ روحیه، مسیح کردستان، بابای بسیجیها … .<ref>یادگاران، جلد 12 کتاب شهید بروجردی، ص 42</ref>
*دادستان جدید میخواست میخ را محکم بکوبد. بروجردی کار داشت باهاش. پشت در دادستانی معطلش کرده بود. گفتم یه روایتی هست که میگه اذالتبست علیکم الفتن فعلیکم بالقران. گفت عجب چیز خوبی گفتی. بارک الله! قرآن را باز کرد و خواند من راه رفتم او خواند بد و بی راه گفتم او خواند. گفتم بلند شو بریم. او خواند. گفتم سه ساعته فرماندهی عملیات کردستان را پشت در معطل کرده. گفت: جوش نخور یه روایتی هست … . شروع کرد همان روایت را برای خودم گفت به شین قرآن به خون. گفتم فکر میکنه کیه؟ گفت قرآن به خون. عصبانی شده بودم گفت این یارو خیلی عوضیه باید کتکش زد باید یه بلایی سرش آورد. گفت باباجون بیا به شین قرآن به خون! دوباره دیدمش گفت آقاجون دستت درد نکنه هر وقت ناراحت بودم میرفتم سراغ سیگار با اون روایت ترکش کردم.
بچه ها را برای نماز صبح بلند می کرد. این بیت را می خواند:
«ای لالۀ خوابیده چو نرگس نگران خیز از خواب گران، خواب گران، خواب گران خیز»
می گفت: «اگر آیه آخر سوره کهف رو بخونین، هر ساعتی که بخواین بیدار می شین.»
آمد بالای سرم گفت «مگر آیه رو نخوندی؟» گفتم: چرا؟!
گفت: «پس چرا دیر بلند شدی؟» درست موقع اذان بود. گفتم: نیت کرده بودم سر اذان بیدار بشم که شدم.
خندید. گفت: «مرد مؤمن، این رو گفتم برای نماز شب بلند شین!» گفتم: حاجی ما خوابمون سنگینه. اگر بخواهیم برای نماز شب بلند بشیم، باید کل سوره کهف رو بخونیم، نه آیه آخرش رو!<ref>
Image:1 (20).jpg
Image:1-(1).jpg
photo_2020-01-19_12-48-51.jpg
</gallery>